کد خبر: ۳۲۸۱۷۲
تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۹:۲۹
تأملی بر جشنواره چهل و چهارم فیلم فجر

آزمونی برای آرمان‌خواهی یـا تجربه زیستن بـا نفس‌پرستی؟!

اگر «هنر شیداییِ حق است» و زبانش «زبانِ قُرب و شهود است» و اگر هنر رخدادی است که با آن انسان از «حدیثِ نفس» به در آمده و خود را به کمال و فضیلت و ارزش‌های انسانی و رحمانی پیوند دهد، باید مسیری روشن و نورانی برای دریافت و انتشار همین شیدایی، برگزیده و نمایشگر هر آنچه که تعهد به انسانیت و حقیقت است، باشد. همچنین هنرمند نمی‌تواند خنثی باشد و همواره باید نسبتِ خویش را با «تاریخ و مقتضیاتِ زمانه خویش» روشن نموده و درباره آنچه که سرنوشت محتومِ انسان است، موضع‌گیری داشته باشد. چنان‌که هرگز هنر در محیط خلأ و بدون نسبت ‌یافتن با زمان و مکان و تحولات و شرایط اجتماعی رخ نمی‌دهد و هنر واقعی بازتابِ نگریستن به زمان و زمانه است؛ چه این واکنش خودآگاه باشد و یا از ضمیر ناخودآگاه برآمده باشد. و خلاصه در یک کلام هنرمندِ حقیقی «دردشناس و دردآگاه» است و «این درد نه‌تنها سرچشمه زیبایی و صفای هنری، بلکه معیار انسانیت است. آدم بی‌درد هنرمند نیست که هیچ، اصلاً انسان نیست!» که اگر چنین باشد، هنرمند در تعلقات و تمنیّاتِ شیطانی غوطه‌ور شده و غایتِ آمالش خودبسندگی بوده و پیله غرور و شیفتگی‌اش به نفس، همه وجودش را فرا گرفته و تنها ابزاری برای این فریفتگی و غربتِ از حق خواهد شد. 
در هر حال اگر با این نظر به جایگاه هنر و هنرمند نگاه کنیم، جشنواره چهل‌وچهارم نمایشِ روشنی از این آرایش فرهنگی است که دلبستگی‌ها و جهت‌گیری‌های هنرمندان را آشکار می‌کند. واقعیت این است که همیشه نمی‌توان در پسِ پرده مردم‌دوستی و همدردی با مردم پنهان شد و هیچ رنگ و بویی از خواسته‌ها و دردهای مردم نداشت! و نمی‌توان در کنجِ عافیت و تن‌آسایی نشست و تنها شعار داد و صحنه‌آرایی کرد! 
بنابراین اکنون که جشنواره چهل‌وچهارم به پایان رسیده، پرسش‌های جدی و چالش‌های مهمی پیشِ روی هنرمندان قرار گرفته که باید نسبت به آن پاسخگو باشند و البته این پاسخ، پاسخی تاریخی نسبت به رسالت و تعهد هنر در برابر مردم و انسانیّت خواهد بود که هرگز‌گریزی از آن نیست. وگرنه هرکدام از این نشانه‌ها، فاصله معناداری با مردم و جامعه انسانی ایجاد کرده و رسالتِ هنرمند را تحت‌الشعاع خود قرار 
می‌دهد. 
شاید بپرسید کدام رسالت؟ همان رسالتِ تاریخی که نه‌تنها هنرمند، بلکه هر انسان وارسته و آزادی‌خواهی برعهده‌ دارد و هیچ چیزی نمی‌تواند این وظیفه را از دوش او بردارد. زیرا گرچه زمانه، زمانه غبارآلودی است که در آن تیرگی‌های فزاینده، صورتک‌های فریبنده بر چهره‌ها زده شده و حق و باطل ممزوج شده است؛ اما دیر یا زود این غبار فرونشسته، نقاب‌ها برافتاده و روشناییِ حقیقت بر همگان آشکار می‌شود.
از سوی دیگر هنرمند به عنوان گروه مرجع - چه بخواهد و چه نخواهد - مورد قضاوت قرار گرفته و همواره در جریان‌سازی‌های اجتماعی پیشرو بوده و خود را در صفِ متقدمین دیده است؛ چرا که جماعتی - درست یا غلط - از دریچه نگاه او به جهان می‌نگرند و از نظرگاه او معنایِ زندگی خود را در می‌یابند و از زیستِ او الگو می‌پذیرند. در نتیجه برخی از این پرسش‌هایِ سرنوشت‌ساز، که از سردرد و دردآگاهی در اذهانِ مخاطبانِ هنر شکل گرفته و اکنون پاسخِ آن را مطالبه می‌کنند، چنین است: 
آیا هنرمند همواره بیطرف بوده و در برابر همه حوادث و تحولات اجتماعی سکوت اختیار می‌کند، یا فریادی رسا برای رساندنِ صدای مردم و نوایِ انسانیت و فضیلت است؟ در همین راستا باید گفت اگر بنابر فریاد است، چرا این فریاد فقط از خانه همسایه به گوش رسیده و در جهت خوشامدِ بیگانگان و همسو با دگراندیشان است؟ و یا اگر نه، بنابر سکوت و خاموشی است، پس چرا در جهت موافقِ جریان‌های شبه روشنفکری، فریادِ نوع‌دوستی عده‌ای گوشِ فلک را پُر کرده و در هر گوشه‌ای، هر سیاهیِ ناچیزی را به‌وضوح رصد کرده و به رخ می‌کشند! واقعاً کدام جهت و جهت‌گیری را باید پذیرفت؟ چرا برخی اوقات از گزینش‌های فانتزیِ یک هنرمند، در اَبرهای متراکم توهّم‌های رمانتیک، عریضه‌ای طویل سروده می‌شود، و در مقابل گاهی نیز از سر جوّزدگی و حقد و خشم، چشم بر همه داشته‌ها و اندوخته‌های فرهنگی و تمدنی خود بسته و روی زخم‌ها و دردهای دیگران نمک می‌پاشد و مُهر بی‌اعتنائی و بی‌توجهی امضای فرهیختگیِ او می‌شود؟ یا اینکه در هنگامی که او در هر حادثه خُرد و بی‌ارزشی ورود پیدا کرده، واکنش نشان داده و پیام‌های کنایه‌آمیزی برای حاکمان می‌گذارد، اما در عرصه تبیین‌گری، روشنگری و صف‌بندی در برابر قلدرمآبی و افزون‌خواهی‌های سردمداران شهوت و سیاست، سکوت پیشه کرده و خود را کنار می‌کشد؟ یا حتی وقتی که در یک حادثه نادری، استوری‌های التهاب‌آمیز و تلخش فضا را آلوده ساخته و مردم را افسرده کرده است، ولی چرا همزمان در فجایع گسترده‌تر و اسف‌بارتر ملی یا جهانی، هیچ واکنشی از خود نشان نداده و خود را در اَذهان عمومِ مردم پنهان می‌کند؟ یا وقتی که جامعه نیاز به سلامت و عزت نفس داشته و خود را از ناملایمات می‌رهاند، دائم به آلودگی و غبارآلودگی دامن زده و ماتم‌های ریز و درشت را بزرگ‌نمایی می‌کند؟ یا هنگامی که فضای آشوب و التهاب در جامعه ایجاد شده، خود هیزم آورده و بر این آتشِ فتنه شعله افزوده و سنگی سهمگین در دست گرفته و به سوی مردم پرتاب می‌کند؟ یا در نهایت همسو با بدخواهان و بداندیشان، همان را می‌گوید که او می‌گوید و همان را می‌خواهد که او می‌خواهد؟
و به راستی آیا هنرمند در بحران‌ها رو‌به‌روی مردم می‌ایستد، یا با آنها همدردی کرده و در فتنه‌ها، همراه و همگام با آنان و در میدان است؟ واقعاً کدام هنرمندی با زبان و بیانِ مردم آشنا بوده و از مشکلاتِ آنان در بی‌پناهی‌های سیاسی و تنگیِ معیشت اقتصادی خبردار شده است؟ آیا در زندگی یک هنرمند، زیستن با فاصله معنادارِ روشنفکرمآبانه و جلوه‌گری‌های رؤیاپردازانه و نمایش‌هایِ بی‌دغدغه‌ای که دارد، از مردم و برای مردم شکل گرفته است، یا سبکی نوظهور برای عادت‌های طبقاتی و اشرافیتِ خودبزرگ‌پنداری تنظیم شده است؟
البته این همگامی و همراهی هنگامی ارزش والاتری می‌یابد که بدانیم جهت‌گیریِ یک هنرمند می‌تواند اثرگذاری عمیق و گسترده‌‌ای بر جامعه داشته باشد و نقشِ هدایتگری برای آنان ایفا نماید. چه این تأثیر مثبت و آرمان‌خواهانه باشد و چه اینکه ترویجِ ظهوراتِ و نمادهای دنیاطلبانه و نفسانی باشد!
و آیا هنرمند بر اضطراب و تردیدهای اجتماعی می‌افزاید و آن را به سویِ تخریب و سیاه‌نمایی تهییج می‌کند و یا در تلطیف و کاهشِ آلامِ مردم به میدان آمده و در جهت ترمیم و تسکینِ مصیبت‌های فزاینده برمی‌آید؟ چنین است که یک هنرمند می‌تواند در ریشه‌کن کردنِ بحران‌های اجتماعی، کاهش آسیب‌های اجتماعی، همسویی با اهداف اخلاقی و مردمی، ترویج مفاهیم و بنیان‌های معنوی نقش مستقیم و بی‌واسطه‌ای داشته باشد، یا اینکه تنها بازیچه کودکانه‌ای برای بازیگردانانِ عرصه قدرت و جنایات‌های بشری و عاملانِ بومی آنان باشد.
و همچنین چه تغییری در فکر و اندیشه هنرمند رخ می‌دهد تا او به خود اجازه دهد دیوارهای اخلاق و فضیلت را فروریخته و خود را با عادت‌های سخیف و صورتگری‌های نفسانی و شهوانی به دیگران عرضه کرده و هیچ مرزی برای آبرو یا اخلاق نداشته باشد؟ 
پس اکنون جامعه جهانی و وجدان‌های آگاه از هنرمندان - بدون نقابِ نمایشی و بیانِ دیالوگ‌های فرمایشی - طلب می‌کند که موضعِ روشن خود را در برابر این موضوعات روشن کند، تا تحریمِ امروزش برای حضور در جشنواره فیلم فجر، اَدا و ادعائی فریبنده و ساده‌اندیشانه نباشد. و بالاخره اینکه:
ای هنرمند! نسبتِ شما با ارزش‌های انسانی و دینداریِ مردم چیست؟ آیا مبارزه با نمادهای دینی و اعتقادیِ مردم به وسیله پیاده‌نظام اندیشه‌های غربی و شیطانی را تأیید می‌کنید، یا نسبت به آن موضع منفی دارید؟
ای هنرمند! مگر غایت آزاداندیشیِ غربی این نیست که هر کسی در بیانِ اندیشه و عقیده آزاد است؟ پس این هجوم و خشونت در جهتِ نابودی آثار و مظاهر تمدنِ ایرانی برای چیست و این همه تهدید از جانبِ همکاران‌تان برای تحریمِ جشنواره چه معنایی دارد؟ این پیام‌های دلهره‌آور و توهین‌آمیز در کدام بیانیه حقوق بشری آمده است که حتی اجازه بیانِ نظر مخالف به دیگران داده نشود و با اهانت و لجن‌پراکنی یا فحاشی، عرصه را نه‌تنها بر گفت‌وگوی آزاد ببندیم، بلکه اخلاق و ادب را لگدمال کرده و آستانِ مقدس هنر را 
بیالاییم؟ 
راستی شما که چنین به غیرت آمده و از کشتار و فاجعه و مصیبت دم زده‌اید، به عنوان یک انسانِ آزاداندیش و فرهیخته نسبت به کشتار بیرحمانه کودکان و زنان بی‌گناه فلسطین و غزه چه نظری دارید؟
و اگر ایرانی هستید و درد وطن دارید، درباره حمله مستقیم آمریکا به ایران و قتل عام مردم در جنگ 12 روزه چه می‌گویید؟ همچنین در مورد تهدیداتِ گاه و بی‌گاهِ صاحبان ثروت و قدرت چه نظری دارید؟ آنان که تنها به تجزیه و غارت منابع و ثروت ملی می‌اندیشند؟ آیا اجازه نظر دادن دارید که در مورد ترور دانشمندان و اندیشمندانِ کشور - که فقط در راستای اعتلای علمی و فرهنگی مردم مجاهده می‌کردند - سخنی بگویید؟ فخری‌زاده‌ها، عباسی‌ها، طهرانچی‌ها عاملانِ حکومتی بودند و یا پیشتازان و نخبگانِ دانش به حساب می‌آمدند؟ آیا آنان به سرمایه‌های کشور همچون تکنولوژی و فن‌آوری‌های پیشرفته و موشک و صنعت هسته‌ای نیفزوده بودند و مایه مباهات و افتخار نبودند؟
و اینکه عاملانِ آشوب‌های خیابانیِ دی‌ماه چه کسانی بودند و چه توطئه‌ای داشتند؟ و اینکه مُثله کردن انسان و آتش زدن و زنده‌سوزی در قاموس شما چه حکمی دارد و برای آنچه حکمی صادر می‌کنید؟
به هرحال این گوشه‌ای از بی‌شمار سؤالاتی است که از جامعه هنرمندان داریم و در انتظار موضع‌گیری درست و اندیشمندانه نسبت به آنها هستیم. اما بی‌تردید در کارزارِ هنر هر کسی خود تصمیم می‌گیرد که در کدام صف بایستد، صفِ حقیقت‌طلبی و عدالت‌خواهی یا صف نفس و هواپرستی و این تصمیم در هر لحظه تاریخ و در هر بزنگاهی خود را نشان می‌دهد که به تعبیر زیبای شهید چمران «هنگامی که شیپور جنگ نواخته می‌شود، شناخت مرد از نامرد آسان می‌شود! پس ای شیپورچی بنواز!» 
و چه کسی امروز تردید دارد که در میانه آخرین نبرد حق و باطل قرار داریم و همه جهانخواران و دنیاطلبان در برابر همه دین و ریشه‌های فرهنگی و اعتقادی ما ایستاده‌اند و چه مرزبندی روشنی و چه پل صراطی است این بصیرت که بدانی در کدام سپاه و برای چه مبارزه می‌کنی؟ و اساساً وجدان‌های آگاه به‌زودی در مورد تو قضاوت خواهند کرد که این رسالت و تعهد را به سرانجام رسانده‌ای، یا برای یک متاعِ ناچیز جلوه‌گری دنیایی آن را رها کرده‌ای!
قضاوت با خود توست! این گوی و این میدان!