برخی ذهنها یخ میزند
فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند
سخن پایانی
پس از آن تابستان فاجعهبار سال ۱۹۶۷، نیکولاس ناباکف مبلغ سخاوتمندانه ۳۴۵۰۰ دلار به عنوان تسویه حساب از بنیاد فارفیلد دریافت کرد و به نیویورک نقل مکان کرد تا با بورسیهای که با وساطت آرتور شلزینگر برایش فراهم شده بود، در دانشگاه سیتی درباره «هنرها در بستر اجتماعیشان» تدریس کند. ناباکف و استیون اسپندر گهگاه صحبتهایی درباره همکاران سابق خود رد و بدل میکردند و به شوخی میگفتند که «به سیاق گوگول داستان خندهداری درباره مردی بنویسند که در هر شغلی و با هر کارفرمایی کار میکند، احساس میکند که هزینههایش همیشه توسط سازمان سیا پرداخت میشود».
در سال ۱۹۷۲، آن دو اختلاف کوچکی پیدا کردند. آیزایا برلین به ناباکف توصیه کرد موضوع را رها کند. گفت: «کاری به کارش نداشته باشد1». برلین همچنین در سال ۱۹۷۶، وقتی ناباکف آهنگساز با نیمی شوخی و نیمی تهدید گفته بود که کتابی با عنوان «ساعات درخشان سازمان سیا» خواهد نوشت، به او هشدار داد خاطراتش از کنگره را علنی نکند. برلین نصیحت کرد: «اگر درباره این کار جدی هستی، اجازه بده صمیمانه توصیه کنم که این کار را نکنی. حافظه هیچ کسی مصون از خطا نیست؛ کمترین چیز این که این موضوع حساس است... شک دارم بخواهی تا آخر عمر کانون مجادلات بیپایان باشی... پس قویاً توصیه میکنم از آن میدان مین دور بمانی».
این بیمیلی به واکاوی گذشته در بسیاری دیگر نیز دیده میشد. اسپندر که دوستیاش با ناباکف از کدورت سال ۱۹۷۲ جان به در برده بود، در یادداشتهای روزانه ثبت کرد که در مارس ۱۹۷۶ در مراسمی در کنسولگری فرانسه در نیویورک شرکت کرد که در آن لژیون دونور2 به ناباکف اعطا شد: «فضای طنزآمیزی بر مراسم حاکم بود، کنسول سخنرانی کرد و در مرور تمام زندگی ناباکف، در سراسر آن میان آنچه «آفرینش» و «حرفه» مینامید تمایز قائل شد. اگرچه جشنوارههایی که او سازمان داده بود فهرست شدند، اما کنگره آزادی فرهنگی با زیرکی نادیده گرفته شد. فرانسویها در چنین مواقعی چنان راحت دروغ میبافند که احساس میکنی راست میگویند.»
در سالهای باقیمانده زندگی، ناباکف به تدریس و آهنگسازی ادامه داد. آخرین پروژه مهم او ساخت موسیقی برای باله «دن کیشوت» به کارگردانی بالانچین3 بود که توسط باله شهر نیویورک اجرا شد. اندرو پورتر در نقدی برای نیویورکر نوشت: «متاسفانه هیچ کاری نمیتوان برای موسیقی رقت انگیز نیکولاس ناباکف کرد که با دستان مرده خویش روح هر نمایشی را بیرون میکشد. موسیقی او منقطع، تکرار شونده و بیجان است و تلاشهای ناچیزش برای نشاط بخشی با تکنوازی ترومپت یا ضربههای گونگ بیثمر است.»
شعار ناباکف، به گفته یکی از دوستانش، میتوانست این باشد: «همراه شو، پیش برو». شاید این خصلت را از پدرش به ارث برده بود. یک افسر جوان اطلاعاتی در برلین پس از جنگ، یکبار در یک مهمانی با پدر نودساله ناباکف ملاقات کرده بود: «پیرمرد، مثل همه خاندان ناباکف، در روسیه امپراتوری یک لیبرال بود. دیدم که به سمت چند مقام عالیرتبه شوروی رفت و گفت: «میدانید، من همیشه طرف مردم بودهام!» و سپس با همان لبخند چاپلوسانه به سمت میزبانش در آن طرف اتاق رفت و گفت: «من پدربزرگ شما، عالیجناب دوک بزرگ الکساندر میخائیلوویچ را بسیار خوب میشناختم!» برایم عجیب بود که یک آدم نود ساله چه نیازی به این ریاکاریها دارد!»
ناباکف در سال ۱۹۷۸ درگذشت. به روایت جانهانت، «مراسم تشییعاش از آن صحنهها بود. هر پنج همسرش آنجا حاضر بودند. پاتریشیا بلیک که پس از یک حادثه اسکی با عصا راه میرفت، مرتب تکرار میکرد: «احساس میکنم هنوز همسر او هستم.»
ماری کلر تمام نیمکت اول کلیسا را تصاحب کرده بود، انگار که هنوز همسر قانونی اوست. دومینیک، که در زمان مرگ ناباکف همسرش بود، میگفت طوری با او رفتار شده بود که انگار وجود ندارد؛ او تنها کسی بود که کناری ایستاده بود. یکی دیگر از زنها، خودش را روی تابوت انداخت و سعی میکرد از دهانش او را ببوسد.» این، پایان شایستهای برای مردی بود که عمری با حرکات نمایشی زیست.
پانوشتها:
1- بگذار او به حال خود باشد
2- Légion d’Honneur نشان افتخار. لژیون دونور، بالاترین نشان افتخار کشور فرانسه است که توسط ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۰۲ بنیانگذاری شد. این نشان به نظامیان و غیرنظامیان فرانسوی و خارجی که خدمات برجستهای به فرانسه کردهاند، اعطا میشود.
3- بالانچین طراح حرکات رقص بود