آوار سقف بر سر مرد بازنده!
محمد عمرانی
سازنده «سقف» برای مخاطب جدی سینمای ایران،پیش از آنکه یک کارگردان باشد،یک نویسنده است؛ فعالیت حرفهای ابراهیم امینی از سال ۱۳۹۱ با سریال مستند-داستانی «آخرین روزهای زمستان» به کارگردانی محمدحسین مهدویان آغاز شد.این دو از دوستان دوران دانشجویی بودند و این رفاقت، زمینهساز همکاریهای بعدی آنها شد. در سریال مورد نظر، امینی علاوه بر نویسندگی،مسئولیت انتخاب بازیگران و بازیگردانی را نیز بر عهده داشت و حتی خود درنقش محسن رضایی ظاهر شد.ساختار مستندگونه سریال،چالشهای خاصی برای امینی ایجاد کرد،اما این تجربه او را به عنوان یک بازیگردان حرفهای معرفی کرد.
همکاری امینی در سالهای بعدهم با مهدویان ادامه یافت و او درنگارش فیلمنامه اثردیگری از این فیلمساز،یعنی «ایستاده در غبار» (۱۳۹۴) مشارکت کرد. دراین فیلم نیز،که پدیده جشنواره سیوچهارم فیلم فجر نام گرفته بود،امینی نه تنها نویسنده بود،بلکه ایفای نقش شهید محسن وزوایی را نیز برعهده داشت.این اثر با روایت نوینی از زندگی شهید احمد متوسلیان،مخاطبان را مجذوب کرد. امینی سپس در نگارش فیلمنامههای «لاتاری» (۱۳۹۶)،«ماجرای نیمروز۱» (۱۳۹۵)،«ماجرای نیمروز۲با عنوان ردخون» (۱۳۹۸) و«مرد بازنده» (۱۴۰۰) با مهدویان همکاری کرد.این آثار،که اغلب برپایه وقایع تاریخی و سیاسی نوشته و تولید شدهاند،توانایی امینی درنگارش دیالوگهای قوی و شخصیتپردازیهای عمیق را نشان داد.
همین پیش زمینه ذهنی برای مخاطب جدی سینما توقعات زیادی ایجاد میکند و طبیعی است که انتظارداشته باشیم «سقف»،ادامه همان تصویر سازی دقیق،پرتنش و موقعیتمحوراو باشد.اما امینی اینبارنه نویسنده فیلمنامه،که در مقام کارگردان است و «سقف» بهعنوان دومین تجربه بلند او،خیلی زود نشان داد که قرارنیست،هر فیلمنامهنویس توانایی، کارگردان موفقی نیز باشد و بقول معروف هرکسی را بهرکاری ساختند. «سقف»،بهجای نشان دادن امتداد یک مسیر روشن،ما را با تجربهای نه چندان شیرین، ناهموار، پرادعا و درعین حال مسئلهدار روبهرو میکند.
البته قابل ذکر است که نگارش فیلمنامه «سقف» را «علیمحمد حسامفر» برعهده داشته و این اثر اولین بار در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر روی پرده رفت.ازجمله بازیگرانی که دراین اثر حضور دارند میتوان به «سام درخشانی»،«فریبا نادری»،«بیژن بنفشهخواه» و «گیتی قاسمی» اشاره کرد.
«سقف» جنگ ۱۲ روزه سال ۱۴۰۴ را نه از میدان نبرد، بلکه از درون یک خانه و در میان روابط خانوادگی روایت میکند.
این فیلم، داستان خانوادهای متوسط را به تصویر میکشد که درحال برگزاری یک جشن عروسی ساده و کجدارو مریزند، اما با شروع جنگی غیرمنتظره مواجه میشوند.این جنگ ناگهانی، باعث ویرانی منزلشان میشود آنها را مجبور به آوارگی و ادامه زندگی در وضعیتی نامطلوب میکند. داستان حول تلاشهای روزمره اعضای این خانواده میچرخد تا از این وضعیت ناخواسته عبورکنند.اما فیلم بهجای تمرکز بر جنگ به بیراهه میرود!
به قول دوستی،شاید امینی این فیلم را ساخته تا بگویدکه «نبایدازجنگ فرار کنیم»، ولی این پیام در بطن فیلم کمرنگ و تقریباً بیاثر است،زیرا درهیچ جای آن، راهحلی برای مقاومت و پیامی روشن درباره ایستادگی دربرابر این بحران ارائه نمیگردد.درواقع آنچه باقی میماند،تصویری است مشوش و مخدوش از زندگی و کنش انسانهایی که بدون هیچ چشمانداز روشنی،میان مختصر هرجومرج ناشی ازجنگی نه چندان بزرگ گرفتار آمده و درگیر شدهاند.
یکی از نمادهای تلخ این وضعیت،برخورد اعضای خانواده مورد نظر با جایگاه پدراست.پدری که ارج و قربش در نگاه اعضای خانواده گاهی از یک سگ نیز کمتر میشود! به یاد بیاوریم سکانسی را که یکی از اعضای خانواده خطاب به سگ میگوید: «الان هرکی هرچی بگه،گوش میدم. حتی تو... » این صحنه نهتنها تلخ و گزنده است،بلکه نوعی فروپاشی جایگاه و نقش پدر را دربرخی خانوادههای به ظاهر مدرن شده امروز در جامعه ما نشان میدهد،چیزی که نگارنده دهها موردش را از نزدیک دیده و لمس کرده است.
اما مشکل «سقف» این است که فروپاشی منزلت و جایگاه پدر و مادر خانواده در این فیلم به گونهای به تصویر کشیده شده که انگار نویسنده و فیلمساز نیز آن را تایید میکنند!
شاید به همین دلیل است که در قسمتی از فیلم، زن خانواده حاضراست بهخاطر ماندن در مکانی بهعنوان یک سقف بالای سر، نهتنها تحقیر را میپذیرد بلکه مردش را هم فقط برای ماندن در آنجا، خرد میکند. این درحالی است که صاحب آن خانه پیشتر پیشنهاد شرمآوری به او داده بود!
در کنار همه نقدهایی که به سینمای بدنه در این سالها وارد است، شاید در هیچ فیلمی از این قبیل آثار،این میزان از بیحرمتی، نسبت به جایگاه پدر در خانواده نبوده باشد،بدتر آنکه این حرمتشکنی نه خشمی میآفریند و نه واکنشی جدی را بر در پی دارد، در عوض، شخصیت پدری که مدام میخواهد «کار درست» انجام دهد، در جای جای داستان تحقیر میشود و توهین میشنود؛گویی اخلاقمداری، خطای نابخشودنی اوست! تاسف بارتر اینکه درست در بزنگاهی که میتوانست نقطه تحول شخصیتهای فیلم باشد، در چرخشی صد و هشتاد درجهای، بهجای آنکه پدر به قهرمان داستان تبدیل شود،به دلقکی بیمقدار تنزل پیدا میکند تا مثلا دیگران تغییر کنند. راهحلی که این روزها،مروجان خوش ادای روانشناسیهای زرد و غیر علمی به شدت آن را در اینستاگرام و دیگر پیام رسانها تبلیغ و تبیین میکنند!
درچنین موقعیتی،مخاطب بیش از آنکه با شخصیتها همراه شده و احساس همذات پنداری نماید،ناخواسته به یک تنفر میرسد،انزجار از وضعیت به شدت آزاردهندهای که یک مرد نجیب را تا این حد به ذلت میکشاند. هر چند در پایان شاهد بازگشت آن خانواده به خانه هستیم،ولی این بازگشت جایگاه پدر را به او باز نمیگرداند.
فیلم مملو از اسلوموشنهایی است که تکرارشان نه تنها حسی دراماتیک ایجاد نمیکند،بلکه درنهایت این اثر را خستهکننده و کلیشهای نموده است. اسلوموشن تصاویرهنگامی مؤثر است که با وزن دراماتیک ماجراها همراه باشد؛درحالی که در بسیاری از لحظات فیلم،این حرکتهای آهسته،بهجای افزودن به بار درام ضرباهنگ طبیعی روایت را نیز مختل میکنند. دیالوگ و نقشآفرینی بازیگران در بسیاری از سکانسها چنان مصنوعی و بیجانند که گویی در حال تماشای یک تلهفیلم از فیلمسازی آماتور هستیم؛ و این از ابراهیم امینی دور از انتظار است.از سوی دیگر، رابطه میان شخصیتها بسیار مبهم است؛ این نوع روابط مبهم تنها به آشفتگی بیشتر روایت دامن میزند.
این فیلم نسبت روشنی با امینی نویسنده ندارد و اگر بخواهیم شباهتی پیدا کنیم، شاید فقط از حیث تیپ کاراکترها بتوان ردی از«مرد بازنده» را در داستان «سقف» دید؛ اما حتی این قیاس هم به ضرر سازنده «مرد بازنده» تمام میشود،چرا که آنجا مرد بازنده دستکم برای رسیدن به حقی میایستد و تلاش میکند،حتی اگر در نهایت ببازد.اینجا اما با جماعتی از انسانهای از پیشباخته و مفلوک طرفیم که درمیان آنها،پدر خانواده مفلوکتر از همه است؛شخصیتی که نه مجال ایستادن دارد و نه حتی اجازۀ حفظ کرامت خود را.
حرف آخر اینکه، دومین فیلم ابراهیم امینی، درمقام کارگردان تجربهای ناامیدکننده و تا حد زیادی فاجعهآمیز است.پس از «چشمبادومی»،که آن هم ضعفهای فراوانی داشت،انتظار این بود که در اثر جدید این فیلمساز، دیگر شاهد بیمبالاتیهای آماتوری نباشیم.
«سقف» نه تنها از نظر محتوا که ازنظر فنی هم فیلمی ضعیف است چرا که موسیقی اغراقآمیز و سرسامآور،بازیهای سطحی و کمجان و فیلمنامه فاقد انسجام آن همگی دست به دست هم دادهاند تا این فیلم به جای اینکه روایتگر رشادت،صبر و دلاوری ملت ایران درجنگ ۱۲ روزه باشد،به دستاویزی برای تمسخر مردم و سوءاستفاده از بودجههای دولتی تبدیل شود. فضای فیلم غیرواقعی و توهینآمیز است و حتی جزئیات ابتدائی تاریخی،مثل شرایط آب و هوائی نیزدر آن، رعایت نشدهاند.
بدون تعارف،سازنده این فیلم،ازموقعیت پیش آمده سوءاستفاده کرده تا قصهای بیرمق و حتی مبتذل را به بهانه جنگ ۱۲ روزه برای مخاطب روایت کند،هرچند او تنها فیلمساز فرصتطلب این موقعیت نیست و از این نمد خیلیها صاحب کلاه شدند!