کد خبر: ۳۳۰۵۳۱
تاریخ انتشار : ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۵۷

شامم سيه‌تر است ز گيسوي سركشت خورشيد من برآي كه وقت دميدن است (چشم به راه سپیده)

شوق به منزل رسيدن
دل را ز بي‌خودي سر از خود رميدن است
جان را هواي از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سرداده‌ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمی‌رسد كه دل از سينه بركنم
باري علاج شكر گريبان دريدن است
شامم سيه‌تر است ز گيسوي سركشت
خورشيد من برآي كه وقت دميدن است
سوي تو اين خلاصه گلزار زندگي
مرغ نگه در آرزوي پركشيدن است
بگرفت آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی‌كنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به دام هوس گشت آشنا
روزي (امين) سزا لب حسرت گزيدن است
امام شهید، حضرت آیت‌الله العظمی
       خامنه‌ای عزیز
آقای خوبم
ای بردن نامت شفا، آقای خوبم
یادت به درد ما دوا، آقای خوبم
هرگز نخواهم زد دری را گر بمیرم
جز درگه لطف شما، آقای خوبم
تو لطف و احسان می‌کنی، ما ظلم بر تو
تو با وفا، ما بی‌وفا، آقای خوبم
ماندم چگونه با تو گردم روی در رو
از بس که آزردم تو را، آقای خوبم
امشب دعا کن که نگردد این دل ما
یک لحظه از یادت جدا، آقای خوبم
یک شب بیا همراه مادر از مدینه
ما را ببر تا کربلا، آقای خوبم
سیدمجتبی شجاع
آدم بشوم
اين جمعه و جمعه‌هاي ديگر حرف است
آدم بشوم، تو شنبه هم مي‌آئي!
؟؟؟
نماد خورشید
برای او که برایم نماد خورشید است
ندیدمش ولی او سال‌ها مرا دیده ست
ندیدمش ولی از پشت پرده‌ها حتی
دلم برای نگاهش همیشه لرزیده‌ست
سلام مهدی من! روز و ماه و سال بخیر
نگو که لحن سلامت! چه قدر شوریده ست
نگو که لحن سلامت چه قدر غمگین است
که در حوالی من غم همیشه خندیده ست
در این طرف که منم فصل‌ها همه سردند
در آن طرف که شمایی... بهار روییده‌ست؟
در آن طرف که شمایی در این زمستان‌ها
بگو که عطر بنفشه دوباره پیچیده‌ست؟
هوای سمت شما ابری است یا آرام؟
در این طرف که هوا سال‌هاست خشکیده‌ست
چه ساعتی ست در آنجا؟ شب است یا روز است؟
در این طرف که «زمان» سمت کعبه چرخیده‌ست
برای این که هوای تو در تنش جاری‌ست
که سال‌هاست «ندیده» فقط تو را «دیده»‌ست!
- و گفته‌اند: تو از سمت کعبه می‌آیی
ولی «چه وقتش» را هیچ کس نفهمیده‌ست...
مطهره عباسیان
از قول کعبه بپرسم 
ما را درآورده از پا، این درد چشمْ انتظاری
تا کی جدایی و دوری؟ تا کی دل و بی‌قراری؟
این خانه‌ها بی‌حضورت، زندان زجر و شکنجه‌ست
شوقی به خواندن ندارد، در این قفس‌ها، قناری
ای عیدِ جمعه، ز هجرت، روز عزای عمومی
ای چشم‌ها در فراقت، از ‌اشک، چون رودِ جاری
در بوته امتحانت، مثل طلا ذوب گشتیم
ممنون، دل سنگ ما را دادی چه نیکو عیاری
نه کوفی بی‌وفائیم، نه اهل مکر و ریائیم
ما بنده تحت امریم، تو صاحب‌الاختیاری
مالک نبودیم اگر نیست شور علی در سر ما
میثم نبودیم اگر نیست تقدیرمان سربداری
هر کس گدایت نباشد، فقر و فلاکت سزاش است
در چشم ما گنج قارون، بی‌توست عینِ نداری
از قول کعبه اجازه ست از تو بپرسم سؤالی
کِی دست پُر مِهر خود را بر شانه‌ام می‌گذاری؟
محمد قاسمی
تب آدینه
رفتی و دلم در قفس سینه ترک خورد
یک جمعه گذشت و دل آیینه ترک خورد
دیدار تو در حنجره اشک نگنجید
صد دیده در این حسرت دیرینه ترک خورد
با لهجه چشمان پر از پینه مهتاب
دستان غزل بسته آیینه ترک خورد
دیروز تو را پنجره‌ها خوب ندیدند
امروز زمین در تب آدینه ترک خورد
مهدیه یوسفی