«اینجا ایران است»
حجتالاسلام سینائی
لطف خدا بود که در دل شب، حدود ۳ بعد از نیمهشب، در اثر پرخوری از خواب پریدم. در تاریکی قدم میزدم، به خاطر تابستان درها و پنجرهها باز بود. خیلی جالب است که ناگهان صدای خشخش متوالی و ممتدی توجّهم را جلب کرد. کنار پنجره که رفتم، متوجّه شدم صدای جاروی رفتگر عزیز و زحمتکش محل است که در این ساعت از شب دارد کوچه ما را جارو میزند. از آن جالبتر این بود که دیدم هنگام جارو زدن با خود و خدا زمزمه میکند. میگفت: سبحانالله، سبحانالله، خدایا شکرت، خدایا مردم را سلامت بدار، خدایا مریضها را شفا بده، خدایا عاقبتمان را به خیر کن و ...
حیرتزده شدم که در دل شب که ما خوابیدهایم، چه خبرهایی در اطرافمان هست!
به او فکر میکردم و روح بلندش که چندباری صدای هواپیماهای جنگنده که در حال گشتزنی بر آسمان تهران و محافظت از ما بودند، به گوشم رسید. با خود گفتم، آن هم چشم بیداری است که تا صبح با خلبانان عزیز دیگر برای آرامش ما و برای حفظ کشور و کیان ایران عزیزمان بیدار است و در حال خدمت میباشد و چه خدمت بزرگی که از وصف عظمت آن عاجزم.
در این فکر بودم که دیدم پسر همسایه روبهروی منزل ما، نیما، از موتور دوستش پیاده شد و برای اینکه مزاحمتی ایجاد نکند، سریع داخل منزل شد. او از همان بچههایی بود که در ایّام جنگ در تورهای ایست و بازرسی شرکت میکردند و تا این ساعت از شب در حال حفظ و حراست از ما بودند.
چند روز پیش بود که از او پرسیدم برای چه رشتهای داری درس میخونی؟ گفت: انشاءالله هوافضا قبول بشوم. خیلی دوست دارم! به موشک و ماهواره و صنایع هوافضا علاقهمندم!
گفتم: آفرین! چه خوب که شما جوانان اشتیاق چنین شغل مهمی را دارید.
از پنجره کنار منزل نیما اینا نور ضعیف چراغ مطالعهی حاجآقای محل پیدا بود. با او هم سلام و علیک دارم. اخیراً میگفت با اشتیاق در حال نوشتن کتابهای شرح نهجالبلاغه خطبه متّقین و مواردی دیگر از این قبیل است. حدس زدم که لابد در همین ساعات سکوت است که این کتابها را مینویسد.
یاد همسایه کناریمان افتادم که پرستار است. خانم ۴۰ سالهای که اغلب خودش و پسر گلش علیرضا به مسجد محل میآیند و لابد این ساعتها در بیمارستان در حال پرستاری از بیماران و کمک به آنان است. او را هم چندباری در بیمارستان دیدهام. اغلب تسبیح و مفاتیح در دست داشت و هنگام مراجعه بیماران با عجله و مهربانی به آنها خدمت میکرد.
در این تصوّرات بودم که صدای آژیر ماشین آتشنشانی از دوردستها به گوشم خورد. یا لَلعَجَب!!
آنها نیز در این ساعت از شب در حال خدمترسانی به مردم و حادثهزدگان هستند. یاد رفیق عزیزم مهدی افتادم که آتشنشان است و هر سال شب وفات حضرت زینب سلاماللهعلیها در منزلشان هیئت میگیرد.
گاهی از حوادث ایّام جنگ خاطرات تکاندهندهای برایم تعریف میکند که هریک از آنها تا مدّتها خواب را از چشمم میربود. به این فکر میکردم که چقدر انسانهای خوب و بزرگی در پیرامون ما هستند و چقدر این افراد، نازنین و پاکباخته و محترماند و چقدر شگفتیها در دل شب وجود دارد. و این درد معده که مرا از خواب بیدار کرد، چه درد مبارکی بود که مرا متوجّه این امور نمود.
در این خیالات بودم که صدای اذان مسجد بلند شد. یادم افتاد طلبه جوانی که نایب امام جماعت مسجد است، هر روز صبح هنگام اذان بلندگوها را روشن میکند و صدای عرشی اذان را منتشر میکند و با عدّهای از اصحاب نورانی محل، نماز صبح را به جماعت میخوانند. همان جوانی که اکنون در منزلشان از دو بیمار بر زمین مانده پرستاری میکند. و هیچ صبحی را به یاد ندارم که خواب مانده باشد و ما صدای اذان او را نشنیده باشیم. خدا را بر این نعمتهایش شکر کرده و برای گرفتن وضو و خواندن نماز، رشته تفکّراتم را کنار گذاشته و رفتم....