کد خبر: ۳۳۵۳۵۷
تاریخ انتشار : ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۲۱
جنگ سرد فرهنگی؛ سازمان سیا در عرصه فرهنگ و هنر- 220

نمی‌توانی در دریاچه بپری و خشک بیرون بیایی!

فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند

میلان کوندرا زمانی به «انسان معتقد» حمله کرد و پرسید: «اعتقاد چیست؟ فکری است که... منجمد شده... به همین دلیل است که یک رمان‌نویس باید به شکلی سازمان‌یافته، اندیشه‌اش را از حالت سازمان‌یافته خارج کند، به سنگرهایی که خودش دور ایده‌هایش کشیده لگد بزند.» 
کوندرا گفت تنها در این صورت است که «خردِ عدم قطعیت» پدیدار می‌شود. میراث افشاگری‌های سال ۱۹۶۷ گونه‌ای از عدم قطعیت بود، اما نه از جنس «خردِ» مورد نظر کوندرا. [بذر] این [تردید و] عدم‌قطعیت کاشته شده بود تا آنچه اتفاق افتاده را مبهم کند یا تأثیرش را به حداقل برساند. ریچارد المان، رمان‌نویس، که از فقدان پاسخگویی در میان روشنفکرانی که به «دستکاری‌های فرهنگی» سازمان سیا «کمک و معاونت» کردند، به تنگ آمده بود، نوعی «بی‌خیالی ساختگی» را تشخیص داد که «همه چیز را یکسان نشان می‌دهد، یا آن‌گونه که معمول هست، رشوه‌خواری و فساد امری عادی تلقی می‌شود، همچون یک ادب مرسوم؛ نگرشی که جهان را مصداق خستگی و ملالت می‌بیند... هیچ چیز واقعاً ارزش [توجه کردن و] تمیز دادن ندارد و هیچ کس نمی‌تواند به راستی صادق باشد.» 
رمان کلیددار رناتا آدلر با نام «قایق تندرو»، این تیرگی اخلاقی را به تصویر کشید: «روشنفکران، هرگاه در کاری دست‌شان رو می‌شد، آن را انکار می‌کردند. 
وقتی با مدرکی روبه‌رو می‌شدند که نشان می‌داد انکارشان دروغ بوده، می‌گفتند آن کار را کرده‌اند و درباره‌اش دروغ نگفته‌اند و آن را به خاطر ندارند، ولی اگر کرده‌اند یا درباره‌اش دروغ گفته‌اند، این کار را به خاطر منفعتی به‌مراتب بالاتر انجام داده‌اند، منافعی که ماهیتِ انجام‌دادن و دروغ‌گفتن را یکسره دگرگون می‌کرد.»
پریمو لِوی در کتاب «غریقان و نجات‌یافتگان» بینشی مشابه، اما از نظر روان‌شناختی پیچیده‌تر ارائه می‌دهد: «کسانی هستند... که آگاهانه دروغ می‌گویند و خود واقعیت را به شکلی سرد و عمدی تحریف می‌کنند، اما شمار بیشتری کسانی‌اند که لنگر می‌کشند، موقتاً یا برای همیشه از خاطرات اصیل دور می‌شوند و برای خود واقعیتی مناسب و راحت می‌سازند... گذر خاموش از دروغ به فریبکاری زیرکانه مفید است: هر که با حسن‌نیت دروغ بگوید، وضعیت بهتری خواهد داشت؛ نقش خود را بهتر بازی می‌کند و باور کردنش آسان‌تر است.»
اگر کسانی که در جنگ سرد فرهنگی مشارکت داشتند واقعاً به آنچه انجام می‌دادند باور داشتند، نمی‌توان گفت که آگاهانه در حال فریب کسی بودند. اگر همه‌چیز افسانه‌ بود و واقعیتی ساختگی، اما اثرش واقعی بود. 
زمانی کسی گفت اگر سگی روی کلیسای نوتردام ادرار کند، به معنای آن نیست که مشکلی در کلیسا وجود دارد. اما ضرب‌المثل دیگری نیز هست که نیکلاس ناباکف به نقل آن علاقه داشت: «نمی‌توانی در دریاچه بپری و خشک بیرون بیایی.» 
فرآیند دموکراتیکی که مبارزان فرهنگی غرب در جنگ سرد شتابان برای مشروعیت‌بخشیدن به آن می‌کوشیدند، به دلیل فقدان صراحت خود، تضعیف شد. 
«آزادی» که آنان ترویج می‌کردند، مخدوش و «غیرآزاد» بود، از این جهت که به ضرورت متضاد «دروغ لازم» مقید شده بود. بافت جنگ سرد، همان‌گونه که روشنفکران تندروتر درون کنگره آزادی فرهنگی ترسیمش کرده بودند، فضایی بود که فرد، تحت نشان وفاداری مطلق به یک آرمان عمل می‌کرد. هدف وسیله را توجیه می‌کرد، حتی اگر شامل دروغ گفتن (مستقیم یا با حذف حقایق) به همکاران می‌شد؛ اخلاق تابع سیاست 
بود. 
آنان نقش خود را گم کردند؛ با تأثیرگذاری بر ذهنیت مردم به دنبال اهداف خود رفتند، انتخاب کردند که امور را به سمتی خاص سوق دهند تا به نتیجه‌ای خاص دست یابند. این می‌بایست کار سیاستمداران می‌بود. وظیفه روشنفکر می‌بایست افشای: بازی سیاستمداران با حقیقت، پخش چکه‌ای واقعیت‌ها و دفاع از وضع موجود می‌بود.
در پی ارائه یک ایده‌ مطلق‌گرایانه از آزادی، آنها سرانجام به ارائه ایدئولوژی دیگری، نوعی «آزادی‌گرایی» یا خودشیفتگیِ آزادی1، رسیدند که در آن پایبندی به یک دکترین خاص، از پذیرش و تحمل دیدگاه‌های بدعت آمیز و نو دیگران مهم‌تر شمرده می‌شد. 
آنتونی در رمان «بی‌چشم در غزه» می‌گوید: «و البته «آزادی حقیقی» در واقع نامی بهتر از صرفِ آزادی است. حقیقت، این یکی از واژه‌های جادویی است. آن را با جادوی «آزادی» ترکیب کنید، اثرش فوق‌العاده خواهد بود... عجیب است که کسی از «حقیقتِ حقیقی» حرف نمی‌زند. گمانم زیادی عجیب به نظر می‌رسد. حقیقتِ حقیقی، حقیقتِ حقیقی... نه، مسلماً به کار نمی‌آید. چیزی است شبیه «بری‌بری» یا «واگا-واگا».»
پانوشت‌:
1- یعنی آزادی که آن‌قدر در خود و کمالِ ایده‌آلِ خود غرق شده که حاضر نیست دیگری (یا دیدگاه‌های بدعت‌آمیز) را به رسمیت بشناسد، درست مانند یک فرد خودشیفته.

captcha