تجارت در امپراتوری غرقشده
فصل 14
سال 1990 حوادثی آغاز شد که در مجموع تعادل قدرتهای جهانی را تغییر دادند. همراه با صدها میلیون نفر در جهانِ آزاد، هیجانزده یکی از دراماتیکترین حوادث قرن بیستم را دنبال کردم: فروپاشی سریع یک امپراتوری بزرگ در شرق _ اتحاد جماهیر شوروی. هر شب در پخش زنده میدیدم که چگونه این ابرقدرت که در طول سالها در تمام دنیا وحشت انداخته بود، داراییهایش را از دست میدهد و ایدئولوژی سختی را که از روز تأسیس همراهش بود رها میکند. اما به عنوان یک تاجر قبل از فروپاشی این امپراتوری شرقی مناسبات جدیدی را در زمینههای بسیاری با آن آغاز کردم. گذر از اقتصاد کمونیستی به اقتصاد جدید نیازمند رفتار جدید با ویژگیهای نامحدودِ این قدرت بزرگ بود. منابع گسترده این امپراتوری، که در برابر بسیاری مسدود شده بودند، در نهایت پیش روی جهان آزاد باز شدند.
قبلاً دو بار با منابع نامحدود آنها مواجه شده بودم، و این دو از جالبترین داستانهایی بودند که در جریان شغلیام برای من اتفاق افتادند، که در آن ماجراهای جالب کم نبودند. این داستان در سال 1988 آغاز شد. دوست مرحوم من اسحاق موداعی که در آن هنگام به عنوان وزیر دارایی در دولت اسحاق شامیر خدمت میکرد، دو سال قبل از این که امپراتوری شوروی تجزیه شود، از بازدید تاریخی از اتحاد جماهیر شوروی
بازگشت.
موداعی که برای مذاکرات درباره موضوعات اقتصادی به مسکو رفته بود، از دریافت پیشنهاد میخائیل گورباچف رهبر اتحاد جماهیر شوروی شگفتزده شد.
وی به وزیر دارایی اسرائیل گفت: «ما مقادیر زیادی طلا داریم، اما برای خرید مواد غذایی برای مردممان پول کم داریم. ما آمادهایم یک میلیارد دلار طلا به شما بدهیم، برای این که آن را در بازار آزاد بفروشید.»
هنگامی که موداعی پرسید چرا اتحاد جماهیر شوروی نمیتواند خودش این طلا را بفروشد، گورباچف توضیح داد که وزیر دارایی او به دلیل اینکه این اقدام به کاهش چشمگیر قیمت طلا منجر میشود، با آن مخالف است. «ما بیشتر از چهل میلیارد دلار طلا داریم. اگر بدانند که ما در تلاشیم که آنها را در بازار آزاد بفروشیم، قیمتها سقوط خواهد کرد.»
موداعی به اسرائیل برگشت و تلاش کرد مقامات رسمی را علاقهمند کند که خودشان با هدف کمک به گامهای بازسازی اقتصادیِ میخائیل گورباچف به ادامه این موضوع رسیدگی کنند. این یک تلاش ناموفق بود و او موفق نشد تاییدیه مقامات دولتی اسرائیل را بگیرد. موداعی تسلیم نشد، او به من در لندن تلفن کرد که در آن زمان بر تجارت بینالمللی تمرکز داشتم و از من درخواست کرد که خودم به این موضوع رسیدگی کنم. برای او کمک به گورباچف مهم بود.
قول دادم که این پیشنهاد را بررسی کنم. بعد از اینکه با موداعی صحبت کردم فوراً با دوستم عدنان خاشقجی تماس گرفتم و با هم چند بانک در سوئیس پیدا کردیم و برای علاقهمند کردن آنها به طلای شوروی تلاش کردیم. در نهایت بر دو بانک که برای ورود به این تجارت علاقه نشان دادند متمرکز شدیم. به سوئیس سفر کردم و شروع به انجام مذاکرات بین بانک و دولت اتحاد جماهیر شوروی کردم. این کار یک ماه ادامه داشت. مقامات ارشد دولت شوروی مخفیانه در جریان این موضوع بودند. در پایان این مذاکرات، روسها درخواست کردند که نمایندگان بانک سوئیسی با من به مسکو بیایند، با خودشان پیش پرداخت پول را بیاورند و بعد از امضای توافقنامه بین وکلای طرفین، طلا به ارزش صد میلیون دلار به عنوان اولین معامله به ما بدهند.
قبل از اینکه به اتحاد جماهیر شوروی برویم با یک شرکت امنیتی بینالمللی تماس گرفتم و آن شرکت یک هواپیمای شخصی که ما را به مسکو پرواز دهد در اختیار ما قرار داد. همچنین در هواپیما یک کادر امنیتی حاضر بودند که وظیفه آنها تأمین امنیت طلای روسی در تمام راه تا گاوصندوقهای بانکها در سوئیس بود. من به همراه دو بانکدار از سوئیس و پروفسور ایلیا زماتسف در مسکو فرود آمدیم. با خودمان گاوصندوقهای مخصوص و چمدانی حاوی پول پیش پرداخت، آورده بودیم. در فرودگاه با احترام زیاد توسط یکی از معاونان وزیر دارایی شوروی و کادر او پذیرفته و به هتل «اکتیا برسکایا» در مرکز شهر برده شدیم. خلبانان و کادر امنیتی در حوالی هواپیما ماندند.
روز بعد به دفتر وزیر دارایی رفتیم، وزرا و مشاوران بسیاری حضور داشتند و برای امضای توافقنامه و انجام این تجارت آماده شدیم. بر روی میز وُدکای روسی درجه یک، مقدار زیادی خاویار، ماهیهای شور و غذاهای دیگر قرار داشتند. با لذت میخوردیم و جو دوستانه بود. همان طور که مشغول این کار بودیم، یکی از مشاوران وزیر دارایی برخاست و به ایلیا زماتسف اشاره کرد که با او از اتاق خارج شود. در گوش او نجوا کرد که متاسفانه باید این ملاقات تا فردا به تعویق بیفتد و فقط پس از آن، تکمیل این معامله امکانپذیر خواهد بود.
پروفسور زماتسف متوجه شد که گروه روسی (که بخشی از آنها در آن لحظه مست بودند)، باور نکرده بودند که ما به مسکو بیاییم. فقط هنگامی که دیدند ما در فرودگاه فرود آمدیم متوجه شدند که ما افرادی مصمم و اهل تجارت جدی هستیم. این دلیلی بود که آنها خودشان را برای معامله آماده نکرده بودند و زحمت نکشیدند طلا را بیاورند و آن را برای امضا و دریافت پول از ما آماده کنند. در این بین، برای پر کردن زمان ما و احتمالاً منحرف کردن فکر ما، که نگران بودند با گذر زمان خارج شویم. ما را برای بازدید گسترده از مسکو بردند، برای تحت تأثیر قرار دادن ما، ما را به داخل کرملین بردند و بلیطهای تئاتر «بلشویکی باله» را برای ما تهیه کردند. اواخر شب با شرایط روحی خوب به هتل بازگشتیم، اما احساس ناراحتی که با من و بانکداران سوئیسی همراه بود رفع نشد. شرایط آن طور که باید پیش نمیرفت. احساس کردم که این معامله به هم میخورد و نمیدانستم چرا.
مشاور وزیر دارایی یکسره با زماتسف تماس میگرفت و به او گزارش میداد که آنها به هر طریقی برای جمعآوری طلا در تلاشند. بعد از چهار روز این راز برملا شد: روسها طلایی نیافتند. این آخرین روزهای اتحاد جماهیر شوروی بود. تجزیه داراییهای این امپراتوری با سرعت شروع شده بود و هر کسی که میتوانست بر روی چیزی دست میگذاشت: تانکها، زیردریاییها، بالگردها و همچنین طلا. بعد از چهار روز جستوجو روسها با شگفتی پی بردند که این طلا در جایی که قرار بود باشد نیست. به سادگی ناپدید شده بود. یکی از افراد وزیر دارایی برای عذرخواهی از ما تماس گرفت و به ما اطلاع داد که آنها مجبورند این معامله را لغو کنند. ما عصبانی شدیم. متعجب شدیم و اعتراض کردیم و او ما را برای ملاقات به دفترش دعوت کرد. آن جا، گروه بزرگی از مشاوران حضور داشتند، به ما حقیقتی گفته شد که قبلاً آن را میدانستیم: طلا به ارزش یک میلیارد دلار ناپدید شده مانند این که زمین دهان باز کرده و آن را بلعیده است. به همین سادگی.
ما در شوک بودیم. با وجود تمام تجربههای من در زندگی و علیرغم چیزهای زیادی که گذراندهام و با اینکه تقریباً همه چیز را دیده بودم، تا به حال چنین چیزی برای من اتفاق نیفتاده بود. این مانند داستانهای هزار و یک شب بود، اما متاسفانه این یک واقعیت بود. از روسهای شرمنده جدا شدیم، به فرودگاه رفتیم، سوار هواپیما شدیم و با ناامیدی و پیش پرداخت پول و توافقنامهای که اجرا نشده بود به ژنو بازگشتیم.
وامهای از دست رفته
در حالی که ما در مسکو منتظر طلای شوروی بودیم، من گرفتار داستان دیگری شدم که گویی از دنیای افسانهها گرفته شده بود. این از ملاقات من با اسحاق موداعی در اسرائیل آغاز شد. او برای من تعریف کرد که علاوهبر تجارت طلا، روسها از ما هرگونه کمک ممکن برای وصول وامهای مالی زیاد دولت اتحاد جماهیر شوروی را تقاضا کردهاند. اما همان طور که اسرائیل رسماً برای ورود به تجارت طلا علاقهمند نبود، علاقهای هم به مداخله در وصول وامها نداشت. در حالی که ما به دنبال طلای مفقود شده در مسکو بودیم، یک روز صبح به صورت غیر منتظره برای ملاقات با یکی از معاونان وزیر دارایی دعوت شدم. او برای من تعریف کرد که دستور صریح از رئیسجمهور میخائیل گورباچف برای سرمایهگذاری در وصول وامهای از دست رفته امپراتوری شوروی تمام انرژی و تواناییاش را گرفته است. در طول سالها اتحاد جماهیر شوروی مبالغ هنگفتی در کشورهای تحت قیمومت خود سرمایهگذاری کرده بود و اکنون تلاش میکرد چیزی از این پول را نجات دهد. او سندی به روسی در دستان من گذاشت که ترجمه انگلیسی به آن پیوست شده بود و از آنها فهمیدم که بدهیهای کشورهای خارجی به اتحاد جماهیر شوروی در آن زمان نزدیک به هشتاد و شش میلیارد دلار بودند. بدهکارهای اصلی، کشورهای بلوک کمونیستی، کشورهای عربی و کشورهای آفریقایی و جهان سوم بودند.
آنچه را با چشمانم میخواندم باور نمیکردم. ساکنان اتحاد جماهیر شوروی از تنگدستی اقتصادی رنج میبردند و حجم بالایی از مبالغ هنگفت برای خرید وفاداری و تبعیت به مکانهای مختلف ریخته میشد، با آگاهی روشن از این که این پولها برنخواهند گشت. بزرگترین بدهکار کوبا بود- پانزده و نیم میلیارد دلار. بعد از آن مغولستان، ویتنام و هندوستان هر یک نه میلیارد دلار، و در لیست بعد از آنها سوریه، لهستان، عراق، افغانستان، اتیوپی، الجزایر، کرهشمالی، آنگولا و بسیاری از کشورهای دیگر.
این بدهیها در اصل از فروش سلاح به آن کشورها، فروش نفت و تأسیس زیرساختها در زمینههای مختلف به وجود آمده بودند. در حقیقت اینها به منظور افزایش نفوذ شوروی در آن مکانها به صورت بلاعوض داده شده بودند.
به معاون وزیر قول دادم که این موضوع را با دوستم عدنان خاشقجی بررسی کنم و ظرف چند هفته به او پاسخ دهم که چه کاری میتوان انجام داد و چطور میتوانیم کمک کنیم و در واقع، این موضوع را بررسی کنیم. خاشقجی با مقامات مختلفی گفتوگو کرد و حتی به چند جا برای برپایی جلسات سفر کرد و در پایان نتیجه روشن این بود: برای ما امکان ورود به ماجراجویی از این نوع وجود ندارد. با معاون وزیر شوروی تماس گرفتم و به او گفتم متاسفانه نمیتوانیم در این موضوع به او کمک کنیم. به خوبی میدانستم که دولت جدید روسیه هم تا امروز راهی برای وصول این وامهای از دست رفته پیدا نکرده است.
داستان طلا و داستان وامهای از دست رفته اتحاد جماهیر شوروی فقط دو نمونه از امکاناتی هستند که در امپراتوری شوروی تجسم یافتند. من در اتحاد جماهیر شوروی بازاری را که برای فرصتها جستوجو میکردم، دیدم. امروزه در پی روابط تجاری محکم بین اسرائیل و روسیه، میتوانم با افتخار خاطر نشان کنم که یکی از اولین تاجران اسرائیلی بودم که بازار بیدار روسیه و این پتانسیل بزرگ را که در شرق وجود داشت کشف کردند. در زمانی که هنوز تمام توجهات به سوی غرب و شرق دور بودند، من این پتانسیل بزرگ را در روسیه دیدم. پی بردم که این امپراتوری در تلاش است گذشته را رها کند و میخواهد صفحه جدیدی را با جهان آزاد آغاز کند. اعتقاد داشتم که خواهم توانست امکانات اقتصادی جدید را با فعالیتهای صهیونیستی مهم ادغام کنم. برای اولین بار سالهای زیادی اتحاد جماهیر شوروی دروازههایش را برابر یهودیان باز کرده بود. از سال 1989، سالی که در آن سقوط اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد، مهاجرت یهودیان از آنجا آغاز شد. به تدریج، باوجود مشکلات بسیار بوروکراسی، این جریان با گذشت زمان به سمت رشد رفت.
این جریان به دنبال سه جریان مهمی بود که در آغاز دهه نود طرح کردم: شیرین کردن آب با کمک انرژی هستهای، پروازهای مستقیم به اسرائیل از اتحاد جماهیر شوروی برای مهاجران و توسعه شبکه راهآهن در اسرائیل_همگی با یک مخرج مشترک: همه برای خدمت به اهداف اسرائیل بودند. البته میخواستم تجارت هم بکنم، این واضح و قابل درک است، اما در برابر چشمانم اول از همه علاقه به اسرائیل را میدیدم.
اگرچه در تمام اهداف اقتصادی که تعیین کرده بودم موفق نشدم، اما هنگامی که امروز در خیابانهای اسرائیل قدم میزنم، زبان روسی را همه جا میشنوم و با شگفتی سرعت خروج آنها از اتحاد جماهیر شوروی سابق و جذب آنها در جامعه اسرائیلی را دنبال میکنم، میدانم که من هم سهمی در کمک به این مهاجرت دارم.