بردههای طلسمشده رسانهای
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
سالها پیش، رمانی در 3 جلد کتاب با عناوین «کوههای سفید»، «شهر طلا و سرب» و «برکه آتش» نوشته جان کریستوفر انتشار یافت که خلاصه داستانشان این بود: «در آیندهای دور، موجوداتی به نام «سه پایهها» یا «ترایپادها» از فضا به کره زمین آمده و اهالی آن را به بردگی میکشند.»
شاید چنین خلاصه داستانی، موضوع چندان جدیدی به نظر نیاید اما اینکه آن موجودات فضائی چگونه بر مردم کره زمین مسلط شدند، ماجرائی جالب داشت که شاید در آن زمان چندان قابل درک نبود ولی برای امروز، روش آنها کاملا ملموس به نظر میرسد.
موجودات یاد شده سالها با مردم کره زمین به وسیله انواع و اقسام سلاح جنگیدند ولی نتوانستند پیروزی مورد نظرشان را به دست آورند تا اینکه سرانجام به فکر طرح و نقشهای عجیب و مؤثر افتادند. آنها از طریق تلویزیون و با پخش برنامهای خاص، در یک زمان واحد، همه مردم کره زمین را در حالتی نیمه هوشیار و مسخ شده قرار داده و از این طریق با از کار انداختن هوش و حواس آنها، در کره زمین پیاده شدند. سپس بر سر همه مردم، کلاهکی خاص قرار داده و از طریق این کلاهک مغز آدمها را تحت کنترل خود درآوردند و آنها را به بردگی کشاندند.
این همان شیوهای است که در فرهنگ سیاسی امروز به «جنگ نرم» مشهور شده، با این تفاوت که کلاهک یاد شده، به صورت نامرئی درآمده است. امروزه برخلاف سالها و دههها و قرنهای گذشته که تسخیر سرزمینها و اشغال کشورها با نیروی قهریه و لشکرکشی نظامی انجام میگرفت، تهاجم فرهنگي غرب صهیونی در قالب الگوی جهانيسازي مبتني بر حذف ارزشهاي بومي و محلي و منطقهاي و اشاعة ارزشهاي واحد جهاني مبتني بر ليبرال سرمایهداری غرب، در یک کلام در شکل و قواره جنگ نرم با محوریت ناتوی فرهنگی رخ مینماید.
همسانسازی به سبک دهکده جهانی
با جستوجو در تاریخ 80-70 سال اخیر، نمونههای اولیه ناتوی فرهنگی را در همان سالهای جنگ سرد میتوان رؤیت کرد. پژوهشهايي که در اين زمينه صورت گرفته، ثابت ميکند در دوران جنگ سرد در عرصههاي روشنفکري نيز، مانند ساير عرصهها، اين نبرد بهشدت جريان داشت. اين پديدهاي است که «جنگ سرد فرهنگي» نام گرفت و اساس ساختاری و فقرات سختافزاری آن را رسانهها تشکیل میدهند.
در همان زمانی که هنوز رسانهها همچون امروز گسترده نشده بود، یک نویسنده و روشنفکر فرانسوی به نام ژان بلوک میشل در مورد همسان بودن لحن بیان و گفتار و محتوای رسانههای هدایت شده توسط یک گروه از سرمایه سالاران جهانی و تاثیر تهاجم فرهنگی در زندگی مردم چنین نوشت:
«...قهرمانهای داستانهای جدید عین قهرمانهای سینماها و گویندههای رادیوها حرف میزنند؛ یا عین سرمقالههای روزنامههای بزرگ. به این طریق هریک از این قهرمانها، بازگوکننده بیاصالتیهایی است که زیر فشار وسایل تبلیغاتی و فرهنگ عوامانه ساخته میشود. این فرهنگ عوام فهمکننده وسایل تبلیغاتی، در صمیمیترین حرکات و سکنات فرد عادی چنان نفوذی میکند که تمام اصالتهای او را میگیرد و هر آدمی را از همان یک قالب معین میگذراند که در اختیار اوست. در این صورت برای این آدمهای قالب خورده از ابزار مدرن تبلیغات، دیگر نه ماجرائی شخصی باقی میماند نه حادثهای خصوصی. عاشق میشوند عین فلان کس که در فیلم دیدهاند، هنرمند میشوند عین فلان نمونه که در مجله خواندهاند، دزد و گانگستر میشوند عین فلان نمونه که در خبر دیروز روزنامه بود. سنگینی این فرهنگ عوام فهمکننده و نمونههای قالبی که میسازد، به قدری است که مانع میشود تا خواننده یک داستان بتواند خودش را به جای قهرمان داستانهای کلاسیک بگذارد...درست است که روز به روز با سواد میشود و ناچار خواننده داستان هم فراوانتر میشود، ولی از طرف دیگر همین خوانندههای داستان نیز زیر نفوذ شدید روزنامهها و رادیو- تلویزیونها، هر دم به سمت یکدستی و یکسانی و قالبی شدن و سر و ته یک کرباس بودن سوق داده میشوند...»
این مفهوم همان دهکده جهانی معروف مارشال مک لوهان است که میخواست همه آدمها مانند یک قالب درونش زندگی کنند و یک جور حرف بزنند و یکسان راه بروند و به یک صورت بپوشند و بخورند و بمیرند!
اینچنین است که حتی وقتی لباسی با نقش درشتی از کلمه PUNK را هم میپوشند یا معنی کلمه یاد شده را نمیدانند، یا اگر هم بدانند و یا وقتی هم که معنی آن را دریابند، چون از غرب رؤیایی آنها آمده، به آن مباهات میکنند!! اینچنین است که تقلید کورکورانه از آداب و رفتارهای غربی، یک نوع تفاخر و ارزش به حساب میآید، سگچرانی نشانه روشنفکری و اعتبار میشود و روابط بیبندوبارانه و استعمال مواد مخدر و مشروبات الکلی و توسل به هالووین و ولنتاین و.... همگی جیغها و عربدههایی از هویت جعلی و زورکی به نظر میرسند که اساسا با صاحب آن، تناسبی ندارند و حکایت همان کلاغی میشود که خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم از یاد برد!
آیا این موجودات طلسم شدهاند؟
انگار که مانند داستان «کاندیدای منچوری» (نوشته ریچارد کاندان) با گفتن یک کلمه، جمله و یا عبارت، همگی طلسم و از خود بیخود شده، عنان از کف داده و به دنبال هرآنچه همان رسانههای اربابان میگویند، روان میشوند. در واقع در این افراد، عقل زائل گردیده و همان القائات و آموزههای چندین و چند سال، افسار ذهن را در دست میگیرد و با هدایت همان رسانهها و اربابانشان، به هر کجا خواستند میکشانند.
این همان سرنوشت شخصیتهای کتابهای 3 گانه جان کریستوفر است که در ابتدای این مطلب از آنها سخن گفتیم. شخصیتهایی که با کلاهکگذاری تحت سلطه اربابان درآمده و عجیب اینکه برای آغاز دوران سلطهپذیری (در زمان بلوغ هر فرد)، جشنی تحت عنوان جشن کلاهکگذاری برپا کرده و به جشن و پایکوبی میپردازند! (چقدر شبیه به برخی خودباختگان امروز جامعه ما که برای هرچه بیشتر نوکر و مزدور بیگانه شدن، افتخار و مباهات کرده و آن را سعادت و خوشبختی میدانند!!)
و قابل تاملتر اینکه همان آدمهای کلاهکگذاری شده (چیزی شبیه شستوشوی مغزی رسانههای امروز) در مسابقاتی مانند المپیک شرکت نموده و قهرمانان این مسابقات برای بردگی به خانه و شهر اربابان فرستاده میشوند!! (آنچه برای برخی نخبگان علمی جوامع تحت سلطه اتفاق افتاده و میافتد).
اینچنین است که مانند اغتشاشات اخیر ایران یا قبلی و یا قبلتر از آن، همه آن اذهانی که طی سالها تسخیر و پرورده شده، با رسانهها کلاهکگذاری گردیده و یا شست وشوی مغزی داده بودند، در بزنگاه مورد نظر انگار با کلمهها و عبارات و جملاتی که گویا کلید به کار افتادن طلسمهای روانی است، براساس آنچه به آنها القاء شده، در پی افراد آموزش دیده به راه افتاده و به اعمال هولناکی دست میزنند که شاید هیچ گاه انجامش در مخلیهشان هم نمیگنجید.
شوالیههای ناتوی فرهنگی
به این ترتیب است که کانونهاي سلطهگر صهیونیسم جهاني و سرويسهاي اطلاعاتي غرب براي فروپاشي نظام سياسي يک جامعه مانند ایران (به عنوان دشمن اصلی و تاریخی خویش) همراه با تحميل طرحهاي سياسي و اقتصادي- مالي خود، عمليات رواني و فرهنگي و تبليغاتي معيني را سازمان میدهند.
در سالهای پس از انقلاب نیز وقتی که توطئههای سیاسی، نظامی و اقتصادی، اهداف کانونهای مزبور را تامین نکرد، با سوابقی که این کانونها در جریان جنگ سرد کسب کرده بودند، به اصطلاح «جنگ سرد فرهنگی» را علیه انقلاب اسلامی آغاز نمودند. جنگی که به قول فرانسیس ساندرس پژوهشگر و روزنامهنگار معروف غربی، همچنان که در دوران پس از جنگ دوم جهانی روی داده بود، در ایران پس از جنگ تحمیلی نیز در عرصه فرهنگ و ادب و هنر اتفاق افتاد و جنگجویانش عدهای از روشنفکران، هنرمندان، نویسندگان و به اصطلاح فرهیختگان بودند که به خدمت شبکههای جهانی توطئهگر درآمدند و خانم ساندرس، اصطلاحا به آنها «شوالیههای ناتوی فرهنگی» لقب داد. لقبی که در طول نیم قرن اخیر، بسیاری از روشنفکران ظاهرالصلاح را دربر گرفت.
هدف اصلی؛ نفوذ در افکار و عقاید مردم شرق به ویژه ملت ایران بوده و هست تا اندیشه و تفکرات و باورهای اسلامی و به خصوص شیعی را از اذهان و قلبهایشان پاک نموده و از آن پس به سهولت بتوانند بر دین و دنیایشان حکومت کنند.
هدف اصلی؛ نابودی اسلام شیعی به عنوان تنها مانع و رادع نقشههای دیرین کانونهای صهیونیستی برای تسخیر جهان و دستیابی به سرانجام آرماگدونی است که برای مردم دنیا خواب دیدهاند.
دوره اخير، دوره غرب جديد اعلام شده و مختصات اصلیاش، تفکر آخرالزمانی و اعتقاد به نبرد آرماگدون است که در تضاد آشتیناپذیر با اسلام و به خصوص تفکر شیعی قرار میگیرد. تفکری که به منجی راستین باور دارد و پیروانش انتظار موعود حقیقی را میکشند.
امروز، موتور محرك و مغز متفكر هسته مركزي غرب صهیونی(با محوريت آمريكا) رويكردی بنيادگرايانه براي پايان تاريخ در پیش گرفته كه در مقابل جريان خيزش اسلامي سر بلند نماید. خیزشی که عمدتا پس از انقلاب اسلامي ايران شكل گرفت و رويكردی اصولگرايانه، متكي به سنّت شيعي و با توجه به آخرالزّمان و پايان تاريخ ارائه کرد، به طوری که انقلاب خويش را مقدمه ظهور مهدي موعود دانست.