کد خبر: ۳۲۵۶۱۳
تاریخ انتشار : ۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۳
نقد و تحلیل فیلم «فرانکنشتاین»

تحقیر انسان و تعظیم هیولا

مسیح عرفان

فیلم فرانکنشتاین جدیدترین اثر «گیرمو دل تورو» توانست در فصل جوایز نامزد ده‌ها جایزه‌ سینمایی مختلف، از جمله جشن اسکار شود.ژانرهای فیلم فراکنشتاین شامل درام خانوادگی، فانتزی سیاه، هراس، ماجراجویی، اکشن و سبک زندگی است. در ادامه به نقد و بررسی محتوای آن بر اساس روش فنی-حکمی می‌پردازیم.
شروع با هیولا
فیلم فرانکنشتاین با حضور هیولایی جنایت‌کار در قطب شروع می‌شود. شخصیتی که بعداً می‌فهمیم مخلوق فرانکنشتاین است، چندین انسان را تکه‌تکه می‌کند تا به ویکتور برسد، اما با گلوله‌ سربازان به زیر یخ‌ها رفته و به ظاهر از پا در می‌آید. در سکانس‌های بعدی می‌بینیم که او نمرده و دوباره به سربازان حمله کرده و به راحتی آن‌ها را سلاخی می‌کند.
در این سکانس ما با هیولایی خون‌ریز مواجهیم که به شکلی ظالمانه انسان‌ها را می‌کشد. این سکانس‌ها برای ایجاد نفرت از هیولایی است که فرانکنشتاین خلق کرده است. یکی از مضامین پر تکرار در فیلم‌های «دل تورو»، هیولایی است که باید به او محبت ورزید، پای حرف دلش نشست و هیولا بودنش را پذیرفت! فیلم‌های «پسر جهنمی»، «شکل آب »و «هزارتوی پن» دقیقاً همین محتوا را به مخاطب منتقل می‌کند. در فرانکنشتاین نیز ابتدا «دل تورو» هیولایی خون‌ریز را به تصویر می‌کشد و کم‌کم ما را به او نزدیک می‌کند تا در ذهن مخاطب این گزاره که هیولاها، هیولا نیستند به خوبی کاشته شود.
این مضمون نشأت گرفته از نگاهی خاص به هستی است. «دل تورو» معتقد است نباید موجودات عجیب الخلقه را شیطان بنامیم. به نظر او اتفاقاً آن‌ها گونه‌ای برتر از انسان‌ها هستند، مثل هیولای فرانکنشتاین که انسانی نامیرا است. «دل تورو» بر اساس جهان‌بینی شرّگرا و نگاه تاریکی که به هستی دارد، قدرتی عظیم و شگرف را به هیولاها می‌دهد تا آن‌ها را موجودی برتر از انسان‌ها معرفی کند. سپس مدعی می‌شود این موجودات نیز به دنبال دوستی با انسان‌ها هستند. در فیلم فرانکنشتاین دقیقاً همین سیر تبدیل یک هیولا از دشمن به دوست طی می‌شود تا کلیشه‌ رفاقت با موجودات بیگانه، زشت و غیر انسانی در ذهن مخاطب تثبیت شود. این در حالی است که در واقعیت بعضی انسان‌ها حتی به درجه‌ای بالاتر از فرشتگان رسیده‌اند.
کودکی ویکتور فرانکنشتاین
در یک فلش‌بک می‌بینیم که ویکتور فرانکنشتاین از کودکی به مادرش محبت دارد و از پدرش بیزار است. وقتی مادرش فوت می‌کند ویکتور آسیب روحی شدیدی می‌بیند و حالا به دنبال راهی برای غلبه بر مرگ است. سکانس‌هایی که به کودکی ویکتور می‌پردازد دو هدف دارد. اول اینکه شخصیت ویکتور را به ما معرفی کند. مخاطب وقتی دغدغه‌های شخصیت را بشناسد و همراه با او در موقعیتی دردناک قرار بگیرد، بهتر او را درک خواهد کرد.
دلیل دوم این است که ویکتور در همان کودکی رؤیایی خاص می‌بیند که اولین کمک از ماوراء به او برای خلق هیولای فرانکنشتاین است. او به فرشته‌ای تاریک (Dark Angel) معتقد است و از کودکی به درگاه او دعا می‌کند. وقتی ویکتور تصمیم می‌گیرد ریشه‌ مرگ را در انسان بخشکاند، همین فرشته در رؤیایی عجیب به سراغ او می‌آید. فرشته‌ای قرمز پوش با هیبتی شبیه به مجسمه‌های یونان باستان و خدایان رومی که غرق در آتش است. به گفته‌ ویکتور دیدن فرشته‌ سیاه برای او نشانه‌ای از موفقیت است. او پس از رؤیا می‌گوید فرشته به من وعده داد که بر مرگ و زندگی تسلط پیدا خواهم کرد. بنابراین قدرت عجیب و نبوغ خاص فرانکنشتاین نشأت گرفته از فرشته‌ تاریک است.
مکاشفات و رویاهای انسان دو نوع دارد، مکاشفه‌ الهی و مکاشفه‌ شیطانی. در جهان سینمایی «دل تورو» چیزی به نام خدای بی‌نهایت و موجودات رحمانی و الهی وجود ندارد و قدرت‌های ماورائی در موجودات تاریک و ترسناک خلاصه می‌شوند. در این فیلم هم می‌بینیم به جای اینکه قدرتی نورانی و خیر به ویکتور قدرت ببخشد، فرشته‌ای تاریک و شبه شیطانی که مورد ‌پرستش ویکتور است، جای خدای مسیحی را گرفته است. در این سکانس‌ها نگاهی تقلیل‌گرایانه و پاگانیستی به خدا که او را همچون موجودات دیگر محدود می‌داند، تبلیغ می‌شود.
غلبه بر مرگ با رؤیایی تاریک
ویکتور بزرگ می‌شود و می‌بینیم که مثل پدرش تبدیل به پزشکی حاذق شده است. در جلسه‌ای با حضور پزشکان دیگر، ویکتور سخنرانی مهمی با موضوع مرگ ایراد می‌کند. او مدعی است مرگ برای انسان یک نقص است و ما مثل خدایان بایستی معجزه‌ای به کار ببریم تا انسان نامیرا شود. حاضران در جلسه به او حمله می‌کنند و حرف‌هایش را کفرآمیز می‌خوانند. اما ویکتور (که حالا تا حد زیادی به او سمپاتی پیدا کرده‌ایم) می‌گوید ما باید به نسل جدید سرکشی را به جای اطاعت آموزش دهیم و جلوی مرگ را بگیریم! تمام این ادعاها متکی بر همان رویای عجیبی است که ویکتور دیده است.
مخاطب در تضاد بین شخصیت چابک، جوان، خوش چهره و رادیکال ویکتور با پیرمردهای محافظه‌کاری که اعمال او را کفرآمیز می‌خوانند، کاملاًً طرف ویکتور است. علاوه‌بر محوریت اکثر قاب‌ها و نوری که بر موجودی که ویکتور زنده نگه داشته تابیده است، شخصیت کنش‌گر وی در مقابل افراد دیگر، جذابیت خاصی پیدا می‌کند. به همین دلیل نگاه آنارشیستی او و البته گزاره‌های اومانیستی که مطرح می‌کند کاملاًً مورد قبول مخاطب قرار می‌گیرد. اینکه انسان نقش خدایان را بازی کند، عصاره‌ تفکر اومانیسم است و فرانکنشتاین در این سکانس‌ها همان چیزی را می‌گوید که «دل تورو» می‌خواهد. انسانی که با تکیه به قدرت تاریکی که در رؤیا دیده می‌خواهد نقش خدایان را بازی کند.
ویکتور در میان گفته‌های علمی‌اش به نیروی چی (Chi) اشاره می‌کند. درواقع او ترکیبی از علوم معنوی شرقی را با علم تجربی غربی دنبال می‌کند و از همین دریچه توانسته بر مرگ فائق آید. ترکیب بین ساینس با معنویت‌های شرقی از اهداف مهم ادیان جدید کابالیستی در غرب است که در این اثر هم رد پای آن را می‌بینیم. نماهای پایین به بالای فیلم از محیط کار فرانکنشتاین به همراه موسیقی حماسی و جذاب فیلم در این سکانس‌ها، مخاطب را با خلق هیولای فرانکنشتاین همراه می‌کند و کار وی را بزرگ نشان می‌دهد.
انسان‌های بی‌ارزش
در سکانس‌های متعددی از فیلم فرانکنشتاین شاهد اجساد تکه‌تکه شده‌ انسان‌ها هستیم. وقتی ویکتور در حال آزمایش‌های مختلف است، نیاز به اجساد انسانی پیدا می‌کند و به همین دلیل به محل اعدام مجرمان می‌رود. در این مکان کشته شدن انسان‌های مجرم به راحتی نمایش داده می‌شود و ویکتور هم یکی از همین مجرمان اعدامی را برای آزمایش‌هایش خریداری می‌کند. در سکانس بعد می‌بینیم که او با بدن تکه‌تکه شده‌ آن فرد در حال آزمایش و سعی و خطاست. در چندین سکانس نیز باقی مانده‌ اجساد مثل زباله، سوژه‌ دوربین «دل تورو» شده و فرانکنشتاین هم در حال پاک‌سازی محیط از این همه خون و اعضای بدن انسانی است.
توهین به اجساد انسانی و برخورد ناشایست فرانکنشتاین با بدن انسان در این سکانس‌ها، برخلاف طبع انسانی است. بله در پزشکی کالبدشکافی‌های متعددی انجام می‌شود تا به حیات بشریت کمک شود. اما اینکه به شکلی اغراق شده، دست و پای انسان‌ها در بخش‌های مختلف آزمایشگاه افتاده باشد و دست آخر هم مثل زباله تخلیه شوند، توهین به بدن انسان است که در ادیان الهی تقبیح و ممنوع شده است. این سکانس‌ها قلب انسان را نسبت به خشونت علیه بدن انسان، بی‌رحم می‌کنند. البته همین محتوا در سکانس‌هایی که هیولای فرانکنشتاین به راحتی انسان‌ها را تکه تکه می‌کند نیز وجود دارد. این نگاه تحقیر‌آمیز به انسان در تمام فیلم وجود دارد.
پشیمانی از خلقت
فرانکنشتاین می‌تواند با ترکیب بدن چند انسان، یک انسان نامیرا خلق کند. علم تجربی، معنویت‌های شرقی و رویای عجیب او مقدمه‌ این اختراع عظیم بودند. خلق یک موجود شبه انسانی توسط انسانی دیگر با اهداف مادی، تجلی کامل اومانیسم است. انسان الهی می‌تواند مرده را زنده کند یا مثلاً از گِل، موجودی زنده بیافریند، اما اولاًً این قدرت را از خدای بی‌نهایت و موجودات نورانی دریافت کرده و ثانیاًً هدف او کمک به انسان‌هاست. فرانکنشتاین هدفی جز رفع عقده‌ از دست دادن مادرش را ندارد و قدرتش را هم از فرشته‌ای تاریک دریافت می‌کند.
در این بین پدرزنِ برادرِ ویکتور نیز به سفلیس مبتلا شده و از ویکتور می‌خواهد تا او را هم نامیرا کند. اما به صورت اتفاقی به پایین می‌افتد و سرش منفجر می‌شود. این سکانس در راستای همان مضمون عادی‌سازی خشونت علیه انسان است. البته فیلم از جهتی ضد انسان‌های سطحی است که عاشق هیولای فیلم نیستند. مجرمان، پدرزنی هوس‌باز که به سفلیس مبتلا شده و یا برادر ویکتور که تاجری قهّار است، به راحتی و به شکلی فجیع کشته می‌شوند. اما ویکتور و الیزابت که یکی خالق آن موجود و دیگری عاشق وی است، مرگی قرین به تکریم دارند. از نظر «دل تورو» انسانی شایسته‌ تکریم است که به هیولایی که در فیلمش هست احترام گذاشته و با او نسبتی پیدا کند.
فرانکنشتاین از خلقت هیولایش پشیمان می‌شود؛ زیرا او چیزی جز ویکتور را یاد نمی‌گیرد. اما وقتی الیزابت به عمارت ویکتور می‌آید، می‌بینیم که او نام الیزابت را نیز می‌آموزد. ویکتور این مسئله را متوجه می‌شود، اما باز هم تصمیم می‌گیرد که هیولایش را بکشد. این سکانس‌ها ما را از ویکتور دور کرده و به هیولا نزدیک می‌کند.
جدال بین ویکتور و مخلوقش از اساس چیده شده تا نشان دهد چگونه مخلوق بر خالق چیره می‌شود. مضمونی ضد الهیات ادیان الهی که هر چند نمادین است، اما مایه‌ خوبی برای شعارهای ضد مسیحی است. برخلاف اسطوره‌های مسیحی که پدر پسرش را به زمین می‌فرستد تا کشته شود، در این‌جا هیولای فرانکنشتاین نامیرا بوده و به دنبال کشتن خالقش است. بنابراین این سکانس‌ها تعبیری وارونه از الهیات تحریف‌شده‌ مسیحی است و به ادیان الهی ربطی ندارد و خدشه‌ای هم به چیزی وارد نمی‌کند. خدای ادیان الهی بی‌نهایت است و از چنین روابط پست و زمینی مبرّاست. 
الیزابت و هدف زندگی
الیزابت و ویکتور بدون شک دو شخصیت کلیدی فیلم فرانکنشتاین هستند. ویکتور که خالق هیولا است و در پایان فیلم هم با هیولایش رفیق می‌شود. اما الیزابت به دلیلی دیگر مورد توجه فیلمساز است. او زنی‌ست که سال‌ها در مراکز دینی حضور داشته و به دنبال معنای زندگی است. الیزابت می‌گوید من آن معجزه‌ای که می‌خواستم را پیدا نکردم تا اینکه تو (هیولای فرانکنشتاین) را دیدم. او با دیدن این شخصیت به معنای زندگی‌اش دست پیدا می‌کند و مرگی توأم با زیبایی و نوعی حماسه‌ی زنانه را تجربه می‌کند. «دل تورو» مکانی ویژه همچون محل دفن انسان‌های بزرگ را برای او در نظر گرفته و با موسیقی جذاب و نورپردازی ویژه، مزد الیزابت را با مرگی خاص می‌دهد. مزدی که حاصل محبت او به این هیولاست.
در این سکانس‌ها، «دل تورو» با طراحی شخصیت الیزابت، همان مضمون رفاقت با هیولا را در ذهن مخاطبش می‌کارد. الیزابت در مراکز دینی معجزه را پیدا نکرده و حالا در موجودی هیولایی که توسط یک انسان آفریده شده، به آرامش دست پیدا می‌کند.
هیولاها هیولا نیستند!
«دل تورو» بخشی از داستان را از زبان مخلوق ویکتور روایت می‌کند. این امر باعث نزدیکی بیش از پیش ما به این شخصیت می‌شود. هیولا پس از ارتباط با پیرمردی مهربان، راه و رسم زندگی را یاد می‌گیرد و می‌فهمد که گاهی باید با خشونت رفتار کند (مثل رویارویی با گرگ‌ها) و گاهی هم باید محبت بورزد. اما حالا او به دنبال ویکتور است تا زنی برایش بسازد و ویکتور هم امتناع می‌کند. بنابراین در ذهن مایی که در سکانس‌های اولیه، یک هیولای خون‌ریز را دیده بودیم، با این سکانس‌های جدید خشونت عجیب و غریبی که دیدیم توجیه و عادی‌سازی می‌شود. زیرا با این شخصیت سمپاتی خاصی پیدا کرده‌ایم. استدلال ویکتور هم منطقی نیست؛ زیرا او هیولایش را موجودی شرور می‌خواند در حالی که ما مهربانی را در او دیده‌ایم. پس بیشتر از ویکتور دور شده و به هیولا نزدیک می‌شویم. 
در پایان فیلم نیز ویکتور به دلیل زخم‌هایی که دارد می‌میرد و هیولای جاودانه‌اش هم با او مهربانی کرده، پس از مرگ خالقش به دنبال سرنوشتش حرکت می‌کند. این پایان‌بندی، نتیجه‌گیری طبیعی «دل تورو» از این فیلم است. تا وقتی که ویکتور در حال خلق این هیولا بود، فیلمساز نیز با او همراه شد و راوی فیلم را ویکتور قرار داد. اما به محض اینکه ویکتور اقدام به قتل او کرد، هم راوی فیلم عوض شد و هم اینکه ویکتور در خواب همان فرشته را دید که این بار به شکل یک اسکلت ترسناک بر وی ظاهر شده است. بنابراین «دل تورو» در روایت داستان موضعی همسان با همان فرشته‌ تاریک دارد و تا جایی که ویکتور به هیولایش کمک کند، حامی او است و اگر از هیولا دور شود، ضد او می‌شود. در پایان نیز چون ویکتور از کارهایش پشیمان شده است، مرگی آرام و بدون تکه‌تکه شدن و سلاخی خواهد داشت.
جمع‌بندی و نتیجه‌گیری
دغدغه‌ اصلی «دل تورو» در فیلم‌هایش به تصویر کشیدن جهانی تاریک با هیولاهایی دوست داشتنی است. در فیلم فرانکنشتاین، هیولا و فرشته‌ تاریک امتداد همان نگاه سیاه «دل تورو» به جهان هستی می‌باشند. جهان‌بینی شرگرایانه‌ای که خدا در آن موجودی محدود، ترسناک و غرق در آتش است. انسان هم می‌تواند با ارتباط با این موجودات زشت، به قدرتی ویژه دست پیدا کند و مخلوقی ترسناک و زشت بیافریند. اما نباید از کرده‌اش پشیمان شود، وگرنه به عاقبت ویکتور دچار شده و تا وقتی توبه نکند، طعمه‌ شکار همان هیولا خواهد بود.
«دل تورو» در فرانکنشتاین نوعی معنویت‌گرایی تاریک مبتنی بر جهان مادی را تبلیغ می‌کند. هدف زندگی انسان‌ها از نظر «دل تورو» نه سیر در جهان‌های موازی و اتصال به بی‌نهایت، که عشق ورزیدن به موجودات ترسناک و تاریک است.