هستهای یا ایران مستقل کدامیک آمریکا را میترساند
مترجم: سید محمد امینآبادی
اگر جلسات توجیهی دیپلماتیک، جلسات استماع کنگره و چرخه بیپایان برنامههای خبری تلویزیونی درباره سانتریفیوژها، نیروهای نیابتی منطقهای و حملات سایبری را کنار بگذاریم، به نقطهای عریان و بیپرده میرسیم که واقعاً حساسیتبرانگیز است. آنچه دربارة جمهوری اسلامی ایران، واقعاً آمریکا را نگران میکند، نه سیاستهای آن است، نه ادبیات و مواضعش و حتی نه برنامه هستهایاش. مسئله، جسارت ایران برای آن است که کاملاً خارج از مدار آمریکا وجود داشته باشد و در عین حال بتواند این وضعیت را حفظ و اداره کند.
وقتی ریاکاریها و تظاهرهای دیپلماتیک کنار گذاشته میشوند، روشن میشود که یک قدرت بزرگ، صرفاً از سر پایبندی حقوقی به قواعد جهانی یا معاهدات منع اشاعه سلاحهای هستهای، میلیاردها دلار هزینه نمیکند، وارد جنگهای منطقهای نمیشود و بازارهای جهانی را دستخوش آشفتگی نمیکند. منازع آمریکا بر سر آنچه ایران در سانتریفیوژهایش دارد نیست؛ بلکه بر سر آن چیزی است که ایران برای یک هژمون به نمایش میگذارد؛ هژمونی که حاضر نیست «نه» بشنود و نمیتواند جهانی را تحمل کند که تحت کنترل آن نباشد.
اگر صرفِ در اختیار داشتن اورانیوم غنیشده یا کلاهکهای اتمی خط قرمز نهائی آمریکا بود، شکل خصومتهای آمریکا با ایران بهطور کلی متفاوت میبود. توضیح مبتنی بر «عبور از آستانه هستهای» زیر بار سنگین تناقضهای آشکار در سراسر جهان فرو میریزد. برای مثال، واشنگتن راههایی برای همزیستی، همکاری یا حتی شراکت آشکار با دیگر کشورهای دارای سلاح هستهای پیدا کرده است؛ از کنار آمدنهای تاریخی با پاکستان و هند گرفته تا چشمپوشی از زرادخانه اعلامنشده اسرائیل و اتخاذ رویکردی عملگرایانه، هرچند پرتنش، در قبال چین و کره شمالی.
در ادبیات قدرتهای بزرگ جهانی، «اطاعت» و «تمکین» پول رایج است. واشنگتن دشمنان سرسخت را تا زمانی تحمل میکند که در نهایت تسلیم شوند و با متحدان خشن و بیرحم نیز زمانی کنار میآید که سلطه آمریکا را بپذیرند. آنچه یک امپراتوری بیش از هر چیز از آن هراس دارد، کشوری مستقل و متکی به خود است که حاضر نیست سر فرود آورد، اما با وجود دههها محاصره اقتصادی همهجانبه، همچنان سرسختانه به بقا ادامه میدهد.
دلیل واقعی اینکه ایران تا این اندازه دستگاه سیاست خارجی آمریکا را آزار میدهد و به هدف اصلی آن تبدیل شده است، ارتباط چندانی با اتم ندارد؛ بلکه همه چیز به حاکمیت، جغرافیا و ساختار و معماری هژمونی آمریکا مربوط میشود. برای دههها، قاعده نانوشته نظم پس از جنگ سرد ساده بود: یا با نظم جهانی تحت رهبری آمریکا همسو شوید، یا حذف و منزوی شوید. بیشتر کشورهایی که در ابتدا در برابر این نظم مقاومت میکردند، انتخاب چندانی نداشتند و ناگزیر شدند در آن ادغام شوند؛ چرا که وزن اقتصاد جهانی تحت سلطه دلار، آنها را به این سمت میراند. دولتهای سرسخت یا در این نظم جذب شدند، یا تلاش شد روابط آنها به سمت رابطه با دولتهای وابسته و تحت حمایت آمریکا سوق داده شود، یا تحت نظارت و مراقبت شدید قرار گرفتند.
در سال ۱۹۷۹(بهمن 1357) ایران دست به کاری زد که از نظر آمریکا نابخشودنی بود. این کشور شورش کرد و یک انقلاب ایدئولوژیک موفق و بیپروا را نهادینه ساخت که صراحتاً هژمونی آمریکا و اسرائیل را رد میکرد و ساختاری سیاسی و پایدار را بر پایه مخالفت با امپریالیسم و صهیونیسم بنا نهاد. ایران با افتخار اعلام کرد که یک کشور خاورمیانهای میتواند خارج از چارچوب غربی، سرنوشت خود را به دست گیرد. از آن زمان، نسلهای مختلف سیاستگذاران آمریکایی خود را متقاعد کردهاند که تحریمهای اقتصادی فلجکننده، قطع روابط دیپلماتیک، ترورها و خرابکاریهای پنهانی، سرانجام به فروپاشی از درون یا «سقوط نظام» منجر خواهد شد. ناکامی واشنگتن تنها باعث عمیقتر شدن سرخوردگی آن شده است، زیرا راهبردش در مقابل ایران نتیجه نداده است.
در عوض، ایران خود را با شرایط وفق داد. این کشور فرهنگ خودکفایی داخلی را تقویت کرد و به سمت شرق چرخید و نشان داد که یک کشور میتواند خارج از الگوی مالی تحت سلطه غرب نیز دوام بیاورد. واشنگتن تابآوری ایران را صرفاً یک چالش سیاسی ندیده، بلکه آن را الگویی ایدئولوژیک و خطرناک برای سایر کشورها تلقی کرده است.
برای درک وسواس واشنگتن نسبت به ایران، کافی است نگاهی به نقشه بیندازیم. جغرافیا سرنوشتساز است و موقعیت جغرافیایی ایران بزرگترین دردسر امپراتوری آمریکا به شمار میرود. ایران درست در شمال تنگه هرمز قرار گرفته است؛ یکی از حیاتیترین چهارراههای دریایی جهان، یک گلوگاه آبی که هر روز حجم عظیمی از انرژی جهان از آن عبور میکند.
برای بخش عمدهای از یک قرن، «صلح آمریکایی» یا «پَکس آمریکانا» در این منطقه بر یک پیشفرض سلطهطلبانه استوار بوده است: ارتش آمریکا منابع و عرصههای عمومی جهانی را تحت کنترل و نظارت داشته باشد، گلوگاههای انرژی را کنترل کند و شرایط تجارت منطقهای و جهانی را تعیین کند. جمهوری اسلامی این پیشفرض را به چالش کشیده و حاضر نیست اجازه دهد آمریکا صاحبخانه حیاط خلوتش باشد. تهران برای تضمین حاکمیت و برتری منطقهای خود، توانمندی نظامی نامتقارن و قدرتمندی ایجاد کرده است.
برای ابرقدرتی که به سلطه بیرقیب بر تمام اقیانوسها و حریمهای هوائی عادت کرده است، وجود یک قدرت نظامی «غیرقابل مدیریت» که بر مسیر تأمین انرژی جهان تسلط جغرافیایی دارد، همچون درد آزاردهندهای است که نمیتوان آن را برطرف کرد. واشنگتن هژمونی منطقهای خود را از طریق ائتلافهای امنیتی با اسرائیل و دولتهای وابسته عرب تثبیت کرده است. در مقابل، ایران با ایجاد شبکهای از بازیگران غیردولتی و ائتلافهای منطقهای، معماری امنیتی و نیروی موازنه خود را در برابر سلطه آمریکا و اسرائیل شکل داده است؛ شبکهای که «محور مقاومت» نامیده میشود و لبنان، عراق، یمن و سوریه را، پیش از سرنگونی بشار اسد در سال ۲۰۲۴، دربر میگرفت. فارغ از اینکه «محور مقاومت» را چگونه تعریف کنیم، این محور نمونهای شاهکار و برجسته از هنر حکمرانی راهبردی بوده است که در تقریباً هر مرحله، جاهطلبیهای واشنگتن و تلآویو را بهطور اساسی مهار کرده است.
ایران و آمریکا با دو جهانبینی کاملاً متعارض و ناسازگار به سیاست منطقهای نگاه میکنند. واشنگتن مانند یک مدیر و رئیس جهانی رفتار میکند. آمریکا قوانین جهان را تعیین میکند و انتظار دارد همه کشورهای دیگر بدون چونوچرا از آنها پیروی کنند. ایران، در مقابل، از منظری بهشدت ملیگرایانه و تمدنی عمل میکند و نظارت و دخالت خارجی را توهینی موجودیتی به خود میداند. ایران حاضر نیست نقش مطرود و سرزنششده منطقهای را بپذیرد و منتظر اجازه غرب بماند تا در عرصه منطقهای و جهانی مشارکت کند. از نظر آمریکا، مشاهده اینکه ایران توانسته سرپیچی خود را نهادینه و قدرت منطقهایاش را تثبیت کند، به معنای پایان کنترل واشنگتن بر خاورمیانه خواهد بود. در نهایت، ناکامی و سرخوردگی آمریکا در قبال ایران اساساً به توان هستهای این کشور مربوط نیست؛ مسئله استقلال ایران است. ایران گواهی ماندگار بر این واقعیت است که با وجود همه ناوهای هواپیمابر، محاصرههای اقتصادی و قدرت دیپلماتیک یک ابرقدرت جهانی، هنوز نقاطی در جهان وجود دارند که به چشم امپراتوری نگاه میکنند و میگویند: «نه».
منبع:کانترپانچ