کد خبر: ۳۳۴۷۹۰
تاریخ انتشار : ۰۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۷
سفر به سرزمینِ فرشتگان (بخش اول)

روایتی از شجره طیبه و شهدای میناب

سید محمد مشکوهًْ الممالک

قصه، باز هم قصه سفر است؛ سفری که دعوت به یک مهمانی باشکوه است. میزبان شهر میناب است که خاطرات جانسوز و ماندگارش، اشک بر دیدگان یک ایران نشاند. این‌بار، میزبان ما را به سوی یادبودِ ستارگانِ زمینی که پرکشیده‌ مدرسه‌ میناب‌اند، فرا می‌خواند؛ قهرمانانی که درسِ عشق به وطن را در حیاطِ همین مدرسه آموختند و امروز، نامشان برگ زرینی را از حماسه‌ جنوب رقم زده است.
شاید در این‌جا بپرسید: چرا میناب؟ چه چیزی مرا به سوی این شهر در دوردست‌های جنوب کشاند؟
حقیقت این است که وقتی نام «شجره طیبه» را شنیدم و از جنایتی شنیدم که معصومیتِ کودکان را در آتش سوزاند، قلبم آتش گرفت. سؤالی در ذهنم ریشه دوانده بود که پاسخش را در هیچ کتابی نمی‌یافتم: چگونه است که در عصر ما، هنوز مقتل‌هایی برای کودکان ساخته می‌شود؟ 
احساس کردم مسئولیتی بر دوش دارم؛ مسئولیتی برای دیدن، شنیدن و گواهی دادن. نمی‌خواستم تنها شنونده این غم باشم، می‌خواستم با پاهایم روی آن خاک راه بروم، با چشمانم آن نیمکت‌های خالی را ببینم و با قلبم، غمِ مادرانی را لمس کنم که فرزندشان را به آسمان سپرده‌اند. این سفر، پاسخ به ندای قلبی بود که می‌گفت: برو تا حقیقت را روایت کنی.
چهارشنبه، روز عید قربان بود؛ روزی که عطر دلنشینِ سربلندی و ایثار، مشام‌ها را پر کرده بود. همین عطر، انگیزه‌ای شد تا بار سفر‌بندیم. همراه با خواهرزاده‌ام، محمدمهدی، دوست دیرینه‌ام، محسن صالحی، و همکار گرامی‌ام، آقای محمدمهدی نوری، کوله‌بار خاطراتمان را بستیم و به سوی ایستگاه قطار شتافتیم.
بر ریلِ جنوب، تا آستانه میناب
لحظه ورود به قطار، انگار وارد دنیای دیگری شدیم؛ دنیایی با ریتمِ آرام و پیوسته‌ حرکت، که هر تکانش نویدبخشِ آغازِ یک ماجراجویی بود. منظره‌های بیرون پنجره، مثل تابلوی نقاشیِ زنده‌ای، در حال گذر بودند؛ از دشت‌های خشک تا سبزه‌های ناگهانی. همه‌چیز در قابِ شیشه‌ قطار، داستانی تازه برای گفتن داشت. صدای آشنای سوتِ قطار و همهمه‌ مسافران، فضائی پر از انتظار و هیجان ساخته بود. هر ساعت، این ریل‌های نقره‌ای ما را به عمقِ جنوبِ ایران، به سوی بندرعباس، پایتختِ اقتصادیِ این خطه می‌بردند.
سرانجام، با رسیدنِ قطار به ایستگاه، بوی نمینِ دریا و هوای گرم و مرطوب بندرعباس، نوازش‌گرِ صورتمان شد. نورِ خورشید، برخلافِ شهرمان، تندتر می‌تابید و حسِ زندگیِ پویای این شهرِ بندری را گرم‌تر می‌کرد. 
از قطار که پیاده شدیم، انگار از جهانی به جهانی دیگر قدم گذاشته بودیم؛ شهری پر از شور و هیاهو، با نخل‌هایی که تا انتهای افق قد برافراشته بودند و در دوردست، آبیِ بیکرانِ خلیجِ همیشه فارس، چشم‌نوازی می‌کرد.
سفرمان از بندرعباس به میناب، که آن را «کربلای ایران» نامیده‌اید، آغاز شد. این شهر در روز نخست جنگ رمضان، شاهد حماسه‌ای از پر کشیدن فرشتگانی بود که همراه با امام سید علی خامنه‌ای، به سوی معراج پرواز کردند.
هنگامی که به ورودی شهر میناب رسیدیم، چشممان به عکس کودکانی افتاد که با چهره‌های معصوم و چشمانی پر از امید، نمادی از آینده و پویایی این دیار بودند. میناب، شهری که ریشه‌هایی عمیق در تاریخ و فرهنگ دارد و در دل خود، داستان‌های بسیاری از مقاومت، ایثار و عشق به وطن را جای داده است.
شهری با قابِ چهره‌های آسمانی
داخل شهر میناب که شدیم، در سرِ هر کوچه، تصویر کودکانی به چشم می‌خورد که نگاهشان دل را می‌ربود و جلوه‌ای خاص به خیابان‌ها می‌بخشید. گرد و غباری نرم بر شهر نشسته بود؛ گویی حادثه‌ای اندوه‌بار بر این دیار گذشته و خاطره‌ای از کربلا، بار دیگر در برابر چشمانمان زنده شده بود.
با مردمانی روبه‌رو شدیم که با وجود داغِ از دست دادن کودکانی از این شهر، همچنان زنده، امیدوار و استوار مانده بودند. در چهره‌هایشان اندوهی عمیق و در دل‌هایشان نوری از امید دیده می‌شد؛ امیدی که از ایمان، صبر و عشق به زندگی سرچشمه می‌گرفت.
میناب، شهری در شرق هرمزگان و در حدود ۱۰۰ کیلومتری بندرعباس است؛ شهری که جمعیتی نزدیک به ۸۰ هزار نفر را در خود جای داده و از دیرباز یکی از قطب‌های مهم کشاورزی، نخلداری، صیادی و تجارت در جنوب ایران به شمار می‌رود. 
نام میناب برای بسیاری با خرما، رودخانه، بازارهای محلی و بندرهای ساحلی گره خورده است؛ اما برای من، این شهر از همان لحظه ورود، با مردمانی شناخته شد که مهربانی و مهمان‌نوازی را زندگی می‌کردند.
در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر، سادگی و صمیمیت موج می‌زد. مردمی که با وجود گرمای طاقت‌فرسای جنوب، گرمای دلشان چندین برابر آفتاب سوزان این سرزمین بود. 
هرجا قدم می‌گذاشتی، ردپایی از محبت و همدلی می‌دیدی؛ از مغازه‌دار و راننده گرفته تا خانواده‌های شهدا و خادمان گلزار.
 انسان‌هایی که بی‌هیچ چشمداشتی، وقت، خانه، خودرو و آرامش خود را در اختیار زائران قرار می‌دادند. 
گلزار شهدای شجره طیبه؛ قرار هر شبِ دلتنگی
به گلزار شهدای میناب که رسیدیم، در میان آرامستانِ پرصلابتِ سربازانِ عشق قدم گذاشتیم. در حالی که از میان مزار شهدای دفاع مقدس می‌گذشتم، حس کردم زمان متوقف شده است. هر سنگ قبر، گواه بر آن روزهایی بود که جوانان این مرز و بوم، با ایمان و عشقی بی‌پایان، سدِ راه تجاوز شدند. گویی روح آن حماسه‌های قدیمی، هنوز در فضای گلزار جاری است و راه را برای این ستارگان کوچکِ جدید هموار کرده است.»
سپس راهی گلزار شهدای مدرسه شجره طیبه شدیم. در آنجا خانواده‌های شهدا را دیدیم که همچون بسیاری از شب‌های گذشته، بر مزار فرزندانشان حضور داشتند. پدران و مادرانی که گذشت زمان، از دلتنگی‌شان کم نکرده بود و هنوز دلشان در کنار همان مزارهای کوچک آرام می‌گرفت.
فضای گلزار، آمیخته‌ای از اشک، خاطره و صبوری بود. برخی خانواده‌ها مشغول قرائت قرآن بودند، بعضی آرام بر سر مزار فرزندانشان نشسته بودند و برخی نیز با زائران و دلدادگان شهدا گفت‌وگو می‌کردند. حضور آنان در کنار مزار عزیزانشان، تنها یک دیدار ساده نبود؛ پیوندی عمیق میان دل‌های زمینی و یادگارهای آسمانی‌شان بود.
در آن شب، بیش از هر چیز، صبر و استواری خانواده‌ها توجهم را جلب کرد؛ خانواده‌هایی که با وجود داغی سنگین، همچنان با ایمان و آرامش از فرزندانشان سخن می‌گفتند و یاد آنان را زنده نگه می‌داشتند.
امتداد دوستی تا آسمان 
وقتی به گلزار رسیدیم، همان ابتدای ورود با مزار شهیده فاطمه عسکری مواجه شدم. بلافاصله اطراف مزار ایشان را نگاه کردم و همان‌طور که شنیده بودم، با مزار شهیده فریده مختاری روبه‌رو شدم؛ دو شهیده‌ای که در دنیا دوستانی صمیمی بودند و حالا نیز در گلزار، در کنار یکدیگر آرام گرفته بودند. 
در دلم به حالشان غبطه می‌خوردم که متوجه شدم خانمی به همراه فرزندانش کنار مزار نشسته است. از ایشان پرسیدم: خواهر شهید هستید؟ فرمودند: نه، فریده تک‌دختر بود و من همسر برادرش هستم.
گفتند که خودشان برای شناسایی پیکر شهیده رفته بودند. برایمان از خاطراتی که با شهیده داشتند گفتند. آنجا بود که فهمیدم شهیده فریده مختاری مداح و روضه‌خوان اهل‌بیت(ع) بود؛ عمری روضه حضرت زهرا(س) را خوانده بود و در پایان نیز، همچون مادرش، سوخت. برایمان از روز حادثه و چگونگی پیدا شدن پیکرش گفتند.
پس از شنیدن صحبت‌های ایشان، وقت نماز شد. برای اقامه نماز رفتیم. برایم جالب بود که هنگام نماز، گلزار شلوغ‌تر شد و همه زیراندازهای خود را پهن کردند و همان‌جا نماز خواندند. فقط خدا می‌داند که این مردم چقدر شایسته و بزرگ‌اند.
آرامشی در دلِ داغ
بعد از نماز، دوباره به مزار شهدای مدرسه بازگشتیم و این بار با مزار شهیده حنانه مهدی‌خواه مواجه شدیم. یکی از دوستانمان به همراه پدر، مادر و مادر بزرگ شهیده کنار مزار ایشان بودند. اصلاً باورم نمی‌شد که آن بانوان، مادر و مادربزرگ شهیده باشند؛ از بس خوش‌رو، آرام و متین بودند. در ذهنم با خود گفتم: «ماشاءالله به این همه صبر و صلابت! اگر من جای آنان بودم، می‌توانستم این‌چنین آرام و صبور باشم؟»
مزار ردیف قبلی را به خاطر ندارم که متعلق به کدام شهید بود، اما پدر آن شهید کنار مزار نشسته بود، فیلم‌ها و عکس‌های فرزندش را نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. پدر شهیده حنانه نیز کنار او نشسته بود. نمی‌دانم از کدام خاطرات پسرش فیلم و عکس داشت که به پدر حنانه نشان می‌داد و از شیرین‌کاری‌های «شاه‌پسرش» برای او تعریف می‌کرد.
دلتنگی یک مادر در کنار مزار فرزند
در دلِ شب، گلزار شهدای میناب، ناله‌های مادرانی را شنیده می‌شد که فرزندانشان را در آغوشِ خاکِ سرد خفته می‌دیدند. شجره طیبه، دیگر نه باغی از شکوفه‌ها، که سرزمینی از اشک و خون بود. چه کسی باور می‌کند آن قهقهه‌های کودکانه، آن شورِ دانش‌آموزی و آن لبخندهای معصومانه، همه و همه در چشم برهم‌زدنی به خاموشی گراییده باشند؟
ای کاش می‌شد غمِ از دست دادنِ۱۵۶ گلِ نوشکفته و باغبانانِ جان‌فدایشان را در واژه‌ها ریخت؛ اما کدام واژه تابِ این همه اندوه را دارد؟ هر ستاره‌ای که در آسمان شب می‌درخشد، گویی یادآور نوری است که در زمین خاموش شده و هر نسیمی که می‌وزد، عطرِ خاطره‌ معصومانه‌شان را به مشام می‌رساند.
این داغ، شعله‌ای است که تا ابد در جانِ زمان خواهد سوخت و ما، با دلی شکسته و چشمانی اشکبار، جز یادِ پروانه‌هایی که زود پر کشیدند و باغبانانی که در راه عشق پرپر شدند، هیچ نداریم. آرام بخوابید ‌ای لاله‌های پرپرشده‌ شجره طیبه؛ یاد شما تا ابد در قلبِ تاریخِ این سرزمین حک خواهد شد.
مادری را دیدم که می‌گفت: دلتنگ شیرین‌زبانی‌هایش شده‌ام، دلتنگ لبخندهای گران‌بهایش شده‌ام، دلتنگ بازیگوشی‌هایش در کوچه‌های محله شده‌ام. کاش مثل قبل از کوچه عبور می‌کردم و باز او را در حال بازی می‌دیدم. کاش بار دیگر او را، همچون گذشته، پرنشاط و فعال در کنار بزرگ‌ترها می‌دیدم. فدای قلب کوچکش که به وسعت دریا بزرگ و مهربان بود؛ قلبی که همیشه شکرگزار خدا بود.
 این جملات را که از زبان مادر شهید امیر محمدی شنیدم، اشک را از چشمانم جاری 
کرد.
همنشینی با خانواده‌های آسمانی
پس از ساعتی حضور در گلزار و شنیدن روایت‌های تلخ و ماندگار خانواده‌ها، آرام‌آرام در فضائی آمیخته از اندوه و عشق، کنار پدران و مادران این کودکان معصوم نشستیم. پس از تبریک شهادت عزیزانی که جانشان را فدای این آب و خاک کردند و عرض تسلیت صمیمانه‌مان، گوش جان سپردیم به خاطرات فرزندانشان. مصاحبه را آغاز کردیم تا شاید بتوانیم قطره‌ای از دریای بیکران عشق و ایثار آنان را به تصویر بکشیم.
در لابه‌لای کلام پدران و مادران، تصویری از لبخندهای کودکانه، بازی‌های ساده و آرزوهای برآورده‌نشده فرزندانشان شکل می‌گرفت. هر خاطره، گوهری درخشان از زندگی کوتاه اما پربار این فرشتگان زمینی بود. از مهربانی‌هایشان گفتند، از هوش و ذکاوتشان، از عشقشان به میهن و از لحظات نابی که در کنار خانواده سپری کرده بودند.
برای من، این گفت‌وگوها تنها یک مصاحبه نبود؛ سفری بود به عمق احساسات انسانی و تماشای جلوه‌هایی از عشق، فداکاری و صبر. هر کلمه، هر بغض و هر لبخند تلخ و شیرین، داستانی بود از استقامت خانواده‌هایی که در سوگ فرزندانشان، همچنان استوار ایستاده‌اند و راه پرافتخار آنان را ادامه می‌دهند.
پدران و مادران در کنار فرشتگان زمینی
هرچه بیشتر در میان خانواده‌ها می‌نشستیم، بیشتر به این حقیقت پی می‌بردیم که پدران و مادران این شهدا، تنها والدین این ستارگان زمینی نیستند؛ آنان میزبانان عشق‌اند. در طول این سه ماه سخت و آکنده از اندوه، شریک غم تمامی اقوام، بستگان و مردمان شهر میناب بوده‌اند. در آغوش گرم خانواده، خاطرات فرشتگان کوچکشان را مرور کرده‌اند و یاد آنان را زنده نگه داشته‌اند.
در جای‌جای گلزار، حضور خانواده‌ها، اقوام و مردمان شهر را می‌شد دید؛ حضوری که همچون سیلی از محبت و همدردی بر پیکر اندوه پدران و مادران جاری بود. در آیین‌های بزرگداشت این ستارگان کوچک، همگان یکدل و یکصدا یاد آنان را گرامی داشتند و عهد بستند که راه پرافتخارشان را ادامه دهند.
آنچه در گلزار شهدای میناب دیدم، تنها سوگواری برای از دست دادن عزیزان نبود؛ جلوه‌ای از عشق‌ورزی، همدلی و تبلور غیرت انسانی بود. در سایه همبستگی مردمان این شهر، غم از دست دادن این فرشتگان زمینی اندکی قابل تحمل‌تر شده بود و یاد آنان در دل همه جاودانه مانده بود.
آن شب، وقتی از میان مزارها عبور می‌کردم و به چهره‌های صبور پدران و مادران می‌نگریستم، بیش از هر زمان دیگری معنای استقامت را درک می‌کردم؛ استقامتی که ریشه در ایمان، عشق و دلبستگی به راه فرزندانشان داشت.
پس از گفت‌وگو با خانواده‌های شهدا و شنیدن روایت‌های تلخ و شیرین آنان، بیش از پیش متوجه شدیم که میناب این روزها تنها متعلق به مردم این شهر نیست؛ گویی دل‌های بسیاری از سراسر ایران و حتی آزادگان جهان به این‌جا گره خورده است.
میناب؛ میعادگاه عاشقان از سراسر ایران
گلزار شهدای میناب تنها محل دفن فرشتگان این شهر نبود؛ این‌جا به میعادگاه دل‌هایی تبدیل شده بود که از سراسر ایران برای همدردی با خانواده‌های شهدا و ادای احترام به این کودکان آسمانی راهی جنوب شده بودند. در میان جمعیت، زائرانی را می‌دیدیم که از شهرهای دور و نزدیک آمده بودند؛ از کرمان و شیراز گرفته تا گرگان، کرج، تهران، اصفهان و ده‌ها شهر دیگر. هر کس به سهم خود می‌خواست در غم مردم میناب شریک باشد و با حضورش مرهمی بر دل‌های داغدار بگذارد.
در گوشه و کنار گلزار، موکب‌هایی برپا بود که با عشق و ارادت از زائران پذیرایی می‌کردند. آب خنک، نذری، چای و محلی برای استراحت، بی‌هیچ چشمداشتی در اختیار مردم قرار می‌گرفت. این موکب‌ها تنها محل خدمت‌رسانی نبودند؛ جلوه‌ای از همدلی و همبستگی مردمی بودند که خود را در غم خانواده‌های شهدا شریک می‌دانستند.
فضای گلزار با نوای مداحان اهل بیت(ع) و حضور دسته‌های عزاداری رنگ و بوی دیگری گرفته بود. در هر گوشه صدای مرثیه‌ای به گوش می‌رسید و جمعی از مردم با چشمانی اشکبار، یاد کودکان شهید و معلمان آسمانی میناب را گرامی می‌داشتند. نوای مداحی، بغض‌ها را می‌شکست و دل‌ها را بیش از پیش به هم نزدیک می‌کرد.
در میان این جمعیت مشتاق، صحنه‌ای متفاوت نیز توجه مرا جلب کرد. گروهی از دوچرخه‌سواران ایرانگرد که با هدف ادای احترام به شهدا مسیرهای طولانی کشور را رکاب زده بودند، خود را به گلزار شهدای میناب رسانده بودند. یکی از آنان که از اهواز آمده بود، خودرویی را در ورودی گلزار مستقر کرده و تصاویر شهدای کودک و معلمان شهید را بر آن نصب کرده بود. روی بدنه خودرو با خطی درشت نوشته شده بود:
«از اهواز آمدیم برای عرض تسلیت به کربلای میناب»
کنار برخی مزارها نیز نامه‌هایی دیده می‌شد؛ نامه‌هایی از مردم اهواز خطاب به کودکان شهید میناب. نامه‌هایی که نشان می‌داد فاصله جغرافیایی نمی‌تواند مانع همدلی دل‌ها شود.
مردم میناب نیز با گرمی و محبت از این میهمانان استقبال می‌کردند. این حضور گسترده، تنها یک مراسم سوگواری نبود؛ نمایش باشکوهی از وحدت ملی بود. 
گویی همه آمده بودند تا یک پیام مشترک را فریاد بزنند: یاد شهدا زنده است و ملت ایران در غم و افتخار آنان شریک است.
پیامی از آن‌سوی دنیا 
آن شب، در میان جمعیت زائران، موکب‌ها، دسته‌های عزاداری و دوچرخه‌سوارانی که از صدها کیلومتر دورتر آمده بودند، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که میناب دیگر فقط یک شهر نیست؛ نامی است که بر دل‌های بسیاری در سراسر ایران نقش بسته است.
در میان گفت‌وگوها و روایت‌هایی که آن روز در گلزار شنیدم، بعضی خاطرات بیش از همه در ذهنم ماندگار شد؛ خاطراتی که تنها روایت یک شهید نبود، بلکه برای هر شنونده‌ای پیامی عمیق در دل خود داشت. پدر شهید اطهره زارعی از خوابی سخن گفت که دخترش برای او نقل کرده بود. جمله‌ای کوتاه اما تأمل‌برانگیز: «آن دنیا برای نماز صبح خیلی سخت می‌گیرند.»
وقتی این جمله را شنیدم، ناخودآگاه به فکر فرو رفتم. گویی این سخن، تلنگری بود برای همه ما؛ یادآوری اینکه اعمال انسان در پیشگاه خداوند بی‌پاسخ نمی‌ماند و نماز صبح، به عنوان یکی از مهم‌ترین فرایض الهی، جایگاهی ویژه دارد. این روایت، مرا بیش از پیش متوجه ارزش اقامه نماز در اول وقت و اهمیت حفظ این عهد الهی کرد.
پیوند عاطفی عمیق میان شهدا و خانواده‌هایشان
در میان خاطراتی که خانواده‌ها نقل می‌کردند، روایت شهید امیر محمدی نیز تأثیر عمیقی بر من گذاشت. مادرش از خوابی می‌گفت که در آن، فرزند شهیدش از او خواسته بود زیاد ‌گریه نکند. شهید به والدینش گفته بود: «گریه نکنید، حالم بد می‌شود، ناراحت می‌شوم.»
این جمله برایم تنها یک دلجویی ساده نبود؛ بلکه نشانی از پیوند عاطفی عمیق میان شهدا و خانواده‌هایشان بود. مادر شهید تعریف می‌کرد که فرزندش در همان خواب گفته است: «وقتی شما خیلی‌گریه می‌کنید، نمی‌توانم با دوستانم بازی کنم.»
این سخنان، هرچند ساده و کودکانه به نظر می‌رسید، اما آرامشی عجیب در دل داشت. گویی شهید می‌خواست به خانواده‌اش اطمینان دهد که زنده است، آنان را می‌بیند و بیش از هر چیز، آرامش و صبوری‌شان را می‌خواهد. مادر شهید نیز می‌گفت پس از آن خواب، دلش آرام‌تر شده و توانسته است با داغ فرزندش کنار بیاید.
تلنگری برای بندگی
در یکی از ردیف‌های مزار شهدا، زیر سایه درختی که گویی بار سال‌ها دلتنگی را بر دوش می‌کشید، با خواهری هم‌کلام شدم. نگاهش روایتگر سال‌ها ایثار و صبوری بود. او خواهر شهید محمد پیرزاده بود.
با صدایی که از عمق جان برمی‌خاست، از برادرش سخن گفت. نه از صحنه‌های حادثه و نه از رشادت‌هایش؛ بلکه از تأثیری که شهادتش بر زندگی خانواده گذاشته بود.
گفت: «محمد با رفتنش تلنگری شد برای ما؛ تلنگری که باعث شد بفهمیم چقدر وظایفمان در برابر خدا مهم است. بعد از شهادتش دیگر در انجام واجبات سستی نکردیم و تلاش کردیم بیش از گذشته به فرایض الهی پایبند باشیم.»
هنگام شنیدن این حرف‌ها احساس کردم که فداکاری شهدا تنها در لحظه شهادت خلاصه نمی‌شود؛ گاهی اثر آن تا سال‌ها در زندگی اطرافیانشان جاری می‌ماند و مسیر زندگی انسان‌ها را تغییر می‌دهد.
کمی آن‌سوتر، پدر شهیده حنانه مهدی‌خواه را دیدم. با بغضی کهنه و چشمانی پر از دلتنگی، از دخترش سخن می‌گفت. «خیلی دلتنگ حنانه‌ام...»
همین یک جمله کافی بود تا عمق دلتنگی او را بفهمم. از‌گریه‌هایش گفت و از روزهایی که نبودِ دخترش را بیشتر از همیشه احساس 
می‌کند.
آنجا بود که بیش از هر زمان دیگری درک کردم در این سفر، تنها با روایت ایثار روبه‌رو نیستم؛ بلکه با عمیق‌ترین جلوه‌های عشق انسانی نیز مواجه شده‌ام. پدری که عزیزترین دارایی‌اش را از دست داده بود، همچنان با یاد دخترش زندگی می‌کرد و دلتنگی را در تک‌تک واژه‌هایش می‌شد دید.
این دیدارها و گفت‌وگوها، مرا به فکر فرو برد که چگونه در دل همین کوچه‌ها و خانه‌ها، روایت‌های ماندگاری شکل می‌گیرد؛ روایت‌هایی که هم تلنگری به سوی خدا هستند و هم انعکاس دلتنگی‌های عمیق یک پدر، یک مادر، یک خواهر و یک خانواده.
درسِ زندگی در گلزار شهدا
در میان قدم زدن‌هایم در گلزار شهدا، چشمم به خانمی چادری افتاد که لباس اداری بر تن داشت. آرام میان مزارها قدم می‌زد و زیر لب فاتحه می‌خواند. همان‌جا با خودم فکر کردم که وجه اشتراک بهار جنوب و چله زمستان، سوز داشتن‌شان است؛ آن سوزِ سرما تا استخوان می‌رسد و این سوزِ گرمای جنوب تا مغز استخوان.
برای لحظاتی به حسینیه شهدای دفاع مقدس رفتم و نشستم. کمی بعد متوجه شدم همان خانم، همراه چند دختر و پسر بچه کنار مزار شهدای دفاع مقدس نشسته و برای آن‌ها درس می‌دهد. برایم عجیب و جالب بود. گلزار شهدای شجره طیبه، روز پنجشنبه، و معلمی که در میان مزار شهدا مشغول درس دادن به بچه‌ها بود؛ صحنه‌ای که کمتر می‌شد نظیرش را دید.
جلو رفتم. سلام کردم و او نیز با لبخندی مهربان پاسخ سلامم را داد.
از کلاس و بچه‌ها پرسیدم. گفت این کلاس‌ها برای تقویت درسی دانش‌آموزان و آمادگی آنان برای ورود به پایه بعدی برگزار می‌شود.
پرسیدم:«شما معلم مدرسه شجره طیبه هستید؟»
لبخندی زد و گفت: «نه، به من گفتند در این زمینه همکاری می‌کنی؟ من هم قبول کردم. بچه‌های شجره طیبه از درس‌هایشان عقب افتاده بودند و نیاز به تمرین و تکرار داشتند.»
پرسیدم:«بچه‌های شجره طیبه هم این‌جا هستند؟»
گفت: «امروز را نمی‌دانم، اما بله؛ بعضی از بچه‌های شجره طیبه برای یادگیری به خانه‌ام می‌آیند.»
سخنانش مرا به فکر فرو برد. با خودم گفتم یک معلم چقدر می‌تواند از خودگذشته باشد که روز تعطیل، در این گرمای مثال‌زدنی جنوب، با عشق و حوصله وقت بگذارد و به بچه‌ها درس بدهد؟
به گمانم آن روز، بیش از آنکه ضرب و تقسیم‌های ریاضی را به دانش‌آموزان آموزش دهد، درسی بزرگ‌تر را به همه ما یاد می‌داد؛ درسی از مسئولیت، ایثار و امید.
خداقوتی به او گفتم و فاصله گرفتم تا مزاحم کلاس و تدریس‌اش نشوم.
امانتی از امام رضا(ع)
کمی بعد، پای صحبت مادر شهید رضا حبشیان نشستم. از پدر و مادری گفت که پس از دوازده سال انتظار، راهی زیارت امام رضا(ع) شدند و با دلی شکسته به امام مهربانی‌ها متوسل شدند. خداوند پسری به آنان عطا کرد و به احترام امام رضا(ع)، نام او را «رضا» گذاشتند.
مادرش با آرامش و شکرگزاری از فرزندش یاد می‌کرد و می‌گفت رضا هدیه‌ای از جانب امام رضا(ع) بود؛ امانتی که خداوند پس از هشت سال از آنان بازپس گرفت.
در کلامش، بیش از اندوه، رضایت و صبری عجیب موج می‌زد. از اینکه خداوند چنین صبری به آنان عطا کرده، خوشحال بود و آن را لطفی بزرگ می‌دانست.
برای من بسیار تأثیرگذار بود که چگونه خانواده‌ای، پس از آن همه انتظار و دلبستگی، فرزندشان را نه از دست‌رفته، بلکه امانتی الهی می‌دانستند؛ امانتی که روزی باید به صاحب اصلی‌اش بازگردد.
در گفت‌وگویی دیگر، از توسل پدر شهیده معصومه نظری شنیدم؛ پدری که برای پر شدن جای خالی معصومه، به خود او متوسل شده بود تا خداوند فرزند دیگری به آنان عطا کند.
این روایت نیز برایم عجیب و در عین حال زیبا بود؛ اینکه خانواده‌ها هنوز با فرزندان شهیدشان این‌قدر صمیمی و بی‌واسطه سخن می‌گویند؛ انگار که آنان همچنان در کنارشان حضور دارند و در زندگی‌شان جریان دارند.
شاید همین نگاه، بیش از هر چیز دیگری در این سفر در ذهنم ماندگار شد؛ اینکه شهید، در ذهن و دل خانواده‌اش تمام نشده است. او از میان نرفته، بلکه به شکلی دیگر در کنارشان مانده است؛ در دعاها، در دلتنگی‌ها، در حاجت‌خواهی‌ها و در امیدی که هنوز زنده است.
از آرزوهای کودکانه تا همدلیِ یک ملت
در ادامه گفت‌وگوهایم با خانواده‌های شهدا، با مادر شهید امیرعلی کمالی آشنا شدم؛ مادری که از آرزوهای کودکانه فرزندش برایم گفت. از اینکه امیرعلی دوست داشت آتش‌نشان شود و حتی از خواهرش خواسته بود برایش لباس آتش‌نشانی سوغات بیاورد.
این خواسته‌های ساده و شیرین کودکانه، در کنار عظمت راهی که بعدها در آن قدم گذاشت، برایم بسیار تأثیرگذار بود. هرچه بیشتر پای صحبت خانواده‌ها می‌نشستم، بیشتر درمیافتم که پشت هر نام و هر تصویر، دنیایی از آرزوها، لبخندها و خاطرات شیرین نهفته است. اما روایت شهید ستایش علی حسینی نیز از آن خاطراتی بود که تا مدت‌ها در ذهنم ماند. این کوچولوی دوست‌داشتنی، حافظ بخشی از کلام‌الله مجید بود. با این حال، آنچه بیش از همه مرا شگفت‌زده کرد، سخنی بود که تنها یک هفته پیش از شهادتش به مادرش گفته بود. با شور و شوق فراوان به مادرش گفته بود: «مامان، هفته آینده قرار است با مدرسه و تعدادی از معلم‌ها برویم خدمت رهبری.»
مادرش که از شنیدن این خبر تعجب کرده بود، برای اطمینان با مدیر مدرسه، خانم قلی‌پور، تماس می‌گیرد و موضوع را جویا می‌شود. مدیر مدرسه نیز این حرف را به حساب شور و شوق کودکانه می‌گذارد و می‌گوید چنین برنامه‌ای در کار نیست.
اما حقیقت، چیز دیگری بود. ستایش، با آن دل پاک و روح آسمانی‌اش، گویی از آینده خبر داشت. همان‌گونه که گفته بود، در همان هفته همراه با تعدادی از همکلاسی‌ها و معلمانش در آسمان به دیدار رهبر معظم انقلاب رفت.
وقتی این روایت را شنیدم، ناخودآگاه به فکر فرو رفتم. بعضی از این خاطرات، فراتر از یک اتفاق ساده‌اند؛ روایت‌هایی که انسان را به تأمل وا می‌دارند و از پیوند عمیق این کودکان با دنیایی فراتر از آنچه ما می‌بینیم، سخن می‌گویند.
مادران شهدا نیز با همین خاطرات زندگی می‌کنند؛ با یاد فرزندانی که اگرچه نبودنشان تلخ و جان‌سوز است، اما یادشان همچنان مایه افتخار، آرامش و امید است.
خانه‌هایی که زائران را در آغوش گرفتند
پس از گفت‌وگو با چند تن از خانواده‌های معظم شهدا، عقربه‌های ساعت به حدود ۲ بامداد رسیده بود. خستگی سفر ما را به استراحت وا می‌داشت. مرتضی کریمی که معلمی فداکار با ۲۸ سال سابقه خدمت و خادم بااخلاص شهدای میناب است با خودروی شخصی‌اش، از جان و دل ما را همراهی می‌کرد. 
او ما را به منزل یکی دیگر از اهالی سخاوتمند میناب، آقای صفدر قنبری، هدایت کرد. استقبال گرم و بی‌دریغ آقای قنبری و همسر گرامی‌شان، چنان بود که گویی ما رفاقت دیرینه داریم و آنان سال‌ها منتظر ما بوده‌اند. 
ما را برای صرف شام و استراحتی عمیق پذیرا شدند. مهربانی‌شان وصف‌ناپذیر بود؛ گویی هر زائری که به میناب می‌آید و سرپناهی ندارد، راهی خانه‌ ایشان می‌شود. این مهمان‌نوازی بی‌دریغ، مرا بی‌اختیار به یاد حال و هوای مشایعت زائران در ایام اربعین حسینی در نجف و کربلا انداخت. چگونه ممکن است انسانی این‌چنین خود را وقفِ آسایشِ مهمان کند؟
این، همان رفاقت ناب و عمیق مردم میناب بود که دل در گرو خدمت به زائرانِ گلزار شهدا داشتند. آری، درست است که شاید در ظاهر، هتل و اقامتگاه‌های رسمی در این شهر کمتر به چشم آید، اما حقیقت این است که هیچ زائری، با وجود انسان‌های بزرگواری چون این مردمان که شبانه‌روز با جان و دل به زائران خدمت می‌کردند، بی‌سرپناه و بی‌خانمان نمی‌ماند. خانه آن‌ها، برای زائران، از هر هتلی امن‌تر و دلگرم‌کننده‌تر بود.