روزی سوار سبز باران خواهد آمد آبیترین رؤیای انسان خواهد آمد(چشم به راه سپیده)
ای آخرین مسافر
این هفته هم گذشت تو اما نیامدی
خورشید خانواده زهرا نیامدی
از جاده همیشه چشم انتظارها
ای آخرین مسافر دنیا نیامدی
صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم
اما غروب آمد و آقا نیامدی
از ناز چشمهای تو اصلا بعید نیست
شاید که آمدی گذر ما نیامدی
امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم
آقای من اگر زد و فردا نیامدی
فرصت بهانهای است که پاکیزهتر شویم
تا روبهرویمان نشدی تا نیامدی
یابن الحسن بیای قنوتم وظیفه است
دیگر به ما چه آمدهای یا نیامدی
علی اکبر لطیفیان
غایب حاضر من!
پابهپای سحر از کوه و کمر میآیی
من و دیدار تو؟ افسوس! مگر میآیی؟
روح اسطورهایات حاملۀ طغیان است
موج بر دوش ز دریای خطر میآیی
میچکد شور ز شولای حماسینامت
آتشین جلوهای، از برج سحر میآیی
شال سبز تو بر آن گردن الماستراش
یال در یال کدام اسب کهر میآیی؟
تشت خورشید ز باروی فلک میافتد
تا ز پشت قلل حادثه در میآیی
جوی چشمان تو از جاری ایهام پر است
گرم جوشی وگریزان به نظر میآیی
میپرد پلک اهورایی تندیس ظهور
غایب حاضر من! کی ز سفر میآیی؟
مرتضى امیرى اسفندقه
ایل خورشید
روزی سوار سبز باران خواهد آمد
آبیترین رؤیای انسان خواهد آمد
روزی نسیمانه تمام جاری عشق
تا مرز دل با رمز طوفان خواهد آمد
از شرق اقیانوس شب آرام آرام
آن ماه اطلس پوش پنهان خواهد آمد
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کوله بار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمهها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب ما هم به پایان خواهد آمد
محمد حسینی
جادههای شب
زین کن به هوای کربلا، مرکب را
بشکاف به تیغ، جادههای شب را
باید برسی میان این منتظران
تسکین بدهی داغ دل زینب را
سارا سادات باختر
دعای مادر
پُر میكند خاك از حضورش ساغرش را
سرشار از گُل میكند پا تا سرش را
آن روز حتّی آفتاب روشنی بخش
حس میكند دستان سایه گسترش را
دیگر نیازی نیست جبریل غزلها
پنهان كند در بال، پرواز پرش را
حظ میبرد جان لحظه لحظه از حضورش
حس میكند دل لحظه لحظه محضرش را
میآید و میآورد از سمت یثرب
همراه خود عطر دعای مادرش را
جواد محمد زمانی
جمعه
در چشمهايت شعر داري ماه كنعاني
بلبل به لكنت مي فِتد وقتي غزل خواني
بالا بلندي دست ما هم گاه كوتاه ست
خورشيد ميماند براي پرتو افشاني
يوسف كه زيبا نيست وقتي چهره بگشايي
انگار خورشيدي نشسته روي پيشاني
در گامهايت باغهايي ميشكوفد سبز
زيرا شما اولاد دريا... آب و باراني
ما در كويري خشك... تنها با دهاني باز
امّيدمان اين ست... تا آبي بنوشاني
تاريك شد وقتي كه رفتي ماه هم كوچيد
بايد شما خورشيد را بر ما بتاباني
با ياسها هم نسبتي با گل كه خويشاوند
حتّي مسير باغها را خوب ميداني
ما انتظارت را غروب جمعهها داريم
وقتي بيايي جشن ميگيريم و مهماني
مجتبي اصغري فرزقي