کد خبر: ۳۳۱۲۸۱
تاریخ انتشار : ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۱:۲۷

پایان افسانه حمایت آمریکا از شیخ‌نشین‌های خلیج‌ فارس

مترجم: سید محمد امین‌آبادی

زمانی که در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ میلادی در «دوحه» قطر بزرگ می‌شدم، به یاد دارم که حضور نیروهای آمریکایی در فضاهای عمومی چگونه روند زندگی عادی مردم را بر هم می‌زد. هرچند این کشور همیشه متنوع بوده و آدم‌ها از جاهای مختلف می‌آمدند و در پس‌زمینه جامعه حل می‌شدند، اما سربازان آمریکایی هرگز واقعاً نمی‌توانستند در جمع ناپدید شوند. حضورشان به‌سختی قابل چشم‌پوشی بود. آنها را در مراکز خرید و سوپرمارکت‌ها می‌دیدم؛ با خالکوبی‌های بزرگ روی بازوهایشان و پیراهن‌های چروک که داخل شلوار جین فرو کرده بودند. آن زمان واقعاً حضور این سربازان در قطر را درک نمی‌کردم. به یاد ندارم نخستین‌بار چه زمانی درباره پایگاه‌های آمریکا یا کارکرد آنها چیزی فهمیدم. اما حتی در کودکی هم حضور این سربازان متفاوت به‌نظر می‌رسید؛ انگار حالتی نمایشی داشت. آنها در فضاهای عمومی با آسودگی تمام‌ و قیافه حق به جانب رفت‌وآمد می‌کردند. سال‌ها طول کشید تا بفهمم آنچه مشاهده می‌کردم اتفاقی یا گذرا نبود، بلکه بخشی از یک نظام فکری گسترده‌تر درباره «حفاظت» و «ثبات» در خلیج‌فارس بود.
پیش از آغاز عملیات «خشم حماسی» ترامپ علیه ایران استثناگرایی خلیج‌فارس معمولاً به این معنا درک می‌شد که این منطقه از فجایع جنگ و شکاف‌های داخلی که کشورهای همسایه تجربه کرده بودند، در امان مانده است. این تصور نه‌تنها به ثبات ساختارهای سیاسی و اجتماعی داخلی کشورهای خلیج‌فارس نسبت داده می‌شد، بلکه شاید مهم‌تر از آن، به اتحادهای راهبردی، سرمایه‌گذاری‌ها و ترتیبات امنیتی آنها با قدرت‌های غربی، به‌ویژه آمریکا، مربوط بود. با وجود غیرقابل‌پیش‌بینی بودن محیط ژئوپلیتیکی پیرامون‌شان، کشورهای عضو شورای همکاری خلیج‌فارس همواره به امنیت و ثبات خود افتخار کرده و از این تصویر به‌عنوان بخشی از برند جهانی خود، به‌ویژه در غرب، بهره می‌بردند.
حضور پایگاه‌های نظامی آمریکا در سراسر خلیج‌فارس هم احساس برخورداری از حمایت تضمین‌شده را تقویت می‌کرد و هم این انتظار را به وجود می‌آورد که هر رقیبی پیش از هرگونه تعرض یا حمله، دوباره فکر خواهد کرد. امروز اما این تصورات به شکلی اساسی و شاید برای همیشه زیر سؤال رفته‌اند؛ زیرا کشورهای خلیج‌فارس اکنون خود را تبدیل به خسارت جانبی جنگی می‌بینند که امیدوار بودند اتحادهایشان مانع رسیدن آن به منطقه شود.
این واقعیت تلخ که هیچ سیاستمدار آمریکایی یا غربی برای نجات آنها به میدان نخواهد آمد، برای بسیاری در کشورهای خلیج‌فارس حقیقتی بسیار دشوار و دردناک است. همین سیاستمداران آمریکایی زمانی در سفرهای خود به منطقه از مهمان‌نوازی بی‌سابقه‌ای برخوردار بودند و دولت‌های شورای همکاری خلیج‌فارس سال‌ها برای جلب نظر بانفوذترین چهره‌های واشنگتن هزینه و لابی‌گری کرده‌اند. این سکوت آشکار غربی‌ها در حالی رخ می‌دهد که کشورهای شورای همکاری خلیج‌فارس همچنان بزرگ‌ترین هزینه‌های جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را می‌پردازند. اما برای کسانی که همواره نسبت به این به‌اصطلاح اتحادها تردید داشتند، این لحظه تأییدکننده یک حقیقت اساسی است: نزدیکی به قدرت هرگز تضمینی برای حفاظت نبوده است.
یکی از بارزترین نمونه‌های این وضعیت را می‌توان در نحوه تعامل کشورهای خلیج‌فارس با «دونالد ترامپ» دید؛ سیاستمداری آشکارا معامله‌محور و مبتنی بر منافع تجاری. او در سفر سال گذشته خود به منطقه با استقبالی پرزرق‌وبرق روبه‌رو شد. رسانه‌های آمریکایی نیز به‌سرعت به منطق راهبردی پشت این مراسم مجلل اشاره کردند؛ مراسمی که نشان می‌داد رهبران خلیج‌فارس تا چه اندازه مایل‌اند دولت ترامپ را به سوی خود جذب کنند. 
اما محدودیت‌های این رابطه حساب‌شده در ۲۸ فوریه(9 اسفند) آشکار شد؛ زمانی که آمریکا و اسرائیل حمله خود به ایران را آغاز کردند و کشورهای شورای همکاری و مردم‌شان را به دل جنگی کشاندند که هرگز خواهان آن نبودند.
دولت‌های خلیج‌فارس از این‌که واشنگتن پیش از آغاز جنگ هشدار به‌موقعی به آنها ارائه نکرد، ابراز نارضایتی کرده‌اند؛ هشداری که می‌توانست به آنها فرصت دهد تا همراه با شرکای آمریکایی خود تدابیر دفاعی لازم را آماده کنند. 
با تشدید جنگ، نیروها و کارکنان دیپلماتیک آمریکا شروع به تخلیه منطقه کردند و کشورهای خلیج‌فارس را در معرض موجی از موشک‌ها و پهپادهای ایرانی رها ساختند. درست در زمانی که بیش از هر وقت دیگری به ثمره این شراکت نیاز داشتند، کشورهای شورای همکاری خلیج‌فارس نه به‌عنوان متحدانی شایسته حمایت، بلکه به‌عنوان فضاهایی قابل‌چشم‌پوشی در صحنه جنگ با آنها رفتار شد. 
این وضعیت ماهیت نامتوازن این اتحاد را آشکار کرده است؛ اتحادی که در آن یک طرف از شراکت برای تقویت جاه‌طلبی‌ها و سلطه منطقه‌ای خود بهره می‌برد، در حالی که طرف دیگر بهائی سرسام‌آور می‌پردازد.
 در حالی که دولت‌های شورای همکاری خلیج‌فارس در حال بازنگری در تدابیر امنیتی خود برای دوران پس از جنگ هستند، شمار فزاینده‌ای از چهره‌های عمومی در منطقه با صراحت بیشتری منطق انسان‌زدایانه‌ای را که زیربنای محاسبات آمریکا و اسرائیل است، به چالش می‌کشند. 
«نایف بن‌نهار» پژوهشگر قطری، در پیامی انتقادی در شبکه «ایکس» با ناامیدی نوشته است: ترامپ کشورهای خلیج‌فارس را رها کرده تا «به‌تنهائی با سرنوشت خود» در برابر موشک‌های ایران روبه‌رو شوند. وی می‌افزاید از نگاه ترامپ، جوامع خلیج‌فارس «حتی به اندازه یک بشکه نفت خام هم ارزش ندارند». این انتقاد بیش از آن‌که افشاگر واقعیتی تازه باشد، بازتاب‌دهنده مشکلی ساختاری و عمیق‌تر در منطقه است. به حاشیه رانده‌شدن جوامع خلیج‌فارس در شبکه‌های سیاست‌گذاری، نهادهای عمومی و گفتمان‌های دانشگاهی، باعث‌ شده این منطقه بیشتر به‌عنوان یک جغرافیای راهبردی دیده شود تا فضائی اجتماعی که مردمانی متنوع در آن زندگی می‌کنند. در چنین چارچوبی، تجربه‌های زیستی مردم کمرنگ می‌شود و زیر سایه تمرکز افراطی بر منابع طبیعی، دلارهای نفتی و موقعیت ژئوپلیتیکی قرار می‌گیرد. سیاستگذاران شورای همکاری خلیج‌فارس مدت‌هاست آن مسئله را درک کرده‌اند و به همین دلیل سرمایه‌گذاری گسترده‌ای روی پروژه‌های قدرت نرم انجام داده‌اند. هدف این تلاش‌ها آن بوده که کشورهای خلیج‌فارس بتوانند خود را با روایت و تعریف خودشان معرفی کنند و کلیشه‌های ناآگاهانه‌ای را که ‌هالیوود درباره ثروت نفتی، زندگی بیابانی و تروریسم ساخته است، به چالش بکشند. این پروژه‌ها با انسانی‌تر نشان دادن جوامع خلیج‌فارس تلاش داشته‌اند پویایی فرهنگی شکل‌دهنده زندگی میلیون‌ها نفر در منطقه را به نمایش بگذارند. اما امروز محدودیت‌های این راهبردها آشکار شده است. احتمالاً هرگز پرچم کشورهای شورای همکاری خلیج‌فارس را در تظاهرات ضدجنگ نخواهیم دید و بعید است در کنگره آمریکا نیز کسی خواستار حفاظت از آنها شود. در عوض، این کشورها اکنون بیش از هر چیز به سوژه‌ای برای اظهارنظرها و انتقادهای سیاسی تقلیل یافته‌اند.
برخی جریان‌های چپگرا در شبکه‌های اجتماعی با مشاهده تصاویر اصابت موشک‌ها و پهپادهای ایرانی به آنچه «دولت‌های دست‌نشانده آمریکا» می‌خواندند، ابراز خوشحالی کردند. بعضی حتی هدف قرار گرفتن زیرساخت‌های نفت و گاز را نه یک فاجعه، بلکه یادآوری این مسئله دانستند که رهبران خلیج‌فارس می‌توانستند از منابع طبیعی خود به‌عنوان سلاحی برای متوقف کردن نسل‌کشی اسرائیل در غزه استفاده کنند. در جناح راست اما انتقادها شکل دیگری داشت. این صداها با تکرار لحن تندروانه «لیندسی گراهام»‌، رویکرد صرفاً دفاعی کشورهای شورای همکاری خلیج‌فارس را محکوم کردند و خواهان مشارکت تهاجمی و فعال این کشورها در جنگ شدند؛ مشارکتی که دولت‌های خلیج‌فارس تمایلی به آن ندارند.
در نهایت، رخدادهای پس از ۲۸ فوریه(9 اسفند) نشان داد که استثناگرایی خلیج‌فارس از ابتدا نیز توهمی شکننده بوده است. این منطقه سال‌ها بر این باور سرمایه‌گذاری کرده بود که اگر به اندازه کافی در پایتخت‌های غربی نفوذ کند و پل‌های قدرت نرم برای خود بسازد، به‌عنوان متحدی غیرقابل‌چشم‌پوشی شناخته خواهد شد. اما با فرود آمدن موشک‌ها، احساس برخورداری از حمایت تضمین‌شده فرو ریخت. این لحظه باید به یک نقطه عطف تبدیل شود؛ هشداری بیدارکننده که امنیت واقعی را نمی‌توان از طریق لابی‌گری یا نزدیکی به قدرت آمریکا خرید. کشورهای شورای همکاری خلیج‌فارس باید از این پس برای یافتن نوعی متفاوت از ثبات، به درون خود و به منطقه پیرامون‌شان نگاه کنند؛ ثباتی که بر تبدیل شدن به یک جغرافیای راهبردی برای دیگران استوار نباشد. افسانه حمایت و حفاظت از بیرون به پایان رسیده است. اکنون وظیفه اصلی، ساختن آینده‌ای است که در آن جوامع ما دیگر به پس‌زمینه‌ای قابل ‌قربانی‌شدن برای جنگ‌های دیگران تبدیل نشوند.
نویسنده: دکتر «هند الانصاری» پژوهشگر دانشگاه «جورج تاون»
منبع: میدل‌ایست‌آی