کد خبر: ۳۳۴۶۶۰
تاریخ انتشار : ۰۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۳۶

مجتبی هواسیان شهیدی از شهر مقاوم ایلام

   باقر عبدالرضایی

 از میان همه کسانی که در جبهه با آنها آشنا شدم، شهید مجتبی هواسیان پرجنبش و جوش‌تر و آداب معاشرت را خوب بلد بود و از نحوه لباس پوشیدن و آراستن موها و لحن و گفتارش برمی‌آمد که فرهنگ شهرنشینی داشت، با هر کسی می‌خواست خلق‌الساعه دوست و رفیق می‌شد، لبخند مهمان همیشگی لبانش بود، حتی زمانی که جدی می‌شد و راجع به موضوع خاصی صحبت می‌کرد باز هم خنده‌رو بود، مجتبی دست پاک و پر کار بود، او را نخست در پادگان آموزشی شهید اکبر فرجیان‌زده دیدم، این پادگان در کیلومتر 15جاده غربی ایلام به کرمانشاه و در میان جنگل‌های طبیعی بلوط منطقه نظامی ششدار واقع شده و ارتفاعات قلعه قیران زیبایی خاصی به آن بخشیده است. همه کسانی که از اقصی نقاط کشور ایران اسلامی به جبهه‌های غرب اعزام شده‌اند این دامنه زیبا را دیده‌اند، ششدار را نمی‌توان از قلعه قیران و جنگل‌های بلوط و دامنه‌های سرسبزش جدا کرد.
 رهبر معظم انقلاب اسلامی راجع به دفاع مقدس فرمودند؛ این هشت سال مظهری از برترین صفاتی است که یک جامعه می‌تواند به آنها ببالد و از جوانان خودش انتظار داشته باشد. یعنی دفاع مقدس مظهر حماسه است، مظهر معنویت و دینداری است، مظهر آرمانخواهی است، مظهر ایثار و از خودگذشتگی است، مظهر ایستادگی و پایداری و مقاومت است، مظهر تدبیر و حکمت است(24/6/1388). 
 فحوای این موضوع زمانی روشن‌تر می‌شود که سکاندار این انقلاب خود از رزمندگان و جانبازان دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است و تلاش توأم با رنج ملت ایران در پایداری و دفاع از حیثیت، شرف، ناموس و برای ماندن در خانه خویش اما با عزت و استقلال را چشیده است. باید اعتراف کرد که این قابلیت کم‌اهمیتی نیست و صدای نیرومند چنین واقعه‌ای هرگز خاموش نخواهد شد. مهم نقشی است که مردم برعهده ‌دارند، مردم‌اند که به راه می‌افتند و رهبر وقتی رهبر واقعی است که از میان مردم برخاسته باشد. انقلاب اسلامی ایران در همه ارکان و لایه‌های خود از این پشتوانه برخوردار و به وسیله آن شکل گرفته و استمرار پیدا کرده است. اگرچه همه آحاد ملت ایران در خلق این حماسه سهیم بودند اما محور اصلی پایمردی، معنویت و دینداری و مقاومت را جوانان تشکیل دادند، آنان جوانی خود را به «خدا» و انقلاب اسلامی هدیه و جان قابل خویش را فدا نمودند، خداوند نوعی مسئولیت بر سر راهشان گذاشته بود که نمی‌توانستند بزدلانه از پذیرش آن سر باز زنند. بنابراین جانانه کوشیدند و متجاوز را سر جای خود نشاندند از این نظر تاریخ هرگز ملتی را نشان نداده است که به انداره رزمندگان ایران در جنگ هشت سال‌های که با پشتیبانی آمریکا و کشورهای همسو با او از طریق رژیم بعثی تحمیل شد جانفشانی کرده باشند، مگر در دوران صدر اسلام و شکل‌گیری نهضت نوپای حاکمیت دینی که تازه مسلمانان برای تحقق و استمرار رسالت نبی مکرم اسلام حضرت محمد(ص) از جان و مال خود مایه گذاشتند و در همه عرصه‌ها از پیامبر و اسلام حمایت و پشتیبانی کردند. براین پایه شهادت یک جریان توقف‌ناپذیر و بر شالوده‌های دینی استوار است و بخشی از فرهنگ کشور اسلامی ماست، راه و رسم و بهترین شیوهای که برخاسته از شریعت است و تا ابد دوام خواهد داشت، شهادت ساختنی است و باید آن را در خود به‌وجود آورد، چنان‌که شهید والامقام سپهبد قاسم سلیمانی می‌فرماید «اگر امروز بوی شهید از رفتار و اخلاق کسی استشمام شد، شهادت نصیبش می‌شود». بر این اساس جوانان غیور ایرانی دال مرکزی رشادت و پایمردی در بازه زمانی دفاع مقدس بودند، یکی از این جوانان، شهید مجتبی هواسیان اهل و ساکن شهر ایلام بود که خداوند متعال این توفیق را نصیب من کرد که مدت کوتاهی با او مونس و همرزم باشم، این فقط به انگیزه عشق و علاقه در مسیر روح دوست‌داشتنی و پرهیزکارانه اوست، پروردگار را سپاس می‌کنم که چنین وظیفه‌ای را برعهده‌ام گذاشت. همان‌طور که هر نوشته مقدمه و مؤخره‌ای دارد بنابراین بر خود لازم می‌دانم از جایی شروع کنم که پیوستگی مطلب و فضای ناشی از دوران جنگ تحمیلی هشت ساله در آن مشهود باشد. 
 بمباران شهرها؛ نشانه درماندگی دشمنان
 نیمه‌های دوم دهه شصت بود که رژیم بعثی از اوج استیصال و ناتوانی در مقابل رزمندگان ایرانی در جبهه دفاع مقدس بمباران شهرها را شروع و به جنگ زنان و کودکان آمده بود، شهر مقاوم ایلام نیز از این جمله بود و رزمندگان فراوان داشت و در پشتیبانی از جبهه‌های غرب و تزریق روحیه و عملیات روانی همسو برای جبهه مؤثر بود، به همین دلیل مردم شهر را تخلیه و در اطراف چادر زده و زندگی عادی داشتند، صحنه‌های عجیبی بود، مردم با حداقل امکانات و در شرایطی سخت با آستانه تحمل خود جنگ شهرها را به سخره گرفته و بدین‌وسیله از موهبتی که خداوند متعال به‌وسیله حضرت امام خمینی(ره) به آنها بخشیده بود پاسداری می‌کردند، از درآمد حداقلی خود به جبهه کمک می‌کردند، زنان مردان و پسران شجاع خود را به جبهه فرستادند و آنها را در این ارتباط تشجیع کردند، در پارهای اوقات خود نیز در پشت جبهه به رزمندگان پیوستند، این همان چیزی بود که رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمود: نقش زنان در دفاع مقدس اگر بیشتر از مردان نبود کمتر نبوده است. چه مادرانی که به حضرت زینب(س) اقتدار و کمر همت پسران گرامی خود را بستند و آنان را روانه میدان دفاع کردند، در چنین شرایطی و در اوج جنگ شهرها، هلهله و شادی مردم برای گرم نگه داشتن تنور انتخابات و مشارکت سیاسی در حالی که خانه و کاشانه خود را رها کرده بودند از فرهنگ مقاومت در ایلام است و به‌وضوح در اسناد دفاع مقدس به چشم می‌خورد. 
 در همین حال این دومین بار بود که به جبهه اعزام می‌شدم، همچنان‌که گفتم جنگ شهرها در میان بود، به همین دلیل خانواده من در دره سرسبز ارغوان که در افواه عمومی آن زمان ویلنگ تلفظ می‌شد در کنار جمعی دیگر از اقوام و فامیل و مردم چادر زده و ساکن بودیم، آخرین روزهای مرخصی بعد از دوره آموزش عمومی بود و شادی غیرقابل وصفی در من جاری بود. در همین احوال برای لحظاتی نگاهم را به دور و بر انداختم و انگار از آسمان به زمین آمدم از صحنه روشنایی کورسوی چراغی از لای زیپ چادر یکی از ساکنین که در آن موقع آواره خطاب می‌شدند، احساس امید وصف‌ناپذیری وجودم را فرا گرفت از آن چادر، مردی بیرون آمد، همه اردوگاه در خواب بودند مرد دیگری سوار بر دوچرخه‌ای قدیمی رکاب‌زنان از جلوی چشمانم رد شد مردم می‌گفتند این یکی از فرماندهان و مقامات است که زاهدانه مانند مردم عادی زندگی می‌کنند و دارایی او از مال دنیا یک چادر و وسایل حداقل برای گذران زندگی و همین دوچرخه است. به دقت به سیمای آن مرد و طرز رکاب زدنش نگاه کردم خورجینی که بر ترک دوچرخه بسته بود این ظن را در من تقویت کرد که حرف‌های مردم پایه و اساس دارد و در آن شرایط مایحتاج خانواده‌ای را برای آنها می‌برد از این دست مردم‌یاری‌ها در آن دوران فراوان به چشم می‌خورد بنابراین چیز جدیدی نبود. 
 جهاد؛ افتخاری بی‌مانند
مشهور است در زمانی که کشور ایران مورد تهاجم رژیم بعثی قرار گرفت جوانان هر محله و شهر حضور بین اقوام را برای خود عار و ننگ می‌دانستند و از شایستگی‌های مردان بود که به جبهه بروند، اگر هم بودند از چادر محل سکونت و محله خود به محل دیگری نمی‌رفتند و همیشه به کاری مشغول بودند، گاهی مسیر راه زنان و بچه‌ها را هموار یا در جمع‌آوری هیزم که در کنار نفت سفید مایه سوخت بود تلاش می‌کردند، در چنین احوالی شخص دیگری که از صدای فرح‌بخشش برآمد جوانی رعنا باشد و چفیه‌ای را دور گردنش انداخته بود بر روی تخته سنگ بزرگی که در زیر جاده اصلی آن کوهستان قرار داشت رفت و اذان صبح را قرائت کرد. پس از آن جنب‌وجوش خاصی در بین ساکنین اردوگاه به‌وجود آمد و به هر طرف نگاه می‌کردی چراغی روشن و انگار شهرکی در این‌جا بر پا بود و مردم از خواب بیدار شدند. 
سپیده‌دم همیشه ترکیبی از شکوه و شگفتی است. من که این صحنه‌ها را شاهد بودم برای لحظاتی گرسنگی را فراموش کرده بودم ولی حالا دوباره آن احساس که خالی از هر نوع انرژی هستم همه وجودم را دربر گرفت بعلاوه به من نهیب زد که امروز چه کار بزرگی پیش روی خود دارم. آنچه از وظایف آسمانی بر عهده‌ام بود انجام دادم و پای سفره ساده‌ای که مادرم پهن کرده بود نشستم، آن‌طرف‌تر پدرم نشسته بود و استکان چای داغ در حالی که در یک نعلبکی که چهار طرف آن اثر انگشتی حک شده و رنگ گل سرخ داشت چای می‌ریخت و با ولع خاصی آن‌را می‌نوشید، پدرم در حالی که یک حبه قند در دهانش داشت و هنوز آب نشده بود یک حبه دیگر از قندان برداشت، بنابراین مادرم او را پایید و خطاب به من گفت؛ شنیدی که می‌گویند چای را به خاطر قندش می‌خورند، کار ندارم، پدر یک دستش را از بال کتش بیرون آورده و بقیه بدن را در پتوی از پشم گوسفند پوشیده بود که سرما در او نفوذ نکند. 
 شهر مقاوم ایلام
هنگامی از خانه بیرون زدم باران نرم‌نرم می‌بارید و همه جا افسرده و مغموم بود، مادرم مانند همه مادرانی که بچه‌هایشان را بدرقه می‌کنند، زیر لب چیزهای خواند که اصلا سر در نیاوردم چه بود و البته در هیچ کتاب دعایی هم به چشمم نخورده بود، از بارزترین هنجارهای ارزشی آن دوره این بود که رانندگان همه وسایل نقلیه بر مسافران سر راه احترام می‌گذاشتند و آنها را بر وسیله نقلیه خود سوار می‌کردند، نیز مرسوم بود که موقعی که مسافر پیاده می‌شد راننده یادآوری می‌کرد که صلواتی بفرستند این فرهنگ پسندیده هنوز هم در بعضی نقاط کشور ایران اسلامی به چشم می‌خورد و پابرجاست. ماشینی که در اردوگاه ارغوان مرا سوار کرده بود یک دستگاه ماشین تویوتا دو کابین آبی رنگ و راننده آن از فامیل نزدیک به حساب می‌آمد، مرا در ضلع غربی محله سبزی‌آباد و در قرابت با بیمارستان آیت‌الله طالقانی جایی که بلوار جمهوری اسلامی به خیابان عدالت می‌رسد و در سه‌راهی که اکنون به نام شهیدان میمک نامگذاری شده است پیاده کرد، مسیری که او می‌رفت با مسیر من تفاوت داشت همچنان‌که که گفتم شهر ناشی از احتمال بمباران هوائی خالی از سکنه بود. 
این را نیز بگویم این احتمال در پاره‌ای اوقات به یقین تبدیل می‌شد و هواپیماهای رژیم بعثی در آسمان ظاهر و شهر را بمباران می‌کردند، چیزی در این باره قابل توجه است آن دست‌هایی که می‌رفتند شهرهای دیگر را بمباران کنند در برگشت آنچه بمب باقیمانده داشتند به شهر مقاوم ایلام شلیک می‌کردند. این عادت تا پایان دفاع مقدس ادامه داشت اما در اراده پولادین مردم نسبت به حمایت از رهبر و مقتدای خویش و انقلاب اسلامی کوچک‌ترین خللی به‌وجود نیاورد. 
من در آن هنگام همه جا را می‌پاییدم، کوچه‌های این شهر خالی از سکنه برای من معنی داشت، و یاد بازی‌ها می‌افتادم و مدرسه رفتن‌های چهار نفره را به‌خاطر می‌آوردم، برای یک لحظه خود را در چارچوب ورودی خانه‌مان احساس کردم به یکباره صدایی که قبلا فقط یک‌بار شنیده بودم و احساس فرح‌بخشی در من به‌وجود آورد و در فاصله نزدیک اما در حیاطی دیگر به‌ گوشم رسید، که می‌خواند؛ عمه بابایم کجاست؟ 
شهر ما را رشته‌ای از کوه‌های زاگرس احاطه کرده است، در شمال شرق آن برشی هندسی وجود دارد که به شکل مستطیل است، مردم می‌گفتند این مستطیل دهان شهر است که از خدا باران طلب می‌کند، جمعی دیگر بر این باورند که هوش ریاضی مردمان شهر را نشان می‌دهد، گروهی نیز می‌گویند شهر از این‌جا دشمنان خود را از افق نشانه می‌گیرد جمعی هم سرسری از کنار آن می‌گذرند و هیچ وقت آن را به حساب نیاورده و نمی‌بینند، من اما گاهی اوقات تا پای آن رفته‌ام و هنر باران را که به نحو شگفت‌انگیزی چنین برشی در کوه ایجاد کرده را از نزدیک دیده‌ام، بعضی اوقات نیز با هم‌آموزان دوران ابتدائی لاستیک فرسوده‌ای را آتش و از همان‌جا پایین می‌انداختیم، اکنون این شکل هندسی غربت شهر را به نظاره نشسته و شهری خالی از مردمانش را تجربه می‌کند، بر شاخسار درختان شهر نیز همواره صدای جیک‌جیک گنجشکان به گوش می‌رسید این پرندگان نیز دوری مردمان شهر را به دوش کشیده و در هجران آن رثا سر می‌دادند، ما به مردمان این شهر و درختانش عادت کرده‌ایم.
 تا زنده‌ایم رزمنده‌ایم
در همین حال در شرایطی که این افکار را از سر می‌گذراندم بر خودرویی سوار شدم که مرا تا انتهایی‌ترین نقطه در سمت شرق شهر رساند، در آنجا همیشه چند وسیله نقلیه وجود داشت تا مسافرین را به مسیر مورد نظرشان ببرند، مینی‌بوس‌هایی از نوع بنز که توسط راننده‌های آنها به طرزی زیبا آراسته و مملو از نوشته‌های مختلف بود و چراغ‌های زرد مه‌شکن و گلگیرهای بلند، جفت آینه، بوق‌های شیپوری، انگار آنها را برای عروس بردن آراسته بودند و رانندگان مرتب دور آنها می‌چرخیدند و با کهنه‌ای هرچه بیشتر آنها را جلا و تمیز می‌کردند، همچنین از شعر و نثر گرفته تا عبارات‌های کوتاه و نغز و پرمعنا بر روی در و شیشه‌های آنها نوشته بودند. بر شیشه پشت یکی از آنها نوشته شده بود، تا زنده‌ایم رزمنده‌ایم! 
این خودروها مسافران را به شهرهای همجوار مانند کرمانشاه و ایوان می‌بردند یا در مسیر آبادی‌هایی مانند گله‌جار وجود داشت که پیاده می‌شدند. دسته سواری‌هایی مانند پیکان نیز وجود داشتند که منتظر رزمندگانی بودند که از جبهه میمک، مهران، بلندی‌های قلاویزان و چنگوله به شهرهای خود می‌رفتند، بعضی از این مسافرکش‌ها رزمندگان را تا درب منزل می‌بردند و مانند پستچی‌های انعام خوبی از خانواده‌های آنها می‌گرفتند، در همین ترمینال خودروهای وانت‌بار نیز وجود داشت که مسافرین را به روستاهای همجوار و اردوگاه آوارگان می‌بردند، این دست از مسافران حکایتی شنیدنی دارند، آنان وقتی که سوار می‌شدند با همدیگر آواز می‌خواندند و در شعرهایشان صدام رئیس رژیم بعث را به سخره می‌گرفتند، این شیوه زندگی انعکاس شخصیت مردمی است که لایق حکمرانی‌اند و با حضور خود به قدرت و اقتدار حکومت می‌افزایند. از گوش دادن به اینها لذت مطبوعی به وجود انسان راه می‌یافت آنان با همه وجود آواز می‌خواندند و می‌گفتند پیروزی با آنهاست، این امیدواری به مسیر انقلاب اسلامی، وجد، روحیه و اعتماد به نفس و بی‌توجهی به تهدید دشمن، رزمندگان را نیز سرشار از شادی می‌کرد تا با روحیه به جبهه بروند و در برگشت نیز این انرژی را دریافت می‌کردند. 
معاندین انقلاب اسلامی وقتی دیدند در جبهه جنگ قدرت مقابله با رزمندگان ایرانی را ندارند، به طرح‌های دیگری روی آوردند. مثلا جنگ شهرها را به راه انداختند تا روحیه مردم را بشکنند اما موفق نشدند و از آن زمان تاکنون بعد از جنگ تحمیلی و سخت، جنگ نیمه‌سخت و بعد از آن جنگ اقتصادی و دیپلماسی و جنگ نرم و در شرایط کنونی همه اینها را با هم در قالب جنگ شناختی بر مردم ایران تحمیل کرده‌اند، اما مردم با حلم و شکیبایی و آستانه تحمل خود همه آنان را از سر گذرانده‌اند و پای انقلاب خود ایستاده و از آن دفاع می‌کنند. این قدرت مضاعف چقدر زیاد است! این البته موضوع دیگری است و نیاز به کنکاش دارد، من نیز برای رسیدن به پادگان شهید اکبر فرجیان‌زده باید سوار بر یکی از همین مینی‌بوس‌ها می‌شدم، همچنان‌که قبلا گفتم این پادگان در منطقه ششدار و در کیلومتر 15 جاده کرمانشاه قرار دارد، برای رسیدن به این مکان بعد از رد شدن از روستای هفت‌چشمه از یک سربالایی نسبتا شیب‌دار بالا بروید، به درهای برسید. جایی که ارتفاعات کوتاه جنوب آن را احاطه و در شمال آن قلعه قیران وجود دارد و جاده عمومی ایلام به کرمانشاه از وسط آن می‌گذرد، در منتهی‌الیه سمت چپ آن موقعیت شهید عیسی آستوی قرار داشت و روبروی آن در شمال جاده موقعیت لشگر 5 نصر و پایین‌تر حصار این لشگر پادگان شهید فرجیانزاده قرار داشت و رو‌به‌روی پادگان در منطقه جنگلی ششدار محل استقرار لشگر 11 امیرالمؤمنین(ع) بود لذا این منطقه کلا نظامی بود و رزمندگان در سطوح مختلف در تردد و حرکت بودند. 
بعضی در حال اعزام به جبهه بودند، تعدادی مرخصی می‌رفتند و برخی نیز در پی امری اداری یا سابقه‌ای آمده بودند. رزمنده‌ای کم  و سن و سالی نیز علاوه‌بر کوله‌پشتی یک تخته‌سیاه کوچک با خود حمل می‌کرد، از او برمی‌آمد معلم نهضت سوادآموزی باشد، نهضت تعلیم و تربیت در جبهه فعال بود. این‌جا بخشی از جغرافیای جبهه به حساب می‌آمد، همزمان با من چند رزمنده دیگر نیز از راننده خواستند که در همین موقعیت آنها را پیاده نماید، کوله را به دوش انداختم و به ورودی پادگان که تعدادی رزمنده با لباس‌های خاکی و جنگلی از آن حفاظت می‌کردند رفتم، نگهبان از حیث سنی از جوانی گذشته بود و قوی و با تجربه بود، علاوه‌بر عنوان پاسدار در سطح رسمی و وظیفه و بسیجیان افرادی دیگری نیز خدمت می‌کردند که به آنها پاسدار افتخاری می‌گفتند، به او سلام کردم و پاسخ را به طرزی نجیبانه ارائه داد گویی می‌خواست این سنت حسنه را در بچه‌ای ترغیب و نهادینه سازد، از بالا به پایین مرا برآورد نمود از اینکه لباس‌های خاکی به رنگ لباس او پوشیده بودم خوشش آمد، در زمانی که جنگ و تجاوز خارجی به یک کشور تحمیل می‌شود لباس نظامی پوشیدن ارزش و قرب خاصی دارد، عکس این قضیه نیز صادق است. نگهبان در حالی که با احترام مرا پذیرفت ناگهان رویش برگرداند و این رفتار حکایت از آن داشت که می‌خواهد بگوید از این‌جا برو، منطقه نظامی است و جای بچه‌ها نیست. اما من ادامه صحبت را از سر گرفتم و از او خواستم راهنمایی کند تا وارد پادگان شوم، گفت: در این موقعیت علاوه ‌بر رده‌ها و معاونت‌ها، سازمان‌های متفاوتی مستقرند که مجاز به ذکر نام آنها نیستم، لابد شما با یکی از این ارکان کار دارید، آیا می‌دانید نام آن چیست؟ با این سؤال نگهبان، تمام آنچه صبح بر سر سفره بر من گذشته بود در کسری از ثانیه از جلو چشمانم رد شد و در حالی که تلاش می‌کردم پاسخ متناسب را ارائه دهم و چیزی از قلم نیندازم اما نزدیک بود بگویم آنچه می‌نشیند عقلم است، در همین حال اکسیری از اعتماد به نفس آنجایی که من باید تیر بیندازم و تفنگ درکنم بر من چیره و خود را باز یافتم و گفتم من باید به پرسنلی منطقه(اکنون آن را منابع انسانی می‌گویند) بروم و بعدش ادامه دادم در آنجا به قسمت ارزشیابی و سازماندهی مراجعه و برگه اعزام به جبهه بگیرم و من جزو سیصد نفر افرادی هستم که دوره آموزشی آنها به اتمام رسیده و امروز مراجعه می‌کنند، با اینکه من پاسخ موثق دادم اما نتوانستم او را قانع کنم، وانگهی چرا مدارک را تحویل ندادم؟ نمی‌دانم، در همه‌جا حافظه مایه سعادت انسان است. به همین ترتیب بین من و نگهبان مانند آنچه در داستان عقاب و چکاوک در قصه جبران خلیل جبران آمده بر ما گذشت، از من گفتن و از او انکار، سرانجام با اشاره به دو نفر دیگر از همکارانش که در کنار دستش به سایر مراجعین جواب می‌دادند پستش را واگذار کرد و گفت دنبال من بیا و مرا پیش فرمانده رده حفاظتی برد.
 یا حسین(ع) فرماندهی از آن توست
 فرمانده در یک سنگر کوچک که با گونی‌های پر از خاک پوشیده شده بود و چارچوب سیمانی داشت، مشغول خواندن یک کتاب دعا بود و بر دیوار ورودی آن نوشته شده بود، یاحسین‌(ع) فرماندهی از آن توست. روی میزش یک روزنامه رسمی که برای چند روز گذشته بود. من به او سلام کردم و او موقرانه پاسخ داد. نگهبان گفت برادر! این پسر غیرقانونی لباس نظامی پوشیده، کوله رزمنده‌ای را برداشته و متوهمانه می‌گوید می‌خواهم به جبهه اعزام شوم، در همه‌جا این طرز صحبت مرسوم است و من پنداشتم او برای اثبات ادعای خود، چیزهای غیرواقعی می‌بافد. 
البته باید اذعان کنم آنچه نگهبان گفت دروغ نبود، من لباس نظامی پوشیده بودم، کوله‌پشتی برزنتی زرد رنگ داشتم که فقط رزمندگان از آن نوع دریافت می‌کردند و مهم‌تر اینکه می‌خواستم به جبهه اعزام شوم. اینها واقعی بود ولی مدرکی که آن را اثبات کند ارائه نداده بودم. از آنچه در آن روز بر من گذشت و الان از موضع آگاهی در ذهن تصور می‌کنم حتی اگر مدارک را نشان می‌دادم نگهبان اجازه ورود من را نمی‌داد، چون که شرایط جسمی من آن قابلیت را ایجاب نمی‌کرد. فرمانده برای بار دوم مرا نگاه کرد، و با اشاره به چند گونی پر از خاک که بر اثر بارش باران در جلوی سنگر فرماندهی به شکل صندلی در آمده بودند گفت بنشین... این را نیز بگویم که سنگر فرمانده به‌وسیله یک چراغ والر نفتی گرم می‌شد و یک کتری آب جوش که روی آن یک کتری کوچک برای دم کردن چای قرار داشت، فرمانده به نرمی بلند شد لیوان پلاستیکی قرمز رنگی که دسته نیز داشت برداشت و یک‌چهارم آن را از کتری چای پر و بر آن آب جوش اضافه کرد، پرسید چای غلیظ می‌خورید یا رقیق؟ گفتم متوسط، در همین حال نگهبان نیز شاهد این ماجرا بود، آن انسان شریف چای را با دو عدد قند حبه‌ای به من داد، من نیز از او تشکر کردم و چای را از دستش گرفتم، برخلاف مدیران میانی که معمولا کارشناسی می‌کنند و جزئی‌نگرند، فرماندهان کلیت امر را می‌بینند و جز در موارد خاص اصلا وارد جزئیات نمی‌شوند، فرصتی هم برای این‌کار ندارند، او سپس از من پرسید آیا مدرکی در اختیار دارید که شما را به پرسنلی معرفی کرده باشند؟ پاسخ دادم بله و برگه اتمام مرخصی را از جیب کوله‌پشتی در آوردم، آن را در کنار یک قطعه عکس و یک پارچه سبز و یک تصویر از حضرت امام خمینی(ره) که رزمنده‌ها روی جیبشان آویزان می‌کردند گذاشته بودم، در پایان آن برگه نوشته بود؛ نامبرده موظف است بعد از اتمام مرخصی خود را به ارزشیابی و سازماندهی سپاه منطقه عملیاتی ایلام معرفی نماید. 
فرمانده آن را نگاه کرد و به نگهبان همکارش گفت: این جوان یک رزمنده است که مانند رزمندگان هم‌سن و سالش که اکثر مشهدی‌اند و در همین لشگر 5 نصر خدمت می‌کنند عازم جبهه است، سپس نگهبان مدارک مرا برای ثبت در دفتر افرادی که در آن روز وارد ستاد شده‌اند برد. موقعی که نگهبان مدارک را به من برگرداند، فرمانده یک دستگاه موتورسیکلت 250 از نوع تریل را روشن و اشاره کرد که بر ترک موتور سوار شوم، او مرا به محل تجمع رزمندگانی که باید اعزام می‌شدند رساند و از من خواست برایش دعا کنم من نیز برای او دعا کردم و با او خدا حافظی نمودم.
ای لشکر صاحب زمان آماده‌ باش، آماده ‌باش
 در میدان تجمعات موقعی که از موتور فرمانده پیاده شدم، جمعی از افرادی که در پادگان آموزشی با هم بودیم در آنجا بودند و با احوالپرسی از گذشته و جایی که باید برویم حرف می‌زدند، آنان مرا نیز در جمع خود پذیرفتند و روبوسی کردیم، جمعی نیز پیشانی‌بند می‌بستند و پرچمی در دست داشتند، همزمان بلندگو نیز نوحه از مداح شهیر صادق آهنگران را پخش می‌کرد(ای لشگر صاحب‌الزمان آماده‌باش، آماده‌باش). 
هیچ‌گاه در هیچ جا افرادی شریف‌تر از رزمندگان ایران در دفاع مقدس هشت ساله دور هم جمع نشده‌اند، این به غیر از صدر اسلام است. موقعی که همه آمدند ما را در ده ستون و به ترتیب قد به خط کردند، بعد از تلاوت قرآن و سینه‌زنی، یک دستگاه خودرو تویوتا فرماندهی درکنار میدان توقف کرد، جوانی بلندقد، که لباس سبز پوشیده و قامتی رعنا داشت از ماشین پیاده شد و چند نفر دیگر که لباس منظم و متحد داشتند او را همراهی می‌کردند، آنان با وقار حرکت و در روی جایگاه مقابل قرار گرفتند، بعد از اینکه ما فهمیدیم که این شخص از فرماندهان است بلند شدیم و شعار دادیم؛ جنگ جنگ تا پیروزی. می‌جنگیم می‌میریم سازش نمی‌پذیریم. 
سپس فرمانده پشت تریبون قرار گرفت و بعد از نام خدا و حمد و ستایش چنین گفت: حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) فرموده است، سخنی که در آن نام خدا نباشد بیهوده است. اما بعد به شما خیر مقدم می‌گویم و خوشحالیم که خداوند متعال در چنین زمانی این موهبت را یعنی جهاد در راه دین اسلام از طریق حضرت امام خمینی و به موجب انقلاب اسلامی پیش پای ما گذاشت، ما باید قدردان این نعمت باشیم.
او ادامه داد: دشمنان ما فکر کردند که با جنگ تحمیلی قادر خواهند بود از ادامه روند رو به رشد این نهضت نوپای اسلامی جلوگیری کنند، اما ملت ایران با حضور و پشتیبانی از اوامر امام و مقتدای خویش این آرزو و خیال آنها را باطل کردند.
سخنران سپس تحلیلی از اوضاع جنگ تحمیلی و کشورهای شرکت‌کننده و چگونگی حضور در جبهه و تعامل با فرماندهان را به ما یاد‌آوری نمود، او بسیار شیوا سخن گفت و بیشتر از پوشش نظامی سخنش ما را به وجد آورد، محفوظات بسیار داشت و از این حیث به آرایش لفظ و عبارات نپرداخت چنان‌که این حاکی از افکار بدیع‌اش بود، او بعدها به فرمانده و سرداری بزرگ تبدیل و منشأ خدمات ارزشمندی شد.
 نخستین دیدار با مجتبی
 سخنرانی تمام شد و با شعار او را بدرقه کردیم، بعد از آن از ما پذیرایی و به هر نفر کاغذ فرمی دادند که باید مشخصات و علاقه و توانمندی‌های خود را بر آن می‌نوشتیم، در آنجا افرادی بودند که قیافه‌ها را برآورد می‌کردند و مشخص بود نماینده واحد خاصی هستند که آمده‌اند افراد مورد نیاز خود را انتخاب کنند. در همین اثنا و در حینی که محتویات آن برگه را می‌خواندم متوجه شدم جوانی لاغراندام، خنده‌رو، موبور مرا می‌پاید او لباس خاکی بر تن داشت و یک لباس یقه گرد که از زیر بلوز نظامی همه گردن او را پوشیده بود بر تن داشت، موهایش را کوتاه کرده و آنها را به سمت بالا شانه زده بود، مشغول نوشتن شدم اما کمی بعد سایه او را در کنار خود احساس کردم، وقتی رویم را برگرداندم دست چپش را روی شانه‌ام گذاشته بود، یک دستگاه ساعت صفحه زرد با بند چرمی به رنگ قرمز بر دست بسته بود.
نوری را در چشم‌هایش دیدم که مرا تحت تاثیر قرار داد و پنداشتم که انگار آن را در رؤیا دیده‌ام، سیمای چهره‌اش کاملا عادی و زیبا و صورتش از آفتاب رنگ گرفته بود و عین گل بود هیچ واکنش عادی در برابر او از من سر نزد وقار و متانتش قابل توجه بود، از روی برگه فامیلم را خواند یا قبلا از روی پرونده‌ام برداشته بود، نمی‌دانم...
 او شهید «مجتبی هواسیان» بود و در همان‌جا با او آشنا شدم. به من گفت در ردیف علاقه‌مندی اول به ترتیب حروف؛ و، ط، ع، همچنین در ردیف دوم حروف؛ الف، ع، را بنویسم و همین‌ها را نوشتم بعد از تسهیم یک دستگاه خودرو نظامی من و چند نفر دیگر را به طرح و عملیات واحد اعزام نیرو بردند، در آنجا در قسمت توزیع دستیار مجتبی شدم، فرمانده آن واحد از خوشرویی، عطوفت و مهربانی و جذابیتی که مجتبی داشت اداره این قسمت را به او واگذار کرده بود. علاوه‌بر این کار دو فعالیت دیگر نیز از وظایف من بود، حفاظت از مقر در ساعات مشخص و تحویل و توزیع غذا بین رزمندگان آن واحد که عده قلیلی بودند، تمیز کردن محل غذاخوری و شست‌وشوی ظرف‌ها و برآورد تعداد افراد حاضر برای وعده صبحانه و نهار و شام بعدی نیز قسمتی از همین کار بود و این آخری از روی جلوگیری از اسراف و تبذیر و به دقت رعایت می‌شد، هرچند افراد دیگر در این مورد به من کمک می‌کردند، اما بر اساس روش کار سازمانی از جمله شرح وظایف اصلی من به شمار می‌رفت، علاوه‌بر این فراهم نمودن مقدمات نماز جماعت و پخش اذان، تکبیر را نیز باید می‌گفتم.
 همه این وظایف روش جاری داشت که در نوع خود عملی بود که باید انجام می‌گرفت، و تخلف از آن مستوجب بازخواست و پاسخگویی بود. مجتبی در این ارتباط مرا توجیه و مسیر انجام وظایف را نشانم داد، او چیزهایی به من یاد داد که تاکنون در زندگی روزمره مددکارم است، مجتبی می‌گفت خانوادگی در کار فروش کفش‌اند و اسامی کفش‌های برند را به‌خوبی می‌شناخت و مهارتی خاص در توصیف این صنف داشت می گفت پدر ما سرمایه‌ای اندک اما حلال را به‌کار انداخته و به موجب آن درآمدی قلیل ثابت و معین داریم که اغلب می‌شود آن را ارتقا داد. او می‌گفت پول درآوردن و پارچه بافتن خیلی بیشتر از امور دیگر به فکر و شعور نیاز دارد و اکثر افرادی که کارشان تجارت است اشخاصی فوق‌العاده و با هوش هستند بنابراین صحبت‌های آنها را باید گوش داد. آن شهید والامقام همچنین علاوه‌بر مسائل داخلی، وضعیت جنگ تحمیلی هشت ساله را از شعاعی گسترده‌تر تحلیل و جنبه‌های مختلف و کشورهای که به رژیم بعث کمک می‌کردند را به‌خوبی توضیح می‌داد.
 درس‌هایی که مجتبی به من آموخت
 او می‌گفت گستاخی صدام این است که می‌خواست شش روزه به تهران برسد و با آنچه خوب و مطلوب بود یعنی انقلاب اسلامی در افتاد اکنون هم تاوان این نادانی خود را پس می‌دهد. اینها فقط بخشی کوچکی از خاطرات من از همراهی با شهید هواسیان است این ایام خوب و خوشایند گذشت و ما از خدمت در آن مجموعه رضایت داشتیم اما چیزی که پیوسته و متداوم به عنوان یک آزاردهنده خاطر ما را تخریب می‌کرد این بود که از سایر همرزمان جدا افتاده بودیم، این‌جا که بودیم منطقه عملیاتی و اوقاتی در سنگر بسر می‌بردیم، اما خط مقدم جبهه نبود، این بود که در اثر ارسال نامه و مکاتبه با رزمندگان فهمیدیم که نگرانی که به جانمان افتاد چه منشأ و چه دوایی دارد. 
مهم‌تر اینکه آخرین باری که در ستاد سپاه منطقه عملیاتی به شهید عزت‌ا... پورمند برخوردم، آن شهید گرامی برخورد بسیار سردی با من داشت، برخوردی که حاکی از آن بود جای تو این‌جا نیست و باید به خط مقدم منتقل شوید، ظریفی گفته است آدم‌ها گاهی تمام می‌شوند حتی با یک حرف. این بود که بعد از مراجعت به واحد بنای درخواست انتقال را با فرمانده گذاشتم و هجدهم همان ماه با دور دیگر از رزمندگان به جبهه اعزام شدم، چنانچه اخبار مجتبی را نیز پیوسته می‌گرفتم یک‌ماه بعد از من ایشان نیز به گردان رزمی انتقال یافته بود، در نیمه اول سال شصت‌وشش ماموریت یگان‌های تحت امر لشگر یازده امیرالمؤمنین(ع) سمت و سوی دیگری از آفند و پدافند پیدا کرد.
 بنابراین کمتر می‌توانستیم همدیگر را ببینیم، در یکی از همین ماموریت‌ها برای عقب راندن نیروهای بعثی و مزدوران منافق در شهر مهران جمعی از رزمندگان لشگر به شهادت رسیده بودند، برای آگاهی از افراد شهید به واحد تعاون رفتم، در لیست اسامی شهدا نام مجتبی هواسیان نیز قید شده بود. اکنون با هر قابلیتی نمی‌توانم آن لحظات را توصیف نمایم، فقط می‌دانم با رفتارها و خلق‌وخو و ادبی که از او دیده بودم به خود باوراندم که شهادت حقش بود. بله مجتبی هواسیان در روز جمعه بیست‌وچهارم سال 1367در جبهه مهران به مقام شهادت رسید. او از آن موقع تاکنون در من ادامه دارد و تصور هر قضیه‌ای متناسب با آن دوران باعث حضورش در خاطرم است. موقعی که از کنار جوانی رد می‌شوم که ریش بور و کم‌پشت دارد و موهایش را بالا زده اغلب برمی‌گردم و او را برانداز می‌نمایم و سعی می‌کنم در سیمایش قامت دوستی را ببینم که در عنفوان جوانی خلعت زیبای شهادت را بر تن کرد. شهدایی که یادآور عزت، افتخار و پیشرفت اکنون کشور هستند. بر ماست تا آخر مسیر، تحقق آرمان‌های بلندشان را دنبال و به ارزش‌های والای انقلاب اسلامی وفادار باشیم.