یک فاجعه تمامعیار
فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند
سناریوی خیالی تامپسون ارزش پرداختن دارد. لیندون بِینز جانسون[1] مرد دهه ۱۹۳۰، پسرک فقیر تگزاسی که با دنیای پیچیده ساحل شرقی غریب بود، هیچ سروکاری با آن همه روشنفکر نداشت، او هیچ درکی از جذابیتی که بر دوران [درخشانِ] آتنیِ[2] جان اف. کندی سایه افکنده بود، نداشت. تصور جانسون از یک جشنواره فرهنگی محدود به برنامهای بود که «بانوان را خوشحال کند.» دو سال قبل از انتشار مقاله بریدن، در ۱۴ ژوئن ۱۹۶۵، روشنفکران آمریکایی «جشنواره هنری کاخ سفید» را- که در اصل توسط مشاوران جانسون به عنوان «ابزاری برای آرام کردن مخالفتها با جنگ» طراحی شده بود- به تریبونی خشمگین علیه جنگ ویتنام تبدیل کردند. رابرت لاول دعوتش را رد کرد (این موضوع به درستی در پرونده افبیآی او مورد اشاره قرار گرفته) و ادموند ویلسون نیز با «حاضرجوابی» [و بیادبی] (که اریک گلدمن، برگزارکننده جشنواره شد را متحیر ساخت)، همین کار را کرد [یعنی از حضور در جشنواره امتناع نمود]. دوایت مکدونالد در جشنواره حضور یافت، اما با طوماری در حمایت از لاول و محکوم کردن سیاست آمریکا پا به آنجا گذاشت؛ طوماری که [از پیش] توسط هانا آرنت، لیلیان هلمن، آلفرد کازین، لری ریورز، فیلیپ راث، مارک روتکو، ویلیام استایرن و مری مککارتی امضا شده بود (در حالی که از مدعوین نبودند و در جلسه حضور نداشتند). در طول شام، مکدونالد 9 امضای دیگر نیز جمعآوری کرد و تقریباً کارش به درگیری فیزیکی با چارلتون هستون[۳] کشید، که او را به فقدان «ادب اولیه» متهم کرد و از او پرسید: «آیا واقعاً عادت داری در خانه میزبان، طومار علیه او امضا کنی؟» جانسون پس از این ماجرا با این احساس باقی ماند که کاخ سفید توسط «دار و دستهای از خائنان» تصرف شده است.این رویداد یک فاجعه تمامعیار بود و به گفته اریک گلدمن، «واکنش رئیسجمهور جانسون به آن، بر آجرهای دیوار بین رئیسجمهور و این گروهها افزود. خوشبختانه بخش عمدهای از ماجرا ناشناخته ماند. اما آن مقداری هم که افشا شد به حدی بود که این دیوار را به اندازه بتنهای خاردار بین برلین شرقی و غربی، غیرقابل نفوذ جلوه دهد.»
از جانسون نقل شده که گفته بود توطئهای بین «این افراد» وجود دارد تا به او و مقامش توهین و «در اوج بحران به کشورشان آسیب بزنند». آنها «حرامزاده»، «احمق» و «خائن» بودند که یک اتفاق جزئی را به «وضعیتی تبدیل کردند که به هر چیزی جز یک اتفاق کوچک شبیه بود.» رئیسجمهور همچنین به دو دستیار خود، ریچارد گودوین و بیل مویرز، گفت که «دیگر قصد ندارد هیچ کاری با لیبرالها داشته باشد. آنها هم کاری با من ندارند. همه آنها دنبالهرو خط کمونیستی هستند، لیبرالها، روشنفکران، کمونیستها. همه آنها یکسان هستند.» جیمز برنهام، که در روزهای نخست، به ابزارسازی از کنگره آزادی فرهنگی برای سازمان سیا کمک کرد- اما این کار را در قامت یک واقعگرای[4] محافظهکار[5] انجام داد- آشفتگی کنونی را گواهی بر هشدار دیرینهاش مبنی بر وجود یک «نقص بنیادین» در اندیشه سازمان سیا میدید. او نوشت: «سازمان سیا بیشتر این فعالیتها را از منظر «چپ غیرکمونیست» برنامهریزی کرد. سازمان سیا چپ غیرکمونیست را نیرویی قابل اتکا و ضد کمونیست ارزیابی کرده بود که در عمل، اگر طرفدار غرب و آمریکا نباشد، دستکم ضد غرب و ضد آمریکا هم نخواهد بود. این برآورد سیاسی اشتباه است. چپ غیرکمونیست قابل اتکا نیست. تحت فشار رویدادهای بحرانی، چپ غیرکمونیست سست شد. بخش بزرگی از آن- چه در این کشور و چه در دیگر کشورها- به سمت موضع ضدآمریکایی گرایش پیدا کردند و تقریباً همه چپهای غیرکمونیستی موضع خود را نسبت به کمونیسم و کشورهای کمونیستی نرمتر کردند. بنابراین، فروپاشی سازمانی ناشی از خطای سیاسی[6] است. این خطای سیاسی، همان دکترینی هست که میگوید مبارزه جهانی علیه کمونیسم باید مبتنی بر چپ غیرکمونیست باشد، دکترینی که توسط آلن دالِس بر سازمان سیا تحمیل شد. کوبا، جمهوری دومینیکن و از همه مهمتر ویتنام، فکر و عمل چپهای غیرکمونیستی را در معرض آزمونی سرنوشتساز قرار دادند. بخش بزرگی از سازمانها و افرادی که سازمان سیا تحت نسخه چپ غیرکمونیست پرورش داد، در نهایت اراده ملت را تضعیف کردند و امنیت ملی را مختل یا تخریب نمودند.» تصور اینکه لیندون جانسون بعداً ممکن است به انحلال رابطه سازمان سیا با چپهای غیرکمونیست علاقهمند شده باشد، دشوار نیست.
پانوشتها:
1- جانسون شخصیتی شناور داشت، یعنی مثل توپی که در اقیانوس روشنفکری هوا مانده باشد، هیچ سنخیت و صنمی با فضای روشنفکری نداشت. جانسون رئیسجمهور آمریکا، شخصی با چنین مختصات بود! جانسون معاون جان اف کندی رئیسجمهور آمریکا در پی قتل او در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ در شهر دالاس ایالت تگزاس به مقام ریاست جمهوری رسید و پس از پایان دوره ریاست جمهوری کندی در دور بعدی انتخابات مقابل بری گلدواتر با اختلاف بالا پیروز شد. بنابراین او از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۹ رئیسجمهور آمریکا بود.
2- آتن باستان نماد خرد، فلسفه، هنر، ادبیات، زیباییشناسی، دموکراسی و مباحثههای فکری بزرگ است. دورهای طلایی که در آن شخصیتهایی مانند سقراط، افلاطون، ارسطو، سوفوکل و... ظهور کردند. کاخ سفید هم به مرکز فرهنگ و روشنفکری تبدیل شده بود: کندی و همسرش ژاکلین، هنرمندان، شاعران، موسیقیدانان، نویسندگان و فیلسوفان بزرگ را به کاخ سفید دعوت میکردند.
3- بازیگر و تهیهکننده معروف هالیوود که در فیلمهای شناخته شدهای مانند بن هور و ال سید و... نقش اول را داشت.
4- از موضع یک واقعگرا، به دنبال تأمین منافع ملی آمریکا در رقابت با شوروی بود. پس در تشکیل کنگره آزادی فرهنگی نقش داشت.
5- اما از موضع یک محافظهکار، استراتژی رسمی سازمان سیا (متکی بر چپ غیرکمونیست) را یک ماجراجویی آرمانگرا و خطرناک میدید. از نظر او، این استراتژی، غیرواقعی بود چون نیروهای چپ (حتی غیرکمونیستها) ذاتاً نسبت به غرب و آمریکا بیاعتماد و منتقد بودند. پس قابل اتکا نبودند.
6- خطای سیاسی و خطای محاسباتی.