سندروم بیقرار مذاکره!(مقاله وارده)
دکتر حسن خلیل خلیلی
بعضیها انگار با «مذاکره با آمریکا» آرام میشوند! هنوز گردوغبار یک بحران یا جنگ فرو ننشسته، هنوز صدای تهدید دشمن در گوشهاست، عدهای شب و نصفهشب دنبال باز کردن باب مذاکرهاند؛ گویی مذاکره با آمریکا نه یک ابزار سیاست خارجی، بلکه مُسکنی دائمی برای بیقراری سیاسی آنهاست! این رفتار اگر یکبار و دوبار اتفاق میافتاد، میشد آن را یک انتخاب سیاسی دانست؛ اما وقتی در هر بحران، با هر فشار و پس از هر تهدید، نسخه مذاکره تکرار میشود، دیگر باید برای آن نامی پیدا کرد: سندروم بیقرار مذاکره!
سیاست خارجی هر نظام سیاسی، آزمون واقعی مدیریت راهبردی در میدان پیچیدگیهای بینالمللی است. امروز دشمنان آمریکایی و صهیونیستی، همزمان از فشار اقتصادی، جنگ رسانهای، تحریم و تهدید نظامی استفاده میکنند. در چنین شرایطی، مسئله اساسی این است که فشار بیرونی چگونه در داخل مدیریت میشود؛ آیا به تقویت توان ملی، انسجام داخلی و فعالسازی ظرفیتهای کشور منجر میشود یا به اضطراب و بیقراری در تصمیمگیری سیاسی؟
اینجاست که رفتار برخی قابل تأمل میشود. هنوز بحران به پایان نرسیده، هنوز تهدید دشمن پابرجاست و هنوز فشارها ادامه دارد، عدهای بهجای آنکه از خود بپرسند چگونه باید قدرت ملی را افزایش داد و هزینه فشار را برای دشمن بالا برد، فوراً سراغ موضوع مذاکره میروند. گویی برای آنان، مذاکره نه یک ابزار مشروط به منافع ملی، بلکه یک «راهحل پیشفرض» است؛ تحریم باشد یا جنگ، تهدید باشد یا بحران اقتصادی، نسخه یکی است: مذاکره با آمریکا!
اما سؤال ساده و بنیادین این است: مذاکره برای چه؟
مذاکره هدف نیست؛ ابزار است. و ابزار زمانی ارزشمند است که هدف، هزینه، دستاورد و نسبت میان این دو روشن باشد. اگر قرار است با آمریکا مذاکره کنیم، باید معلوم باشد برای چه هدفی، از چه موضعی، با چه تضمینی و در برابر چه امتیازی. بدون پاسخ روشن به این پرسشها، اصل مذاکره به جای آنکه در خدمت منافع ملی قرار گیرد، میتواند به موضوعی مستقل و حتی مقدس تبدیل شود؛ چنانکه گویی نفس نشستن پای میز مذاکره، خود یک دستاورد است!
مذاکره فینفسه نه مقدس است و نه مذموم. دیپلماسی نیز به معنای قطع ارتباط با جهان نیست. سخن بر سر یک اصل عقلانی است: مذاکره باید در خدمت قدرت و منافع ملی باشد، نه اینکه قدرت و منافع ملی قربانی مذاکره شود.
مذاکرهکننده مقتدر برای نشستن پای میز بیتابی نمیکند. او زمانی مذاکره را انتخاب میکند که محاسبه کرده باشد هزینه مذاکره کمتر از هزینه مذاکره نکردن و دستاوردش بیشتر از امتیازاتی است که قرار است واگذار کند. اما «سندروم بیقرار مذاکره» دقیقاً نقطه مقابل این منطق است؛ در اینجا اصل بر مذاکره است و محاسبه سود و زیان به حاشیه میرود. خطر بزرگتر اما آنجاست که این بیقراری، پیام بسیار خطرناکی برای دشمن ارسال میکند: فشار جواب میدهد!
وقتی دشمن میبیند با افزایش تحریم، تهدید یا فشار نظامی، عدهای در داخل بیقرار شده و خواستار مذاکره میشوند، طبیعی است که نتیجه بگیرد برای گرفتن امتیاز بیشتر، باید فشار را بیشتر کند. به عبارت روشنتر، اگر فشار دشمن با درخواست مذاکره از سوی ما پاسخ داده شود، دشمن را به ادامه فشار تشویق کردهایم. این همان محاسبهای است که نباید در ذهن دشمن شکل بگیرد.
آمریکا مذاکره را صرفاً برای «گفتوگو» نمیخواهد. هیچ قدرتی برای گفتوگو پای میز نمینشیند؛ هر دولتی در مذاکره به دنبال تأمین منافع خود است. اگر آمریکا بتواند از مذاکره برای مهار قدرت ایران، توقف پیشرفتها، خرید زمان، گرفتن امتیازات بیشتر یا ایجاد شکاف در داخل کشور استفاده کند، چرا نباید از آن استقبال کند؟
تجربه سالهای گذشته نیز نشان داده است که اعتماد به وعدههای آمریکا، بدون تضمین واقعی و بدون برخورداری از قدرت بازدارنده، نسخه مطمئنی برای تأمین منافع ملی نیست. مسئله بر سر نفی مذاکره نیست؛ مسئله بر سر این است که نباید به دشمن اجازه داد از ما نیاز به مذاکره را استشمام کند و از آن بهعنوان اهرم فشار استفاده کند.
اینجاست که باید میان «دیپلماسی» و «مذاکرهزدگی» تفاوت گذاشت. دیپلماسی، هنر استفاده هوشمندانه از همه ظرفیتهای سیاسی، اقتصادی، امنیتی و بینالمللی برای تأمین منافع کشور است؛ اما مذاکرهزدگی یعنی اینکه برای هر مشکلی، حتی مشکلی که راهحل آن در داخل و در میدان قدرت قرار دارد، نسخه مذاکره با آمریکا تجویز کنیم.
رهبر شهید انقلاب بارها درباره مذاکره با آمریکا هشدار دادند و تجربه تاریخی نیز نشان داده است که مذاکره از موضع ضعف و اضطرار، نهتنها مشکل را حل نمیکند، بلکه میتواند اشتهای طرف مقابل را برای مطالبه امتیازات بیشتر افزایش دهد. بنابراین، آنچه امروز کشور به آن نیاز دارد، نه «مذاکره برای فرار از بحران»، بلکه دیپلماسی مبتنی بر قدرت ملی است.
کشوری که از موضع قدرت مذاکره میکند، با کشوری که برای رسیدن به میز مذاکره بیتابی میکند، زمین تا آسمان تفاوت دارد. مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که طرف مقابل بداند «نه» گفتن ایران نیز برای او هزینه دارد. اگر دشمن مطمئن باشد که فشار بیشتر، ایران را مشتاقتر به مذاکره میکند، فشار را افزایش خواهد داد؛ اما اگر بداند فشار، مقاومت و افزایش هزینه برای او را در پی دارد، محاسباتش تغییر میکند.
پس خطاب به کسانی که در هر بحران نسخه مذاکره میپیچند، باید یک سؤال روشن و بیپرده مطرح کرد: اگر مذاکره قرار است انجام شود، دقیقاً چه دستاورد مشخص و تضمینشدهای قرار است به دست آوریم که بدون مذاکره ممکن نیست؟ و اگر امتیاز متقابل و تضمین معتبر در کار نیست، چرا اینقدر برای مذاکره بیقراریم؟
منافع ملی با بیقراری تأمین نمیشود. سیاست خارجی عرصه هیجان و واکنشهای لحظهای نیست؛ عرصه محاسبه قدرت، هزینه، فایده و منافع ملی است. گاهی «مذاکره نکردن» نه انفعال، بلکه عاقلانهترین و مقتدرانهترین تصمیم دیپلماتیک است.
امروز کشور بیش از هر چیز به ثبات استراتژیک، خودباوری، تقویت توان دفاعی، پیشرفت علمی، اقتصاد قدرتمند و انسجام داخلی نیاز دارد. قدرت چانهزنی پشت میز مذاکره، در خود میز ساخته نمیشود؛ محصول قدرتی است که پیش از نشستن پای میز، در میدان واقعیت ایجاد شده است.
اگر روزی مذاکرهای ضرورت پیدا کرد، باید این مذاکره نتیجه قدرت ما باشد، نه محصول اضطراب ما؛ باید از موضع اقتدار باشد، نه برای فرار از فشار. میز مذاکره نباید «مکان التماس برای بقاء» باشد؛ باید خروجی قدرت ملی باشد.
دشمن باید بفهمد که با افزایش فشار، ایران را بیقرار نمیکند و به میز مذاکره نمیکشاند. اگر روزی قرار باشد مذاکرهای صورت گیرد، این ایران است که باید زمان، مکان، موضوع و شرایط آن را تعیین کند؛ نه از سر اضطرار، بلکه از موضع قدرت.
این همان مرز میان دیپلماسی عزتمندانه و مذاکرهزدگی است؛ میان «مذاکره از موضع قدرت» و «بیقراری برای مذاکره».
و سرانجام، باید این حقیقت ساده را به خاطر سپرد:
میز مذاکره، وقتی ارزشمند است که پشت آن قدرت باشد؛ نه اضطرار.
این دیپلماسی مقتدرانه است؛ نه سندروم بیقرار مذاکره!