کد خبر: ۳۳۶۷۹۵
تاریخ انتشار : ۰۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۰

نَمی‌ از چشم‌های توست چشمه، رود، دریا هم کمی از رد پای توست جنگل، کوه، صحرا هم

لبریز نور 
نَمی‌ از چشم‌های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه، صحرا هم
تو از تورات و انجیل و زبور، از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین مات شکوهت، آسمان‌ها هم
جهان نیلی‌ست طوفانی، جهان دل‌مرده ظلمانی
تویی تو نوح،‌ موسی هم، تویی تو خضر، عیسی هم
نوایت نغمه‌ داوود، حسنت سوره‌ یوسف
مرا ذوق شنیدن می‌کشد، شوق تماشا هم
«تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا»
من آن دریای سرگردان دورافتاده‌ از ماهم
اسیر روی ماه تو، هوا خواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم
تمام روزها بی‌تو شده روز مبادا «نه» 
که می‌گرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی‌تو تیره و تلخ‌ست چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمی‌خواهد
نمی‌خواهم نمی‌خواهم نمی‌خواهم نمی‌خواهم
سیدمحمدجواد شرافت
مردی شبیه آسمان
روزی سوار سبز باران خواهد آمد
آبی‌ترین رویای انسان خواهد آمد
روزی نسیمانه تمام جاری عشق
تا مرز دل با رمز طوفان خواهد آمد
از شرق اقیانوس شب آرام آرام
آن ماه اطلس‌پوش پنهان خواهد آمد
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کوله‌بار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمه‌ها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب‌ ما هم به پایان خواهد آمد
محمد حسینی
شمارش سپیده‌ها 
بی‌تو شمرده‌ایم هزاران سپیده را
این لحظه‌های مبهم درهم تنیده را
هر شب برای عشق به چالش کشیده‌ایم
این چشم‌های مضطرب خواب‌دیده را
امسال در دو سوی خیابان نشان زدیم
این سروهای از غم عشقت خمیده را
ما منتظر که وصل تو آرامشی دهد
سیلاب بغض‌های به باران رسیده را
... انگورها شراب شدند و دوا نکرد
مستی، جنون این همه طاقت‌بریده را 
ای آفتاب گمشده در پشت ابرها
پیدا شو و بپاش به ظلمت سپیده را
شعر فراقت ‌ای گل من از غزل گذشت
طولش مده برای خدا این قصیده را
آقا! برای آمدنت نذر کرده‌ایم
این چشم‌های خسته‌ مهدی‌ندیده را
وحیده افضلی
دیده به در دوخته‌ام 
دلم از زلف پریشان تو آشفته‌تر است
سهمم از هجر تو چشم‌‌تر و خونِ جگر است
ذره‌ای خاک شود مانع وا گشتن پلک
پاک بنما که چنین بودن من دردسر است
باخبر نیست کسی از غم پنهانی من
با وجودی که دلم از تب تو شعله‌ور است
کار دل بی‌تو فقط سوختن و ساختن است
چه کند آنکه ز دلدار خودش بی‌خبر است
آتش دوری تو بال برایم نگذاشت
بی پر و بال به دور تو پریدن هنر است
پای من تا به سر کوچه‌تان هم نرسید
طاقت من ز اویس قرنی بیشتر است
غرق ظلمت شده‌ام، روشنی چشم جهان!
دیده بی‌رمقم تا تو بیایی به در است
امیرحسین حیدری
دلم بازهم شکست 
حرف از غروب جمعه شد و مرز غم شکست
کهنه غرور کاغذ و بغض قلم شکست
مانند هفته‌های گذشته زبان گرفت
جمعه شد و نیامد و دل باز هم شکست
هر شب دلت شکست و دل ما ترک نخورد
شرمنده‌ایم از اینکه دل مرده کم شکست...
اسماعیل شبرنگ

captcha