کد خبر: ۳۳۷۴۳۲
تاریخ انتشار : ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۲۹
مقاله وارده

حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد

دکتر حسن خلیل خلیلی
صلح حدیبیه را نمی‌توان با چند شعار تکراری، به نسخه‌ای همیشگی برای هر مذاکره‌ای تبدیل کرد. آن صلح، تصمیمی حساب‌شده در دلِ مصلحت، اقتدار و وفای به عهد بود؛ نه تسلیم در برابر بدعهدی، نه خوش‌بینی به دشمن و نه چشم‌پوشی از فارق‌های مؤثر میان آن روز و امروز. هر استنادِ شتاب‌زده به حدیبیه، اگر این حقیقت را نبیند، بیش از آنکه تکیه بر تاریخ باشد، بازی با نام تاریخ است.
هر بار که سخن از مذاکره با آمریکا یا هر قدرتی که سابقه روشن در بدعهدی دارد به میان می‌آید، عده‌ای فوراً به «صلح حدیبیه» متوسل می‌شوند؛ گویی این واقعه بزرگ تاریخ اسلام، یک مجوز همیشگی برای عقب‌نشینی، امتیازدهی و بازگشت دوباره به میز گفت‌وگو با هر طرفی است که بارها پیمان شکسته است. این استناد، بیش از آنکه استدلالی باشد، یک مصادره به مطلوب است. حدیبیه را باید درست خواند، نه گزینشی؛ باید با همه شرایطش فهمید، نه با یک واژه‌اش.
صلح حدیبیه از بزرگ‌ترین نمونه‌های تدبیر در سیره نبوی است، اما تدبیری که بر پایه قدرت، مصلحت، واقع‌بینی و تشخیص درست موضوع بنا شد، نه بر اساس خوش‌بینی ساده‌لوحانه به دشمن. پیامبر اکرم(ص) در شرایطی به صلح تن دادند که این صلح، جامعه اسلامی را از فرسایش بی‌حاصل حفظ می‌کرد، فرصت تثبیت می‌داد، میدان دعوت را می‌گشود و در نهایت مسیر فتح مکه را هموار می‌ساخت. پس اصل ماجرا، تسلیم نبود؛ مدیریت هوشمندانه صحنه بود. این تفاوت را نباید نادیده گرفت.
مشکل امروز از همین‌جا آغاز می‌شود که برخی، حدیبیه را از متن تاریخ جدا می‌کنند و به‌صورت یک شعار کلی درمی‌آورند: «پس همیشه باید مذاکره کرد». اما آیا سیره نبوی چنین نسخه‌ای داده است؟ هرگز. آیا پیامبر(ص) در برابر هر دشمنی، در هر شرایطی و بدون توجه به سابقه طرف مقابل، دست دوستی دراز کردند؟ باز هم خیر. آنچه در حدیبیه رخ داد، تصمیمی متناسب با وضعیت مشخص، با محاسبه دقیق سود و زیان و با در نظر گرفتن امکان وفای به عهد بود. وقتی این عناصر از صحنه حذف شود، دیگر چیزی از استدلال باقی نمی‌ماند جز بازی با نام یک واقعه مقدس برای توجیه یک سیاست نادرست.
در منطق فقهی و اصولی، هیچ حکم و سیره‌ای را نمی‌توان بدون استخراج «مناط» آن به امروز منتقل کرد. مناط حدیبیه چه بود؟ آیا فقط «صلح» بود؟ نه. مناط، صلحِ مصلحت‌مند، قابل اتکاء و دارای اثر واقعی بود. یعنی صلحی که بر پایه توان، مصلحت، امکان بهره‌برداری و ظرفیت وفای به عهد شکل گرفته باشد. از این منظر، اگر طرف مقابلِ امروز نه‌تنها سابقه‌ای روشن در نقض تعهد دارد، بلکه مذاکره را ابزار فشار، فریب و تحمیل می‌خواهد، دیگر قیاس او با شرایط حدیبیه، یک قیاس مع‌الفارق آشکار است. شباهت لفظی کافی نیست؛ باید شباهت در علت و شرایط مؤثر احراز شود. آیا آمریکا در سال‌های گذشته کاری جز همین کرده است؟ خروج رسمی از برجام، بازگرداندن تحریم‌ها، فشار حداکثری، تهدید مستمر و در کنار آن، سکوت یا همراهی با اقدامات خرابکارانه علیه زیرساخت‌های حساس ایران؛ این‌ها واقعیت‌های انکارناپذیرند. حال با چنین سابقه‌ای، چگونه می‌توان با ژست تاریخ‌خوانی، مردم را قانع کرد که باز هم باید همان مسیر را بی‌تغییر پیمود؟ اگر طرف مقابل بارها نشان داده است که مذاکره را نه برای توافق، بلکه برای امتیازگیری و تحمیل می‌خواهد، عقل حکم می‌کند که به او اعتماد بی‌محابا نشود، نه اینکه دوباره و دوباره همان اشتباه تکرار گردد.
نکته مهم این است که وفای به عهد در اسلام اصل است، اما این اصل نسبت به طرفی معنا دارد که خود نیز به عهد پایبند باشد. وقتی عهد شکسته می‌شود، موضوع عوض می‌شود. این دیگر همان پیمان قبلی نیست که با همان منطق بتوان به آن دل بست. سیره نبوی هم همین را می‌گوید: تا وقتی پیمان پابرجاست، باید به آن وفادار ماند؛ اما اگر طرف مقابل آن را پاره کند، دیگر نه اعتماد سابق باقی است و نه حکم سابق بدون تغییر قابل تداوم. این بدیهی‌ترین قاعده عقلایی است، چه برسد به فقه سیاسی اسلام.
از این‌رو، استفاده ابزاری از صلح حدیبیه برای توجیه مذاکره در هر شرایطی، چیزی جز تحریف تاریخ نیست. این استدلال که «پیامبر(ص) صلح کردند، پس ما هم باید همیشه صلح کنیم» دقیقاً همان خطای فکری است که میان «امکان صلح» و «الزام به صلح» خلط می‌کند. اسلام صلح را نفی نکرده، اما آن را به بت هم تبدیل نکرده است. صلح زمانی ارزش دارد که امنیت، عزت، منافع جامعه و امکان پایبندی متقابل را تأمین کند. اگر نتیجه آن، فرسایش قدرت ملی، عادت دادن دشمن به امتیازگیری و تضعیف بازدارندگی باشد، دیگر نامش صلح نیست؛ نامش عقب‌نشینی است.از همین‌جا باید به یک حقیقت روشن رسید: مسأله اصلی آمریکا با ایران، «اختلاف نظر» یا «سوءتفاهم» نیست؛ مسأله، اراده تحمیل است. آمریکایی که یک‌بار توافق را امضاء می‌کند و چند سال بعد زیر آن می‌زند، آمریکایی که همزمان از مذاکره حرف می‌زند و از تحریم و تهدید دست برنمی‌دارد، آمریکایی که گفت‌وگو را نه راه تفاهم بلکه ابزار مهار می‌فهمد، اساساً به دنبال یک توافق متوازن نیست. آنچه می‌خواهد، در بهترین حالت، مهار حداکثری و در نهایت، تسلیم طرف مقابل است. این را باید بی‌پرده گفت و از تعارفات دیپلماتیک هم عبور کرد.
در چنین شرایطی، مسئولیت اهل فکر و قلم آن است که تاریخ را قربانی مصلحت‌سنجی‌های روزمره نکنند. حدیبیه را باید به‌عنوان الگویی از عقلانیت مقاوم خواند، نه نسخه‌ای برای سازش بی‌پایان. آن صلح، صلحِ اقتدار بود؛ صلحی که از موضع ضعف نیامد و به‌محض نقض عهد، مسیر دیگری را گشود. این دقیقاً همان درسی است که امروز باید از آن گرفت: نه دل‌بستن به دشمن عهدشکن، نه ردّ مطلق گفت‌وگو، بلکه تشخیص درست موضوع، سنجش واقعی مصلحت و ایستادن بر حقوق ملت.
پس پاسخ روشن است: استناد سطحی به صلح حدیبیه برای دعوت به مذاکره با آمریکا، اگر بدون توجه به بدعهدی‌ها، سابقه تخلف و نبود تضمین واقعی باشد، استدلالی سست و تاریخی‌نماست. حدیبیه، درس تسلیم نیست؛ درس تدبیر است. درس اعتماد کور نیست؛ درس تشخیص دشمن است. و مهم‌تر از همه، درس آن است که صلح وقتی ارزش دارد که عزت را حفظ کند، نه آنکه مقدمه‌ای برای تحمیل اراده بیگانه باشد. حدیبیه به ما نمی‌آموزد که در برابر هر دستی که به ظاهر برای صلح دراز می‌شود، چشم‌بسته اعتماد کنیم؛ بلکه می‌آموزد که صلح، فقط آن‌گاه مقدس و ماندگار است که بر ستون‌های عزت، حکمت، مصلحت و اطمینان به وفای عهد استوار باشد.

captcha