کد خبر: ۳۳۳۲۲۶
تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۴

اوکیناوا؛ پایان یک نبرد و عادی‌سازی یک فاجعه(نگاه)

امین‌الاسلام تهرانی
۲۲ ژوئن ۱۹۴۵ (۱ تیر ۱۳۲۴)، نبرد اوکیناوا به پایان رسید؛ نبردی که در روایت رسمی آمریکایی، «پیروزی» نام گرفت، اما در حافظه‌ بشر باید آن را نام دیگری داد: «کارخانه‌ مرگ». اوکیناوا فقط آخرین نبرد بزرگ جنگ در اقیانوس آرام نبود بلکه یک آزمایشگاه بود برای پاسخ به این پرسش هولناک که یک قدرت نظامی تا کجا می‌تواند ویرانی را «ضرورت» بنامد. وقتی از پایان اوکیناوا حرف می‌زنیم، در واقع از لحظه‌ای حرف می‌زنیم که جنگ، بیش از هر زمان دیگری، از میدان نبردهای پیشین با پروپاگاندای خاص آنها فاصله گرفت و به سمت مشروع‌سازی نابودی جمعی 
غیرنظامیان رفت.
در اوکیناوا، آمریکا با ژاپن جنگید، اما هزینه‌ اصلی را فقط ارتش ژاپن نپرداخت. هزاران غیرنظامی اوکیناوایی، در جزیره‌ای که میان آتش توپخانه، بمباران، گرسنگی، کوچ اجباری و تبلیغات جنگی له شد، قربانی شدند. همین‌جاست که باید مکث کرد: تاریخ‌نگاری پیروزمندان معمولاً نقشه‌ها، فرماندهان و پیشروی‌ها را با دقت ثبت می‌کند، اما صدای مردمی را که جان دادند، زیر آوار ماندند یا میان دو ماشین جنگی بی‌پناه شدند، به حاشیه می‌راند. اوکیناوا پیش از آن‌که یک «فتح نظامی» باشد، یک فروپاشی انسانی بود.
آنچه اوکیناوا را از بسیاری نبردهای دیگر متمایز می‌کند، فقط وسعت خونریزی نیست، بلکه جایگاهی است که این نبرد در ذهن سیاست‌گذاران آمریکایی پیدا کرد. اوکیناوا برای واشنگتن صرفاً یک جزیره‌ استراتژیک نبود؛ به صحنه‌ای بدل شد که در آن می‌شد آینده‌ جنگ با ژاپن را محاسبه کرد. فرماندهان آمریکایی، با دیدن مقاومت سرسختانه‌ ژاپن و تلفات سنگین نبرد، این تصویر را ساختند که اگر جنگ به خاک اصلی ژاپن کشیده شود، بهای آن سرسام‌آور خواهد بود. اینجا اوکیناوا دیگر فقط یک میدان جنگ نبود و به مقدمه‌ای سیاسی برای تصمیمی بزرگ‌تر تبدیل شد.
اما درست در همین نقطه است که باید از روایت رایج آمریکایی فاصله گرفت. روایت رسمی سال‌ها چنین القا کرده است که اوکیناوا «ثابت کرد» تنها راه پایان دادن به جنگ، بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی بود. این روایت، اگرچه ساده و کارآمد برای آمریکایی‌ها است، اما بیش از آن‌که توضیحی تاریخی باشد، یک سازوکار تبرئه است. اوکیناوا بی‌تردید نشان داد جنگ اقیانوس آرام تا چه حد بیرحمانه شده؛ اما از این واقعیت تا نتیجه‌گیریِ «پس بمب اتمی ناگزیر بود» فاصله‌ای عظیم وجود دارد؛ فاصله‌ای که در آن، سیاست، نمایش قدرت و منطق امپراتوری پنهان شده 
است.
مشکل از جایی آغاز می‌شود که تلفات سربازان آمریکایی، به تنها واحد اخلاقی سنجش جنگ تبدیل می‌شود و جان مردم ژاپن، اوکیناوا و شرق آسیا به متغیری فرعی فروکاسته می‌شود. در این نگاه، اگر بمب اتمی توانسته باشد جان بخشی از نیروهای آمریکایی را در یک تهاجم احتمالی حفظ کند، پس گویی بحث تمام است. اما تاریخ را نمی‌توان با چنین ماشینِ حسابی خلاصه کرد. اگر قرار باشد امنیت یک ارتش، مجوز سوزاندن یک شهر و قتل‌عام مردم بی‌دفاع باشد، دیگر نه از اخلاق جنگ چیزی باقی می‌ماند و نه از مفهوم انسان. مسئله این نیست که ژاپنِ نظامی‌گرا بی‌گناه بود، بلکه مسئله بر سر این است که جنایت یک دولت، مجوز نابودی دسته‌جمعی مردمش نمی‌شود.
اوکیناوا از این نظر اهمیت دارد که چهره‌ واقعیِ جنگ مدرن را عریان کرد: وقتی پیروزی به هدف مطلق بدل می‌شود، مرز میان «شکست دادن دشمن» و «درهم‌شکستن جامعه‌ دشمن» از میان می‌رود و هر کاری مجاز است، فقط لازم است بعدها این جنایات را سفیدشویی کرد! از همین منظر، اوکیناوا را باید پلی میان جنگ متعارف و جنگ اتمی دانست. آمریکا در اوکیناوا آموخت که می‌تواند با اتکا به برتری مطلق آتش، جزیره‌ای را به ویرانه بدل کند و در عین حال، این ویرانی را با زبان «ضرورت نظامی» توضیح دهد. چند هفته بعد، همین منطق در مقیاسی به‌مراتب دهشتناک‌تر بر سر هیروشیما و ناگاساکی فرود آمد.
نکته‌ کمتر گفته‌شده این است که بمباران اتمی فقط تصمیمی نظامی نبود و تصمیمی سیاسی هم بود. آمریکا در تابستان ۱۹۴۵ فقط به دنبال پایان دادن به جنگ با ژاپن نبود، بلکه می‌خواست شکل پایان جنگ را هم خودش تعیین کند تا خود را به‌عنوان «اَبَر قدرت» آتی جهان تثبیت کند. بمب اتمی نه‌فقط علیه ژاپن، که برای نظم پساجنگ نیز به کار رفت: اعلام این‌که قدرت تازه‌ جهان چه کسی است و تا کجا می‌تواند پیش برود. به این معنا، هیروشیما و ناگاساکی صرفاً دو هدف نظامی نبودند، بلکه صحنه‌ نمایش تولد جهانی زشت بودند که در آن، تکنولوژی کشتار به زبان دیپلماسی تبدیل شد.
اگر اوکیناوا را از زاویه‌ مردم نگاه کنیم، نه از زاویه‌ ستادهای جنگ، پرسش‌ها عوض می‌شود. دیگر سؤال اصلی این نیست که «آیا آمریکا پیروز شد؟»؛ بلکه این است که چگونه رنج یک جزیره، به استدلالی برای سوزاندن دو شهر بدل شد. چگونه تجربه‌ مرگ در اوکیناوا، به‌جای آن‌که هشداری علیه گسترش خشونت باشد، به سوختِ اخلاقی برای شدیدترین شکل خشونت قرن بیستم تبدیل شد؟! این همان نقطه‌ای است که تاریخ رسمی دوست دارد از آن عبور کند: لحظه‌ای که فاجعه، به‌جای آن‌که بازدارنده باشد، به مجوز فاجعه‌ای بزرگ‌تر بدل می‌شود.
امروز، وقتی از پایان نبرد اوکیناوا یاد می‌کنیم، خطر آن است که دوباره در دام همان زبان آشنا بیفتیم: «نبردی خونین که راه را برای پایان جنگ هموار کرد.» این جمله، هرچند از نظر زمانی غلط نیست، از نظر اخلاقی ناقص است. اوکیناوا راه را فقط برای پایان جنگ هموار نکرد؛ راه را برای عادی‌سازی این تصور هموار کرد که می‌توان برای پایان دادن به یک کابوس، کابوسی بزرگ‌تر آفرید. همین منطق است که باید بی‌پرده رد شود. پایان جنگ، به خودی خود، هر وسیله‌ای را مشروع نمی‌کند؛ و اگر چنین کند، آنچه باقی می‌ماند صلح نیست، بلکه پیروزیِ خشونت بر حافظه
 است.
اوکیناوا را باید نه‌فقط به‌‌عنوان پایان یک نبرد، بلکه به‌‌عنوان آینه‌ای برای فهم قرن بیستم خواند: قرنی که در آن قدرت‌های بزرگ، مرگ را با واژگان ضرورت، امنیت و نجات‌، بسته‌بندی و سفید‌شویی کردند. نگاه تازه به اوکیناوا یعنی مقاومت در برابر همین بسته‌بندی و سفیدشویی؛ یعنی بازگرداندن انسان‌ها به مرکز روایت. در چنین نگاهی، ۲۲ ژوئن ۱۹۴۵ فقط تاریخ پایان یک عملیات نیست، بلکه تاریخی است که باید از خود بپرسیم چگونه جهان توانست از ویرانی یک جزیره عبور کند و چند هفته بعد، سوختن دو شهر را به نام «پایان جنگ» بپذیرد؟! شاید وظیفه‌ یادآوری همین باشد: این‌که اجازه ندهیم واژه‌ «پیروزی»، خاکستر انسان‌ها را 
بپوشاند.