کد خبر: ۳۳۳۶۰۰
تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۸

شامم سيه‌تر است ز گيسوي سرکشت خورشيد من برآي که وقت دميدن است(چشم به راه سپیده)

شوق به منزل رسيدن 
دل را ز بي خودي سر از خود رميدن است
جان را هواي از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست که سرداده‌ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمی‌رسد که دل از سينه برکنم
باري علاج شکر گريبان دريدن است
شامم سيه‌تر است ز گيسوي سرکشت
خورشيد من برآي که وقت دميدن است
سوي تو اي خلاصه گلزار زندگي
مرغ نگه در آرزوي پرکشيدن است
بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو
هر گل در اين چمن که سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی‌کنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزي (امين) سزا، لب حسرت گزيدن است
امام خامنه‌ای شهید 
 
یار من کجاست...
ای ماه خودپرست!‌پرستار من کجاست؟
آه ‌ای ستاره سحری! یار من کجاست؟
خود را مگر چو اشک بریزم به پای او
ای آسمان! فرشته بیمار من کجاست؟
ناهید را به خوشه پروین گره زنید
روشن کنند تا گره کار من کجاست؟
ای شب! به روشنان ضمیرت به من بگو
که امشب پری ستاره‌،‌پرستار من کجاست؟
ای خاستگاه گفت من!‌ ای باور نهفت!
من اندکم برای تو‌، بسیار من کجاست؟
ای ساکنان روشن این قصر باژگون!
شبتاب آسمان نگونسار من کجاست؟
آه‌ ای ستاره‌های من!‌ای چشم‌های من!
پیدا کنید ماه دل آزار من کجاست؟
صدها ستاره را به زیارت نشسته‌ام
تا بنگرم ستاره دیدار من کجاست؟
ای چشم من! مناز به سیاره‌های اشک
با من بگو ستاره سیار من کجاست؟
 قادر طهماسبی (فرید)
 
به که باید پناه برد
آبی‌تر از نگاه تو پیدا نمی‌شود
دریا بدون چشم تو معنا نمی‌شود
تو آن‌قدر بزرگی و عاشق که وصف تو
در شعر ناسروده من جا نمی‌شود
در انتظار تو به که باید پناه برد
وقتی که پلک پنجره‌ها وا نمی‌شود
این آسمان شب‌زده این لحظه‌های تار
در غیبت حضور تو فردا نمی‌شود
بغضی که راه حنجره‌ام را گرفته است
جز با حضور چشم تو دریا نمی‌شود
محبوبه بزم‌آرا
 
صبح زیبای ظهور 
دل‌های ما لب‌تشنه باران نورت
چشم‌انتظار صبح زیبای ظهورت
می‌باری عطر روشنای صبح‌دم را
بر جاده‌های شب‌زده وقت عبورت
ما را ببر با خود به دیدار خداوند
از سمت سهله جمکران، از کوه طورت
آقا اگر هم قلب ما از جنس سنگ است
شاید شود نیمه شبی سنگ صبورت
هر روز بین کوچه‌های فاطمیه
لبریز ماتم می‌شود چشم غیورت
صاحب عزا با واهمه می‌خوانم امشب
مرثیه‌های مادرت را در حضورت
حس می‌کنی آن التهاب شعله‌ها را
لحظه به لحظه، مو به مو، صورت به صورت
هر روز قبر بی‌نشانی ندبه دارد
چشم‌انتظار صبح زیبای ظهورت
یوسف رحیمی
 
فرمان از او
به مهدي ‌هادي، امام زمان
كه نام خوشش نيست، حد زبان
فروزان چراغي كه گردد چو دود
به گردش شب و روز چرخ كبود
كند صبح، مشق علمداريش
به دل مهر را، نيزه بر داريش
نه خورشيد و ماهست بر آسمان
بود در ره او دو چشم جهان 
ندانم ز بس هست قدرش فزون
كه در پرده ي غيب گنجيده چون؟
وجودش چراغي به فانوس، دان
جهاني از او روشن و خود نهان
ز ما گردن و طوق، فرمان از او
زما دست اميد و دامان از او
ملامحمد رفيع (واعظ قزويني)