رقابت برای حذف رقیب
همانطور که گفته شد معاون دادستان ناحیه تلآویو، وکیل الیاهو شوارتز - شواف پیشنویس کیفرخواست که روز 13 نوامبر 1996 آماده شد را امضا کرد. اما سرانجام دادستانی ظاهراً به دستور دادستان کشور به دلایلی که برای من و وکیلم عجیب بودند، به بستن این پرونده برای کمبود مدارک رأی داد. قضاوت صحیح کجاست؟ برای رقصتانگو دو عامل ضروری بودند، اما اینجا رقاصی است با علامت مشخص و محکوم شده و رقاصی پیشرو که رقص شیطان را آغاز کرد و به او کاری نداشتند. اما تردید نکردم به سیستم دادگستری اسرائیل اطمینان کنم. ما سیستم دیگری نداریم وقتی سرزمین دیگری نداریم.
بعد از این تصمیم عجیب و بیاساس یک روز کارآگاه خصوصی زئو لئوفر نزد وکیل ما دَن ابی-اسحاق آمد و اقرار کرد که اطلاعاتی قابل اطمینان و مدارک قطعی درباره استراق سمع سفارش داده شده و انجام شده برای آرنون موزس و حییم روزنبرگ، دست راست موزس، از روزنامه یدیعوت آحارونوت در دست دارد. وکیل ابی-اسحاق به لئوفر گفت، که کل اطلاعاتی که دارد را به پلیس ارائه کند و شاهد دولت باشد. لئوفر پاسخ داد، که مایل نیست که شاهد دولت باشد، اما او حاضر است که این اطلاعات را در ازای مقدار پول قابل توجهی ارائه دهد. وکیل ابی-اسحاق به لئوفر توضیح داد که او به هیچ وجه با چنین شیوهای موافق نیست مگر اینکه تمام مقامات رسمی و از جمله مشاور حقوقی دولت تأیید کنند. ابی-اسحاق با مشاور حقوقی دولت در آن زمان، مایکل بن یائیر تماس گرفت، و او هم با وکیل دولت عدنا آربل و هم با وکیل ناحیه تلآویو مشورت کرد و در نهایت مشاور حقوقی دولت چراغ سبز نشان داد و پرداخت پول به لئوفر به ازای اطلاعاتی که داشت را تأیید کرد. در این میان، زئو لئوفر رفت و صدای حییم روزنبرگ را درباره این موضوع ضبط کرده و مدارک بسیار و استدلالهایی واضح و بدون ابهام جمعآوری کرد که آرنون موزس نوارها و شنودها را دریافت کرده و حتی مبالغ هنگفتی به ازای انجام این استراق سمعها پرداخته است.
خوشحال بودم، احساس کردم که سرانجام حقیقت روشن و برای همه آشکار خواهد شد که چه کسی موضوع پلید استراق سمعها را آغاز کرده است. خیلی متأسف بودم که مجبور شدم مقدار زیادی پول برای آشکار کردن این حقیقت بپردازم. اما احساس کردم که اگر این پول آشکارکننده حقیقت است، پس ترجیح دادم که این پول را بپردازم و این موضوع را روشن و آشکار کنم.
فوراً بعد از انجام این معامله با لئوفر، کارآگاه خصوصی دیوید اسپکتور دادخواستی برای دادگاه منطقهای در تلآویو آماده و در آن ادعا کرد، که این معامله با لئوفر غیرقانونی است. قاضی سیروتا با رأی هیئت منصفه حکم داد که این معامله کاملاً قانونی است و به افشای حقیقت بیشتر از هر چیز دیگری علاقه دارد. قاضی سیروتا نظر ما را پذیرفت، که علاقه زیادی به روشنسازی حقیقت در برابر عموم و دفاع از خودمان داشتیم زیرا سفارش شنود علیه ما بود. اسپکتور از دادگاه عالی کشور درخواست تجدیدنظر کرد، اما درخواست تجدید نظر او رد شد، و دیوان عالی کشور نظر قاضی سیروتا را کاملاً پذیرفت و رأیی را که هیئت منصفه نوشته بود تأیید کرد.
از بسته شدن پرونده علیه موزس و یدیعوت آحارونوت خشمگین بودم. خیلی عصبانی بودم به خاطر اینکه میدیدم توسط مقامات قانونی تخلف از قانون انجام میشود. اما فقط من عصبانی نبودم. مامورانی هم که درباره پرونده استراق سمع علیه یدیعوت آحارونوت تحقیق کردند از بسته شدن این پرونده، به دلیل کمبود مدارک، متحیر شدند و ادعا کردند که این تصمیم عجیب و بیاساسی است. بنابراین دادخواستی به دادگاه عالی دادگستری ارسال کردند و در آن تقاضا کردند که از دادستانی خواسته شود که بیایند و بگویند چرا تصمیم گرفته شده که جایی برای ارائه کیفرخواست در پرونده شنود علیه آرنون موزس مدیر مسئول یدیعوت آحارونوت وجود نداشته باشد. به این دادخواست دهها سند، شواهد و مواد تحقیق و استدلال قطعی پیوست کردند که موزس و روزنبرگ بودند که ابتدا شنود ممنوعه را آغاز کردند. متاسفانه و در کمال تعجب، دیوان عالی کشور این دادخواستی که ارسال کردم را به دلیل ثابت شدن بیگناهی از طرف دادستانی رد کرد. دیوان عالی کشور افزود که دخالتی ندارد همچنین دادستانی تصمیم گرفت برای موزس و روزنبرگ دادگاه کیفری برگزار کند. متاسفانه همانطور که با گذشت زمان ثابت شد، دیوان عالی کشور امتیاز غیرمجازی به مقامات دادستانی داد.
من دوباره به سخنان عوفر قبل از صدور حکم در دادگاه قضات در تلآویو در ژوئن 1998 رجوع میکنم. با اشک در برابر قاضی میگوید که بر او و خانوادهاش چه گذشته است و ادعا کرد، شرح حال داد و استدلال کرد که او فقط به دنبال یدیعوت آحارونوت و موزس و روزنامه او که آغازکننده این موضوع ناراحتکننده بودند، کشیده شده است. این شرح وضعیت و محرک مراحل این حادثه بود. و چنین گفت:
از روز اول متوجه شدم که این فقط یک رقابت برای توزیع روزنامه یا درباره بخشهای نشریه نیست. خیلی سریع فهمیدم در این راه سخت، تلاش رقبا منجر به از بین رفتن ما میشود، برای همه ما: برای روزنامه، برای خانواده نیمرودی و هزاران خانوادهای که پیش ما کار و زندگی میکنند. برای شکست دادن ما، برای مختل کردن کار ما، برای بیرون کردن ما از مسابقه. فوراً متوجه شدم که با ابزار قانونی با ما رقابت نمیکنند، سعی نکردند فقط در کار روزنامهنگاری صادقانه از ما بهتر باشند، اینها ابزاری ناشایست بودند که در آن زمان برای من ناشناخته بودند.
با شگفتی متوجه شدم که از ما جاسوسی کردهاند، گزارشهایی از جلسات داخلی ما، تصمیمات اساسی و بازاریابی مخفی ما را به دست آوردهاند. هر روز در سطل زباله من جستوجو کردند، تجسس کردند، تفتیش کردند، استراق سمع کردند و ما را تعقیب کردند. همچنین در خانههای مادرانمان ما را رها نکردند. در خانههای شخصیمان گرفتار جاسوسی، دیدبانی، شنود، تعقیب دائمی بودیم. که ظاهراً تا امروز دادگاه درباره این اقدامات واکنشی نشان نداده است. این یک جنگ بود، و کسانی که با من میجنگیدند ابداً باشرافت نبودند.
متاسفانه، به کارهایی که انجام دادم، کشیده شدم. مشکل این است که من نمیخواهم وانمود کنم و بگویم که طور دیگری نمیتوانستم؛ میتوانستم. اگر بتوانم ساعت را به عقب برگردانم، این کار را انجام میدهم. اما از طرف دیگر، من نمیخواهم و نمیتوانم شرایطی را که در آن بودم پاک کنم. من پشیمانم و از صمیم قلبم برای اقداماتی که باعث شدند من در مقابل شما حاضر شوم متاسفم.
مورد هجوم آتش متقاطع، بیرحم، انگیزه شدید، بدخواهی، تمایل کور به شکست من و به تحقق شکست رقیب یعنی روزنامه معاریو قرار گرفتم. از روی تجربهام در تمام تجارتهایم و از روی فرهنگ تجارت که در آن تحصیل کردم میدانستم که در تجارت رقابت وجود دارد. اما حالا در روزهای اول در روزنامه یاد گرفتم که این حریفان دشمن بودند، نه رقیب. افرادی که نقشهایی ایفا کردند و بخش مهمی از آنها هنوز در حال ایفای نقش هستند و نقشهای مهمی در دنیای مطبوعات دارند. افرادی که اتفاقاً از معاریو و من نفرتی نداشتند از هر وسیله ناشایست و شیطانی برای شکست هر چیزی که با چشمهایشان به عنوان موفقیت احتمالی معاریو جدید به رهبری من میدیدند، استفاده کردند.
کسانی که من را میشناسند میدانند که نه به خاطر عشق به پول، و نه به خاطر تمایل به نفوذ، در حقیقت فقط به خاطر عشق و علاقه به دنیای مطبوعات وارد شدم. این برای من تحقق رؤیای جوانی و اولین عشق که قویتر از آن نیست، بود. درست است که عشق سرپوشی برای هیچ گناهی نیست، اما در این مورد میتواند خیلی چیزها را توضیح دهد. این عشق را اینچنین ثابت کردم که یک روزنامه شکست خورده و سرگردان که در آستانه ورشکستگی بود را تحویل گرفتم، با تلاش فوقالعاده جایگاه آن را بالا بردم، انتشار آن را زیاد کردم، به کارکنان آن انگیزه دادم و در آنها شادی ایجاد کردم و عشق تازه به حرفه را برافروختم. در کمال تعجب متوجه شدم که به زمین خارداری که محدوده آن را نمیتوانستم قبل از آن تصور یا پیشبینی کنم وارد شدهام. به جای عرصه رقابت شایسته، یک مکان خطرناک یافتم.