کد خبر: ۳۳۳۶۵۵
تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۲۱:۲۹

«شب دشنه‌های بلند» و باز هم مسئله «حقوق بشر» در غرب (نگاه)

امین‌الاسلام تهرانی
در ۳۰ ژوئن ۱۹۳۴ (۹ تیر ۱۳۱۳)، آلمان نازی شاهد یکی از خونین‌ترین تصفیه‌های سیاسی تاریخ معاصر شد. این رخداد بعدها با عنوان «شب دشنه‌های بلند» شناخته و مشهور شد. آدولف هیتلر در عملیاتی هماهنگ، با اتکا به نیروهای اس‌اس و گشتاپو، ده‌ها نفر از رهبران سازمان شبه‌نظامی SA، از جمله ارنست روم، و همچنین شماری از مخالفان سیاسی و حتی برخی چهره‌های محافظه‌کار را بدون هیچ محاکمه‌ای به قتل رساند. این رویداد، پایان رقابت‌های درون حزب نازی و آغاز تثبیت دیکتاتوری و توتالیتاریسم هیتلری بود.
ریشه این کشتار به اختلافات درون حاکمیت نازی بازمی‌گشت. ارنست روم، فرمانده SA، معتقد بود پس از به قدرت رسیدن نازی‌ها، باید «انقلاب دوم» آغاز شود؛ انقلابی که ساختار سنتی ارتش و بخشی از نظم اقتصادی آلمان را دگرگون کند. اما این خواسته، هم فرماندهان ارتش و هم صاحبان صنایع و محافظه‌کاران را به‌شدت نگران کرده بود. هیتلر که برای تثبیت قدرت خود به حمایت ارتش نیاز داشت، تصمیم گرفت قدیمی‌ترین یارانش را قربانی بقای حکومتش کند.
در بامداد ۳۰ ژوئن ۱۹۳۴ (۹ تیر ۱۳۱۳)، نیروهای اس‌اس به دستور مستقیم هیتلر به محل اقامت رهبران SA یورش بردند. ارنست روم بازداشت و چند روز بعد بدون محاکمه اعدام شد. ده‌ها نفر دیگر نیز صرفاً براساس ظن یا اختلاف سیاسی کشته شدند. حکومت نازی سپس با تصویب قانونی، این قتل‌های فراقضائی را به‌صورت پسینی «قانونی» اعلام کرد و مدعی شد برای حفظ امنیت کشور ناچار به این اقدام بوده است.
پیامد این کشتار کاملاً روشن بود؛ ارتش آلمان که از قدرت گرفتن SA بیم داشت، پشت هیتلر ایستاد و اس‌اس به قدرتمندترین ابزار سرکوب رژیم تبدیل شد. از آن پس، هرگونه مخالفت درون حکومت نازی با حذف فیزیکی پاسخ داده می‌شد و راه برای استقرار کامل یک حکومت پلیسی هموار شد. این تصفیه همچنین آخرین مانع جدی بر سر راه تمرکز کامل قدرت در دست هیتلر را از میان برداشت و این پیام را به همه اعضای حزب نازی، ارتش و دستگاه اداری آلمان داد که وفاداری به پیشوا تنها ضامن بقاست و کوچک‌ترین اختلاف یا تردید می‌تواند به حذف فیزیکی بینجامد. چند هفته بعد، با درگذشت رئیس‌جمهور آلمان، پل فون هیندنبورگ، در ۲ اوت ۱۹۳۴ (۱۱ مرداد ۱۳۱۳)، هیتلر بدون مواجهه با هیچ مرکز قدرت مؤثری، مقام ریاست‌جمهوری و صدراعظمی را در هم ادغام کرد و عنوان «پیشوا» (Führer) را بر خود نهاد. به این ترتیب، «شب دشنه‌های بلند» نه صرفاً یک تصفیه داخلی، بلکه مقدمه‌ای برای شکل‌گیری دیکتاتوری مطلق هیتلر و تثبیت نظامی بود که اندکی بعد اروپا و جهان را به سوی یکی از خونبارترین جنگ‌های تاریخ سوق داد.
اما شاید پرسش مهم‌تر این باشد که جهان در برابر چنین جنایتی چه واکنشی نشان داد؟ برخلاف تصویری که امروز از دفاع همیشگی غرب از حقوق بشر ارائه می‌شود، واکنش بسیاری از دولت‌ها و رسانه‌های غربی نه‌تنها تند و قاطع نبود، بلکه در مواردی آشکارا با نوعی همدلی و توجیه همراه شد! در آن زمان، نگرانی اصلی بسیاری از سیاستمداران غربی نه سرکوب خونین مخالفان، بلکه مهار کمونیسم بود و تا زمانی که هیتلر این نقش را ایفا می‌کرد، خشونت‌های او با حساسیت چندانی روبه‌رو نمی‌شد.
نمونه‌های این رویکرد کم نیست. روزنامه محافظه‌کار دیلی‌میل انگلیس از اقدام هیتلر استقبال کرد و آن را اقدامی برای «نجات آلمان» از عناصر افراطی SA دانست. نشریه تایمز نیز این کشتار را نوعی «پاکسازی» درون حکومت توصیف کرد و حتی این پرسش را مطرح ساخت که چرا چنین اقدامی زودتر انجام نشده است. [کذا!] البته گزارش‌های انتقادی نیز منتشر شد، اما در مجموع، فضای غالب رسانه‌ای در غرب، محکومیت صریح یک کشتار فراقضائی نبود؛ بلکه تحلیل آن به عنوان اقدامی برای ایجاد ثبات سیاسی بود.
این همان نقطه‌ای است که ادعاهای امروز غرب درباره دفاع بی‌قیدوشرط از حقوق بشر را با پرسش‌های جدی مواجه می‌کند. اگر اعدام بدون محاکمه ده‌ها نفر، حذف فیزیکی رقبای سیاسی و قانونی‌کردن قتل پس از وقوع آن، مصداق آشکار نقض حقوق بشر نبود، پس چه بود؟ چرا همان رسانه‌ها و دولت‌هایی که امروز درباره کوچک‌ترین رخدادها بیانیه‌های تند صادر می‌کنند، آن روز چنین جنایتی را با واژه‌هایی مانند «پاکسازی» و «برقراری نظم» توصیف می‌کردند؟
واقعیت آن است که در سیاست خارجی قدرت‌های غربی، حقوق بشر بارها و بارها تابع ملاحظات ژئوپلیتیکی شده است. در دهه ۱۹۳۰، تا زمانی که هیتلر به‌عنوان سدی در برابر اتحاد شوروی و کمونیسم دیده می‌شد، بسیاری از رفتارهای سرکوبگرانه او یا نادیده گرفته شد یا با ادبیاتی ملایم توجیه گردید. این به معنای آن نیست که همه دولت‌ها یا همه روزنامه‌های غربی از هیتلر حمایت می‌کردند، اما نشان می‌دهد که معیار برخورد با نقض حقوق بشر، همواره یکسان و ثابت نبوده است.
تجربه «شب دشنه‌های بلند» نشان می‌دهد که استانداردهای دوگانه در سیاست بین‌الملل، پدیده‌ای تازه نیست. هنگامی که منافع سیاسی اقتضا می‌کرد، قتل‌های فراقضائی و حذف خونین مخالفان نه به‌عنوان جنایتی علیه انسانیت، بلکه به‌عنوان اقدامی برای «ثبات» و «نظم» معرفی می‌شد. همان دولت‌ها و رسانه‌هایی که امروز خود را پرچمدار ارزش‌های انسانی معرفی می‌کنند، در برابر یکی از نخستین جنایت‌های بزرگ رژیم نازی، یا سکوت اختیار کردند یا آن را با ادبیاتی قابل‌قبول جلوه دادند.
شب دشنه‌های بلند تنها یک تصفیه داخلی در حزب نازی نبود؛ آینه‌ای بود که نشان داد در نظام بین‌الملل، اصول اخلاقی و حقوق بشری گاه در برابر ملاحظات سیاسی و امنیتی به حاشیه رانده می‌شوند. این واقعه یادآور آن است که دفاع از حقوق بشر زمانی اعتبار واقعی دارد که بدون توجه به هویت ناقض، منافع قدرت‌های بزرگ و ملاحظات سیاسی اعمال شود؛ معیاری که بررسی تاریخ نشان می‌دهد دولت‌ها و رسانه‌های غربی نیز همواره به آن پایبند نبوده‌اند.
این الگوی دوگانه در سیاست خارجی غرب، حتی در دهه‌های اخیر نیز ادامه یافته است. برای نمونه، در حالی که دولت‌های غربی بارها برخی از کشورها را به‌دلیل نقض حقوق بشر تحت تحریم‌های شدید قرار داده و بیانیه‌های تند صادر کرده‌اند، در قبال رژیم سعودی- که گزارش‌های متعدد سازمان‌هایی مانند عفو بین‌الملل و دیده‌بان حقوق بشر از اعدام‌های گسترده، سرکوب زنان، روزنامه‌نگاران و مخالفان سیاسی در آن حکایت دارد- رویکردی بسیار ملایم‌تر اتخاذ کرده‌اند که هیچ‌گاهی هم که انگار نه انگار! روابط استراتژیک، فروش تسلیحات و ملاحظات ژئوپلیتیک اغلب بر محکومیت صریح سرکوب‌ها اولویت یافته است. همین الگو در مورد حمایت گسترده تسلیحاتی از رژیم اسرائیل علی‌رغم گزارش‌های گسترده از نقض حقوق بشر و جنایت‌های متعدد در غزه، در مقابل واکنش قاطع به اقدامات روسیه در اوکراین، مشاهده می‌شود. این نشان می‌دهد که حقوق بشر در سیاست خارجی قدرت‌های غربی، همچنان تابع منافع ملی، اتحادهای استراتژیک و رقابت‌های قدرت است تا یک اصل جهانی و ثابت.