کد خبر: ۳۳۷۴۸۵
تاریخ انتشار : ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۵
خاطرات «جرد کوشنر» داماد دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا- ۵

محکوم شد!

دفتر پژوهش‌های مؤسسه کیهان

«قرار است دستگیر شوم»
زمانی که پدرم از طریق تلفن این خبر حیرت‌انگیز را به من گفت، من در حال پیاده‌روی از آپارتمانم در منهتن جنوبی تا ایستگاه مترو در استور پلیس (۱) بودم. یک صبح مه‌آلود جولای در سال ۲۰۰۴ بود. من به‌تازگی سال اول دانشکده حقوق را در دانشگاه نیویورک به پایان رسانده بودم و در حال رفتن به دوره کارآموزی خود در دفتر رابرت مورگنتاو (۲)، دادستان افسانه‌ای منطقه نیویورک بودم. من روزهای طولانی کار می‌کردم، رونوشت‌های استراق سمع را با دقت بررسی می‌کردم و به تأمین حکم برای پلیس‌های شجاعی که مخفیانه برای نفوذ به یک باند مواد مخدر رفته بودند کمک می‌کردم.
در آن سوی رودخانه هادسون (۳) در نیوجرسی(۴)، پدرم تجربه بسیار متفاوتی با یک وکیل آمریکایی داشت. او در دام تحقیقاتی که توسط یک دادستان فدرال گستاخ، جاه‌طلب و سرسخت به نام کریس کریستی (۵) رهبری می‌شد، گرفتار شد.تمرکز تحقیقات کریستی یک خصومت خانوادگی خصوصی بود که وقتی پدرم با برادرش موری (۶) و شوهر خواهرش بیلی (۷) که سعی داشتند کنترلش بر شرکتی را که عمرش را برای ساختنش سپری کرده بود از بین ببرند، در معرض دید عموم قرار گرفت. آن‌ها با یک حسابدار در شرکت پدرم هماهنگ کردند تا به‌طور مخفیانه به اسناد دسترسی پیدا کنند. سپس آن مدارک را با ادعای سوءمدیریت و فرار غیرقانونی از مالیات به دولت و رسانه‌ها تحویل دادند.
این یک خیانت حیرت‌انگیز بود. پدرم در تبدیل کسب‌وکار خود به یک شرکت میلیارد دلاری، خواهر و برادرش را به طرز شگفت‌انگیزی ثروتمند کرده بود. شکایت و تحقیقات بار سنگینی بر دوش او گذاشته بود و او با عصبانیت رفتار می‌کرد. مشکل اخلاقی بیلی یک راز آشکار در داخل دفتر بود، و برای اینکه به خواهرش استر (۸) نشان دهد با چه مردی ازدواج کرده است، پدرم فاحشه‌ای را استخدام کرد که بیلی را اغوا کند. او تلاش‌های حاصل از آن‌ها را ضبط کرد و نوار را برای استر فرستاد و او آن را به فدرال رزرو (۹) 
داد. بدون اینکه پدرم بداند، استر به‌عنوان شاهد در تحقیقات آن‌ها همکاری می‌کرد. پدرم دستگیر و متهم شد که شاهد دستکاری و نقض قانون مان (۱۰) است، قانونی با قدمتی در حدود یک قرن، مبنی بر غیرقانونی بودن انتقال بین‌ایالتی یک فاحشه. او برای انتقام از حد خود فراتر رفته بود و حالا بهای سنگینی پرداخت می‌کرد.
بعد از قطع کردن تلفن با پدرم، با عجله به سمت ایستگاه مترو از پله‌ها پایین رفتم و چند دقیقه روی سکو منتظر ماندم و سپس وارد قطار ۶ شدم و به مقصدم در خیابان کانال(۱۱) رفتم. وقتی از مترو بیرون آمدم، مسیر عادی خود را به سمت ساختمان دفتر دادستان منطقه(۱۲) رفتم و سعی کردم توجهم را به پرونده‌های روی میزم معطوف کنم. اما ذهنم در حال پرش بود. واقعاً چطور ممکن است این اتفاق برای پدر من بیفتد؟ او تمام زندگی خود را برای ساختن یک شرکت بزرگ و ایجاد مشاغل با درآمد خوب برای کارمندانش صرف کرده بود. او سخاوتمندانه وقت و پول خود را برای خدمت به جامعه گذاشته بود. من نگران مادرم هم بودم و این‌که چه پیامدی برای او خواهد داشت. بیست دقیقه به صفحه رایانه‌ام خیره شدم، اما برای اولین بار در زندگی‌ام، نتوانستم خودم را وادار کنم تا به کارم ادامه دهم. می‌خواستم در کنار پدرم باشم، همان‌طور که او همیشه در کنار من بود. دفتر را ترک کردم، تا نیوجرسی رانندگی کردم و بعد از جلسه دادگاه او را سوار کردم. در طول سفر نود دقیقه‌ای به خانه، از پنجره به بیرون نگاه کرد و حتی یک کلمه هم به زبان نیاورد. این طولانی‌ترین رانندگی زندگی من بود. بعدازظهر آن روز، او در پاسیو قدم زد و قدم‌هایش را برای ردیاب مچ پا تنظیم کرد. نمی‌دانستم چه بگویم یا چه کار کنم، بنابراین در سکوت با او راه رفتم و سعی کردم فقط با بودن در کنارش از او حمایت کنم. بعد از مدتی که به اندازه ابدیت به نظر می‌رسید، پدرم مکثی کرد و رو به من گفت: «در زندگی، گاهی اوقات آن‌قدر قدرتمند می‌شویم که فکر می‌کنیم دلال سرنوشت خودمان هستیم. ما دلال نیستیم، خدا دلال است. گاهی اوقات باید ما را به زمین بازگرداند تا دیدگاهی در مورد آنچه واقعاً مهم است، به دست بیاوریم.» دو روز بعد، به آپارتمانم در خیابان مرسر (۱۳) در محله نوهو (۱۴) منهتن برگشتم. لحظه‌ای که در را باز کردم با سنگینی واقعیت مواجه شدم. من برای پدرم و خانواده‌ام قوی بودم، اما حالا تنها روی زمین نشسته بودم و پشتم به دیوار بود. برای اولین بار از بچگی صورتم را در دستانم گرفتم و گریه کردم. سعی کردم احساساتم را درک کنم. از دست عمو و عمه‌ام عصبانی بودم. از دست پدرم عصبانی بودم. از دست وکلای پدرم که از توطئه انتقام‌جویانه پدرم اطلاع داشتند و به او اطمینان دادند که هیچ چیز غیرقانونی در آن وجود ندارد عصبانی بودم. از دست کریس کریستی عصبانی بودم، کسی که می‌دانست پدرم حامی اصلی رقبای دموکراتش در نیوجرسی بوده است.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، احساس کردم یک بلوک سیمانی در شکمم وجود دارد. همان‌طور که در رختخواب دراز کشیده بودم و به سقف پاپ‌کورنی آپارتمانم خیره شده بودم، متوجه شدم که عصبانیت من به هیچ چیز سازنده‌ای منجر نمی‌شود. من در یک دوراهی حساس بودم و باید انتخاب می‌کردم. می‌توانم انتخاب کنم به خاطر چیزهایی که نمی‌توانم کنترل کنم عصبانی باشم یا می‌توانم کمک کنم. من بلافاصله جواب را می‌دانستم. باید به پدرم کمک می‌کردم، پدرم که سختی‌های زیادی را متحمل شده بود و در آستانه رنجش بیشتر بود. باید به مادرم کمک می‌کردم، که مهربان‌ترین فردی بود که می‌شناختم و مستحق این نبود که شوهری که سی سال است با او ازدواج کرده را از او بگیرند. باید به دو خواهرم دارا و نیکی (۱۵) و برادرم جاش (۱۶) کمک می‌کردم که در آستانه شروع سال اول دانشگاه بود. علی‌رغم عزم من، اولین روز بازگشت به دفتر دادستان منطقه عذاب‌آور بود. آن شب برای رفتن به خانه سوار مترو شدم، اما وقتی به ایستگاه رسیدم، پاهایم یخ زده بود. نمی‌توانستم قدرتی برای بلند شدن جمع کنم. از پیاده شدن در ایستگاه خود صرف‌نظر کردم و همه مسیر قطار ۶ تا انتهای خط در برانکس (۱۷) را در قطار ماندم و به مرکز شهر برگشتم. برای چند ساعت بعد، سوار و پیاده شدن نیویورکی‌ها از قطار را تماشا می‌کردم ـ کارگرانی که به سمت شیفت شب می‌رفتند، بی‌خانمان‌هایی که به دنبال غذای بعدی خود بودند، نوجوانانی که شرارت می‌کردند، سالمندانی که سعی می‌کردند قبل از اینکه درها رویشان بسته شود از واگن قطار خارج شوند. صورتشان را بررسی کردم و شاید برای اولین بار دیدم که چقدر سنگینی روی اطرافیانم وجود دارد. شاید این زن به‌تازگی شغل خود را از دست داده باشد، یا آن مرد نمی‌تواند خانواده‌اش را سیر کند. شاید فردی که روبه‌روی من نشسته بود به‌تازگی جواب آزمایش تشخیص سرطان دریافت کرده بود.
این باعث شد به یک حقیقت ساده پی ببرم: هر کس مشکلاتی دارد، اما این به هر یک از ما بستگی دارد که انتخاب کنیم روی خودمان تمرکز کنیم یا به کسانی که دوستشان داریم کمک کنیم. تصمیم گرفتم به عقب نگاه نکنم، بلکه به جلو نگاه کنم.
پانوشت‌ها:
۱- Astor Place    ۲- Robert Morgenthau  ۳-Hudson River  ۴- New Jersey   ۵- Chris Christie   ۶- Murray   ۷- Billy   ۸- Esther   
۹- Federal Reserve   ۱۰- is a United States federal law  این قانون در شکل اولیه خود، حمل‌ونقل بین‌ایالتی یا تجارت خارجی «هر زن یا دختری را به منظور فحشا یا فسق یا هر هدف غیراخلاقی دیگر» جرم دانست. 
۱۱- Canal Street   ۱۲- district attorney  
 ۱۳- Mercer Street   ۱۴- short for North of Houston Street   ۱۵- Dara and Nikki   
۱۶- Josh   ۱۷- Bronx

captcha