کد خبر: ۳۳۵۰۱۷
تاریخ انتشار : ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۲
جنگ سرد فرهنگی؛ سازمان سیا در عرصه فرهنگ و هنر- 218

نامزد مورد نظر جوسلسون برای جانشینی

فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند

بریدن که نگاهی به امضاکنندگان- هفده نفر از جمله ‌هانا آرنت، پال گودمن، استوارت همپشایر، دوایت مک‌دونالد، ویلیام فیلیپس، ریچارد پوآیریه، فیلیپ راف، ویلیام استایرون و آنگوس ویلسون- انداخت، به سادگی گفت: «مسلماً آن‌ها می‌دانستند.» شاید جیمز فارل حق داشت وقتی گفت: «آن آدم‌های پارتیزان ریویو همان‌قدر که اهریمن از آب مقدس می‌ترسد از شفافیت می‌ترسیدند.»
از محله شَمپِل، میدانی مسکونی در ژنو که سکوتش هفته‌ای یک‌بار با آمدن بازار سبزی‌فروشان شکسته می‌شد، جوسلسون فقط می‌توانست با تلخی نظاره‌گر باشد که کنگره- که حالا با نام جدید «انجمن بین‌المللی آزادی فرهنگی» شناخته می‌شد- بدون او و تحت مدیریت جدیدش، شِپِرد استون، به راه خود ادامه می‌دهد. در سال اول، جان‌هانت به دعوت شپرد استون برای «کمک در بودجه‌بندی» نگه داشته شد. در ابتدا، جوسلسون هر روز به این «ستوان سابق» خود تلفن می‌زد.‌ هانت به یاد می‌آورد: «می‌گفت «بیا این کار را بکنیم» یا «آن کار را بکنیم». و من می‌گفتم: «ببین مایک، حالا شِپ رئیس است.» واقعاً غم‌انگیز بود. مایک طوری رفتار می‌کرد انگار که واقعاً چیزی تغییر نکرده است.» 
استیون اسپندر گفت: «جوسلسون شخصیت نسبتاً تراژیکی1 بود. به نظر من در موقعیت سفیری بود که بیش از حد در یک کشور مانده، و به جای نمایندگی از کسانی که او را فرستاده‌اند، شروع می‌کند به نمایندگی از مردمی که نزد آنان فرستاده شده- به همین دلیل است که اجازه نمی‌دهند سفیران بیش از حد در کشورها بمانند، چون تمایل دارند این‌گونه جبهه عوض کنند2 و فکر می‌کنم این نوع جابه‌جایی برای جوسلسون اتفاق افتاد. اگر به کل ماجرا به عنوان یک عملیات نگاه کنید، جوسلسون پدرخوانده3 بود و واقعاً به همه ما عشق می‌ورزید و همچنین مردی به‌غایت فرهیخته بود که به ادبیات و موسیقی و غیره اهمیت زیادی می‌داد، اما در عین حال آدمی قلدر و سلطه‌جو بود که مسئولیت‌هایش را به شدت جدی می‌گرفت و اصلاً درباره آن بی‌خیال نبود. فکر می‌کنم آن هنگام که تمام ماجرا افشا شد، واقعاً در هم شکست.»
شپرد استون، مدیر اجرائی بنیاد فورد که میلیون‌ها دلار کمک‌های بشردوستانه برای کنگره ترتیب داده بود، نامزد مورد نظر جوسلسون برای جانشینی‌ خویش بود. اما به گفته دایانا: «مایکل خیلی زود متوجه شد که این کار اشتباه بوده است. مایکل به عنوان مشاور نگه داشته شد، و از آنجا که کنگره زندگی مایکل بود، یادداشت‌های زیادی نوشت، اما پاسخی دریافت نکرد. برای شپ سخت بود، چون نمی‌خواست پسرک مایکل باشد، یا عروسک دست نشانده او. اما این جدایی به شیوه‌ بسیار محترمانه انجام نشد. مایکل با کارهایی که او می‌کرد مخالف بود، مثلاً حذف انجمن‌های کشوری و منطقه‌ای که مورد علاقه‌ او [یعنی شپرد] نبودند- به عبارت دیگر، هند، استرالیا، هرچه که اروپایی نبود. شپ اصلاً احساسی نسبت به این بخش‌ها نداشت- آنجا نبوده بود، پس آن افراد به سادگی کنار گذاشته شدند. او نشان داد که درک عمیقی از جهان روشنفکران ندارد. وقتی سال به سال برای دریافت بودجه از بنیاد فورد ارائه‌ای انجام می‌شد، شپ از مایکل می‌خواست که آن را انجام دهد، چون خودش قادر به انجامش نبود.»
اکنون که کنگره کاملاً توسط بنیاد فورد تأمین می‌شد، ظاهراً به آن استقلالی دست یافته بود که جوسلسون هرگز نتوانسته بود کسب کند. با این حال به گفته جان‌هانت، در پشت صحنه در تابستان ۱۹۶۷، رقابتی تلخ میان سازمان‌های اطلاعاتی انگلیس، فرانسه و آمریکا برای به دست‌گیری رهبری این سازمان در جریان بود. او توضیح داد: 
«همیشه این ترس وجود داشت که یکی از این سازمان‌ها که در ابتدا با سرمایه‌گذاری آمریکا شکل گرفته، توسط یک سرویس دوستانه [اروپایی] تصاحب شود. منطق آنان این بود که آن آمریکایی‌های خام، ساده‌لوح و ساکت فقط پول وسط می‌آورند ولی ما فکر می‌آوریم، و این ماییم که عملیاتی بی‌نقص و منظم را رقم می‌زنیم، بنابراین ما [اروپایی‌ها] شایسته مدیریت هستیم.» 
در نهایت، هرکس سهم خود را برد. آمریکایی‌ها نامزد خود را به مقام رئیس و مدیرعامل رساندند (تمام مسیر شغلی شِپِرد استون، از کمیسیون عالی [آمریکا] در آلمان تا بنیاد فورد و اکنون کنگره، مملو از ارتباطات اطلاعاتی بود؛ در خاطراتش، مارکوس وُلف، رئیس سرویس جاسوسی آلمان شرقی، ادعا کرد که استون یک افسر پرونده CIA بوده است). فرانسوی‌ها هم آدم خود، پیر امانوئل- که وابستگی‌هایش به «دوژیم بورو» مدت‌ها موضوع شایعات بود- را به عنوان مدیر منصوب کردند. و بریتانیایی‌ها نیز کمی بعد، نامزد خود را به عنوان مدیر مشترک گماشتند: آدام واتسون، رابط سازمان سیا و اس‌آی‌اس (سازمان مخفی اطلاعات انگلیس) در واشنگتن در اوایل دهه ۱۹۵۰ و متخصص جنگ روانی که روابط محرمانه «واحد اطلاعات و تحقیقات» را با کنگره آزادی فرهنگی هماهنگ می‌کرد. همه چیز تغییر کرده بود، اما در واقعیت هیچ چیز تغییر نکرده بود.
پانوشت‌ها:
1- یعنی پایان غم‌انگیزی داشت
2- ماموریت اولیه: او مأمور سازمان سیا بود تا کنگره را به عنوان ابزاری در جنگ سرد هدایت کند. اما او به تدریج واقعاً به ایده‌ها، روشنفکران عشق ورزید و شروع به نمایندگی از آنها کرد، نه از سازمانی که او را فرستاده بود. او دیگر نمی‌توانست فقط یک مأمور باشد؛ به یک حامی و پدر تبدیل شده بود.
3- Godfather پدرخوانده، ریش سفید