لیبرالدموکراسی؛ تمدنِ مسکّنها
دکتر حسن خلیل خلیلی
تمدن مدرن غرب را نمیتوان فقط با تعداد ماهوارهها، سرعت اینترنت، قدرت موشکها یا پیشرفتهای پزشکی آن سنجید. پرسش مهمتر این است که این تمدن با همه قدرتش با «خودِ انسان» چه کرده است؟ چرا انسانی که امروز بیش از هر زمان دیگری بر طبیعت مسلط شده، هنوز بر اضطراب، تنهایی، بیمعنایی، مصرفزدگی و بسیاری از بحرانهای اخلاقی و اجتماعی خود مسلط نشده است؟ چرا هرچه ابزار ارتباط بیشتر شده، احساس تنهایی لزوماً کمتر نشده و هرچه امکانات زندگی افزایش یافته، رضایت از زندگی الزاماً افزایش نیافته است؟ شاید پاسخ را باید در تفاوت میان «درمان» و «تسکین» جستوجو کرد. درمان، سراغ علت بیماری میرود؛ اما مسکّن، درد را قابل تحمل میکند. ممکن است بیماری سالها با مسکّن اداره شود، بیآنکه بیمار واقعاً درمان شده باشد. مسئلهای که در اینجا درباره لیبرالدموکراسی مطرح است، دقیقاً همین است: آیا این نظام توانسته است ریشه بحرانهای انسان مدرن را درمان کند یا عمدتاً سازوکارهایی برای مدیریت و تحمل آنها به وجود آورده است؟
البته نباید از ابتدا دچار سادهسازی شد. لیبرالدموکراسی و سرمایهداری یک مفهوم نیستند؛ یکی عمدتاً یک نظم سیاسی - حقوقی و دیگری یک نظم اقتصادی است. حتی در سنت لیبرالی، گرایشهای متفاوتی وجود داشته و خودِ متفکران غربی نیز بارها نسبت به پیامدهای سرمایهداری و فردگرایی هشدار دادهاند. پژوهشهای فلسفی معاصر نیز نئولیبرالیسم را در پیوند میان نهادهای لیبرال، سرمایهداری، دموکراسی محدود و دولت رفاه بررسی میکنند. بنابراین، بحث بر سر نفی یک جغرافیا یا انکار تمام دستاوردهای غرب نیست؛ بحث بر سر یک پرسش بنیادیتر است: وقتی آزادی سیاسی و حقوقی درون نظمی اقتصادی عمل میکنند که سود، رقابت و انباشت سرمایه در آن نقش محوری دارند، آیا این سازوکارها بهتنهایی میتوانند پیامدهای همان نظم را از میان ببرند؟
سرمایهداری توانسته است ثروت عظیمی تولید کند، اما تولید ثروت به خودی خود مساوی با تحقق عدالت نیست. اگر معیار اصلی موفقیت اقتصادی، افزایش تولید، مصرف و سود باشد، طبیعی است که انسان نیز در معرض تبدیل شدن به «مصرفکننده» و «نیروی کار» قرار گیرد. مسئله فقط این نیست که یک نفر ثروتمندتر و دیگری فقیرتر است؛ مسئله عمیقتر است: آیا انسان برای اقتصاد است یا اقتصاد برای انسان؟ آیا ارزش انسان از آن چیزی که تولید میکند و میخرد و میفروشد ناشی میشود یا انسان پیش از آنکه تولیدکننده و مصرفکننده باشد، دارای کرامت ذاتی است؟
در اینجا یک تناقض مهم شکل میگیرد. نظامی که برای افزایش قدرت خرید انسان تلاش میکند، اگر همزمان او را به مصرف بیشتر وابسته کند، آیا واقعاً او را آزادتر کرده است؟ اگر انسان برای تأمین نیازهایی که خودِ نظام اقتصادی دائماً در او ایجاد میکند، ناچار شود بیشتر کار کند، بیشتر وام بگیرد، بیشتر مصرف کند و بیشتر نگران آینده باشد، باید پرسید این چه نوع آزادیای است؟ آزادی فقط داشتن امکان انتخاب میان چند کالا و چند سبک زندگی نیست؛ آزادی پیش از آنکه در بازار معنا پیدا کند، باید در نسبت انسان با خواستههای خودش معنا پیدا کند.
همینجا مفهوم «فردگرایی» اهمیت پیدا میکند. فردگرایی لزوماً به معنای خودخواهی نیست و نمیتوان هر دفاعی از حقوق فردی را محکوم کرد. مسئله زمانی آغاز میشود که فرد به آخرین مرجع تعیین ارزش تبدیل شود؛ یعنی انسان نهتنها در انتخاب سبک زندگی، بلکه در تعیین حقیقت و خیر نیز خود را بینیاز از هر مرجع متعالی بداند. آنگاه پرسش دشواری پدیدار میشود: اگر خواست من معیار نهائی است، چه چیزی مرا موظف میکند که در برابر خواست دیگری از خود بگذرم؟ اگر لذت من معیار باشد، چرا باید فداکاری کنم؟ اگر منفعت من اصل باشد، چرا باید بخشی از منفعت خود را برای عدالت کنار بگذارم؟ و اگر آزادی من بالاترین ارزش باشد، چه چیزی آزادی مرا در برابر مسئولیت متوقف میکند؟
اینجاست که بحث از اقتصاد به انسانشناسی منتقل میشود. مشکل اصلی شاید فقط سرمایهداری نباشد؛ شاید مسئله، تصویری باشد که تمدن مدرن از انسان ساخته است. انسانی که باید آزاد باشد، انتخاب کند، مصرف کند، موفق شود و خودش را بسازد؛ اما کمتر به او گفته میشود که «برای چه» باید زندگی کند. تمدنی که درباره چگونگی زندگی کردن هزاران دستورالعمل دارد، اما درباره چرایی زندگی پاسخ مشترک و متعالی ارائه نمیکند، ممکن است انسان را در مهارت زندگی توانمند کند، اما الزاماً به او معنای زندگی نمیدهد.
این مسئله را در خانواده بهتر میتوان دید. با روانشناسی میتوان مهارت ارتباطی آموزش داد، با مشاوره میتوان تعارض را مدیریت کرد و با سیاستگذاری میتوان بخشی از مشکلات اقتصادی خانواده را کاهش داد. اینها همه لازماند، اما کافی نیستند. خانواده فقط یک قرارداد میان دو فرد برای تأمین نیازهای متقابل نیست. اگر تعهد، فداکاری، مسئولیت و وفاداری از درون خانواده خارج شوند، هیچ تکنیکی نمیتواند جای آنها را پر کند. حتی در ادبیات انتقادی معاصر درباره نئولیبرالیسم نیز نسبت میان منطق بازار و نهاد خانواده، از منظرهای مختلف مورد بحث قرار گرفته است. مسئله اینجاست که وقتی منطق «سود و زیان» به تدریج به منطق غالب زندگی تبدیل شود، آیا میتوان انتظار داشت روابط انسانی از این منطق مصون بمانند؟
حقوق نیز از همین زاویه قابل تأمل است. سالها مواجهه با پروندههای حقوقی و کیفری، یک پرسش را نمیتواند از ذهن حقوقدان کنار بزند: آیا هر آنچه قانونی است، الزاماً عادلانه نیز هست؟ پاسخ روشن است؛ قانون میتواند قانونی باشد، اما عادلانه نباشد. بنابراین، یک پرسش بالاتر از «آیا این رفتار مطابق قانون است؟» وجود دارد و آن اینکه «این قانون در خدمت چه غایتی است؟» اگر حقوق از عدالت و اخلاق جدا شود و صرفاً به مجموعهای از قواعد برای تنظیم رفتار اجتماعی تبدیل شود، ممکن است به جای اصلاح یک نظم ناعادلانه، حافظ آن نظم شود. قانون برای جامعه ضروری است، اما عدالت را نمیتوان صرفاً از شمارش مواد قانونی استخراج کرد.
در سیاست نیز وضع کمابیش همین است. انتخابات میتواند ابزار مهم مشارکت سیاسی باشد، اما رأی اکثریت به تنهایی پاسخ همه پرسشهای مربوط به حقیقت و عدالت نیست. اگر اکثریت بتواند هر چیزی را صرفاً به دلیل اکثریت بودن خود عادلانه کند، دیگر باید پرسید مرز اخلاق کجاست؟ آیا هر تصمیمی که از صندوق رأی بیرون بیاید، الزاماً اخلاقی است؟ اگر چنین باشد، حقیقت نیز باید تابع شمارش آراء شود؛ در حالی که حقیقت با رأیگیری ایجاد نمیشود.
از همینجا تفاوت میان «آزادی» و «حقیقت» اهمیت پیدا میکند. انسان آزاد است، اما آزادی او اگر از مسئولیت و حقیقت جدا شود، میتواند به اسارت در برابر خواستههای خودش تبدیل شود. انسان ممکن است آزاد باشد هرچه میخواهد مصرف کند، اما اگر نتواند در برابر میل خود «نه» بگوید، آیا واقعاً آزاد است؟ ممکن است آزاد باشد هر سبک زندگی را انتخاب کند، اما اگر هیچ معیاری برای تشخیص خیر از شر نداشته باشد، این آزادی چگونه باید او را به سعادت برساند؟
در این نقطه است که نقد تمدن مدرن غرب نباید به نفی علم و فناوری یا دشمنی با عقلانیت تبدیل شود. مسئله این نیست که علم بد است یا فناوری باید کنار گذاشته شود. مسئله این است که علم «ابزار» است و ابزار، بدون غایت، درباره مقصد چیزی نمیگوید. علم میتواند به ما بگوید چگونه قدرتمندتر شویم، اما بهتنهایی نمیتواند بگوید آیا آن قدرت را برای عدالت به کار ببریم یا سلطه. فناوری میتواند توانایی انسان را افزایش دهد، اما نمیتواند بهتنهایی تعیین کند که این توانایی در خدمت چه چیزی قرار گیرد.
اینجاست که توحید، صرفاً به عنوان یک گزاره اعتقادی، بلکه به عنوان یک مبنای انسانشناختی و تمدنی، معنای دیگری پیدا میکند. در نگاه توحیدی، انسان نه مالک مطلق جهان است و نه موجودی رهاشده در جهانی بیغایت؛ او عبد خداست و همین عبودیت، برخلاف تصور اولیه، میتواند معنای عمیقتری از آزادی به او بدهد: آزادی از بندگی سرمایه، قدرت، شهوت، مصرف و خواستههای بیپایان. اگر انسان بنده خدا باشد، نباید بنده سرمایه و قدرت شود. اگر همه انسانها در برابر خداوند دارای کرامتاند، ثروت نمیتواند معیار ارزش انسان و قدرت نمیتواند معیار حق باشد. در این نگاه، عدالت یک قرارداد موقت اجتماعی نیست؛ یک تکلیف اخلاقی و الهی است. در ادبیات اسلامی نیز پیوند میان توحید، کرامت انسان و عدالت اجتماعی بهعنوان یک مبنای مهم مورد تأکید قرار گرفته است.
در چنین منظومهای، اقتصاد باید در خدمت انسان باشد، نه انسان در خدمت اقتصاد؛ سیاست باید در خدمت خیر عمومی باشد، نه پوشش منافع صاحبان قدرت؛ حقوق باید در مسیر عدالت حرکت کند، نه اینکه صرفاً نظم موجود را حفظ کند؛ و علم باید در خدمت حقیقت و سعادت انسان قرار گیرد، نه اینکه تنها به ابزاری برای افزایش قدرت و ثروت تبدیل شود. تفاوت اصلی شاید در همین یک نقطه خلاصه شود: تمدن مادی غرب میکوشد انسان را با شرایط موجود سازگار کند؛ تمدن توحیدی میکوشد شرایط زندگی را با حقیقت انسان سازگار سازد.
بنابراین، پرسش امروز بشر فقط این نیست که چگونه دردهای خود را کمتر کنیم. پرسش بزرگتر این است که چرا این دردها ایجاد شدهاند. اگر برای تنهایی، سرگرمی؛ برای اضطراب، دارو؛ برای فروپاشی خانواده، مشاوره؛ برای فقر، یارانه؛ برای بحران اقتصادی، تزریق نقدینگی و برای نارضایتی اجتماعی، یک سیاست کوتاهمدت بسازیم، ممکن است جامعه را اداره کنیم، اما آیا آن را درمان کردهایم؟
شاید مشکل تمدن جدید کمبود راهحل نباشد؛ کمبود پرسش باشد. تمدنی که برای هر درد، یک مسکّن تازه تولید میکند، ممکن است بسیار پیشرفته باشد، اما پیشرفت الزاماً به معنای سلامت نیست. ممکن است بشر هر روز قدرتمندتر شود، اما اگر نداند این قدرت را برای چه میخواهد، همچنان در همان پرسش نخست باقی بماند: انسان برای چه زندگی میکند؟
مسئله تمدن آینده، تولید مسکّنهای مؤثرتر نیست؛ جرأت بازگشت به سراغ علت بیماری است. باید دوباره درباره انسان، حقیقت، آزادی، عدالت و غایت زندگی پرسش کرد. تا زمانی که انسان را درست نشناسیم، بعید است بتوانیم جامعه را درست بسازیم؛ و تا زمانی که مقصد را نشناسیم، هرچقدر هم سریع حرکت کنیم، تضمینی نیست که به مقصد درست برسیم.
شاید مسئله امروز بشر، کمبود مسکّن نیست؛ فراموشیِ معنای درمان است.