کد خبر: ۳۳۳۹
تاریخ انتشار : ۳۰ دی ۱۳۹۲ - ۲۰:۰۱

چای هل‌دار مصاحبه با طعم دود و آب پرتقال!

جلوی سازمان، قرار داریم که آقای مجری با تیپ اسپرتش از گرد راه می رسد! می گوید: «خب! کجا برویم؟» که عکاس محترم، سوتی دادنش گل می کند و در پاسخی بس عجیب می فرماید:«مسجد بلال، خوب است؟!»

مصاحبه با طعم دود و آب پرتقال!
جلوی سازمان، قرار داریم که آقای مجری با تیپ اسپرتش از گرد راه می رسد! می گوید: «خب! کجا برویم؟» که عکاس محترم، سوتی دادنش گل می کند و در پاسخی بس عجیب می فرماید:«مسجد بلال، خوب است؟!»
مجری که معلوم نیست در زوایای تاریک یا روشن ذهنش به کدام وجه از هنرنمایی همکار ما، می اندیشد، می گوید: «به نظرتان جای مناسبی است؟!» سوار شوید برویم کافی شاپ.
سوار ماتیزش که می شویم، به بازار شام شبیه تر است تا ماشین! کو جا برای نشستن؟! آخر، همکاران گرامی مان یعنی همان روزنامه ها و کمی غریب ترها با ما! یعنی همان شیشه نوشابه ها که حالا پذیرای آب شده اند و از اصل خود دور مانده اند و یک کت که یادم نیست شیک بود یا نه، صندلی ها و حتی زیر صندلی ها را اشغال کرده اند! خب دیگر« تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!»
کافی شاپ، خیلی از سازمان دور نیست و خیلی هم نزدیک نیست!
آقای مجری، عینک آفتابی اش را مهمان اهالی کافی شاپ می‌کند تا خدای ناکرده هواداری، امضا یا عکس یادگاری نخواهد! غافل از اینکه این جا، خیلی ها سرشان به فنجان هایشان گرم است و احتمالا بعد هم فال قهوه و چای وهات چاکلت! بعضی هم عاشقانه هایشان را تقسیم می کردند و به ما چه ،که دخترند و پسر! و اصلا هم خواهر و برادر یا زن و شوهر نیستند! و حتی یک دختر خانم هم با تیپ سرخپوستی‌اش عجیب، دل سپار دود سیگارش شده است! به گمانم به یاد چپق رئیس قبيله افتاده و حالا که دیده، چپقی در دسترس نیست و شاید هم چندان، با کلاس نباشد چه بهتر که سیگاری را آتش کند!
خب، ما هم که سرمان به کار خودمان است و یک سوال می‌پرسیم و چشم می چرخانیم به پیرامون که چشمانمان جامانده از صحنه‌های بکر نماند!
چند سوال و جواب، پاس کاری می شود که آقای مجری، دست به جیب می برد و در اوج ناباوری چشمان به بهت نشسته و معصوم من! که عینک آفتابی هم ندارد تا همه چیز را سیاه ببینم! یک پاکت سیگار که اسمش را نمی دانم روی میز می گذارد و خلاصه آتش می کند! فقط برایم عجیب است که مثل فیلم ها تعارف نمی زند! که البته ما اهلش نبودیم و خیالتان راحت که گرفتار رودربایستی هم نمی شدیم!
به قول عکاس ما، خانمِ سرخپوست! هنرمندانه روی آقای مجری تاثیر گذاشت و سبب شد در برابر دیدگان نافذ ما که از دوربین دیجیتال هم بهتر ثبت می کند، دل به دریای جرات بزند!
خلاصه دودی به راه انداخت و بماند که ما هم نمایشی، خودمان را به سرفه انداختیم که یعنی: آقا بس است! اما این آقا که خودش از اهالی صدا و سیما ست و احتمالا خوب می دانست که فیلمِ سرفه، بازی می کنم! بی خیال، ادامه می دهد! این جاست که می فهمم آینده‌ام در بازیگری، درخشان نیست!
خیلی دلم می خواست عکاس محترم چند عکس هنری ـ فانتزی با سیگار از این آقا بگیرد که اگر من و واکمن، عکاس و دوربینش را به جرم وارد شدن به حریم خصوصی اش که در انظار عمومی بود! با ۳ شماره: ۱، ۱، ۰، به ۱۱۰ نمی سپرد! به زودی، عزیزان روزنامه از راه دور و نزدیک، چپ چپ و راست راست نگاهمان می کردند آن هم بلانسبت از نوع عاقل اندر سفیه! که نکند توقع دارید شاهکارتان عکس صفحه اول هم بشود؟! و خلاصه هزار تا نصیحت و اندرز و پند که ما در این مواقع، ترجیح می دهیم سراغ پندیات شیخ اجل را بگیریم...
خلاصه من بودم و دود و سوال و جواب که منوی کافی شاپ هم از راه رسید!
مجری می گوید: چه میل دارید؟
از ما انکار و از او اصرار! با خودم می گویم: بی خیال ما شو که فضای دود و عاشقانه و سرخپوست بازی جای خوردن زهرمار هم نیست چه رسد به یک فنجان چای و حالا یک تکه کیک شکلاتی! البته این را هم بگویم که عموما و اصولا ما معتقدیم در هنگام انجام وظیفه و ماموریت رسانه ای، باید لب را از هر گونه خوراکی فرو بست!
بالاخره آقای مجری که دید، زبان ما به سفارشی نمی چرخد و دست به منو نمی بریم و چشممان دنبال ژله و بستنی و... نیست، دست به کار شد و در اقدامی تلخ و باورنکردنی، ۳ لیوان آب پرتقال سفارش داد! که آب پرتقال بعد از خانواده کافی ها در رده دوم نوشیدنی های ناگوار، برای من است! دود بود، آب پرتقال هم اضافه شد! حالا دیگر جمعان جمع است به دود و آب پرتقال و عاشقانه ها و خانم سرخپوست!
چاره ای نبود جز برای احترام به آقای مجری که با دود سیگارش احترام سرفه های نمایشی ما را نگه نداشت! یک جرعه ناچیز از آن نوشیدنی پرتقالی را نیش جان کنم! نوش که نه! و غرولندش را بعدا به جان عکاس بزنم که با آب پرتقال تگری، کیف می کرد و نوش جانش شده بود!
خب، هر چه بود بر این شرایط ناگوار دودی ـ پرتقالی، صبر یکی دو ساعته پیشه کردم و مصاحبه، ختم شد! به خیر بودن یا نبودنش را نمی دانم!
می گویم بیخود نبود می گفت: « مسجد هم جای مصاحبه است؟» مسجد با دود سیگار؟!
خلاصه، مصاحبه با طعم دود و آب پرتقال، هم نوعی مصاحبه است دیگر! گرچه همیشه پای آب پرتقال در میان است!
چند مدت پیش، عکاس محترم را دیدم که با 118 تماس می‌گرفت و شماره مسجد بلال را می خواست! سراغش رفتم و گفتم :نکند قرار مصاحبه، عکس یا چیزی از این دست را در مسجد گذاشتی؟!