نگاهی به اولین حمله شیمیایی تاریخ(نگاه)
امین الاسلام تهرانی
جنگ جهانی اول، که از ۱۹۱۴(۱۲۹۳) تا ۱۹۱۸(۱۲۹۷) ادامه یافت، یکی از ویرانگرترین درگیریهای تاریخ بشریت بود و بیش از ۲۰ میلیون کشته و زخمی برجای گذاشت. این جنگ به بهانه ترور «آرشیدوک فرانتس فردیناند»، ولیعهد اتریش- مجارستان، در سارایوو آغاز شد و بهسرعت به یک مناقشه جهانی تبدیل گردید. کشورها در دو جبهه اصلی دستهبندی شدند: قدرتهای مرکزی شامل آلمان، امپراتوری اتریش- مجارستان و امپراتوری عثمانی که به عنوان متحدین شناخته میشدند و در برابر آنها، متفقین قرار داشتند که ابتدا شامل روسیه، فرانسه و بریتانیا بودند و بعدها ایتالیا، ژاپن و آمریکا به آنها پیوستند. این دستهبندیها براساس اتحادهای سیاسی و نظامی پیشین شکل گرفت و جنگ را به دو جبهه غربی (اروپایغربی) و شرقی (اروپایشرقی و روسیه) تقسیم کرد، که در آن تاکتیکهای سنتی جنگ به بنبست رسید و میلیونها سرباز در سنگرها گیر افتادند.
در جبهه شرقی، ارتش آلمان با چالشهای جدی روبهرو بود، زیرا روسیه با جمعیت عظیم خود نیروهای بیشماری را بسیج کرده بود و پیشروی آلمان را کند میکرد. تا اواخر ۱۹۱۴(۱۲۹۳)، آلمان در جبههغربی به بنبست رسیده بود و نیاز به نوآوریهای جنگی برای شکستن خطوط دشمن احساس میشد. دانشمندان آلمانی مانند «فریتزهابر»، که بعدها جایزه نوبل شیمی گرفت، بر روی سلاحهای شیمیایی کار میکردند تا برتری تاکتیکی ایجاد کنند. این تلاشها بخشی از رقابت تسلیحاتی گستردهتر بود که در آن قدرتهای غربی، از جمله آلمان، به دنبال ابزارهای جدید برای غلبه بر دشمن بودند و کنوانسیونهای بینالمللی مانند کنوانسیون لاهه ۱۸۹۹(۱۲۷۸) را که استفاده از گازهای سمی را ممنوع میکرد، نادیده گرفتند. این شرایط بنبست نظامی و فشار برای پیروزی سریع، زمینهساز نخستین استفاده گسترده از سلاح شیمیایی شد. در ۳۱ ژانویه ۱۹۱۵(۱۱ بهمن ۱۲۹۳)، ارتش آلمان در نبرد بولیموف علیه نیروهای روسی، برای اولینبار عملیات بمباران شیمیایی گسترده را اجرا کرد. حدود ۱۸هزار گلوله توپ حاوی زایلیل بروماید، یک گاز اشکآور، به سمت خطوط روسی شلیک شد که هدف آن اختلال در دفاع دشمن بود. این حمله در نزدیکی رودخانه راوکا، غرب ورشو، رخ داد و اگرچه به دلیل سرمای شدید و باد نامساعد، اثربخشی کاملی نداشت و حتی بخشی از گاز به سمت نیروهای آلمانی بازگشت، اما نقطه عطفی در تاریخ جنگهای مدرن بهشمار میرود. این رویداد، که هزاران سرباز روسی را تحت تأثیر قرار داد، نخستین گام در استفاده سازمانیافته از سلاحهای شیمیایی بود و راه را برای حملات مرگبارتر مانند استفاده از گاز کلر در ایپر ۱۹۱۵ (۱۲۹۴) هموار کرد.
قدرتهای غربی، از جمله آلمان و بعدها آمریکا، همواره پیشتاز در نقض خط قرمزهای اخلاقی جنگ بودهاند و از سلاحهای شیمیایی تا بمب اتمی برای دستیابی به پیروزی استفاده کردهاند. در جنگ جهانی اول، آلمان با حمله بولیموف، تابوی استفاده از گازهای سمی را شکست و این روند در جنگ جهانی دوم با بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا در ۱۹۴۵(۱۳۲۴) ادامه یافت. این اقدامات نهتنها میلیونها غیرنظامی را قربانی کرد، بلکه استانداردهای دوگانهای را در روابط بینالملل نهادینه ساخت. غرب، که خود مبتکر این فجایع است، اغلب این جنایات را با توجیه «ضرورت نظامی» میپوشاند و تاریخ را به نفع خود بازنویسی میکند.
امروزه، همین قدرتهای غربی خود را به عنوان پلیس جهانی معرفی کردهاند و با وضع تحریمها و فشارهای دیپلماتیک، کشورهای دیگر را از دستیابی به سلاحهای شیمیایی یا اتمی بازمیدارند. برای نمونه، آمریکا و متحدان اروپاییاش، برنامههای هستهای کرهشمالی و... را تهدیدی جهانی میخوانند، در شرایطی که خود هزاران کلاهک اتمی در زرادخانههایشان دارند. این رویکرد، که بر پایه «دورویی» یا به قول خودشان «هیپوکریسی» استوار است، اجازه نمیدهد کشورهای غیرغربی (آنهایی که حتی به اندازه کافی خودی نیستند!) از حقوق دفاعی خود بهره ببرند و غرب را در موقعیت برتر نگه میدارد. چنین سیاستی نهتنها ناعادلانه است، بلکه ریشه در منافع ژئوپلیتیکی دارد و عدالت بینالمللی را به سخره میگیرد. در نهایت، عامل اصلی این فجایع، یعنی غرب، خود را نگران عواقب سلاحهای کشتارجمعی نشان میدهد و با کارزارهای رسانهای، دیگران را متهم میکند تا توجه را از سابقه تاریک خود منحرف سازد. این دوگانگی، که در آن مبتکر سلاحهای ممنوعه نقش ناظر اخلاقی را بازی میکند، نشاندهنده عمق ریاکاری در سیاستهای جهانی است. تاریخ جنگ جهانی اول و حمله بولیموف یادآوری میکند که غرب نه قربانی، بلکه خالق این چرخه خشونت است و تا زمانی که این استانداردهای دوگانه ادامه یابد، صلح واقعی دستنیافتنی خواهد ماند. این چرخه ریاکاری همچنان ادامه دارد و حتی در قرن حاضر، غرب با حمایت بیقیدوشرط از رژیمهایی که خود سلاحهای ممنوعه دارند (مانند اسرائیل با زرادخانه اتمی پنهانش)، همزمان کشورهای مخالف خود را به بهانه همان سلاحها تحت فشار قرار میدهد. این سیاست نهتنها اعتبار نهادهای بینالمللی را نابود کرده، بلکه جهان را به سمت یک نظم ناعادلانه سوق داده است که در آن تنها قدرتهای غربی مجاز به تعیین «خط قرمزها» هستند، در حالی که خودشان بارها آنها را زیر پا گذاشتهاند. تا وقتی این استاندارد دوگانه پابرجاست، ادعای غرب مبنی بر دفاع از بشریت چیزی بیش از پوششی برای سلطهجویی نخواهد بود. افزون بر اینها، ساختار تصمیمگیری در نظام بینالملل نیز بهگونهای چیده شده که همین قدرتها بتوانند همزمان داور، شاکی و مجری حکم باشند؛ از حق وتو در شورای امنیت گرفته تا نفوذ گسترده در نهادهای نظارتی، همه ابزارهایی هستند که امکان پاسخگویی واقعی را از میان بردهاند. در چنین فضائی، معاهدات خلع سلاح بیشتر به اهرم فشار سیاسی تبدیل میشوند تا چارچوبی بیطرف برای امنیت جمعی، و تحریمها که ظاهراً برای مهار تهدیدها طراحی شدهاند، در عمل زندگی مردم عادی را هدف میگیرند نه زرادخانهها را. نتیجه این روند، فرسایش اعتماد جهانی و سوقدادن کشورها به سمت مسابقه تسلیحاتی پنهان است؛ زیرا وقتی قانون تنها برای برخی اجرا میشود، دیگران امنیت خود را نه در همکاری، بلکه در بازدارندگی یکجانبه جستوجو میکنند.