وعدههای 3 روزه که بر باد رفت
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
باز هم زیر عنوان آتشبس و پایان جنگ و اجرای قطعنامه، به پایبندی و تعهد ایران اعتنائی نکردند. بارها این عهدشکنی در تاریخ این سرزمین به ثبت رسیده است. چنان که پس از پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران، ارتش صدام با تصور ضعف نیروهای ایرانی، در دو جبهه جنوب و غرب به خاک ایران هجوم آورد.
نیروهای بعثی در ۳۱ تیر 1367، با شش لشکر از دو محور کوشک و شلمچه حمله کرد. مقصد اصلی اشغال اهواز و در اختیار گرفتن خوزستان بود. ارتش بعث در اطلاعیه خود هدف از این عملیات را آزاد کردن باقیمانده سرزمینهای عراق، انهدام نیروهای ایران و به اسارت درآوردن تعداد بیشتری از نیروهای ایرانی برای ایجاد برابری با تعداد اسرای عراقی اعلام کرد.
نخستین یگانی که در مقابل تحرک عراق حضور یافت، تیپ ۴ لشکر۱۰ سید الشهدا(ع) بود که توانست از الحاق نیروهای دشمن در «سه راهی صاحبالزمان» در اهواز و سقوط این شهر جلوگیری کند. در ادامه دفاع فوق، روز یکم مرداد ماه تیپ حضرت زهرا (س) در مقابل نفوذ دشمن ایستاد و ۴۸ ساعت بعد عملیات دیگری به نام «الغدیر» با بهرهگیری از تیپهای ۱ و ۲ و باقی مانده تیپ ۴ لشکر ۱۰ طراحی و اجرا شد.
بعثیها با تعداد بسیار و حجم بالای نیرو، به سمت اهواز در حال پیشروی بودند و تمام امکانات خود را به کار گرفتند تا جاده اهواز- خرمشهر را در اختیار بگیرند که هوشمندی و رشادت رزمندگان اسلام، طرحها و برنامههای آنها را کاملا به هم ریخت. ارتش صدام از اول تا هشتم مردادماه در سه مرحله در جنوب عملیات انجام داد که رزمندگان ایرانی با تقدیم حدود ۱۵۰ شهید به آن پاسخ دادند و از سقوط اهواز جلوگیری کردند. رزم جانانه رزمندگان اسلام موجب گردید، ارتش بعث تا پشت مرزهای بینالمللی عقب بنشیند.
وطنفروشان در همه زمانها
در آن زمان هم وطنفروشانی بودند که جاده صاف کن جنایتکاران بینالمللی شدند؛ روز دوشنبه سوم مرداد 1367 گروهک تروریستی منافقین با حمایت کامل ارتش بعث و با عبور از مرز در محور سرپلذهاب، سوار بر زره پوشهای صدام، نیروهای خود را از گردنه پاتاق وارد کرد و به سوی کرند ادامه داد. در همین حال ارتش صدام با توپ این گردنه را هدف گرفت و از طرف دیگر هواپیماهای رژیم بعث، منطقه شمال گردنه موسوم به «ریجاب» و چند روستای پرجمعیت آن حوالی را بمباران شیمیایی کردند که عده زیادی شهید و مصدوم
بر جای گذاشت.
با پیشروی منافقین به سمت اسلامآباد، این شهر به اشغال آنان درآمد. آنگاه تا گردنه حسنآباد در شرق اسلامآباد پیشروی ادامه یافت تا برای تجدید سازمان در آنجا مستقر شده و منتظر شکست مقاومت نیروهای ایرانی در تنگه «چهار زبر» باشند و پس از آن، به سوی کرمانشاه پیشروی کنند.
سلاحها و ادوات نظامی ارتش به اصطلاح آزادیبخش منافقین عمداً از روی جاده حرکت میکردند تا اتومبیلهای مردم را کنار زده و آنها را دچار هراس نمایند. نیروهای منافقین همچون نیروهای داعش ایجاد رعب و وحشت میکردند. سرکرده منافقین به نیروها اعلام کرده بود که اسیر نمیگیریم، به همین دلیل تمام اسیرها را تیرباران کردند. حتی مجروحین را از بیمارستان اسلامآباد بیرون آوردند و به گلوله بستند. مزرعهها را آتش زدند و حیوانات را هم کشتند تا همان فضای رعب و وحشت را ایجاد نمایند.
قتلعام در بیمارستانها
پس از ورود نیروهای منافقین به کرند و اسلامآباد، درگیری تا چند ساعت در شهر ادامه داشت و شماری از نیروهای مردمی و سپاه با آنان درگیر شدند، اما تلاش آنها بهدلیل نداشتن آمادگی، بیثمر بود و شهر به اشغال درآمد. منافقین در اسلامآباد به کسی رحم نکردند و هر فردی که تهچهره بسیجی داشت را به رگبار گلوله بستند. حتی در بیمارستان امام خمینی اسلامآباد و در فجیعترین جنایت، مجروحان را از روی تخت به محوطه بیمارستان برده و همه آنها را به رگبار گلوله بستند.
«ایران ترابی» از پرستاران مناطق جنگی و شاهد عینی فاجعه یاد شده در خاطراتش چنین نقل کرده است:
«... بیمارستان را که آتش زدند، بعد هم هر چه مجروح در بیمارستان بود با کادر درمان بیمارستان، آوردند بیرون بیمارستان، اعدام کردند. ما را بردند اسلامآباد برای بازدید از بیمارستان امام خمینی، وارد بیمارستان که شدیم، بیمارستان که نبود، واقعاً یک میدان جنگ بود، رگبار گرفته بودند، همه در و دیوار بیمارستان، خراب و ویران، وارد بخشها که شدیم، بخشها همه ویران شده... آنچه که برایمان خیلی تاسفآور بود و همهمان بدون استثنا نشستیم و فقط گریه کردیم، بخش نوزادان بود، وقتی وارد بخش نوزادان شدیم، آن تختهای کوچولو همه سوخته بودند و جنازهها در این تختها مانده بود... بخش را آتش زده بودند، تمام نوزادان با مادرانشان را آتش زده بودند... مادرها پای تختها، همه یک تکه زغال سیاه بودند و (بچهها هم) مثل یک تکه عروسک سوخته روی تختها... آنجا دیگه طاقت نیاوردیم و نشستیم خیلی گریه کردیم...»
براساس آمار بنیاد هابیلیان (خانواده شهدای ترور کشور)، حدود 1100 نفر از مردم بیدفاع در تهاجم منافقین به ایران، به شهادت رسیدند که خردسالترین آنها، کودک 3ساله اهل اسلامآباد غرب به نام «نوشین شریفی» بود که بر اثر اصابت گلوله مستقیم در مقابل چشم مادرش شهید شد و مسنترینشان «قاسم ترکمانی» اهل قم با 89 سال سن که بهعنوان نیروی داوطلب در عملیات مرصاد شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش به کمر به شهادت رسید. در تجاوز منافقین به کشور، صدها نفر دیگر زخمی و مجروح شدند و اماکن بسیاری تخریب گردید.
طلوع عملیات مرصاد
اما با طلوع خورشید چهارشنبه پنجم مرداد 1367 عملیات «مرصاد» به فرماندهی سپهبد شهید صیاد شیرازی با رمز مبارک یا علی ابن ابیطالب(علیهالسلام) در منطقه اسلامآباد و کرند، در غرب استان کرمانشاه آغاز شد. این در شرایطی بود که شهید صیاد شیرازی هیچ مسئولیت فرماندهی هم در ارتش نداشت و تنها نماینده حضرت امام خمینی(رحمهاللهعلیه) در شورای عالی دفاع بود و در آن لحظات سرنوشتساز، با حکم اضطراری معاون ستاد کل نیروهای مسلح، یکه و تنها به همراه چند بالگرد کبری به تنگه چهارزبر استان کرمانشاه رفت تا مقابل پیشروی ستونهای نظامی منافقین را بگیرد. که اگر آنها کرمانشاه را اشغال میکردند، کار خیلی دشوار میشد.
شهید صیاد شیرازی خود آن عملیات دشوار را در خاطراتش چنین روایت نموده است:
«... به خلبان گفتم: اینها را میبینید؟ اینها دشمنند، بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبانهای دو تا (بالگرد) کبری رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یک دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفتند: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودیاند. چیچی بزنیم اینهارو؟!
خوب اینها ایرانی بودند، مشخص بود که ظاهراً مثل خودیها بودند و من هرچه سعی داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اینها منافقند، گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم؟! برای ما مسئله دارد. فردا دادگاه انقلاب،... آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً 500 متری ستون زرهی نشستهایم و ما هم پیاده شدیم و من هم بهخاطر اینکه درجهام مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی بالگرد، عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به اینها بفهمانم که این دشمن است..»
شهید صیاد ادامه داده است:
«... گفتم: بابا! من با این درجهام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی. مسئولیت با منه... حالا کار خدا را ببینید! منافقین سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند، زدند. گلوله 50 متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که اینها خودی نیستند. گفتم: دیدی خودیها را؟ اینها (خلبانها) بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم، الان حسابش را میرسیم. سوار بالگرد شدند و رفتند. جاتون خالی. اولین راکتی که زد، کار خدا، خورد به ماشین مهماتشان...»
نیروهای سپاه و ارتش و بسیج مردمی باز هم به سوی میادین نبرد سرازیر شدند، گویی در سالهای ابتدائی دفاع مقدس به سر میبردیم، انگار نه انگار که هشت سال جنگ را پشتسر گذاشته بودند، همه باانگیزه و تازهنفس به منطقه عملیاتی مرصاد رسیده بودند و سرانجام روز 6 مرداد و پس از دو روز درگیری عده بسیاری از نیروهای منافقین که در محاصره گرفتار شده بودند، به هلاکت رسیده و بقیه پا به فرار گذاشته یا در روستاهای اطراف مخفی شدند که با اقدامات بعدی، تمامی آنها دستگیر و به مقامات قانونی تحویل داده شدند.
آرزوی بر باد رفته صدام و رجوی و ترامپ و نتانیاهو
سرکرده منافقین در 31 تیرماه 1367، در جمع نیروهای این گروهک تروریستی در سالن اجتماعات پایگاه موسوم به اشرف و در آغاز تجاوز به ایران گفت:
«... براساس تقسیمات انجام شده، 48 ساعته به تهران خواهیم رسید... کاری که ما میخواهیم انجام دهیم در حد توان و اِشِل یک ابرقدرت است؛ چون فقط یک ابرقدرت میتواند کشوری را ظرف این مدت تسخیر کند...»
پیش از او، صدام هم در سال ۱۳۵۹ در برابر دوربینها ایستاد، قرارداد الجزایر را پاره کرد و وعده داد تهران را در سه روز فتح خواهد کرد ولی او هم در گِل فرو رفت.
37 سال بعد، ابرقدرت مورد نظر سرکرده منافقین یعنی آمریکا هم به همراه اسرائیل میخواست 3 روزه نظام جمهوری اسلامی را سرنگون ساخته و رژیم مورد نظرش را حاکم سازد، اگرچه انواع و اقسام طرحهای قرون وسطایی را برای شکست ایران و انقلاب در دستور کار قرار داد، اگرچه جنایات جنگی بسیاری مرتکب شدند، اگرچه طرح مفصلی ریخته و به اجرا درآوردند تا به مراکز هستهای ایران حمله کنند، اگر چه...
اما نه تنها موفق به حتی ربودن یک ریگ از خاک این سرزمین نشدند بلکه اینک همانند چهارپا در گِلِ باز کردن تنگه هرمز دست و پا میزنند!