کد خبر: ۳۳۷۴۸۸
تاریخ انتشار : ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۵
روایت خانواده شهیده «زهره شهریاری»

یـک مـچ دسـت تنها چیزی که از معلم مدرسه شجره طیبه باقی ماند

در میان شهدای حمله به مدرسه شجره طیبه میناب، نام زهره شهریاری بیش از هر چیز با فداکاری و ایثار گره خورده است؛ معلمی که در حالی‌ که شش ماهه باردار بود، لحظه خطر به جای نجات جان خود، به سوی کلاس درس دوید تا دانش‌آموزانش را نجات دهد و همراه با آنان به شهادت رسید. او سال‌ها معلم کلاس دوم ابتدائی بود و شاگردانش را نه دانش‌آموز، بلکه «پسرانم» صدا می‌زد.
 زهره شهریاری، معلم فداکار مینابی، در حالی به مقام والای شهادت رسید که علاوه‌بر سال‌ها خدمت در عرصه تعلیم و تربیت، تکیه‌گاه خانواده و امید دانش‌آموزانش بود. روایت مادر و خواهر این شهیده، تصویری از زندگی بانویی را پیش روی مخاطب می‌گذارد که مهر، مسئولیت‌پذیری و ایثار، در تمام لحظه‌های زندگی‌اش جاری بود؛ روایتی از روزهای پیش از شهادت، لحظه‌های انتظار و داغی که با افتخار به مقام شهادت درآمیخته است.
صفحه فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان این هفته در گلزار شهدای میناب، کنار مزار این معلم شهید حاضر شد و در گفت‌وگویی با خانواده شهید، روایت زندگی، فداکاری و آخرین روزهای او را از زبان نزدیک‌ترین افراد خانواده‌اش شنید.
سید محمد مشکوة الممالک
***
زهره شهریاری متولد ششم اردیبهشت ۱۳۷۰ در میناب بود. سی‌وچهار سال داشت که به شهادت رسید و اگر امروز در کنار خانواده بود، سی‌وپنج ساله می‌شد.
معلم کلاس دوم ابتدائی بود و دوازده، سیزده سال سابقه تدریس داشت. تدریس را عاشقانه دوست داشت و بیش از هر چیز به دانش‌آموزانش دل‌بسته بود. برایش مسائل مالی اهمیتی نداشت و لذت واقعی را در آموزش و تربیت بچه‌ها می‌دید. بسیار خوش‌اخلاق بود و همه بچه‌ها را دوست داشت. 
در خانه نیز نقش متفاوتی داشت؛ با وجود اینکه پنج دختر در خانواده بود، جای خالی یک پسر را پر کرده بود. همه کارهای خانه و بیرون را انجام می‌داد. بعد از پایان ساعت مدرسه به خانه برمی‌گشت و دوباره مشغول کار می‌شد؛ برای خواهرهایش خیاطی و گلدوزی می‌کرد، لباس و شلوار بندری می‌دوخت و تکیه‌گاه خانواده بود.
تنها یک سال و نیم از ازدواجش می‌گذشت و هنگام شهادت، شش‌ماهه باردار بود. پس از فوت پدر، همه اعضای خانواده به او تکیه داشتند. برای همه پشتوانه بود و پیش از انجام هر کاری نظر او را می‌پرسیدند. رابطه بسیار صمیمانه‌ای با پدر داشت و برای خواهر کوچک‌تر، حکم مادر دوم را پیدا کرده بود. نخستین سال تدریسش را در پیش‌دبستانی آغاز کرد و پس از دو سال، معلم کلاس دوم ابتدائی شد.
مادر سی پسر
آن‌قدر با دانش‌آموزانش مأنوس شده بود که می‌گفت: «سی تا پسر در مدرسه دارم و یکی هم در شکمم؛ من مادرِ پسرهایم.» در انجام کارهای خانه نیز هیچ کاری برایش سخت نبود؛ اگر کپسول گاز تمام می‌شد، خودش آن را وصل می‌کرد، اگر لاستیک ماشین پنچر می‌شد، خودش آن را عوض می‌کرد، لامپ سوخته را تعویض می‌کرد و همراه خواهرهایش کولر را پایین می‌آورد، می‌شست و دوباره نصب می‌کرد. با وجود او، خانواده هیچ‌گاه احساس کمبود پسر نداشت. 
نهم اسفند این حادثه رخ داد و دهم اسفند، روز تولد خواهرش بود. سال‌های قبل همیشه برای تولد او هدیه می‌خرید. آن سال هم وقتی از او پرسیده شد چه هدیه‌ای خواهد خرید، با لبخند گفت: «دیگر بزرگ شدی، چیزی نمی‌خواهی.» اما با اصرار خواهرش گفت: «صبر کن، یک چیز خوب برایت می‌گیرم.» این گفت‌وگو هفتم یا هشتم اسفند انجام شد و او نهم اسفند به شهادت رسید.
بعدها همه به این باور رسیدند که بهترین هدیه‌ای که برای خانواده به یادگار گذاشت، سربلندی و افتخار شهادتش بود. هرچند دلتنگی و جای خالی‌اش با تمام وجود در خانه احساس می‌شود؛ هر بار که کمد لباسش را باز می‌کنند یا در سالن خانه می‌نشینند، نبودنش را بیش از هر زمان دیگری حس می‌کنند، اما در کنار این دلتنگی، به او افتخار می‌کنند.
آرامشی که خدا به دل مادر داد
یک سیدی با من صحبت کرد. پرسید: «نگرانی؟» گفتم: «چطور نگران نباشم؟ از ندیدنش و دیر دیدنش نگرانم.» گفت: «اگر این‌طور بگویی، گناهکار می‌شوی. تو دخترت را به خدا فروختی؛ با خدا معامله کردی. دخترت را از دست ندادی، او پرواز کرد و تو باید خوشحال باشی که به بزرگ‌ترین مقام رسیده است.» این حرف‌ها خیلی روی من اثر گذاشت و آرام‌تر شدم. هرچند غصه ما کم نمی‌شود و هنوز هم هر شب تا ساعت یازده یا دوازده شب بر سر مزارش می‌رویم. نمی‌دانم این شهدا چه کششی دارند که انسان را به سمت خود می‌کشانند. باید همیشه شکرگزار خدا باشیم.
روز معلم ما را به کربلا بردند. آنجا حاج‌آقایی که می‌گفت چهارده سال است پرچم حرم امام حسین(ع) را تعویض می‌کند، قبل و بعد از محرم چادر مرا بوسید و گفت: «مادر! جوری برای من دعا کن که با مرگ عادی از دنیا نروم؛ دعا کن من هم شهید شوم.» او می‌گفت از شهادت نگران نباشید، همه ما آرزوی رسیدن به این مقام را داریم.
 روزی که آسمان میناب لرزید
حدود ساعت یازده صبح بود. دخترم گفت اخبار آمده که تهران را زده‌اند. دامادم گفت تلویزیون را روشن کنید. خانه ما به مدرسه نزدیک بود. رفتیم بیرون؛ او مشغول تمیز کردن ماشین بود که یک جنگنده در ارتفاع بسیار پایین از بالای سرمان عبور کرد. دامادم با همکارانش تلفنی صحبت می‌کرد. از او پرسیدند: «قشم چه خبر است؟» گفت: «فعلاً خبری نیست.» 
با شوخی گفت: «فقط جنگنده بالای سر ماست.» دوباره داخل خانه آمدیم و تلویزیون را روشن کردیم. هنوز تصویری پخش نشده بود که صدای اولین انفجار را شنیدیم. در و پنجره خانه لرزید. دامادم گفت: «زدند.» اصلاً فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی در میناب رخ بدهد. بعد از چند انفجار فهمیدیم مدرسه را هدف قرار داده‌اند. دامادم بلافاصله با ماشین به سمت مدرسه رفت. دخترم و دامادم رفتند و دیگر برنگشتند. دایی زهره و خواهرش هم رفته بودند.
استرس عجیبی داشتم. وسط امتحان صدای خفیفی شنیدیم. به دفتر مدرسه رفتم. یکی از اولیای دانش‌آموزان برای بردن فرزندش آمده بود و گفت: «میناب را زده‌اند.» پرسیدم: «کجا؟» گفت: «فکر کنم تیپ آصف.» همان لحظه فهمیدم مدرسه را هم زده‌اند، چون مدرسه نزدیک تیپ آصف بود. کم‌کم خانواده‌ها برای بردن بچه‌هایشان آمدند. دبیرها دلداری می‌دادند که شاید مدرسه تخلیه شده یا زهره بیرون بوده باشد، اما من می‌دانستم زهره به مدرسه رفته است؛ چون شب قبل تا ساعت ده خانه ما بود و گفت باید بروم آماده شوم برای فردا. دلشوره عجیبی داشتم.
وقتی خواهر بزرگ‌ترم آمد دنبالم، دیدم چشم‌هایش سرخ شده، اما جلوی ما‌ گریه نمی‌کرد. به داماد بزرگمان که برای ما مثل برادر بود زنگ زدم. او همیشه محکم بود و هیچ‌ وقت‌گریه‌اش را ندیده بودم، اما آن روز پشت تلفن‌گریه می‌کرد و می‌گفت: «مدرسه را زده‌اند و زهره هم آنجا بوده؛ انیسه، دعا کن زهره بیرون بوده باشد، دعا کن توانسته باشد فرار کند.» همان‌جا بود که دیگر فرو ریختم.
مرا کنار مادرم گذاشتند، اما طاقت نیاوردم. همسایه‌ها و فامیل برای دلداری مادرم آمده بودند. مخفیانه چادرم را سر کردم و با دهان روزه، بدون اینکه سحری خورده باشم، حدود ده دقیقه با تمام توان تا مدرسه دویدم. سربازها اجازه نمی‌دادند کسی وارد شود. عصر روز دهم اسفند، که روز تولدم بود، تنها در حیاط ایستادم، رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا! ما در یک سال دو داغ بزرگ دیدیم؛ ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴ پدرم را از دست دادیم و حالا ۹ اسفند خواهرم را. خدایا اگر هستی، ما را از این چشم‌انتظاری بیرون بیاور.»
سه روز از زهره بی‌خبر بودیم تا اینکه صبح روز بعد گفتند عملیات تفحص تمام شده و باید در سردخانه‌ها دنبالش بگردید. دوازدهم اسفند پیکرش تشییع شد؛ تشییعی باشکوه، انگار کاروانی از دانش‌آموزان عازم کربلا بودند. من به این شکوه رفتنش حسادت کردم. سال بسیار سختی بود؛ هم پدرم را از دست داده بودم و هم زهره را. همیشه می‌گفتم بعد از پدر و مادر، زهره تکیه‌گاه من است. حالا می‌گویم اول خدا و بعد مادرم؛ خدا سایه‌اش را بر سرمان نگه دارد.
 آخرین دیدار و آخرین رؤیای مادرانه
زهره هر هفته پنجشنبه‌شب به خانه ما می‌آمد و عصر جمعه برمی‌گشت تا شنبه سرِ کار حاضر شود. آن هفته به او زنگ زدم. گفت: «پدرشوهرم حالش خوب نیست؛ دارم برایش سوپ درست می‌کنم، نمی‌توانم بیایم.» اما ساعت نه و نیم شب صدای زنگ در آمد. خودش و همسرش با یک ظرف سوپ آمدند. گفت: «حال بابا خوب نبود، برای شما هم سوپ آوردم.» زهره خیلی دلسوز بود. یک بار که یک ماه در بیمارستان کرمان بستری بودم، تنها کسی که تمام شب‌ها کنارم ماند، زهره بود. وقتی قرار بود دوباره دریچه قلبم را عمل کنند، آن‌قدر‌گریه و التماس می‌کرد که دکتر عملم نکند و می‌گفت: «مادرم طاقت ندارد. ما برادر نداریم، کسی را نداریم.» خیلی به من وابسته بود و برایم دلسوزی می‌کرد.
آن شب آخر صحبت اسم پسری شد که قرار بود به دنیا بیاید. خواهرهایش شوخی می‌کردند و می‌پرسیدند اسمش را چه می‌گذاری؟ گفت: «می‌خواهم اسمش را محمد بگذارم.» گفتیم در خانواده محمد داریم، اسمش را علی بگذار. گفت: «نه، من می‌خواهم محمد باشد. من مادر سی، چهل تا دانش‌آموزم و یکی هم پسر خودم؛ من ام‌البنینِ پسرم محمدم.»
آن شب یکی از نوه‌هایم روی پای زهره نشسته بود و مدام به شکمش ضربه می‌زد. گفتم: «مامان، نکن، خاله زهره اذیت می‌شود.» زهره خندید و گفت: «نه مامان، وقتی این می‌زند، پسرم بیشتر تکان می‌خورد و من خوشحال می‌شوم. ببین چقدر آرام است؛ پسرم بچه آرامی است.»
این آخرین تصویر زهره در ذهن من است؛ نه او توانست فرزندش را ببیند و نه من توانستم نوه‌ام را در آغوش بگیرم و برای دخترم و فرزندش مادری کنم. از همه کسانی که برای زنده نگه داشتن یاد شهدا تلاش می‌کنند سپاسگزارم. خداوند به همه شما اجر بدهد.
اسلحه‌ای که به قلم تبدیل شد
فائزه شهریاری، خواهر کوچک‌تر شهیده زهره شهریاری هستم و یازده سال با زهره اختلاف سنی داشتم.
زهرا شهریاری، خواهر شهیده زهره شهریاری هستم. زهره ششم اردیبهشت ۱۳۷۰ در میناب متولد شد و نهم اسفند ۱۴۰۴ در پی اصابت موشک به مدرسه شجره طیبه به شهادت رسید. هنگام شهادت ۳۴ سال داشت، شش‌ماهه باردار بود و حدود یک سال و نیم از ازدواجش می‌گذشت. نخستین فرزندش را باردار بود و اکنون در گلزار شهدای میناب آرام گرفته است.
زهره سه سال از من کوچک‌تر بود. از همان دوران کودکی روحیه‌ای متفاوت داشت؛ بیشتر بازی‌های پسرانه انجام می‌داد و بسیار حامی و حمایتگر بود. خودکارش را داخل جیب یا کش دامنش می‌گذاشت. وقتی از او می‌پرسیدیم چرا این کار را می‌کنی، می‌گفت: «این اسلحه و تفنگ من است.» واقعاً هم روز شهادتش همان قلم، خودکار و ماژیکی که با آن به بچه‌ها درس می‌داد، اسلحه‌اش شد و در همان راه به شهادت رسید.
همه زندگی ما پر از خاطره بود. پنج خواهر بودیم و در خانه‌ای کاملاً دخترانه بزرگ شدیم؛ خانه‌ای که همه لحظه‌های با هم بودنمان برایمان خاطره بود.
شخصیت زهره با همه فرق داشت. با هر کسی که هم‌صحبت می‌شد، از یک کودک چهار یا پنج ساله گرفته تا یک فرد شصت یا هفتاد ساله، همه شیفته اخلاق و شخصیتش می‌شدند. در هر جمع، عروسی یا مهمانی که می‌رفتیم، دور او از همه شلوغ‌تر بود. همه دوستش داشتند و دوست داشتند کنار او بنشینند و با او صحبت کنند.
حتی حالا هم که شهید شده است، باز هم همه را به سوی خود جذب می‌کند. اگر به گلزار شهدای میناب بیایید، وقتی جمعیت زیاد است، می‌بینید بیشتر مردم ابتدا بر سر مزار زهره جمع می‌شوند و بعد در گلزار پراکنده می‌شوند.
 برای همه تکیه‌گاه بود
زهره، دلسوز، حامی، حمایتگر و صاحب دلی پاک بود. اگر کسی از اطرافیانش مشکلی داشت، برایش مهم بود که آن مشکل حل شود. از کودکی همین روحیه را داشت. هر وقت در مدرسه با همکلاسی‌هایم اختلافی پیش می‌آمد، با اینکه از من کوچک‌تر بود، از من دفاع می‌کرد. در خانواده هم همیشه همین‌گونه بود.
حدود یک هفته پیش از شهادتش، یکی از دوستانمان با همسرش دچار اختلاف شده بود. خواهرها دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم برای آشتی دادنشان کاری کنیم. زهره را نماینده خودمان کردیم تا با آن خانم صحبت کند و کمک کند زندگی‌شان دوباره سر و سامان بگیرد. مدام با ما تماس می‌گرفت و جمله‌هایی را که می‌خواست بگوید، تمرین می‌کرد. آخر سر گفت: «اگر همه این حرف‌ها را زدم و راضی نشد، دیگر چه بگویم؟»
خواهرم برایش این بیت را خواند: «زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست.»
زهره چند دقیقه فقط می‌خندید. همه ما تعجب کرده بودیم که چرا با شنیدن بیتی که بارها شنیده بود، این‌قدر از ته دل می‌خندد. مدام می‌گفت: «دوباره بخوان.» بعد گفت: «این را برایم پیامک کن.» آن‌قدر خندید که دیگر نفسش بالا نمی‌آمد؛ انگار چیزهایی را می‌دانست و الهامی در دلش افتاده بود.
خیلی ساده‌پوش بود. حتی برای خودش هم به سختی لباس می‌خرید. همیشه به او می‌گفتیم حداقل ماهی یک دست لباس برای خودت بخر، اما قبول نمی‌کرد. مراسم عروسی‌اش هم بسیار ساده برگزار شد. در میناب رسم است سه یا چهار شب جشن عروسی می‌گیرند، اما او فقط دو شب مراسم گرفت؛ یک شب حنابندان و یک شب عروسی. هیچ علاقه‌ای به تجملات نداشت.
زهره برای خانواده خیلی فداکاری کرد؛ نه فقط برای من، بلکه برای همه اطرافیانش. یک شب که دور هم نشسته بودیم، به من گفت: «همیشه سعی می‌کنم هر کاری از دستم برای دیگران برمی‌آید انجام بدهم. می‌ترسم کاری در دلم بماند و بعداً پشیمان شوم که چرا وقتی می‌توانستم، انجامش ندادم.» این جمله برای من یک درس بزرگ زندگی بود. بعد از شهادتش همیشه این حرف در ذهنم تکرار می‌شود. او تا جایی که توانست، خودش را برای دیگران گذاشت. زهره خواهر دوم ما بود. خواهر سومم زودتر از او ازدواج کرد. زهره با پس‌انداز چند سال کار کردن، برای خودش یک گردنبند خریده بود، اما هنگام عروسی خواهرم، بدون اینکه کسی چیزی از او بخواهد، گردنبندش را فروخت و پولش را به پدرم داد و گفت: «این پول پیش شما باشد، شاید برای عروسی خرجی پیش آمد و لازم شد.» این کار برای زهره کاملاً طبیعی بود؛ همیشه دیگران را بر خودش مقدم می‌دانست.
 علمدار خانواده
همیشه همین‌طور بود؛ سعی می‌کرد دست همه را بگیرد. هر وسیله یا لباس نویی که می‌خرید، اول به ما تعارف می‌کرد و می‌گفت: «اگر شما می‌خواهید، برای شما باشد، خودم بعداً می‌خرم یا کم‌کم پولش را به من بدهید.» مادیات اصلاً برایش ارزشی نداشت.
اگر هم عصبانی می‌شد، بی‌دلیل نبود. همیشه دلیل محکمی داشت. مثلاً وقتی احساس می‌کرد خواهرهای کوچک‌تر درسشان را جدی نمی‌گیرند، آن‌ها را دعوا می‌کرد. یک بار هم در مدرسه برای یکی از دانش‌آموزان مشکلی پیش آمد. آن‌قدر برای دفاع از حق آن دانش‌آموز پیگیری کرد و با پدرش صحبت کرد که همان پدر بعداً متوجه اشتباه خود شد و با یک جعبه شیرینی به خانه ما آمد و از زهره عذرخواهی کرد.
همیشه لبخند بر لب داشت. بعد از شهادتش، وقتی عکس‌هایش را نگاه می‌کردیم تا یکی را برای مراسم انتخاب کنیم، دیدیم در همه عکس‌ها لبخند می‌زند. حتی حالا هم هر کسی به خانه ما می‌آید، به‌ویژه اولیای دانش‌آموزانش، او را با همان لبخند همیشگی به یاد می‌آورند و به مادرم می‌گویند: «همان دختری که همیشه می‌خندید.» از همه ما خوش‌روتر، خوش‌خنده‌تر و مهربان‌تر بود.
سه روز جست‌وجو میان آوار
من و خواهر بزرگم اصلاً دل چنین صحنه‌هایی را نداریم. حتی اگر سوزنی در دست یکی از ما 
فرو می‌رفت، طاقت دیدنش را نداشتیم. یک‌بار سوزن چرخ خیاطی در دست خواهرم رفت و همان لحظه او را به بیمارستان رساندیم. روحیه‌مان در همین حد حساس بود، اما بعد از شهادت زهره، سه روز میان مدرسه، بیمارستان و سردخانه، در میان پیکر شهدا، به دنبال خواهرمان می‌گشتیم.حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، باورم نمی‌شود چگونه سه شبانه‌روز آن شرایط را تحمل کردیم. مطمئنم خودش کمکمان می‌کرد. من حتی اگر امروز بچه‌ام زمین بخورد، جرات ندارم او را بلند کنم و اول دیگران را صدا می‌زنم تا ببینند اتفاقی برایش نیفتاده باشد، اما آن روزها میان پیکرهای شهدا دنبال زهره می‌گشتیم. امروز که به آن لحظه‌ها فکر می‌کنم، می‌گویم چطور توانستیم تاب بیاوریم اما خدا به ما صبری داد که بتوانیم آن روزهای سخت را پشت سر بگذاریم؛ واقعاً زیبا رفت.
 ما رأیتُ إلا جمیلاً
زمان اصابت موشک، زهره در حیاط مدرسه مشغول تماس با والدین دانش‌آموزان بود. با اصابت نخستین موشک به کلاس‌ها، بی‌درنگ به سمت ساختمان دوید تا بچه‌ها را نجات دهد، اما همان لحظه موشک دوم مستقیماً به محل حضورش اصابت کرد. از او تنها مچ دستش باقی مانده بود که خانواده از روی حلقه ازدواجش او را شناسایی کردند.
اگر روزی دوباره او را ببینم، فقط یک گلایه دارم؛ همیشه به او می‌گویم چرا آن لحظه به فکر خودت، فرزندی که در راه داشتی و ما نبودی؟
روز تشییع شهدا، کنار چهارراه بیمارستان میناب ایستاده بودیم. خیابان شیب داشت و تابوت‌های شهدا بر دوش مردم آرام‌آرام پایین می‌آمدند. از همان فاصله دور که آن جمعیت عظیم را دیدم، معنای جمله حضرت زینب(س) را با تمام وجود فهمیدم؛ «ما رأیتُ إلا جمیلاً». همان‌جا به خواهرم گفتم این شهدا فقط متعلق به خانواده‌هایشان نیستند؛ همه مردم در این افتخار شریک‌اند.
الان هم خیلی‌ها به اشتباه او را «شهیده زهرا شهریاری» صدا می‌زنند. هر بار این اشتباه را می‌شنوم، دلم گرم می‌شود و با خودم می‌گویم چه زیباست که روزی کنار نام انسان واژه «شهید» قرار بگیرد.
دلتنگش هستیم؛ هر لحظه، با یاد خاطراتش و حرف‌هایش. نبودنش هنوز هم برایمان سخت است، اما وقتی به جایگاهی که به آن رسیده فکر می‌کنم، فقط می‌گویم خوش به سعادتش؛ واقعاً لیاقت این مقام را داشت.اگر قرار باشد جمله‌ای برای سنگ مزارش انتخاب کنم، همان شعری را می‌نویسم که آخرین بار با شنیدنش از ته دل خندید: «زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود...»
 عاشق بچه‌ها و آخرین دیدار
بیشتر از هر چیز عاشق بچه‌ها بود. وقتی شهید شد، حتی بچه‌های چهار، پنج و شش ساله فامیل هم‌گریه می‌کردند و فقط نام «خاله زهره» را صدا می‌زدند. از وقتی فهمیده بود باردار است، عاشقانه‌تر به زندگی نگاه می‌کرد و شوق مادر شدن در تمام رفتارهایش دیده می‌شد.
آخرین بار، شب قبل از شهادتش او را دیدیم. بعد از ازدواج، با همسرش قرار گذاشته بودند آخر هفته‌ها بعد از تعطیلی مدرسه به خانه مادرم بیایند. هفته آخر، به خاطر حضور پدر همسرش نتوانست طبق برنامه بیاید، اما عصر جمعه به همسرش گفته بود دلش گرفته و دوست دارد در شهر دوری بزنند. بعد هم پیشنهاد داده بود سری به خانه مادرم بزنند.
وقتی رسیدند، حدود نیم ساعت کنار هم بودیم. موقع خداحافظی مثل همیشه همه تا دم در بدرقه‌شان کردیم. بعد از رفتنشان، مادرم گفت: «متوجه زهره شدید؟ چقدر صورتش زیباتر شده بود.» خواهرم هم همین را گفت. مادرم صلوات فرستاد و گفت: «چشمش نزنید، دخترم باردار است، زن باردار زیباتر می‌شود.» خودم هم فقط نگاهش می‌کردم و دلم می‌خواست دوباره در آغوشش بگیرم. این آخرین دیدارمان بود و صبح روز بعد آن حادثه رخ داد.
امیدی که تا آخرین لحظه زنده بود
از روز حادثه تا دوشنبه، هیچ‌کدام باور نمی‌کردیم زهره شهید شده باشد. هر کس برای تسلیت می‌آمد، می‌گفتیم تسلیت نگویید؛ حتماً جایی در بیمارستان بیهوش یا دچار سوختگی شده و هنوز خبری از او نداریم.
این را تا امروز جایی نگفته بودم؛ همان شب اول تا صبح در بیمارستان دنبالش می‌گشتیم. هر آمبولانسی که می‌رسید، میان مجروحان و شهدا به دنبال زهره می‌دویدیم، اما پیدایش نمی‌کردیم. حتی دوبار به زایشگاه رفتم و از ‌پرستارها پرسیدم آیا معلم بارداری را از مدرسه آورده‌اند یا نه. با خودم فکر می‌کردم شاید به خاطر بارداری او را آنجا بستری کرده باشند، اما خبری نبود.
تا ظهر دوشنبه همچنان امیدوار بودیم. روزی چند بار به سردخانه بیمارستان سر می‌زدیم تا شاید نشانی از او پیدا کنیم، تا اینکه نزدیک اذان مغرب دوشنبه خبر دادند که پیکرش شناسایی شده است. محل کارم فقط چند متر با مدرسه فاصله داشت. همان لحظه همه می‌گفتند موشک کنار مدرسه اصابت کرده است و من هم همان خبر را باور کردم؛ آدم دوست دارد خبر خوب را باور کند، حتی اگر حقیقت نداشته باشد.
وقتی به سمت مدرسه دویدم، با خودم می‌گفتم فقط بروم کنار زهره؛ حتماً ترسیده است. حتی وقتی مدرسه را زیر آوار دیدم، باز هم با خودم می‌گفتم زهره خیلی زرنگ است، حتماً جایی پناه گرفته یا فقط موج انفجار او را گرفته است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اوج زرنگی انسان، فرار کردن نباشد؛ شهادت باشد. 
سه روز جست‌وجو 
از صبح شنبه تا عصر دوشنبه، سه روز تمام، مسیر مدرسه، بیمارستان و سردخانه را بارها طی کردیم. هر بار با امید می‌رفتیم و با دست خالی برمی‌گشتیم. عصر دوشنبه، نزدیک غروب، تصمیم گرفتیم یک بار دیگر همگی به سردخانه برویم. همان لحظه یکی از دوستانمان از مرکز بهداشت تماس گرفت و گفت دستی با حلقه پیدا شده که احتمال می‌دهند متعلق به زهره باشد. از او خواستم مشخصات حلقه را بگوید. وقتی نشانه‌ها را شنیدم، مطمئن شدم. گفتم: «هر جا هستی همان‌جا بمان. سه روز است دنبال خواهرم می‌گردیم؛ تا برسیم کنار همان پیکر بمان.»
وقتی رسیدیم، ما را به همان محل بردند. یکی از کاورها را کنار زدند؛ در حالی که طی سه روز گذشته بارها همه کاورها را گشته بودیم و اثری از زهره پیدا نکرده بودیم. از او فقط مچ دستی با حلقه باقی مانده بود. همان حلقه، نشانه‌ای شد که فهمیدیم خواهرمان را پیدا کرده‌ایم.
آن لحظه فقط همان مچ دست را لمس می‌کردم. با وجود همه تلخی‌ها، خوشحال بودم که دیگر دست خالی به خانه برنمی‌گردم. هر روز مادرم می‌گفت: «زهرا، برو زهره را بیاور.» و من هر بار ناامید برمی‌گشتم. اما آن روز، با اینکه تنها مچ دستش را پیدا کرده بودیم، احساس می‌کردم بالاخره توانسته‌ام زهره را به خانه برگردانم.
در راه بازگشت، به خواهرم زنگ زدم. مادرم یک سال قبل عمل قلب باز انجام داده بود و باید داروهایش را سر وقت مصرف می‌کرد. گفتم: «زهره را پیدا کرده‌ایم، اما آرام برمی‌گردیم. اول دارو و شام مامان را بده، چون وقتی خبر را بفهمد دیگر نمی‌تواند چیزی بخورد.» آن‌قدر در راه معطل کردیم تا خواهرم خبر داد که دارو و شام مادرم را داده است. وقتی به خانه رسیدیم، به مادرم گفتم: «لباس‌هایت را عوض کن و لباس مشکی بپوش؛ دخترت را پیدا کردیم.» اگر بخواهم زهره را با یک جمله توصیف کنم، فقط می‌گویم: «مهربان و دلسوز بود.»
 انتخاب فقط یک خاطره از زهره برایم ممکن نیست. همه ۲۳ سالی که کنار او زندگی کردم، پر از خاطره‌های شیرین بود. هر جا می‌رفتیم، پنج خواهر کنار هم بودیم و اگر مادرم هم همراه‌مان می‌شد، جمع شش‌نفره‌مان فقط با خنده شناخته می‌شد. برای همین نمی‌توانم فقط یک خاطره را از میان آن همه لحظه خوب جدا کنم.
 «تا شهید نشویم، از شجره نمی‌رویم»
همکاران زهره تعریف می‌کنند صبح روز حادثه، وقتی گفته بودند با والدین تماس بگیرند تا برای بردن بچه‌ها بیایند، زهره با لبخند گفته بود: «این همه عجله برای چیست؟ مگر چه کسی می‌خواهد میناب را بزند؟ نهایتش این است که همه با هم شهید می‌شویم.»
زهره نخستین معلم مدرسه شجره طیبه بود. هر وقت همکارانش که به مدارس دیگر منتقل شده بودند به او می‌گفتند چرا مدرسه‌اش را عوض نمی‌کند، همیشه یک جواب داشت: «ما تا شهید نشویم، از شجره نمی‌رویم.» سرانجام هم همان‌جا ماند؛ اولین معلمی بود که به آن مدرسه رفت و آخرین شهیدی بود که پیکرش پیدا 
شد.
بزرگ‌ترین آرزوی زهره عاقبت‌به‌خیری بود. بارها در جمع خانوادگی می‌گفت هر وقت به مرگ فکر می‌کند، از آن دنیا و ندیدن عزیزانش می‌ترسد. اما امروز احساس می‌کنم خدا بهترین سرنوشت را برایش رقم زد؛ آن‌گونه رفت که زنده ماند. حالا دیگر تنها نیست؛ کنار دوستان شهیدش، فرزندش و پدرمان آرام گرفته است.
 دعای پدر و مادر، پشتوانه عاقبت‌به‌خیری زهره
علاوه ‌بر اخلاق نیک، خوش‌رویی، دلسوزی و مهربانی زهره، دعاهای مادرم و شکرگزاری‌های همیشگی پدرم را هم در عاقبت‌به‌خیری او بی‌تأثیر نمی‌دانم. مادرم بعد از هر نماز دست به دعا برمی‌داشت و فقط یک آرزو داشت؛ اینکه خدا همه فرزندانش را عاقبت‌به‌خیر کند. پدرم هم با اینکه پسری نداشت، همیشه شاکر خدا بود. هر جا که می‌نشستیم؛ سر سفره، داخل ماشین یا هر جای دیگر، مدام می‌گفت: «خدایا ممنونت هستم.» 
دوست دارم مردم میناب و نسل جدید، زهره را بیش از هر چیز با فداکاری و ازخودگذشتگی‌اش بشناسند. لحظه‌ای که موشک به مدرسه اصابت کرد، خودش بیرون ساختمان بود و می‌توانست جانش را نجات بدهد، اما به جای اینکه به فکر خودش یا فرزندی باشد که در راه داشت، فقط به «بچه‌هایش» فکر کرد و به سمت کلاس‌ها دوید تا دانش‌آموزانش را نجات دهد. 
این روحیه فقط مربوط به روز حادثه نبود؛ در تمام سال‌های معلمی‌اش همین‌گونه زندگی کرد. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه صبر می‌کرد تا مطمئن شود همه دانش‌آموزانش از مدرسه خارج شده‌اند و بعد خودش مدرسه را ترک می‌کرد. روز حادثه هم همین‌گونه عمل کرد؛ اول به دنبال دانش‌آموزانش رفت و خودش آخرین نفری بود که پیدا شد.
خون شهدا، مایه استقامت مردم شد
سخن پایانی ما این است که از نیروهای مسلح و مسئولان کشور می‌خواهیم خونخواه شهدای مظلوم میناب باشند و تا آخرین لحظه، راه آنان را ادامه دهند. دشمنان تصور می‌کردند با گرفتن جان معلمان، دانش‌آموزان و مردم بی‌گناه، می‌توانند ملت ایران را از پا درآورند، اما خون شهدا نتیجه‌ای جز انسجام بیشتر مردم و قدردانی عمیق‌تر از کشور نداشت.
ما نیز تا آخرین لحظه در کنار نیروهای مسلح کشورمان خواهیم بود و از آنان حمایت می‌کنیم. امیدواریم روزی خبر پیروزی کامل ایران را بشنویم و در گلزار شهدای میناب، کنار مزار عزیزانمان، جشن پیروزی برگزار کنیم. اگر بخواهم فقط یک جمله به مردم بگویم، این است: اگر ایمان داشته باشیم، قطعاً پیروز خواهیم شد.
نمی‌گفت شاگردانم؛ می‌گفت پسرانم
زهره از نخستین معلمان مدرسه شجره طیبه بود و از همان ابتدای تأسیس مدرسه، تدریس را آغاز کرده بود. هیچ‌وقت از دانش‌آموزانش با عنوان «شاگرد» یاد نمی‌کرد. همیشه می‌گفت: «پسرانم» یا «بچه‌هایم». تمام فکر و ذکرش آرامش و شادی آن‌ها بود. اگر می‌فهمید یکی از دانش‌آموزانش مشکلی دارد، خودش پیشقدم می‌شد تا مشکلش را حل کند و اجازه نمی‌داد هیچ‌کدام از بچه‌ها احساس تنهائی کنند.
روحیه فداکاری زهره فقط در سال‌های معلمی‌اش نبود؛ در آخرین لحظات زندگی‌اش هم همان‌گونه رفتار کرد. یکی از اولیای دانش‌آموزان که هنگام حادثه در مدرسه حضور داشت، تعریف کرد زهره در حیاط مدرسه ایستاده بود و با خانواده‌ها تماس می‌گرفت تا برای بردن فرزندانشان بیایند. همان لحظه موشک اول به ساختمان اصابت کرد. او به جای اینکه جان خود را نجات دهد، به سمت کلاس دوم دوید؛ جایی که چند دانش‌آموز هنوز منتظر پدر و مادرشان بودند. رفت تا کنار بچه‌هایش باشد و دیگر بازنگشت. زهره همراه همان «پسرانش» آسمانی شد.
آخرین تماس خانم معلم
آخرین صدای زهره را پدر یکی از دانش‌آموزانش شنید. آن روز با او تماس گرفت و گفت: «من شهریاری، معلم سامان هستم. می‌توانید بیایید دنبال سامان؟ مدرسه تعطیل شده است...» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای انفجار در تماس پیچید. بعد فقط فریادی کوتاه شنیده شد و تماس برای همیشه قطع شد. آخرین تماس زهره هم مانند تمام سال‌های معلمی‌اش، برای نگرانی از حال یکی از دانش‌آموزانش بود؛ معلمی که تا آخرین لحظه، مسئولیت بچه‌هایش را رها نکرد.

captcha