کد خبر: ۳۳۴۷۸۳
تاریخ انتشار : ۰۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۶

روایت‌های دیدار با او

عزیزالله محمدی (امتدادجو)

یک:
سال‌ها گذشت از اولین دیداری که با او داشتم. همیشه تصاویر تلویزیونی را که می‌دیدم چند نفری بین جمعیت بود که چشمانشان اشک‌آلود بود و همیشه من با خودم می‌گفتم: مگر می‌شود با دیدن یک نفر چشمان آدم اشک‌آلود شود. اصلا چه معنایی دارد! گذشت و به فاصله کوتاهی دیدم که یک کارت ملاقات در دست دارم و قرار هست که من هم به دیدارش بروم. باورش برایم سخت بود! مگر می‌شود؟ من! ملاقات! و شد! من در صفی منظم با لباسی اتو کشیده و نظمی آهنین در کنار من‌های دیگری که همه آبی پوشیده بودیم در حسینیه امام خمینی(ره)، وقتی که او وارد شد دستانمان به سرعت رعد و برق، کشیده و استوار، رفت به سمت شقیقه راست. ایستادیم تا او بگوید: «آزاد». راستش بعد از آن لحظه دیگر آزاد نبودم! در بند نگاهی بودم که از درونم انگار می‌خواست فریاد بزند و ولع عجیبی داشتم تا به اندازه پلک زدنی دیدنش را از دست ندهم. حرارتی از ارادت در وجودم می‌جوشید که نهایتی از ادب و احترام را در من به وجود آورده بود و نمی‌شد میان کلامش کلمه‌ای حرف زد؛ اما! چرا؟ می‌شد گونه‌ای دیگر حرف زد. می‌شد اشک ریخت. اشک شوق از دیدنش. اشک ذوق از تماشایش و اشک ارادت که آقا! دوستت دارم.
کلامش گویی سخن نبود و به طنین آواز موزون و پر جاذبه می‌ماند که هر واژه در پس هم، رشته‌ای بودند که بر گردن می‌افکند.
او را دوست داشتم و دوست خودم می‌دیدم؛ دوستی صمیمی که گر چه هیچ‌گاه تا به آن لحظه جز به قاب تلویزیون ندیده بودم؛ اما صمیمیت کلامش و نگاه پر مهرش بر دلم نشست و شدم شیفته اویی که هر گاه سخن می‌راند می‌شد یک معماری هوشمند، نوین، مدرن، مستحکم را در میان بند به بند جمله‌هایش یافت که این معماری را با تکیه بر سنت‌های الهی و تاریخی زینت و جلوه می‌داد تا آنچنان بر دل نشیند که گویی سخن نبی یا که معصوم است.
بارها امتحان کردم که حتی اگر «واو»ی از کلامش را می‌شد تغییر داد گویی آجری از بنایی خالی می‌شود که مابقی بنا روی آن استوار هستند.
او حکیم بود به معنای واقعی و من به دنبال شرح حکمت بودم تا به آنچه کمال نامیده می‌شود دست یابم. شدم مریدش و هر کجا نامش بود قند شیرین وجود در دلم آب می‌شد که او هست و من همیشه او را دارم.
دیدار اول بهانه‌ای شد تا بعد از آن هر سال آن دیدار را به بهانه‌های مختلف تجدید کنم. او هر روز بر حکمت و عزت و قدرتش افزوده می‌شد و من نیز بر ارادتم. او محاسنش سفید می‌شد و من دلم خوش به روشنایی وجودش. او روی تک صندلی مقابل همه ترسیم اندیشه می‌کرد و من خویش را تطبیق می‌دادم. و هر سال این دیدار تکرار می‌شد.
کم‌کم بهانه‌هایم برای دیدنش زیاد شد.
یک بار به بهانه لباس آبی بودن، یک‌بار به بهانه شاعر بودن، یک‌بار به بهانه دفاع مقدس و یک‌بار هم به واسطه ارادت به خانم فاطمه زهرا(س) و...
من حالا سالی تقریبا سه الی چهار بار او را به هر بهانه‌ای که بود به طور واقعی می‌دیدم و حالا بزرگ شده بودم. خیلی بزرگ‌تر از دیدار اول. به همان اندازه که بفهمم او یعنی همه ما. او یعنی ایران. او یعنی غیرت. او یعنی شجاعت. او یعنی سیاست (گر چه خودش یک‌بار وقتی در حضورش بودم گفت: من دیپلمات نیستم!) او یعنی، می‌شود با وجودش آسوده بود. می‌شود تکیه بر نامش کرد و می‌شود اقتدار و صلابت را نه تنها از بودنش بلکه از اندیشه و کلامش آموخت... و اینک...!
دو:
غافل از آنچه که قرار است چه اتفاقی برای او و ما بیفتد؛ غافل از آنکه با خودم فکر کنم امکان دارد شاید دیگر او را نبینم؛ دقیقا چند وقت پیش، یعنی یک روز قبل از شهادتش بود که با خودم می‌اندیشیدم، خدا کند بتوانم امسال هم در شب نیمه ماه مبارک رمضان، مثل آن سالی که در دیدار شب میلاد امام حسن مجتبی(ع) به اتفاق جمعی از شاعران به خدمتش رسیدیم؛ دوباره او را ببینم. این یک دیدار سالیانه او با شعراست که بسیار متفاوت از سایر دیدارهایش است و همه شعرا دوست دارند برای یک‌بار هم که شده این دیدار را تجربه کنند.
باورم نمی‌شد. چه شبی بود. چه ذوقی داشتم. چه شوقی. چقدر شیرین بود. از حیاط حوزه هنری با یک اتوبوس به اتفاق تعدادی از دوستان شاعر راه افتادیم. این اولین دیدار من به صورت خصوصی به همراه شاعران بود که منتخب بودند. خدا خیلی دوستم داشت و من در جمع منتخبین بودم.
نزدیک اذان مغرب رسیدیم به خیابان کشوردوست. مسیر کوتاه بود. تشریفات لازم که به جا آمد خودم را داخل حیاط بیت رهبری دیدم. این‌بار متفاوت بود. اذان گفته شد و ما کمی دیر رسیده بودیم. گویا عده‌ای زرنگ بودند و خوش اقبال و کمی هم با تجربه. تقریبا در صف آخر نماز قرار گرفتم و باز هم بی‌تجربه بودم. تلاشم برای دیدار فردی و نزدیک به رغم بعضی‌ها که آنجا بودند بی‌فایده بود. بعد از نماز رفتیم برای افطار. نمی‌دانم از خوش اقبالی‌ام بود یا از جسارتم! اما نشستم بر سر سفره‌ای که نمی‌دانستم قرار است او هم همان‌جا بنشیند.
نشستم و کم‌کم همه آمدند. او هم آمد سر سفره. صندلی و میزی برایش گذاشتند. خیلی صمیمی و با لبخند و با گفت‌وگو با دیگران نشست.
من تا به خودم آمدم دیدم جایی که نشستم جای خاصی است. راستش به قد و قواره‌ام نمی‌خورد که آنجا نشسته باشم. روبه رویم خدا بیامرز حمید سبزاوری و مشفق کاشانی نشسته بودند. سمت راستم مرحوم عباس براتی‌پور و بالاتر از او علی معلم و خلاصه با خودم گفتم من این‌جا چه می‌کنم!؟ با عباس براتی‌پور خیلی راحت بودم و کمی حرف زدیم. خوب همدیگر را می‌شناختیم. او هم زمانی لباسش آبی بود و حالا دبیر جلسات شعر عصر چهارشنبه‌های حوزه هنری شده بود.
جوان‌ها به ترتیب سر سفره‌های دیگر نشسته بودند و بازار بگو بخند بسیار داغ شده بود. لبخند و گفت‌وگوهای خاص او هم یک لحظه قطع نمی‌شد و همه نگاه‌ها به سمت او بود. افطار را که شروع کردیم. وقتی به فاصله چهار نفر بر سر سفره‌ای که او نشسته بود؛ من هم نشسته بودم و هر از چندی نگاهمان به هم گره می‌خورد و صدای گفت‌وگوهای او با حداد عادل و یا با وزیر ارشاد وقت آقای حسینی و یا با علی معلم را می‌شنیدم چگونه می‌توانستم این شام را شام عادی برای خودم فرض 
کنم.
سال‌های قبل بعد از ساعدی، عباس براتی پور دبیر جلسه شاعران با او بود و علیرضا قزوه هم برعکس آن سال‌ها که به‌عنوان مهمان در جلسات می‌نشست امسال گویا دبیر جلسه بود.
به واسطه راحتی که با براتی‌پور داشتم و کنار هم نشسته بودیم پرسیدم که می‌شود من هم امشب شعر بخوانم. گفت: کسانی که امشب باید شعر بخوانند از قبل انتخاب شدند. تو جوانی! هنوز وقت زیاد داری.
کمی ناراحت شدم و در خودم فرو رفتم؛ اما منطقی بود. اگر بین خودمان باشد! افطار و شام که به اتمام رسید تعدادی از شعرای جوان و حتی بعضی از پیشکسوتان مثل میرشکاک و... دوباره سری به حیاط زدند و از توصیه‌های پزشکی جهت عدم استعمال دخانیات تخطی کردند.
فضا به همین صمیمیت و دوستانه با او بود که شعرا را از خودش می‌دانست و شعرا هم که ماشاءالله اهل دل...!
سه:
دقایقی بعد از افطار بود که در طبقه فوقانی جلسه به طور رسمی شروع شد و تا چشم کار می‌کرد شاعر بود که کنار هم احساس شعف از حضور در کنار او را داشتند. چهره‌ها همه خندان و سرشار از رضایت بود؛ جای نشستن همه تقریبا مشخص بود و هر کس روی صندلی که اسمش روی آن قرار داشت نشست. من با وحید سمنانی و مرتضی آل کثیر در ردیف دوم بودیم. ردیف اول برای کسانی بود که باید شعرخوانی می‌کردند. او هم نشست و بعد همه ما گویی قرار گرفتیم. نگاه‌ها همه به سمت او خیره مانده بود. علیرضا قزوه که در سمت چپ او به عنوان دبیر جلسه نشسته بود جلسه را آغاز کرد. اول بزرگ‌ترها. علی معلم یک مثنوی بلند خواند و در پی او دیگران بودند که شعرها را خواندند. 
دروغ نگویم در خیلی از لحظه‌ها حواسم اصلا به اشعار و شعرا نبود و انگار چیزی نمی‌شنیدم. تمام حواسم به واکنش‌های او بود که در میان خوانش هر شعر یا بعد از آن، چه می‌گوید. او تمام اشعار را با دقت گوش می‌کرد و برای هر شعر فراتر از یک منتقد هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ فنی و ادبی نظر می‌داد. بعضی از اشعار را خوب توصیف می‌کرد و برای بعضی‌ها پیشنهادات جایگزین می‌داد. شعر طنزی را هم ناصر فیض خواند که می‌خواست «برادران زنش را عوض کند» فضای بسیار پرنشاط و مفرحی بود که با این شعر صدای خنده کاملا بلند شده بود. کنار او میز کوچکی بود که چای او بر روی آن گذاشته می‌شد. یک استکان کمر باریک کوچک داخل نعلبکی. گویا چای خور خوبی بود. چند شعر حماسی و ملی و میهنی و آیینی خوانده شد. فاضل نظری هم شعری عاشقانه خواند ولی من کماکان تمام حواسم به او بود که بعد از هر شعر چه می‌گوید. چند نفر از خانم‌ها هم که همگی در سمتی نشسته بودند اشعار خود را خواندند و در نهایت حدود ساعت ۱۱ شب بود که بعد از صحبت‌های تکمیلی او، در حالی‌که شعرا تلاش داشتند جلسه ادامه پیدا کند؛ این نشست خاطره‌انگیز به اتمام رسید. در مقابل تلاش شعرا که پیشنهاد ادامه جلسه را دادند او گفت: «من همین الان هم یک ساعت از موقع خوابم گذشته، و صبح ساعت چهار در دفتر کارم هستم؛ من می‌روم، ولی شما می‌توانید تا هر وقت که دوست داشتید بمانید» با این جمله او که خودش هم لبخند به لب داشت؛ صدای خنده و قهقهه نیز از شعرا بلند شد.
او شعر انقلاب را رو به پیشرفت توصیف کرد اما آن را کافی ندانست و تکلیف به شعرا داد که شعرا حتما باید بتوانند به مضامین لازم اجتماعی و انقلابی بیشتر بپردازند و بر جامعه خویش مؤثر واقع شوند...
چهار:
لحظه‌های پیش ر‌و لحظه‌های خاص از باب ابراز ارادت و اشتیاق دیدار بود که جمع شاعران هر کدام می‎خواستند خود را به او برسانند. این لحظه را قطعا میلیون‌ها نفر آرزو دارند و این یک فرصت استثنایی و شاید تکرار ناپذیر بود که باید حتما آن را غنیمت می‌شمردم.
به محض اینکه اعلام پایان جلسه شد؛ هر کسی به نحوی سعی کرد خودش را به او برساند. من هم احساسم این بود که از همه مشتاق‌ترم. از دوستانی که با هم نشسته بودیم، بی‌اختیار جدا شدم و خودم را به حلقه‌ای از مشتاقان که گرد او آمده بودند رساندم. پیر و جوان همه بودند و او با لبخند سعی می‌کرد با همه صحبت کند.
لحظه فوق رؤیایی بود که به باورم نمی‌گنجید. هیجان و ارادات و اشتیاق، تمام وجودم را در بر گرفته بود و از خودم می‌پرسیدم که آیا می‌شود دستش را بگیرم. می‌شود با او حرف بزنم.
او ایستاده بود و به رغم سایر دیدارهایی که داشت؛ این‌بار در میان حلقه ارادت شعرا ایستاده بود و با هر کدام که مقابل می‌شد مثل پدری مهربان لحظاتی صحبت می‌کرد.
من خودم را به هر ترتیب بود از میان سایر دوستان شاعر عبور دادم و رسیدم به مقابلش. نگاهمان دوباره به هم گره خورد. سلامی دادم و اولین کتاب شعرم که چند سال پیش چاپ شده بود را نشانش دادم و بی‌واسطه و مستقیم تقدیمش کردم.
دیگرانی هم که در آن حلقه ارادت بودند سعی داشتند با او همکلام شوند. محافظین سعی می‌کردند ارتباط فیزیکی بین او و سایرین به وجود نیاید؛ اما نیروی جوانی و انگیزه من بسیار بالا و غیر ارادی بود که به یکباره دیدم دست راست من در دست چپ او هست. یکی از محافظین نگاهی کرد که دست او را رها کنم اما او دستم را گرفته بود و داشت حرف می‌زد.
روی صحبت او، هم با من و هم با دیگران بود. گفتم: آقا! من سرباز شما هستم لطفا مرا دعا کنید. نگاه صمیمی پدرانه کرد. دست از دست هم رها کردیم و دستش را کشید روی سرم.
در همان حجم شلوغی رفتم در آغوشش و اختیار از دست محافظین هم خارج شده بود چون فشار ارادتمندان زیاد بود. سرم را بوسید و دوباره نگاهش کردم. گفت: «شما مرا دعا کنید. شما جوانید و پاک!»
به این بسنده نکردم که دستم در دستش باشد. در آغوشش قرار بگیرم و او سرم را ببوسد و هم کلامش شوم. من زیاده خواه شده بودم و حالا به دنبال چفیه‌ای بودم که همیشه به روی شانه خود داشت. مستقیم به خودش با چند بار تکرار و اصرار گفتم: آقا! چفیه لطفا. فشار دوستان ارادتمند زیاد شد و محافظین کمک کردند تا او را به سمت خروج ببرند. همان‌گونه که او داشت می‌رفت من مرتب می‌گفتم آقا! لطفا چفیه. به درب خروج که رسید یکی از محافظین برگشت سمت من. در حالی که چفیه تا شده‌ای را در دستش داشت. گفت: آقا آن چفیه را که روی دوششان بود قولش را قبل از شما به کس دیگر داده بود؛ اما این چفیه را هم به شما دادند. آن چفیه از همان روز لای جانماز مخصوصم هست و هر بار که به سراغ آن جانماز می‌روم آن شب را مرور می‌کنم.
چندی که گذشت من حاشیه نگار دیدارهای او شده بودم و هر بار که در حسینیه امام خمینی(ره) حاضر می‌شدم تکیه به ستونی داشتم و احساسات و ارتباطات را از نظر می‌گذراندم و بلافاصله در جراید و مطبوعات منتشر می‌ساختم...
پنج:
از آن دیدار اول که همراه با لباس آبی‌ها و از آن دیدار شعف‌انگیز که همراه با شاعران داشتم الان سال‌هاست که می‌گذرد و حالا او را نه فقط در مقام رهبر، نه در مقام ولایت فقیه، نه در مقام یک شخصیت اندیشمند و حکیم، نه در مقام شاعر و عالم، نه در مقام فرمانده کل قوا، نه در مقام یک سیاستمدار شاخص و نه در بی‌شمار ویژگی‌های فردی دیگر، بلکه! او را می‌توانم وارث تمام تاریخ و فرهنگ و شأنیت گذشته و صاحب تمام احترام، ارزش و اقتدار امروز و معمار هر آنچه از شکوه در آینده برای ایران خواهد بود بدانم. چرا!؟ چون او را دیدم و او را شنیدم و او را بارها و بارها با بیان و قلم دیگران خواندم و از زبان خودش که خودش را روایت می‌کرد به یقین رسیدم.
من به این یقین رسیدم که استثناء زمان خودش و تمام ادوار بعد از انبیاء و اوصیاء است. او در مکتبی از مکاتب دوران مدرن زیست کرد که بر مبنای هیچ کدام از مکاتب این دوران فکر نکرد و خود را محبوس در اندیشه‌های ایسم‌ها محصور نساخت.
او شاگرد مکتب یقین به وجود «الله» بود که در آن مکتب اراده خدا فوق تمام اراده‌ها است. او شاگرد خمینی کبیر بود و سرباز تمام اندیشه‌های او. او یک مجاهد و مبارز راستین بود که می‌دانم جز تعداد قلیلی کسی از مراحل مبارزاتی او از جوانی تا به اکنون خبر ندارد.
می‌شود مبارزات او را تقسیم و دسته‌بندی ایجاد کرد و روش و منش و مشی رفتاری و اخلاقی و کرداری او را در تمام وجوه شخصیتی‌اش شناخت.
می‌شود او را کودکی دید که در خانواده‌ای متفاوت زیست کرده. می‌شود او را طلبه‌ای دید که در سایه تربیت پدر قرار گرفته و از مادر بسیار آموخته.
می‌شود او را شاگرد خاصی دید که مقابل نظر استادی چون آیت‌الله میلانی نظرات خودش را می‌گوید و یا اینکه او را بازوی تبلیغی تفکر امام خمینی(ره) در جوانی دید.
می‌توان او را در هیبت یک چریک مبارز دید که بارها دستگیر و بارها به زندان انداخته می‌شود.
می‌شود او را یک عنصر واقعی فرهنگی و تبلیغی و رسانه‌ای دید که وقتی هنوز انقلاب اسلامی پیروز نشده بود او با طرح‌ها و اقداماتش به پیروزی آن سرعت فوق تصور می‌بخشد.
می‌شود او را در مقام نماینده معمار کبیر انقلاب در عرصه‌های نظامی و دفاعی و امنیتی دید یا اینکه او را نماینده منتخب مردم در مجلس و یا یک عالم دینی که حکم امام جمعه‌ای را از یک عارف و عالم بزرگی به نام خمینی(ره) می‌گیرد.
می‌شود او را طلایه‌دار مبارزه با ماهیت استعمار و استبداد در بعد از پیروزی انقلاب و مدافع شعار اصلی انقلاب یعنی «استقلال» دانست و می‌شود او را یک کارشناس برجسته نظامی دید که با ارتشیان ارتباط و دوستی دیرینه دارد و با سپاهیان رفاقتی غیر قابل توصیف.
می‌شود او را جامعه‌شناس و روانشناس اجتماعی دید که در موقعیت‌های مختلف به شکلی منحصر به فرد مدیریت بحران را بر عهده می‌گیرد و می‌شود او را در لباس یک سرباز دید که با اسلحه‌ای ساده به رزم با دشمن تا بن دندان مسلح رفته.
می‌شود او را نماینده سیاسی و مبلّغ انقلاب دید که مرزهای فکری و اندیشه‌ای هندوگرایی و بوداگرایی را بر هم زد و بذر روشنایی بخش اسلام را در دل مردمان جهان بارور ساخت.
می‌شود او را قائل به تفکر عزتمندی اسلام و ایران دانست که در چارچوب هر گونه ارتباط و گفت‌وگو با دیگران به دنبال شکوه حقیقی و واقعی بود.
می‌شود او را سد محکم هر گونه تفکر واگرایانه دید که گر چه به تخریبش بر می‌آمدند اما از حقانیت اخلاق خارج نشد.
می‌شود او را جانبازی دید که از رگ گردن تا اعضاء و جوارح داخلی و دست، خونفشان شدند؛ اما او شکر خدا کرد.
می‌شود یک اراده از جنس آهن و فولاد در او دید که نمی‌شکند و خم نمی‌شود.
می‌شود او را رهبر صدا کرد و گفت: سید علی خامنه‌ای...
می‌شود عاشق او شد و از او تا همیشه گفت.
می‌شود نه از او، بلکه خود او را برای همگان گفت و می‌شود راوی او شد.
و من سال‌ها مطالعه کردم و از او خواندم و با بزرگ و کوچک درباره او به گفت‌وگو نشستم تا اینکه شدم راوی برای گفتن از او...
او را به دانش‌آموز ابتدائی بارها گفتم. به پیرمرد سالخورده گفتم. به جوان نسل Z گفتم. به مرد و زن. به دختر و پسر. به داخلی و خارجی از او گفتم و گفتم و گفتم... و نوشتم از او در هر کجا که قلمم در آنجا فرو می‌نشست.
نوشتم که او کیست. نوشتم که او چه کرد. نوشتم که چه فکر می‌کند. نوشتم چگونه آمده. چگونه می‌رود. از کجا آمده و به کجا می‌رود. نوشتم که او با سیاستمدار، سیاستمدار است، با هنرمند، هنرمند. با شاعر، شاعر. با عالم، عالم، با دین، عابد. با دنیا، زاهد. و با مردم هر دم، دم می‌زد تا کوره دل آنها همیشه گرم بماند...