کد خبر: ۳۲۸۰۸۷
تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۱۶

پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم شرط‌، بی‌بال و پری بود نمی‌دانستیم(چشم به راه سپیده)

شرط‌، بی‌بال و پری بود
عاشقی دردسری بود، نمی‌دانستیم
حاصلش خون جگری بود نمی‌دانستیم
پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط‌، بی‌بال و پری بود نمی‌دانستیم
آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو
سهم‌مان بی‌خبری بود نمی‌دانستیم
آب و جاروی در خانه ما شاهد بود
از تو بر ما گذري بود نمی‌دانستیم
این‌همه چشم به راهی نگرانم كرده
عاشقی دردسری بود نمی‌دانستیم
صابر خراساني
 
 پی رؤیت ماه 
همه رفتند پی رؤیت ماه
منم و حسرت یک نیم نگاه
چه عذابی است که با کوه گناه
نشود هیچ نصیبت به جز آه...
؟؟؟؟
 
مزد آخر رمضان 
دلمرده‌ایم و یاد تو جان می‌دهد به ما
قلبیم و بودنت ضربان می‌دهد به ما
ماهِ خدا دومرتبه بی‌ماه روی تو
دارد بشارت رمضان می‌دهد به ما
برگرد! ‌ای که لحظه‌ی افطار، عاقبت
یک روز دست‌های تو نان می‌دهد به ما
روزی سه بار غرق غریبی و بی‌کسی‌ست
حسی که بی‌تو وقت اذان می‌دهد به ما
این ماه، فرصتی‌ست که باز عاشقت شویم
ماه خدا دوباره زمان می‌دهد به ما
امسال میهمان جد تو هستیم، جانْ حسین
نامی که اشک‌های روان می‌دهد به ما
حالا که سفره، سفره‌ عشق است پس خدا
هرچه بخواهد این دلمان، می‌دهد به ما
بی‌شک حواله‌ همه‌ امسال کربلاست
مزدی که آخر رمضان می‌دهد به ما
محمدعلي بياباني
 
 گريه مي‌كنم
هر جمعه از شروع سحر در غياب تو
يك ريز تا نماز عشا گريه مي‌كنم
 
 يك قدم مانده به او
داشتم كنج حرم، جامعه را مي‌خواندم
برگ در برگ مفاتيح پر از شبنم شد
يازده پله زمين رفت به سوي ملكوت
يك قدم مانده به او كار جهان در هم شد
 
 چقدر مانده؟
گفتند كه تك‌سوار ما در راه است
از اول صبح چشم‌مان بر راه است
از يازدهم، دوازده قرن گذشت
با ساعت تو چقدر ديگر راه است؟
 
 آموزش منتظر نشستن
راحت همگي به راحتي تن داديم
يك مشت شعار نامعين داديم
هر هفته غروب جمعه‌ها ما تنها
آموزش منتظر نشستن داديم
 
 به جان او
ما عاشق بي‌قرار ياريم همه
بر درد فراق او دچاريم همه
از پاي به جان او نخواهيم نشست
تا سر به قدومش نگذاريم همه
 
 چهره پنهاني
بدم در جان، دم رحمانيت را
عيان كن چهره پنهانيت را
به لب جانم رسيد از دوري تو
نشانم ده رخ نورانيت را
 
 نجات غريق
كشتي شكسته‌ايم، نجات غريق كو؟
ناجي ما ز بحر مخوف و عميق كو؟
از غصه فراق رسيده است جان به لب
يا رب شريك قصه و يار شفيق كو؟
 
 ‌نیامدی!
چشمم به انتظار تو ‌تر شد نيامدي
اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي
گفتم غروب جمعه تو از راه مي‌رسي
عمرم در اين قرار به سر شد نيامدي
تا خواستم به جاده وصل تو رو كنم
غفلت مرا رفيق سفر شد نيامدي
اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد
روز و شبم به لغو سپر شد نيامدي
رسوايي گداي تو از حد گذشته است
عمرم به هر گناه هدر شد نيامدي
از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدي
ديدي دلم به راه دگر شد نيامدي
خسران زده كسي است كه از يار غافل است
بي‌تو دعا بدون اثر شد نيامدي
از ما كه منفعت نرسيده براي تو
هرچه ز ما رسيده ضرر شد نيامدي
احسان محسني‌فر