بازدارندگی چندلایه(مقاله وارده)
دکتر علیرضا معشوری*
مسئله بازدارندگی و مقابله با تهدید نظامی آمریکا یک مسئله چندبعدی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی است. به همین دلیل لازم است یک استراتژی کلان بر مبنای تلفیق دو مؤلفه اصلی شکل بگیرد. اول، افزایش هزینه هرگونه اقدام نظامی علیه ایران تا سطحی که از نظر عقلانی توجیهپذیر نباشد؛ و دوم، ایجاد وضعیتی که حتی در صورت وقوع درگیری محدود، امکان کنترل و پایاندادن به آن از دست آمریکا خارج باشد. این دو مؤلفه اگر به صورت هماهنگ بهکار گرفته شوند، میتوانند بنیان یک بازدارندگی پایدار و عملی را تشکیل دهند.
ابزار جنگ زمانی بهکار گرفته میشود که دولتها تصور کنند منافع جنگ از هزینه آن بیشتر است. از این جهت اساس هر استراتژی بازدارنده باید تغییر این محاسبه در ذهن تصمیمگیران دشمن باشد. استراتژی کلان بازدارندگی بر این پیشفرض استوار است که آمریکا زمانی از گزینه نظامی صرفنظر میکند که در محاسبات خود به این جمعبندی رسیده باشد که نتیجه جنگ با ایران یک پیروزی سریع نخواهد بود و میتواند به بحرانی چندلایه و فرسایشی تبدیل شود که پیامدهای آن از کنترل خارج است. بازدارندگی فراتر از انباشت سلاح یا نمایش قدرت نظامی به معنای ساختن شبکهای از عدم قطعیتها، ابهامها و هزینههای بالقوه در سطوح مختلف است که تصمیم به جنگ را به تصمیمی پرریسک و غیرعقلانی تبدیل میکند.
یکی از پایههای اصلی این استراتژی کلان، توسعه بازدارندگی چندلایه و غیرخطی است؛ یک بازدارندگی که محدود به پاسخ مستقیم و متقارن نباشد و طیفی از واکنشها را دربر گیرد. دشمن باید بداند که هر اقدام علیه ایران میتواند پاسخهایی در حوزههای مختلف به همراه داشته باشد؛ از عرصه نظامی گرفته تا اقتصادی، سایبری، سیاسی و منطقهای. این تنوع پاسخها باعث میشود که هیچ طرحی حتی برای یک حمله سریع و محدود مطرح نشود. زیرا دشمن از پیش میداند که حتی حمله محدود نیز زنجیرهای از واکنشها را فعال میکند که کنترل آن برای آمریکا دشوار خواهد بود و هزینههایی فراتر از پیشبینیهایش در پی خواهد داشت. آمریکا باید به این جمعبندی برسد که ایران هرگونه درگیری محدود را به سطحی گستردهتر ارتقا خواهد داد. به بیان دیگر ایران باید اراده و توان خود را برای افزایش سطح تنش به صورت عملی نشان دهد. بر این اساس پاسخ ایران نباید فقط به محل یا شکل حمله محدود شود، ایران باید بتواند منافع حیاتی آمریکا و متحدانش را در نقاط مختلف منطقه تهدید کند. خطرناکترین سناریو برای ایران، حمله محدود، سریع و کمهزینه از طرف آمریکا است نه جنگ گسترده؛ اگر آمریکا مطمئن باشد که میتواند حمله کند و برود، حتما حمله خواهد کرد. وقتی تصمیمگیر آمریکایی بداند که یک حمله محدود میتواند زنجیرهای از بحرانها در خلیجفارس، مدیترانه، دریای سرخ و بازار جهانی انرژی ایجاد کند، محاسبه او تغییر خواهد کرد. بازدارندگی واقعی زمانی شکل میگیرد که هزینهها (مالی و جانی) غیرقابل پیشبینی باشند.
عنصر مکمل این بازدارندگی چندلایه، ایجاد عدم اطمینان و ابهام است. آمریکا نباید بتواند با قطعیت پیشبینی کند که واکنش ایران دقیقا چه خواهد بود، در چه زمانی رخ خواهد داد و تا چه سطحی گسترش خواهد یافت. شفافیت بیش از حد در اعلام خطوط قرمز یا نوع واکنش، میتواند به طرف مقابل امکان برنامهریزی دقیق بدهد. در مقابل اما ابهام حسابشده، عدم اطمینان ایجاد میکند و تصمیم برای حمله را دشوارتر میسازد. این عدم اطمینان، قدرت بازدارندگی را چند برابر میکند زیرا سیاستمداران آمریکایی در برابر مجموعهای از سناریوهای نامطلوب قرار میگیرند که هیچ کدام پایان روشنی ندارند. قدرتهای بزرگ زمانی از جنگ پرهیز میکنند که نتوانند تصویر روشنی از پیروزی و خروج از جنگ داشته باشند. بنابراین، استراتژی کلان باید بهگونهای طراحی شود که مفهوم «پایان جنگ» در ذهن دشمن مبهم و نگرانکننده باشد. از طرفی این بازدارندگی باید مبتنی بر بقا و تداوم قدرت باشد. یعنی حتی اگر حملهای صورت گرفت، دشمن مطمئن باشد که توان پاسخ ایران از بین نخواهد رفت. یعنی اینکه دشمن باید باور داشته باشد که ضربه اول او با ضربه متقابل پاسخ داده میشود.
در کنار بعد سخت بازدارندگی، بعد نرم و اجتماعی نیز نقشی تعیینکننده دارد. انسجام داخلی یکی از مهمترین ستونهای هر استراتژی ملی در برابر تهدید خارجی است. جامعهای که دچار شکاف و بیاعتمادی باشد، در برابر فشار خارجی آسیبپذیرتر است و دشمن میتواند از این شکافها به عنوان اهرم فشار استفاده کند. از اینرو بخشی از استراتژی کلان باید معطوف به مدیریت نارضایتیها و تقویت احساس تعلق ملی باشد. این به معنای تلاش برای حل تدریجی مشکلات در چارچوب ثبات و جلوگیری از تبدیل اختلافات داخلی به بحرانهای امنیتی است. انسجام اجتماعی باعث افزایش هزینه حمله خارجی میشود، زیرا احتمال موفقیت سناریوهای مبتنی بر فروپاشی داخلی را کاهش میدهد.
بعد دیگر این استراتژی، انتقال میدان اصلی تقابل از سطح دوجانبه ایران- آمریکا به سطح منطقهای و حتی جهانی است؛ در واقع دشمن نباید بتواند جنگ را محدود نگه دارد. هرچه جنگ بیشتر به عنوان مسئلهای محدود میان دو کشور تعریف شود، احتمال اقدام نظامی افزایش مییابد. اما هرچه پیامدهای آن برای بازیگران متعدد منطقهای و فرامنطقهای برجسته شود، فشار بر آمریکا برای پرهیز از جنگ بیشتر خواهد شد. وقتی جنگ با ایران به معنای اختلال در بازار جهانی انرژی، افزایش بیثباتی در مسیرهای کشتیرانی و تشدید رقابتهای ژئوپلیتیکی تلقی شود، محاسبات آمریکا پیچیدهتر میشود. ایران نباید تنها کشوری باشد که هزینه میدهد، همه کشورها باید درگیر پیامدها و هزینههای این جنگ شوند.
مؤلفه دیگر این استراتژی زمان است؛ زمان به عنوان یک ابزار راهبردی میتواند مورد استفاده قرار گیرد. آمریکا در مدیریت جنگهای طولانیمدت با چالشهای جدی مواجه است. فشار افکار عمومی، رقابتهای حزبی و هزینههای مالی به تدریج اراده برای ادامه درگیری را تضعیف میکند. استراتژی کلان باید بر این واقعیت تکیه کند که طولانیشدن جنگ، بیش از هر چیز به ضرر آمریکا است. بنابراین حتی در صورت وقوع درگیری محدود، پاسخها باید بهگونهای طراحی شوند که بحران را در یک چارچوب فرسایشی و چندمرحلهای قرار دهند و نه در قالب یک تقابل کوتاهمدت و قابلکنترل. آمریکا بسیار پرهزینه میجنگد و در جنگهایش یک مشکل بنیادین دارد و آن زمان است. در واقع زمان، اصلیترین دشمن آمریکا در جنگ میباشد؛ هرچه جنگ طولانیتر شود، تلاش برای پیروزی جای خود را به تلاش برای خروج از جنگ میدهد.
هدف اصلی این استراتژی، وادارکردن آمریکا به پذیرش این واقعیت است که استفاده از نیروی نظامی ابزار مناسبی برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران نیست. ایران باید بهگونهای عمل کند که آمریکا درک کند نه با حمله محدود به هدفش میرسد، نه با حمله گسترده میتواند بدون آسیب و هزینه از جنگ خارج شود. وقتی چنین ادراکی در ذهن تصمیمگیر آمریکایی به وجود آید، بازدارندگی واقعی شکل گرفته است. آمریکا فقط زمانی حمله میکند که مطمئن باشد هزینهها قابل مدیریت و دستاوردها حتمی هستند، از اینرو جنگ با ایران باید برای آمریکا غیرقابل کنترل، پرهزینه و بیپایان برآورد شود.
تجربه ونزوئلا نشان میدهد که عقبنشینی و ارسال پیام آمادگی برای مذاکره، بازدارندگی ایجاد نمیکند. اگر ونزوئلا در برابر توقیف نفتکشها و حمله به قایقهای ماهیگیری خود به بهانه مبارزه با قاچاق موادمخدر واکنش قاطعی نشان میداد، شاید با ربودهشدن رئیسجمهورش مواجه نمیشد. آمریکا معمولا به کشورهایی حمله میکند که مطمئن باشد توان دفاع مؤثر از خود را ندارند؛ مانند عراق، افغانستان و لیبی.
این استراتژی احتمال حمله را کاهش داده و در صورت وقوع بحران نیز امکان مدیریت و مهار آن را افزایش میدهد. واقعگرایی به ما میآموزد که در نظام بینالملل هیچ تضمین مطلقی وجود ندارد، اما میتوان با طراحی یک استراتژی، احتمال بدترین سناریوها را به حداقل رساند. این استراتژی اگر به درستی اجرا شود، میتواند ایران را در موقعیتی قرار دهد که تهدید نظامی آمریکا بیش از آنکه یک گزینه عملی باشد به یک ابزار جنگ روانی و فشار سیاسی محدود شود؛ و این به معنای یک بازدارندگی موفق است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دکتری روابط بینالملل