شجرهای که تا آسمان قد کشید
سید محمد مشکوهًْ الممالک
پس از صرف شام و استراحتی کوتاه، سپیدهدم روز جمعه فرا رسید. هوا هنوز بوی نم باران شبانه را در خود داشت، اما قرار بود راهی مقصدی شویم که غبار زمان بر آن نشسته بود. همراهی آقای مرتضی کریمی و آقای عارفیان، از معاونان بنیاد شهید میناب، مسیر این سفر را برایمان روشنتر میکرد.
مقصد ما، مقتل شهدای مدرسه «شجره طیبه» میناب بود؛ مکانی که گویی هنوز رازهای ناگفته بسیاری را در دل خود پنهان کرده بود.
هرچه به مدرسه نزدیکتر میشدیم، گرد و غباری که بر تابلوهای ورودی نشسته بود، بیشتر به چشم میآمد؛ غباری که برای من تنها خاکِ نشسته بر یک تابلو نبود، بلکه یادآور زخمی بود که هنوز بر پیکر این شهر باقی مانده است.
ناخواسته یاد کوچههای بنیهاشم افتادم؛ همان کوچههایی که بارها در روایتها شنیده بودیم و اندوهشان قرنهاست دلها را به درد میآورد.
انگار تمام حرفهای شب گذشته، نجواهای خانوادههای شهدا، اشکها، دلتنگیها و خاطراتی که شنیده بودیم، در همان لحظه بر سرمان آوار شد.
قدم برداشتن در آن مسیر برایم دشوار شده بود. هر قدم سنگین بود و هر نفس، با اندوهی عمیق درهم میآمیخت. گویی بخشی از همان گرد و غبار نشسته بر تابلوها، بر سینه من نیز نشسته بود و راه نفسم را تنگ میکرد. فضای گلزار، آمیختهای از اشک، خاطره، رفتوآمد زائران و صبوری خانوادهها بود.
فضای سنگین مدرسه آمیختهای بود از خاطرات زنده شهدا و غربت زمان. انگار زمان در آنجا متوقف شده بود و ما در میان آینههای شکسته تاریخ، به دنبال معنای ایثار و فداکاری میگشتیم.
در میان آن کوچه، هر قدمی که برمیداشتم، نگاهی مرا به خود فرامیخواند. تصاویر این کودکان معصوم بر دیوارها نقش بسته بود؛ اما آنها برای من فقط عکس نبودند. هر تصویر، پنجرهای بود رو به آسمان. به هر چهره که خیره میشدم، آن شهید با چشمان بیگناه و نافذش، بیآنکه سخنی بگوید، تمام جانم را مخاطب قرار میداد. مگر میشود به این چشمان زلال نگاه کرد و سیلاب اشک، اختیارت را نگیرد؟
مگر میشود به این قابهای کوچک نگریست و بیاختیار به یاد پارههای تن خود، به یاد فرزندان دلبندمان نیفتاد و بند دل پاره نشود؟ مگر میشود به این چهرههای فرشتهگون خیره شد و روح، پرواز نکند به دشت عطش، به روز عاشورا، به یاد کودکان خیمههای حسین(ع) و داغ جانسوز حضرت رقیه(س)؟ مگر میشود پدر یا مادر بود و داغ این گلهای پرپر، انسان را به ضجه وادار نکند؟
مگر میشود این همه معصومیت را دید و به یاد آن لحظه نیفتاد که آسمان، دلتنگ زمینیان شد؟ انگار سیدعلی، برای گرهگشایی از کار انقلاب و کشور، دههنودیهایش را فراخوانده بود. انگار میناب برگزیده شده بود؛ گویی خدا میخواست همانگونه که حاج قاسم، کرمان را آکنده از عطر شهادت کرد، میناب را نیز به عطر ایثار و آسمانی شدن معطر سازد. انگار این عزیزان، به سوی کسی شتافتند که دلهایشان با او بود؛ به سوی یار دیرینشان، حاج قاسم سلیمانی. انگار زمان برای آنان به سرعت نور گذشت و راه صدساله را در یک شب پیمودند.
انگار خدا دیگر تاب دوری فرشتگانش را نداشت و آنان را به مهمانی آسمان فراخواند. انگار زمینیان شایستگی نگهداری از این گوهرهای ناب را نداشتند و تقدیر، آنان را از ما گرفت تا در پناه معشوق ابدی آرام گیرند. انگار هر کدام از این عکسها، قصیدهای ناتمام از عشق و ایثار بود که با خون سرخشان به نگارش درآمده است.
آری، مگر میشود به این چشمهای خدایی نگاه کرد و از اعماق وجود آرزو نکرد که دست ما را نیز بگیرند و واسطه عاقبتبخیریمان شوند؟ مگر میشود در برابر این نگاههای آسمانی ایستاد و از آنان طلب دستگیری نکرد؟
هر بار که به این چهرهها مینگریستم، تنها یک حس در دلم جوانه میزد؛ غبطه. غبطهای جانسوز برای آنان که به تعبیر بزرگان، یکشبه ره صدساله را پیمودند. با خود فکر میکردم شاید آن روز، آسمان به فرشتههای بیشتری نیاز داشت؛ شاید بیتاب حضورشان شده بود و آنها را به ضیافت ابدی فراخواند. آنها رفتند تا ما بمانیم؛ تا هر بار که به عکسهایشان نگاه میکنیم، راه آسمان را فراموش نکنیم و در هیاهوی این دنیا، نشانیِ مقصد را گم نکنیم.
مدرسهای که دیگر فقط مدرسه نیست
وقتی به فضای مدرسه میناب رسیدیم، نخستین چیزی که چشم و دلمان را لرزاند، نوشتهای بود که بر ورودی آن نقش بسته بود: به مقتل علیاصغرها و رقیههای حسینی خوش آمدید. همین یک جمله کافی بود تا بغضی سنگین در گلویمان بنشیند. گویی اینجا دیگر فقط یک مدرسه نبود؛ گویی درِ ورود به کربلایی دیگر بود، حریمی که کودکان این دیار، نام خود را با نام مظلومترین کودکان تاریخ گره زده بودند.
کمی جلوتر، روی گونیای ساده نوشته بودند: به دبستان ما خوش آمدید؛ اینجا قتلگاه کودکان میناب است؛ خون ما با خاک مدرسه، با خاک کربلای ایران، میناب آمیخته شده است. چه کسی میتوانست این جملهها را بخواند و دلش نلرزد؟ چه کسی میتوانست از کنار این نوشتهها عبور کند و در ذهنش دشت خونین عاشورا را نبیند؟ چه کسی میتوانست این مدرسه را ببیند و یادش نرود که در همین خاک، فرشتههایی کوچک پر کشیدهاند؟
لحظه ورود به مدرسه، انگار پازل تمام احساسات درهم و برهمی که در این سفر تجربه کرده بودم، کامل شد. ذهنم پر بود از مهماننوازی مردم میناب، از روایتهای خانوادههای شهدا، از اشکهای پدران و مادران و از شبهایی که با یاد این کودکان سپری کرده بودند؛ اما اینجا، همه آن روایتها شکل عینی به خود میگرفت.
با دیدن ساختمان مدرسه، ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. حقیقتاً انسان اگر از قصه این کودکان معصوم دق کند، کار بزرگی
نکرده است.
تابلوی مدرسه را خواندم: «دبستان دخترانه رهپویان شهدای خلیجفارس» اما اینجا بیش از آنکه مدرسه باشد، موزهای از درد، خاطره، ایثار و آسمانی شدن بود. هر دیوارش قصهای ناگفته داشت و هر گوشهاش روضهای خاموش روایت میکرد.
به واژه معلم، جانپناه را اضافه کنید
روی یکی از دیوارها نوشته بودند: به واژه معلم، جانپناه را اضافه کنید. مدتی مقابل این جمله ایستادم. هرچه بیشتر به آن فکر میکردم، معنایش برایم عمیقتر میشد. معلم فقط آموزگارِ درس و دفتر نیست؛ گاهی پناهِ دانشآموزانش میشود، گاهی سپرِ بلای آنان و گاهی جانِ خود را فدای نجات فرزندان این سرزمین میکند. در همین مدرسه، شهیده «ماندانا سالاری» معنای واقعی این جمله را به تصویر کشید.
روایت میکردند که هنگام وقوع انفجار، در آخرین لحظات، دانشآموزانش را در آغوش گرفته بود تا از آنان محافظت کند. وقتی پیکر مطهرش را پیدا کردند، چهار نفر از دانشآموزانش هنوز در آغوش او بودند؛ گویی حتی پس از شهادت نیز حاضر نبود فرزندانش را رها کند.
آنجا بود که فهمیدم بعضی معلمها فقط درس نمیدهند؛ آنان با جان خود، مفاهیمی را آموزش میدهند که در هیچ کتابی نوشته نشده است. آخرین درس شهیده ماندانا سالاری نه ریاضی بود و نه علوم؛ آخرین درس او، ایثار، مسئولیت و عشق به دانشآموزان بود.
در آن لحظه، جمله روی دیوار دیگر یک شعار نبود؛ حقیقتی بود که در برابر چشمانم جان گرفته بود. در میان روایتها شنیدم که «علیاکبر کریانیپاک» آن روز روزه بود و تشنه به شهادت رسید. همین یک جمله کافی بود تا ذهنم به دشت کربلا پر بکشد؛ به تشنگی یاران حسین(ع)، به عطش کودکان خیمهها و به راهی که از عاشورا آغاز شد و تا امروز امتداد یافته است.
هر عکس، پنجرهای به سوی آسمان بود. هر دیوار، روایتی از مظلومیت و هر قدم، یادآور کودکانی که زودتر از ما راه خانه را پیدا کرده بودند. با خود زمزمه کردم: فرشتگان میناب، درس تاریخ داشتند؛ اما نه در کتابها، بلکه در متن زندگی مردم این سرزمین. و چه باشکوه در تاریخ ثبت شدند.
چه مظلوم... و چه ماندگار...
فرشتهای با نشانِ ماه
در میان روایتهایی که آن روز شنیدم، قصه شهیده «فرشته سماء» بیش از همه در ذهنم ماند. نامش فرشته بود؛ اما اهالی شیخآباد او را «فرشته سماء» صدا میزدند. دلیلش هم نشانی بود که خدا بر وجودش گذاشته بود؛ روی یکی از پاهایش، نقش هلال ماه دیده میشد و همین باعث شده بود خانواده و اطرافیانش او را با این نام صدا کنند.
شب آخر، رو به برادرش کرده بود و با شیرینزبانی گفته بود: داداش، برام شیرکاکائو میخری؟ برادرش جواب داده بود: بعد از اینکه از زمین چمن برگشتم، برات میخرم دادایی.
صبح روزی که قرار بود فرشته آسمانی شود، به خانواده گفته بود که میخواهد روزه بگیرد. برادرش با مهربانی گفته بود: من برات شیرکاکائو خریدم. روزه نگیر فرشته جان، بدنت ضعیفه. اما فرشته تصمیمش را گرفته بود. آن روز راهی مدرسه شد و برادرش هم به سر کار رفت.
ساعتی بعد، صدایی مهیب در شهر پیچید. صدایی که هیچ شباهتی به رعد و برق نداشت. مردم با نگرانی از هم میپرسیدند: خدایا چه شده؟
لحظاتی بعد، تلفن برادر فرشته زنگ خورد. عمویش بود. با صدایی لرزان گفت: یک مدرسه را در شیخآباد زدهاند... دنیا روی سر برادر خراب شد. با اضطراب پرسید: کدام مدرسه؟
و وقتی نام «شجره طیبه» را شنید، بیاختیار خود را به آنجا رساند. صحنهای که پیش رویش بود، هیچ شباهتی به زندگی نداشت. هرکس نشانی فرزندش را میداد. یکی میگفت: اگر مقنعه فلان رنگ را دیدی، دختر من است.
دیگری میگفت: اگر جوراب فلان مدل را پیدا کردی، پسر من است.
اما از فرشته سماء خبری نبود. همه جا را گشتند. نبود که نبود. سرانجام آدرس یکی از سردخانهها را به او دادند. برادر رفت. یکییکی کاورها را کنار میزد. اما باز هم اثری از فرشته نبود. تنها یک کاور باقی مانده بود. به او گفتند: این یکی را هم نگاه کن. زیپ کاور را آرام پایین کشید. جسد سوخته بود و چیزی برای شناسایی باقی نمانده بود. نگاهش را از سر تا پای پیکر عبور داد. تا اینکه به پاها رسید. جوراب را کنار زد و ناگهان چشمش به همان نشان آشنا افتاد؛ هلال ماه.
همان نشانی که سالها فرشته را با آن میشناختند و آنجا بود که فهمید... آن پیکر سوخته، همان فرشته سماء بود؛ همان دختر شیرینزبان شیخآباد، همان فرشتهای که آسمان، زودتر از زمین دلتنگش شده بود.
از مقتلِ شجره طیبه تا ساحلِ تیاب
وقتی از مدرسه شجره طیبه بیرون آمدیم، هنوز دلم همانجا، جامانده بود. انگار پاهایم حرکت میکردند، اما ذهن و روحم همچنان میان آن کلاسها، آن عکسها، آن نوشتهها و آن بغضِ نشسته بر دیوارهای مدرسه سرگردان بود. سنگینی آن فضا تا دقایقی رهایم نمیکرد؛ سنگینی نگاه کودکان، معلمان و همه روایتهای تلخ و شیرینی که از شهادت شنیده بودم. در همین حال، آقای عباس عارفیان، معاون بنیاد شهید شهرستان میناب، آرامآرام رشته افکارم را از مدرسه به سمت افق دیگری برد.
کنار مدرسه ایستاده بودیم که گفت: الان از اینجا به سمت بندر تیاب میرویم.
همین یک جمله کافی بود تا دریچهای تازه از میناب به رویم گشوده شود؛ از خاکِ آغشته به خاطره و شهادت، به سوی دریا. در طول مسیر، آقای عارفیان از پیشینه بندر تیاب برایمان گفت. از بندری که سالها پیش از رونق بندرعباس، یکی از مهمترین مراکز تجارت و رفتوآمد در منطقه بوده است.با خودم فکر میکردم عجب سرزمینی است این میناب؛ سرزمینی که در
یک سویش مدرسهای قرار دارد که یادآور مظلومیت کودکان معصوم است و در سوی دیگرش بندری که قرنها محل عبور کشتیها، تاجران، مسافران و روایتهای تاریخی بوده است. او ادامه داد که حتی مارکوپولو، جهانگرد مشهور ونیزی، در یکی از سفرهای دریایی خود از این بندر عبور کرده و مدتی نیز در میناب اقامت داشته است.
شنیدن این روایت برایم جالب بود. ناگهان بندر تیاب در ذهنم از یک ساحل ساده فراتر رفت؛ به دروازهای تاریخی میان شرق و غرب، میان خشکی و دریا، و میان فرهنگها و تمدنها تبدیل شد. سرانجام به بندر تیاب رسیدیم.
شاید امروز دیگر از آن رونق پرهیاهوی گذشته خبری نباشد، اما نفس دریا هنوز در آن جاری است. میشد از چهره بندر فهمید که روزگاری چه رفتوآمدی در آن جریان داشته است؛ روزگاری که کالاها، مسافران، صداها و قصهها از همین ساحل عبور میکردند. حالا بندر آرامتر شده است؛ اما همچنان استوار ایستاده، مانند پیرمردی که چینوچروکهای صورتش روایتگر سالها تجربه و خاطرهاند.
در ادامه، آقای عارفیان از بندر کلاهی نیز سخن گفت؛ بندری دیگر در محدوده شهرستان میناب که آن هم از مراکز مهم صیادی و دریایی منطقه به شمار میرود.
کمکم برایم روشنتر شد که میناب فقط یک شهر نیست؛ مجموعهای از روستاها، بنادر و مردمانی است که زندگیشان با دریا گره خورده است. از اینجا تا سیریک و آنسوتر تا سواحل مکران و دریای عمان، نواری ممتد از زندگی جریان دارد؛ نواری که در آن، دریا فقط یک پدیده طبیعی نیست، بلکه بخشی از هویت مردم است. در همین مسیر بود که بیش از پیش معنای زندگی در جنوب را درک کردم. بخش زیادی از مردم این خطه، روزی خود را از دل همین دریا به دست میآورند. ماهیگیری، صیادی، نخلداری و دامداری، ستونهای اصلی زندگی آنان را شکل داده است؛ اما دریا همیشه جایگاه ویژهای دارد. اینجا صدای موج، بخشی از زندگی روزمره مردم است و بوی نمک دریا، با نفسهایشان آمیخته شده است و البته گرما...
گرمای جنوب چیزی نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. آقای عارفیان از روزهای خرماپزان گفت؛ از روزهایی که در اوج تابستان، دمای هوا گاهی از پنجاه درجه سانتیگراد نیز فراتر میرود. آن لحظه بیشتر از هر زمان دیگری معنای زیستن در جنوب را فهمیدم.ما که خود فرزند همین آبوهوا هستیم و سالها با این گرما زندگی کردهایم، گاهی از شدت آن خسته میشویم؛ چه برسد به مسافری که از شهرهای خنکتر قدم به این سرزمین میگذارد. اینجا انگار سال فقط دو فصل دارد؛ زمستانی کوتاه و دلپذیر، و تابستانی طولانی، سوزان و پرصلابت. اما با همه سختیهایش، این خاک داغ برای مردمش دوستداشتنی است. وقتی به ساحل تیاب نگاه میکردم، احساس میکردم این دریا ادامه همان روایت مدرسه شجره طیبه است.
آنجا از ایثار و شهادت شنیده بودم و اینجا از صبر و تلاش. آنجا روایت مقاومت در برابر دشمن بود و اینجا روایت مقاومت در برابر گرما، سختی و روزگار و هر دو، در یک نقطه به هم میرسیدند؛ در روایت مردمان جنوب. مردمانی که سالهاست آموختهاند چگونه در دل سختیها زندگی کنند، امید داشته باشند و استوار بمانند.
وقتی دریا روایتِ درد را به ساحل آورد
همانطور که در بندر تیاب قدم میزدیم و بوی دریا با عطر تاریخ در هم میآمیخت، روایتهای آقای عارفیان مرا بار دیگر به همان مدرسهای برد که دقایقی پیش از آن دل کنده بودیم؛ مدرسهای که انگار هنوز صدای خندههای کودکانش در راهروها میپیچید و خاطرهاش از ذهن هیچکس پاک نمیشد.
در میان صحبت از آبوهوا، تاریخ منطقه و زندگی مردم جنوب، ناگهان سخنش به مدرسه شجره طیبه رسید؛ همان مدرسهای که حالا نامش با مظلومیت و شهادت گره خورده است. گفت: راستش دیگر آن زمستانهای سرد گذشته را نداریم. بیشتر روزهای سال، هوای اینجا بهاری است. اما گرمای تابستان، خودش داستانی دارد... درست مثل قصه همین مدرسه شجره طیبه. لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: این مدرسه دو طبقه بود؛ یک طبقه برای دختران و یک طبقه برای پسران. بخش پیشدبستانی هم در پشت ساختمان قرار داشت.
از نظر آموزشی، مدرسه بسیار فعالی بود. معلمهایش از بهترین نیروهای منطقه بودند؛ بسیاری از آنها حافظ کل قرآن بودند و فضای مدرسه کاملاً قرآنی و فرهنگی بود.
دانشآموزان هم پا به پای معلمانشان در مسیر حفظ قرآن حرکت میکردند و استعدادهای درخشانی در میانشان دیده میشد.
نگاهش را به دوردست دوخت؛ انگار دوباره در میان راهروهای همان مدرسه قدم میزد.
بعضیها تصور میکردند چون مدرسه در منطقهای خاص قرار دارد، فقط فرزندان نیروهای نظامی در آن تحصیل میکنند؛ در حالی که اینطور نبود. مردم عادی هم فرزندانشان را به همین مدرسه میفرستادند.
اینجا یک مدرسه مردمی بود؛ مدرسهای پر از زندگی، امید و آرزو. سپس آرامآرام به روز حادثه رسید؛ روزی که سرنوشت دهها خانواده برای همیشه تغییر کرد. حدود ساعت ۱۱:۲۲ظهر بود که نخستین انفجار را شنیدیم.
ما در اداره بودیم. صدای مهیبی آمد، اما هیچکس باور نمیکرد هدف، مدرسه باشد. همان صبح خبرهایی از حمله به نقاطی دیگر شنیده بودیم، اما هیچکس تصور نمیکرد نوبت به میناب برسد.»
لحظهای مکث کرد و با صدایی آرامتر گفت: «وقتی اولین موشک به مدرسه اصابت کرد، همهچیز در چند ثانیه تغییر کرد. بچهها از کلاسها بیرون ریختند. فضای مدرسه پر از دود، خاک و فریاد شده بود. خیلیها هنوز نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است.» سکوت کوتاهی میان حرفهایش افتاد؛ سکوتی که از هر توضیحی گویاتر بود.
پیش از حادثه، به خانوادهها اطلاع داده بودند که برای بردن بچهها زودتر مراجعه کنند. بعضی از والدین خودشان را رسانده بودند، اما تعدادی هنوز در راه بودند یا فرصت نکرده بودند به مدرسه برسند. بعد از چند لحظه ادامه داد: موشک دوم که اصابت کرد، بخش بزرگی از مدرسه را ویران کرد. بسیاری از دانشآموزان و معلمان زیر آوار ماندند. صحنههایی شکل گرفت که دیدنش برای هیچ انسانی آسان نبود؛ صحنههایی که هنوز هم با گذشت زمان از ذهن مردم پاک نشده است.
صدایش میلرزید از چشمانش اشک جاری شد و گفت: بعضی از این بچهها روزهدار بودند. تازه به سن تکلیف رسیده بودند. هر وقت یادشان میافتم، واقعاً نمیتوانم ادامه بدهم...
دیگر ادامه دادن برایش سخت بود. بغض، راه کلمات را بسته بود. من هم در سکوت به آبهای آرام تیاب خیره شده بودم؛ اما ذهنم دیگر کنار دریا نبود. تصویر مدرسهای در مقابلم جان گرفته بود که روزی پر از صدای درس، خنده و تلاوت قرآن بود و ناگهان در میان دود و آوار فرو رفت.
در آن لحظه فهمیدم که میناب را نمیتوان تنها با دریا، نخلستانها یا تاریخ کهنش شناخت.
بخشی از هویت این سرزمین، در خاطرات همان مدرسه جا مانده است؛ در میان نیمکتهایی که دیگر شاگردانشان بازنگشتند، در دفترهایی که نیمهتمام ماندند و در آرزوهای کودکانی که خیلی زودتر از موعد، راه آسمان را پیدا کردند.
کنار بندر تیاب ایستاده بودم؛ جایی که قرنها روایتِ سفر و تجارت از آن عبور کرده بود. اما آن روز، در میان صدای موجها، روایت دیگری را میشنیدم؛ روایت مدرسهای که نامش برای همیشه در حافظه میناب ماندگار شد؛ شجره طیبه؛ مدرسهای که از دلِ خاک، تا آسمان قد کشید.
جایی که تاریخ و غیرت موج میزند
قایق موتوری آرامآرام سینه آب را میشکافت و ما را به دلِ خلیج همیشه فارس میبرد. هنوز ذهنم درگیر روایتهای مدرسه شجره طیبه بود؛ هنوز تصویر آن نیمکتها، آن عکسهای کوچک و آن چشمان معصوم از خاطرم دور نشده بود. اما دریا، خاصیت عجیبی دارد؛ گاهی اندوه را در آغوش میگیرد و گاهی انسان را به تأملی عمیقتر میبرد.
هرچه از ساحل فاصله میگرفتیم، وسعت آبیِ خلیجفارس بیشتر خودنمایی میکرد. آبیِ بیپایانی که در دل خود هزاران روایت از مقاومت، ایستادگی و حماسه را جای داده است.
اینجا فقط یک پهنه آبی نیست؛ اینجا بخشی از هویت ایران است. جایی که تاریخ، غیرت و امنیت درهم تنیدهاند.
نسیم دریا بر صورتهایمان میوزید و پرچم ایران بر فراز قایق در باد به اهتزاز درآمده بود. چشمم که به پرچم افتاد، ناخودآگاه یاد مردانی افتادم که سالها برای پاسداری از این آبها ایستادگی کردند؛ مردانی که نامشان با خلیجفارس گره خورده است و امنیت امروز این مرز و بوم، حاصل مجاهدت و فداکاری آنان است.
پرچم را میان خود دست به دست کردیم. هر کس که آن را در دست میگرفت، انگار لحظهای بار مسئولیتی بزرگ را احساس میکرد؛ مسئولیت پاسداری از سرزمینی که برای حفظ آن، خونهای بسیاری بر زمین ریخته شده است.
قایق بر موجها میرقصید و من به پهنه وسیع پیش رو خیره شده بودم. از همین آبراه مهم، سالهاست کشتیهای تجاری و دریانوردان بسیاری عبور میکنند. تنگه هرمز، این گذرگاه راهبردی جهان، در نزدیکی همین آبها قرار دارد؛ جایی که اهمیتش تنها برای ایران نیست، بلکه برای بخش بزرگی از تجارت جهانی نیز شناخته شده است.
اما آنچه بیش از هر چیز در دل من مینشست، حس اقتدار و آرامشی بود که در این آبها جریان داشت. آرامشی که بیتردید آسان به دست نیامده است. پشت این امنیت، سالها تلاش، مراقبت و جانفشانی مردانی قرار دارد که برای حفظ این سرزمین از جان خود گذشتند. هر موجی که به بدنه قایق برخورد میکرد، انگار زمزمهای از تاریخ را با خود میآورد. تاریخِ مردانی که رفتند تا این پرچم برافراشته بماند؛ تاریخِ جوانانی که از خاک و آب این سرزمین دفاع کردند تا امروز ما بتوانیم با آرامش بر پهنه نیلگون خلیجفارس سفر کنیم.
در آن لحظه، میان آسمان آبی و دریای بیکران، بیش از هر زمان دیگری معنای تعلق به این سرزمین را احساس میکردم.
سرزمینی که از مینابِ داغدار تا آبهای همیشه فارسش، یک روایت مشترک دارد؛ روایتِ ایستادگی.خلیجفارس زیر نور خورشید میدرخشید و من با خود میاندیشیدم که این آبها فقط مرز جغرافیا نیستند؛ بخشی از حافظه تاریخی یک ملتاند. حافظهای که در آن نام شهدا، نام مقاومت و نام ایران، برای همیشه موج میزند. در این سفر فهمیدم ارزشِ یک جغرافیا را نه وسعتِ خاک آن، بلکه انسانهایی تعیین میکنند که در آن زیستهاند. میناب را نه فقط با نخلستانها و دریا، که با فرزندانِ شهیدش، مادرانِ صبورش، معلمانِ فداکارش و مردمانِ مهماننوازش به خاطر خواهم سپرد.
پایانِ سفر؛ آغازِ یک روایتِ ماندگار
اگر بخواهیم از خلیج فارس بگوییم، هزاران خاطره و هزاران روایت در سینه این پهنه نیلگون نهفته است؛ روایتهایی که هر کدام میتواند کتابی باشد از رنج، امید، سفر و زندگی. اما در آن لحظه، بیش از هر چیز، آرامشِ دریا توجهم را جلب کرده بود؛ موجهایی که آرام و بیصدا بر ساحل مینشستند و مردمانی که نسلبهنسل، چشم به این آبهای آشنا دوختهاند.
کودکانی که امروز در کنار این دریا قد میکشند، فردا باید پاسدارِ این آب و خاک باشند؛ پاسدارِ نامی که با افتخار بر تارکِ تاریخِ ایران میدرخشد. در آن هوای دلانگیزِ عصرگاهیِ خلیجفارس، نگاهم به یک لنج ماهیگیری افتاد؛ لنجی که روزگاری نمادِ کار، تلاش و روزیِ مردم این دیار بود، اما اکنون زخمی بر پیکر داشت. دیدنِ آن، دل هر انسانی را به درد میآورد؛ زیرا آنچه آسیب دیده بود، تنها یک لنج نبود، بلکه بخشی از زندگی، معیشت و امیدِ مردمانی بود که سالها با دریا زیستهاند.
در همان حال، پرندگان را میدیدم که بیاعتنا به تلخیهای آدمیان، در آسمان و ساحل به زندگی خود ادامه میدادند؛ گویی طبیعت میخواست یادآوری کند که زندگی، با همه زخمهایش، همچنان جاری است. ماهیها در زیرِ سطحِ آب آرام میلغزیدند و موجها، بیصدا، رازهای کهنِ خلیجفارس را با خود میبردند.
عصرِ خلیجفارس، تماشای شکوه و زخم در کنار یکدیگر است؛ جایی که زیباییِ آسمان، آرامشِ دریا، پروازِ پرندگان و سکوتِ لنجهای خسته، همگی در یک قاب جمع میشوند. شاید همین همنشینیِ تلخ و شیرین است که این پهنه آبی را چنین عزیز و فراموشنشدنی کرده است.
سپس مسیرمان از میان پیچوخمهای سبز و شگفتانگیزِ جنگلهای حرا و حور گذشت. در هر پیچِ این جنگلها، جایی که ریشههای درختان در آغوشِ آب تنیده شدهاند، گویی ردپایی از خاطراتِ مقاومت و ایستادگی دیده میشد. مسیرِ پرپیچوخمِ حرا، مرا به یادِ راههای دشواری میانداخت که مردمان این سرزمین، در طولِ سالیان، با صبر و استقامت پیمودهاند.
کمکم زمانِ خداحافظی فرا رسید؛ خداحافظی با میناب، بندرعباس و مردمانِ نجیب و صبورِ این دیار. اما دل کندن از این خاک، آسان نبود. حالا دیگر برایم روشن شده بود که میناب، تنها یک شهر نیست؛ میناب روایتی زنده از ایثار، مقاومت، ایمان و صبوری است.
شهری که در کنار تاریخ، دریا و فرهنگ، داغی بزرگ را نیز در سینه دارد.
در واپسین لحظاتِ سفر، بار دیگر به یادِ مدرسه شجره طیبه افتادم؛ همان مدرسهای که هر دیوارش روایتگرِ قصهای ناتمام بود و هر گوشهاش، یادآورِ لبخندِ کودکانی که زودتر از موعد، آسمانی شدند.
در دل آرزو کردم که این مکان، برای همیشه زنده بماند؛ نه فقط بهعنوان یک ساختمان، بلکه بهعنوان نشانی از مظلومیت، صبر و ایستادگی.
هنگام ترک میناب، آخرین بار به پشت سر نگاه کردم. نه گلزار شهدا از ذهنم دور میشد، نه چهرهی مادرانی که کنار مزار فرزندانشان نشسته بودند؛ نه عکسهای کودکانِ نقشبسته بر دیوارهای شهر و نه نیمکتهای خاموشِ شجره طیبه. با خود اندیشیدم بعضی شهرها را میشود ترک کرد، اما بعضی شهرها تا سالها در وجود انسان باقی میمانند.
میناب از همان شهرهاست. شهری که وقتی واردش شدم، تنها نامش را میدانستم؛ اما وقتی از آن خارج شدم، بخشی از دلم را در کوچههایش، در گلزار شهدایش و در حیاطِ مدرسه شجره طیبهاش جا گذاشتم.
قطارِ بازگشت به راه افتاد، اما من هنوز میان آن کلاسهای نیمهتمام قدم میزدم؛ میان دفترهای ناتمام، میان خندههای کودکانه و میان نگاهِ پدران و مادرانی که با صبری آسمانی، داغِ فرزندانشان را بر دوش میکشیدند.
در گوش جانم هنوز صدای مادرانی میپیچید که از دلتنگیهایشان میگفتند، صدای پدرانی که عکس فرزندانشان را در آغوش گرفته بودند و صدای معلمانی که حتی پس از آن حادثه، چراغ تعلیم و تربیت را خاموش نکرده بودند. میناب را ترک کردم؛ اما میناب مرا ترک نکرد.
گویی روحِ این شهر، در میان موجهای خلیجفارس، در نخلستانهای سوزان جنوب، در گلزار شهدا و در حیاطِ آن مدرسه مظلوم، برای همیشه در جانم ماندگار شد. سفر به پایان رسید؛ اما روایتِ شجره طیبه پایانپذیر نیست.
زیرا بعضی قصهها برای خواندن نیستند؛ برای زندگی کردناند. بعضی نامها برای ثبت در کتابها نیستند؛ برای ماندن در دلها هستند و بعضی کودکان، هرچند زود پر میکشند، اما آنچنان در حافظه یک ملت ریشه میدوانند که گذرِ زمان نیز توانِ فراموش کردنشان را ندارد.
من از میناب بازگشتم؛ اما هنوز، هرگاه نامِ شجره طیبه را میشنوم، خود را در میان همان کوچهها، همان عکسها و همان نگاههای معصوم مییابم. و با خود زمزمه میکنم: سفر تمام شد... اما قصه فرشتگانِ میناب، تازه در دلهای ما آغاز شده است.
«تقدیم به معلمان و دانشآموزانِ آسمانیِ شجره طیبه؛ آنان که درسِ ایثار را نه بر تخته، که بر صفحه تاریخ نوشتند.»