برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
بشری جان؛
من هنوز باور ندارم
رفتنت را و نبودنت را...
خاطرات ماند برای من!
و شهادت برای تو!
خاطراتم با تو تمام نمیشود،
مرور میشود...
مرور میشود...
جان تازهای میگیرد.
اما تمام نمیشود.
هرگاه که دلمان برای آقا تنگ میشد، دیدن تو، یکی از شبیهترین فرزندان در رفتار و سکنات در محبت و لطافت و صفا به حضرت ایشان، ندیدن آقا و دوریاش را برایمان جبران میکرد.
از یادمان نمیرود؛
وقار و متانت تو، معنویت و کمالات تو، صبوری و گذشت تو، امید و نشاط تو، تواضع و مردمداری تو، بصیرت و ولایتمداری تو، تیزهوشی و مدیریت تو و پیگیریهای بیدریغت در گرهگشاییها...
بشرای عزیز!
تو مردمدار بودی،
در میانشان بودی،
جویای حالشان بودی،
اسباب خیرشان بودی،
پرسوجو میکردی، سراغ میگرفتی...
و چه متواضعانه، میشنیدی دردِ دلها را و چه با دقت به خاطر میسپردی، کوچکترین مسایلشان را و چه صبورانه پیگیر بودی و مرهم دردها و گرهگشای مشکلاتشان.
و چقدر همیشه در اوج سختیها سفارش میکردی که رَبِّ اشْرَحْ لِي... زیاد بخوانید.
بشری؛
تو معلم بودی، دلسوز و دغدغهمند کارت و شاگردانت...
تشویق میکردی، راهنمایی میکردی و امید میدادی
و کلام گیرایت که همیشه میگفتی؛ خدا میبیند و مهم همین است، پس ادامه دهید و اثرگذار باشید... آقا خوشحال میشوند.
و این جملاتت ماند در گوش ذهن و جانمان به یادگار و انگیزهای برای مقاومت در این مسیر...
و من همه این روزها را، با شاگردانی میگذرانم که از تو میپرسند و از تو میخواهند بدانند و مشتاق شنیدن از تو هستند.
و من الگویی به زیبایی تو، به منحصر به فرد بودن تو دختر رهبر شهیدمان برای ارائه ندارم، تا با افتخار از تو بگویم و تو را به عنوان الگوی یک زن مسلمان شیعه به نسل امروز معرفی کنم.
بشری جانم
خاطرات ماند برای من! شهادت شد برای تو!
یادم نمیرود آن لحن و ذوق کلامت را که گفتی؛ دیوار به دیوار خانه بابا شدم و در خانه تنور زدیم و در خانه نان میپزم برای بابا و من گفتم؛ بشری یاد حضرت زهرا افتادم... تو شدی أُمِّ أَبِيهَا...؟! و تو خندیدی...
اما بشری تو واقعاً أُمِّ أَبِيهَا بودی! تو عاشقانه آقا را دوست داشتی!
و تو این سلوک را از کودکیات آغاز کردی.
به یاد میآورم سخن عزیزی را که از عاشقانهها و خاطرات کودکی تو با پدر میگفت برای ما:
که سر سفره لقمههایت را متبرک به سر و روی آقا میکردی و بعد در دهان خودت میگذاشتی و تو چه خوب از همان کودکی قدردان وجود آقا بودی.
و در بزرگیات هم که چه سختیها و خطرات به جان خریدی تا کنارش باشی و انیس و همدم و همراه و خدمتگذار لحظه به لحظهاش...
و تو با همین عاشقانههایت و خدمتگذاریهایت در حق پدر و مادر اینگونه از شهادت دلبری کردی و آنچه را همیشه غبطهاش را میخوردی، زودتر از انتظار از آن خود کردی.
حسرت آخرین مکالماتمان که تعریف کردم برایت از خواب عجیب و زیبایی که از شهادت برایت دیده بودم.
و تو چقدر از شنیدنش ذوق کردی و گفتی؛ اجازه هست تا تعبیرشم کنم؟
گفتم؛ به شرط آنکه جوابش را به من هم بگویی
بعد چند روز گفتی؛ خوابت را تعبیر کردم
گفتم؛ بگو
گفتی حیف است اینجا و از دور
بگذار هر وقت که دیدمت، از نزدیک برایت بگویم
بشری کاش گفته بودی!
چون دیگر بعد از آن خواب ندیدمت
و تعبیر ماند تا قیامت برای من.
و شاید هدفت از نگفتن، این بود تا تعبیرش را بخواهی در حقیقت برایمان بگویی و عیناً نشانمان دهی.
بشری جان
رفتنت داغ بزرگی بود
برای ما حیف شد
اما برای تو افتخار...
تو دختر خوبِ بابا بودی،
و ثمره دخترِ خوبِ بابا بودن
و خدمتهای خالصانهات در حق پدر و مادر
تو را اینگونه برازنده شهادت کرد...
اینگونه با عزت،
آن هم با خودش و در کنار خودش.
تو دختر خوب بابا بودی،
در سختترین روزها و آخرین لحظات
و همه خطرات را به جان خریدی و همراه بابا ماندی تا بهترین و اعلیترین درجات...
تو دختر خوب بابا بودی،
تو خوب زندگی کردی
و شهادت ثمره سیر عملی تو بود.
تو عروج کردی،
تو گوی سبقت ربودی،
و در نهایت رسیدی به آرزویت
«شهادت»
رفیق آسمانیام، شهادتت مبارک.
همیشه در هر سختی و بنبستی دنبال تو بودم تا فرشته نجاتم باشی و واسطه خیر شوی تا از آقا بخواهی برایم دعا کند.
و تو بزرگوارانه هیچگاه به جز چشم نگفتی و پیامرسان و واسطه خیر بودی.
اما اکنون...؟
فقط میدانم که تو سبکبال از قفس تن رهیده و گوی سبقت ربودهای،
میدانم که در مقام عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
دستت از همیشه بازتر است
و نگاهت به وسعت ملکوت، نافذتر...
پس ای رفیق باوفای من؛
اینبار نیز بزرگی کن،
نگاهت را از ما دریغ نکن،
دستان گرهگشایت را واسطه کن،
و همچون روزهای حضور زمینیات
اینبار از جایگاه رفیعت، هوای دل و دین و دنیا و ایمان ما را داشته باش.
که تو دیگر خودت صاحب شفاعتی...
بشری جان؛
ردای شهادت
برازنده قامت بلندت
و گوارای وجودت.