کد خبر: ۳۲۵۴۵۷
تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۴۰۴ - ۲۰:۵۲

پرسه در سایه‌های سلطه‌گری اروپایی

امین الاسلام تهرانی

اشاره: بررسی دقیق و عمیق تاریخ سلطه‌گری و استعمارگری اروپایی نه تنها برای درک ریشه‌های بسیاری از نابرابری‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جهان امروز ضروری است، بلکه فرصتی فراهم می‌کند تا لایه‌های پنهان قدرت و بهره‌کشی در روابط بین‌المللی آشکار شود. این مرور تاریخی نشان می‌دهد که قدرت‌های اروپایی قرن‌ها با توجیه‌های مذهبی، فرهنگی و نژادی، جوامع غیراروپایی را غارت کردند، تمدن‌های کهن را ویران ساختند و میلیون‌ها انسان را به بردگی، بیماری و مرگ کشاندند. جالب توجه است که امروزه بسیاری از همین کشورهای اروپایی که از سلطه‌جویی و هژمونی آمریکا انتقاد می‌کنند و آن را تهدیدی برای نظم جهانی می‌دانند، خود دارای سابقه‌ای تاریک و خونین در استعمار هستند، سابقه‌ای که نه تنها پایان نیافته، بلکه در اشکال نو اقتصادی، فرهنگی و سیاسی تداوم یافته است. تنها تفاوت این است که امروز، با افول نسبی قدرت نظامی و اقتصادی‌شان در برابر رقبای جدید، توانایی اجرای مستقیم همان سیاست‌های گذشته را از دست داده‌اند، اما تمایل به حفظ نفوذ و امتیازات تاریخی همچنان در رفتارهایشان مشهود است. این متن با نگاهی انتقادی به این مسیر طولانی، تلاش می‌کند تا پرده از واقعیت‌های پنهان (البته نه‌چندان پنهان!) بردارد و یادآوری کند که نقد خوی استعمارگری توسط اروپا، بدون مواجهه صادقانه با میراث خودش، فاقد اعتبار است.
سرویس خارجی

فرایند سلطه‌گری غربی، که به عنوان یک مکانیسم سازمان‌یافته برای بهره‌برداری و کنترل بر جوامع خارج از اروپا شناخته می‌شود، از اوایل قرن پانزدهم میلادی شروع شد و عمدتاً توسط پرتغال و اسپانیا هدایت گردید. این دو کشور، در جست‌وجوی منافع مالی و ایدئولوژیک، جهان را به میدانی برای چپاول تبدیل کردند. عامل اصلی این پدیده، سقوط قسطنطنیه در سال ۱۴۵۳ میلادی به دست امپراتوری عثمانی بود که راه‌های تجاری قدیمی اروپا به آسیا را قطع کرد و اروپایی‌ها را به کشف مسیرهای دریایی تازه برای دستیابی به کالاهایی مانند ادویه و فلزات گران‌بها واداشت. با این حال، این کاوش‌ها ریشه در حرص و خشونت داشتند و به تخریب جوامع و فرهنگ‌های محلی منجر شدند. پرتغال، تحت هدایت پرنس هنری دریانورد که تا سال ۱۴۶۰ میلادی فعال بود، اولین اقدامات را انجام داد و با تصرف سئوتا در شمال آفریقا در سال ۱۴۱۵ میلادی، این سلطه را به عنوان وسیله‌ای برای ترویج مذهب و غنیمت‌گیری توجیه کرد. در واقعیت، این عملیات به اسارت آفریقایی‌ها و سرکوب مردم محلی انجامید و ماهیت غیرانسانی این فرایند را برجسته ساخت.
گسترش اولیه و تمرکز بر تجارت دریایی
پس از درگذشت هنری دریانورد، پرتغالی‌ها مسیرهای آفریقایی را توسعه دادند و در سال ۱۴۹۸ میلادی، واسکو دا گاما با رسیدن به هند، راه دریایی نوینی باز کرد که تجارت ادویه را در انحصار خود درآورد و به کنترل نظامی بر بندرهای آسیایی و آفریقایی منجر شد. این اقدامات، که با پشتیبانی مذهبی همراه بودند، در اصل پوششی برای چپاول منظم منابع بودند و جوامع محلی را به سمت فقر و اسارت سوق دادند. پرتغال با ایجاد پایگاه‌هایی مانند گوا در سال ۱۵۱۰ میلادی، فرهنگ‌های بومی را نابود کرد و نظام‌های اقتصادی محلی را مختل ساخت، که این نشان می‌دهد سلطه‌گری نه پیشرفت، بلکه عقب‌گرد و ویرانی به همراه داشت. روند اولیه سلطه با تأکید پرتغال بر اکتشافات دریایی پیش رفت و به سرعت به ابزاری برای بهره‌برداری تبدیل شد که سود اقتصادی را بر ارزش انسانی ترجیح می‌داد.
ورود اسپانیا و تقسیم جهان
اسپانیا، به عنوان دومین بازیگر مهمِ اولیه، با حمایت از سفر کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ میلادی، ورود به قاره آمریکا را آغاز کرد و این رویداد را به یک فاجعه برای مردم بومی تبدیل نمود، جایی که میلیون‌ها نفر از طریق بیماری، اسارت و کشتار از بین رفتند. توافق توردسیلاس در سال ۱۴۹۴ میلادی میان پرتغال و اسپانیا، جهان را به دو حوزه تقسیم کرد و به اسپانیا اجازه داد بر آمریکای لاتین مسلط شود. در آنجا، مهاجمان مانند کورتز و پیزارو با خشونت شدید امپراتوری‌های آزتک و اینکا را درهم شکستند و فلزات گران‌بها را به اروپا منتقل کردند. اما این غنایم به قیمت نابودی تمدن‌های کهن و بهره‌کشی از نیروی کار محلی تمام شد. این روش سلطه‌گری، بر پایه باور به برتری نژادی و مذهبی، میراثی از نابرابری و استثمار به‌جا گذاشت که هنوز جوامع تحت تأثیر آن هستند و ثابت می‌کند سلطه غربی نه سازندگی، بلکه تخریب منظم بود.
قدرت‌های بعدی و گسترش امپراتوری‌ها
پس از تسلط اولیه پرتغال و اسپانیا، هلند به عنوان یکی از اولین کشورهایی که به این جریان پیوست، در اواخر قرن شانزدهم میلادی وارد میدان شد و با تمرکز بر تجارت دریایی و بهره‌برداری مالی، قلمرو خود را وسیع کرد. این گسترش بر پایه حرص شرکت‌های بازرگانی مانند شرکت هند شرقی هلند (VOC) در سال ۱۶۰۲ میلادی استوار بود، که نه تنها تجارت ادویه را انحصاری کرد بلکه با اختیارات شبه‌حکومتی، خشونت منظم را برای کنترل منابع اعمال کرد و جوامع محلی را نابود ساخت. این پیشرفت با تصرف جزایر باندا در سال‌های ۱۶۰۹ تا ۱۶۲۱ میلادی همراه بود، جایی که هلندی‌ها هزاران بومی را قتل‌عام کردند تا انحصار جوز هندی را حفظ کنند. این رفتار وحشیانه فرهنگ‌های محلی را نابود کرد و جمعیت‌ها را از طریق قحطی و بیماری کاهش داد. همچنین، شرکت هند غربی هلند (WIC) در سال ۱۶۲۱ میلادی تجارت برده را در آفریقا و کارائیب تقویت کرد و میلیون‌ها آفریقایی را به اسارت کشید تا اقتصاد هلند را شکوفا کند، اما این شکوفایی به قیمت ویرانی جوامع آفریقایی و آمریکایی تمام شد و میراث نژادپرستی و نابرابری را به جا گذاشت، که سلطه هلندی را به نمادی از سرمایه‌داری اولیه تبدیل کرد.
ورود انگلیس و تحولات اقتصادی
انگلیس، که بعدها به بریتانیای کبیر تبدیل شد، در اواخر قرن شانزدهم میلادی به این گروه پیوست و با کاوش‌هایی مانند سفر جان کابوت در سال ۱۴۹۷ میلادی آغاز کرد. اما گسترش واقعی با تأسیس شرکت هند شرقی انگلیس در سال ۱۶۰۰ میلادی و ایجاد جیمزتاون در آمریکای شمالی در سال ۱۶۰۷ میلادی شکل گرفت. سلطه در این‌جا نه بر پایه کشف، بلکه بر چپاول منابع و اعمال نظام اسارت بنا شد و میلیون‌ها آفریقایی را در کشتزارهای شکر کارائیب مانند باربادوس از سال ۱۶۲۷ میلادی به کار اجباری واداشت. این اقدامات به نابودی جمعیت بومی از طریق بیماری و خشونت منجر شد و فرهنگ‌های محلی را با قوانین انگلیسی محو کرد. پیروزی در جنگ هفت‌ساله در سال ۱۷۶۳ میلادی انگلیس را به قدرت برتر تبدیل کرد و کنترل بر کانادا و هند را افزایش داد، اما این تسلط با سیاست‌هایی مانند مالیات‌های سنگین در هند همراه بود که به قحطی بزرگ بنگال در سال‌های ۱۷۶۹ تا ۱۷۷۳ میلادی منجر شد و میلیون‌ها نفر را از بین برد. این نشان می‌دهد سلطه انگلیسی نه سازندگی، بلکه ماشینی اقتصادی بود که فقر و مرگ را در مناطق تحت کنترل پخش کرد. همچنین، با جنگ‌های تریاک در چین از سال ۱۸۳۹ میلادی، اعتیاد و ویرانی اقتصادی را برای حفظ منافع تجاری تحمیل کرد، میراثی که هنوز نابرابری جهانی را تقویت می‌کند.
نقش فرانسه در گسترش سلطه
فرانسه، به عنوان سومین نیروی اصلی پس از پرتغال و اسپانیا، فعالیت‌های خود را در قرن شانزدهم میلادی با کاوش‌هایی مانند سفر ژاک کارتیه در سال ۱۵۳۴ میلادی آغاز کرد و با بنیان‌گذاری کبک در سال ۱۶۰۸ میلادی در آمریکای شمالی، امپراتوری خود را توسعه داد. این گسترش بر پایه تجارت خز و بهره‌کشی از نیروی کار بومی استوار بود، اما با خشونت علیه قبایل محلی همراه شد و فرهنگ‌ها را از طریق ترویج مسیحیت کاتولیک سرکوب کرد. مستعمرات کارائیبی مانند سنت-دومینگ (هائیتی) از سال ۱۶۶۴ میلادی به مراکز اسارت تبدیل شدند و هزاران آفریقایی را در کشتزارهای شکر به مرگ کشاندند. شرکت هند شرقی فرانسه در سال ۱۶۶۴ میلادی تجارت در آسیا را شروع کرد و پایگاه‌هایی مانند پوندیچری در هند ایجاد کرد، اما این اقدامات با سیاست‌های استخراجی همراه بود که منابع محلی را چپاول کرد و اقتصادهای بومی را نابود ساخت، منجر به قحطی‌ها و شورش‌ها شد. شکست در جنگ هفت‌ساله در سال ۱۷۶۳ میلادی بخش‌هایی از امپراتوری را از دست داد، اما فرانسه با گسترش در آفریقا و آسیای جنوب شرقی ادامه داد، جایی که خشونت نظامی و کار اجباری، مانند در الجزایر از سال ۱۸۳۰ میلادی، جوامع محلی را به فقر کشاند و طبیعت بهره‌کشانه سلطه فرانسه را نشان داد که تحت پوشش مأموریت فرهنگی، ویرانی انسانی و فرهنگی به بار آورد.
فجایع و جنایات ناشی از سلطه
سلطه‌گران اولیه پرتغال و اسپانیا، با ورود به آمریکا و آفریقا، فجایعی هولناک رقم زدند که میلیون‌ها انسان را نابود کرد و تمدن‌های کهن را به طور منظم ویران ساخت، میراثی از اسارت و بهره‌کشی به جا گذاشت. این نشان می‌دهد سلطه غربی بر پایه خشونت و حرص استوار بود و هر ادعای فرهنگی آن پوششی برای فجایع انسانی بود. اسپانیایی‌ها، پس از ورود کلمب در سال ۱۴۹۲ میلادی، به کشتار و اسارت بومیان تائینو در هیسپانیولا پرداختند، جایی که جمعیت محلی از حدود ۳۰۰ هزار به کمتر از ۵۰۰ نفر در چند دهه کاهش یافت، عمدتاً از طریق بیماری‌های وارداتی مانند آبله، کار اجباری در معادن و کشتارهای مستقیم. این به اوج خود در نابودی امپراتوری آزتک توسط کورتز در سال‌های ۱۵۱۹ تا ۱۵۲۱ میلادی رسید که بیش از ۲۰۰ هزار نفر را کشت و سیستم انکومیندا بومیان را به اسیران تبدیل کرد، فرهنگ‌ها را با مذهب سرکوب نمود. پرتغالی‌ها نیز در آفریقا و آسیا، با شروع تجارت برده از سال ۱۴۴۱ میلادی، میلیون‌ها آفریقایی را به اسارت کشیدند و در مناطقی مانند انگولا، جوامع را از طریق حملات نظامی نابود کردند. این منجر به مرگ حدود ۲ میلیون نفر در مسیرهای دریایی شد و جوامع آفریقایی را با از دست دادن نسل جوان به فقر و هرج‌ومرج کشاند، سلطه را به عنوان سیستمی جنایتکارانه تثبیت کرد که زندگی را فدای سود می‌کرد.
جنایات هلندی‌ها و انگلیسی‌ها
هلندی‌ها و انگلیسی‌ها، به عنوان سلطه‌گران بعدی، با گسترش قلمروهای خود در آسیا، آفریقا و آمریکا، فجایعی بر پایه سرمایه‌داری بی‌رحم و نژادپرستی رقم زدند و جوامع بومی را نابود کردند. این اقدامات را با ایدئولوژی برتری نژادی توجیه می‌کردند و سلطه را به نمادی از تخریب منظم تبدیل نمودند. هلندی‌ها در اندونزی، طی قتل‌عام باندا در سال‌های ۱۶۰۹ تا ۱۶۲۱ میلادی، هزاران بومی را برای انحصار جوز هندی کشتند و جمعیت را از ۱۵ هزار به کمتر از هزار کاهش دادند. شرکت هند شرقی هلند با کار اجباری و اسارت، میلیون‌ها نفر را در آفریقا و آسیا به مرگ کشاند و فرهنگ‌ها را نابود کرد. انگلیسی‌ها در هند، با سیاست‌های اقتصادی ویرانگر، قحطی بزرگ بنگال را در سال‌های ۱۷۶۹ تا ۱۷۷۳ میلادی رقم زدند که حدود ۱۰ میلیون نفر را کشت، در حالی که شرکت هند شرقی منابع را چپاول و مالیات سنگین تحمیل کرد. در آمریکای شمالی، با کشتارهای منظم مانند جنگ پیکوات در سال ۱۶۳۷ میلادی، قبایل بومی را نابود و جمعیت آنها را از میلیون‌ها به هزاران کاهش دادند، که نشان می‌دهد سلطه انگلیسی نه پیشرفت، بلکه ماشینی مرگبار بود که فقر، بیماری و خشونت را پخش کرد و نابرابری جهانی را تقویت
 نمود.
فجایع فرانسوی‌ها
فرانسوی‌ها، با ورود به سلطه، در آفریقا، کارائیب و آسیا جنایاتی بر پایه بهره‌کشی از کار و سرکوب فرهنگی مرتکب شدند و فجایعی مانند اسارت و کشتارهای جمعی رقم زدند. این را با شعارهای فرهنگی توجیه می‌کردند و سلطه را به سیستمی غیرانسانی تبدیل کردند که میلیون‌ها زندگی را نابود کرد. در‌ هائیتی، از سال ۱۶۶۴ میلادی با تجارت برده، هزاران آفریقایی را در کشتزارهای شکر به کار اجباری کشاندند و میلیون‌ها نفر را از طریق کار سخت، بیماری و شکنجه کشتند. انقلاب ‌هائیتی در سال ۱۷۹۱ میلادی پاسخی به این وحشت بود، اما فرانسه با غرامت‌های سنگین، اقتصاد محلی را برای قرن‌ها نابود کرد. در الجزایر، از سال ۱۸۳۰ میلادی با کشتارهای گسترده مانند قتل‌عام ستف در سال ۱۹۴۵ میلادی که هزاران نفر را کشت، مقاومت محلی را سرکوب کردند و جمعیت بومی را از طریق کار اجباری، بیماری و نابودی روستاها کاهش دادند. این نشان می‌دهد سلطه فرانسه نه آزادی، بلکه زنجیره‌ای از جنایات منظم بود که جوامع را به فقر کشاند و اثرات نابرابری آن همچنان ادامه دارد.
سودهای اقتصادی و بهره‌برداری‌ها
سلطه‌گران اولیه پرتغال و اسپانیا، با بهره‌کشی منظم از منابع مناطق تحت کنترل، سودهای مالی عظیم کسب کردند که بر پایه چپاول مواد اولیه و نیروی کار ارزان استوار بود. این سودها اقتصاد اروپا را تقویت کرد اما جوامع محلی را به فقر و ویرانی کشاند، که نشان می‌دهد سلطه یک سرمایه‌داری وحشی بود که پیشرفت یک سوی را با تخریب سوی دیگر تأمین می‌کرد. پرتغال از تجارت ادویه در هند و آسیای جنوب شرقی، که پس از رسیدن دا گاما در سال ۱۴۹۸ میلادی انحصاری شد، سودهای کلان برد و شرکت‌هایش حدود یک پنجم رشد اقتصادی پرتغال بین سال‌های ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی را تأمین کرد. این تجارت با نابودی اقتصادهای محلی و کشتار بومیان همراه بود و کالاهایی مانند فلفل و دارچین را به اروپا منتقل کرد اما آسیایی‌ها را از منابع محروم ساخت. اسپانیا از استخراج طلا و نقره آمریکای لاتین، که پس از فتح توسط کورتز و پیزارو در سال‌های ۱۵۱۹ تا ۱۵۳۳ میلادی آغاز شد، سودهای هنگفتی کسب کرد و بیش از ۱۸۰ هزار تن نقره و ۱۶ هزار تن طلا را منتقل نمود که اقتصاد اسپانیا را رونق داد و تورم در اروپا ایجاد کرد. اما این به قیمت اسارت میلیون‌ها بومی و آفریقایی تمام شد و تمدن‌های آزتک و اینکا را نابود کرد، در حالی که اسپانیا این سودها را در جنگ‌ها هدر داد و ثابت کرد سلطه نه پایداری، بلکه چرخه‌ای موقت از غارت بود که نابرابری جهانی را تثبیت کرد.
سودهای هلندی‌ها و انگلیسی‌ها
هلندی‌ها و انگلیسی‌ها، با ایجاد شرکت‌های بازرگانی قوی، از سلطه سودهای مالی مشخصی بردند که بر پایه انحصار تجارت و بهره‌کشی از اسارت استوار بود. این سودها اروپا را صنعتی کرد اما مناطق تحت کنترل را به مراکز فقر تبدیل کرد، که تأکید می‌کند سلطه ابزاری سرمایه‌داری بود که ثروت را از جنوب به شمال جابه‌جا کرد و میراث نابرابری به جا گذاشت. هلند از طریق شرکت هند شرقی (VOC) در سال ۱۶۰۲ میلادی، سودهای عظیم از تجارت ادویه در اندونزی کسب کرد و انحصار جوز هندی و میخک را برقرار نمود که ارزش آن معادل میلیاردها دلار امروز بود. این با قتل‌عام بومیان و کار اجباری همراه بود و منابع محلی را چپاول کرد تا هلند را در قرن هفدهم میلادی به یکی از ثروتمندترین‌ها تبدیل کند؛ اما آسیایی‌ها را به وابستگی کشاند. انگلیس از شرکت هند شرقی خود در سال ۱۶۰۰ میلادی، سودهای کلان از تجارت چای، پنبه و افیون در هند و چین برد و این به رشد صنعتی انگلیس در قرن هجدهم میلادی کمک کرد، جایی که صادرات پنبه از هند مواد خام کارخانه‌ها را تأمین کرد و سودهای میلیون‌ها پوندی آورد. اما این با قحطی در هند و اعتیاد در چین همراه بود و نشان داد سلطه انگلیسی نه تجارت منصفانه، بلکه سیستمی استخراجی بود که اقتصاد مناطق را نابود و ثروت را به مرکز منتقل کرد.
بهره‌برداری‌های فرانسه
فرانسه، به عنوان یکی از سلطه‌گران اصلی، از مناطق تحت کنترل سودهای مالی مشخصی مانند تجارت خز و شکر کسب کرد که اقتصادش را تقویت کرد اما این بر پایه اسارت و چپاول استوار بود و جوامع محلی را ویران ساخت، که آشکار می‌کند سلطه فرانسه پوششی برای بهره‌کشی بود که پیشرفت اروپا را با عقب‌ماندگی دیگران تأمین کرد. فرانسه از تجارت خز در آمریکای شمالی، که پس از بنیان‌گذاری کبک در سال ۱۶۰۸ میلادی گسترش یافت، سودهای کلان برد و خز beaver را صادر کرد که ارزش میلیون‌ها فرانک داشت و صنعت مد فرانسه را شکوفا کرد. این با نابودی جمعیت حیوانی و سرکوب بومیان همراه بود و اقتصاد محلی را مختل ساخت. در کارائیب و آفریقا، از کشتزارهای شکر در‌ هائیتی از سال ۱۶۶۴ میلادی سودهای عظیم برد که تولید شکر بیش از نیمی از مصرف اروپا را تأمین کرد و سودهای صدها میلیون فرانکی ایجاد نمود. اما این با اسارت میلیون‌ها آفریقایی و مرگ آنها همراه بود و انقلاب ‌هائیتی در سال ۱۷۹۱ میلادی را برانگیخت، که نشان می‌دهد سلطه فرانسه نه مأموریت فرهنگی، بلکه ماشینی اقتصادی بود که فقر و خشونت را پخش کرد و اثرات نابرابری آن ادامه دارد.
فرایند پایان سلطه مستقیم
فرایند پایان سلطه مستقیم، که بر کنترل سیاسی و اقتصادی مستقیم مناطق توسط اروپایی‌ها استوار بود، از اواخر قرن هجدهم میلادی با جنبش‌های آزادی‌خواهی در آمریکا شروع شد. این نه اصلاحی از سوی سلطه‌گران، بلکه نتیجه مبارزات سخت مردم تحت فشار بود که سلطه را به عنوان سیستمی بهره‌کشانه افشا کرد. قدرت‌های اروپایی اغلب با خشونت پاسخ دادند و نابرابری را حفظ کردند. استقلال ایالات متحده در سال ۱۷۷۶ میلادی از بریتانیا، با انقلاب آمریکایی و اعلامیه استقلال، اولین ضربه بزرگ بود و نشان داد چگونه سلطه‌گران با مالیات‌های سنگین و سرکوب سیاسی، مردم را به شورش واداشتند. اما این آزادی تنها برای مهاجران سفید اروپایی بود و بومیان و اسیران آفریقایی همچنان در زنجیر ماندند. ‌هائیتی در سال ۱۸۰۴ میلادی به عنوان اولین کشور سیاه‌پوست مستقل از فرانسه جدا شد و انقلاب اسیران آن نمادی از مقاومت علیه اسارت سلطه‌ای بود، اما فرانسه با غرامت‌های سنگین اقتصاد ‌هائیتی را نابود کرد و نشان داد پایان سلطه مستقیم اغلب با ابزارهای اقتصادی جدید ادامه می‌یابد. در آمریکای لاتین، جنبش‌های استقلال از اسپانیا و پرتغال در اوایل قرن نوزدهم میلادی گسترش یافت و کشورهایی مانند برزیل در سال ۱۸۲۲ میلادی استقلال یافتند، جایی که رهبرانی مانند سیمون بولیوار با جنگ‌های مسلحانه علیه تسلط اسپانیایی مبارزه کردند و این به آزادی بیشتر آمریکای جنوبی تا سال ۱۸۲۵ میلادی منجر شد. اما این استقلال‌ها اغلب به دست نخبگان محلی افتاد که سیستم‌های بهره‌کشانه را حفظ کردند و سلطه را به شکل داخلی ادامه دادند، که تأکید می‌کند پایان سلطه مستقیم نه پایان بهره‌کشی، بلکه تغییر شکل آن بود و جوامع بومی را حاشیه‌نشین نگه داشت.
شتاب‌گیری پس از جنگ‌ها
پس از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۹ میلادی، فرایند پایان سلطه سرعت گرفت و جنبش‌های ملی‌گرا در آسیا و آفریقا ظاهر شدند که سلطه را به عنوان عامل عقب‌ماندگی افشا کردند. اروپایی‌های ضعیف‌شده از جنگ، مجبور به عقب‌نشینی تدریجی شدند اما اغلب با وعده‌های دروغین و تقسیم‌بندی‌هایی مانند پیمان سایکس-پیکو در سال ۱۹۱۶ میلادی مقاومت کردند و مرزهای ساختگی تحمیل نمودند که هنوز منشأ درگیری‌هاست. در غرب آسیا، استقلال کشورهایی مانند عراق در سال ۱۹۳۲ میلادی از بریتانیا و سوریه در سال ۱۹۴۶ میلادی از فرانسه، نتیجه فشارهای داخلی و خارجی بود اما اغلب اسمی بودند و نفوذ اقتصادی سلطه‌گران ادامه یافت، که نشان می‌دهد پایان سلطه مستقیم ناقص بود و نئوکلونیالیسم جایگزین شد و جوامع را از منابع محروم نگه داشت. جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ میلادی ضربه نهائی زد و ضعف اقتصادی اروپا، همراه با اصول اعلامیه آتلانتیک در سال ۱۹۴۱ میلادی که خودمختاری وعده می‌داد، جنبش‌های استقلال را تقویت کرد. اما سلطه‌گران مانند بریتانیا و فرانسه با خشونت مقاومت کردند، مانند سرکوب قیام هند در سال ۱۹۴۲ میلادی که هزاران نفر را کشت، و این نشان داد پایان سلطه نه از عدالت، بلکه از اجبار بود و مبارزاتی مانند جنبش گاندی نقش اساسی در افشای غیرانسانی بودن سلطه ایفا کرد.
موج عمده استعمارزدایی
موج اصلی پایان سلطه پس از سال ۱۹۴۵ میلادی رخ داد و تا دهه ۱۹۷۰ میلادی ادامه یافت، جایی که سازمان ملل با قطعنامه ۱۵۱۴ در سال ۱۹۶۰ میلادی استقلال مناطق را الزامی کرد. اما این با مبارزات مسلحانه مردم همراه بود و سلطه‌گران اغلب با جنگ‌های خونین مانند جنگ الجزایر از سال ۱۹۵۴ تا ۱۹۶۲ میلادی که میلیون‌ها نفر را کشت، مقاومت کردند. این نشان می‌دهد پایان سلطه مستقیم پیروزی مردم بود نه هدیه قدرت‌ها، در حالی که ادامه نفوذ اقتصادی مانند در آفریقا، نابرابری را حفظ کرد. در آسیا، استقلال هند و پاکستان در سال ۱۹۴۷ میلادی از بریتانیا و اندونزی در سال ۱۹۴۹ میلادی از هلند، نتیجه جنبش‌های ملی‌گرا بود اما تقسیم‌بندی‌های سلطه‌ای به درگیری‌های قومی منجر شد و اقتصادها را ضعیف نگه داشت. در آفریقا، سال ۱۹۶۰ میلادی به عنوان سال آفریقا شناخته شد که ۱۷ کشور استقلال یافتند مانند غنا در سال ۱۹۵۷ میلادی و سودان در سال ۱۹۵۶ میلادی، اما سلطه‌گران مانند پرتغال تا سال ۱۹۷۵ میلادی با جنگ‌های سلطه‌ای در آنگولا و موزامبیک مقاومت کردند. این تأکید می‌کند که پایان سلطه مستقیم نه کامل، بلکه مقدمه‌ای برای اشکال جدید سلطه بود که جوامع سابق را وابسته نگه داشت.
اثرات پایدار و ادامه‌دار
هرچند سلطه مستقیم به‌طور رسمی با استقلال مناطق در قرن بیستم میلادی پایان یافت، اما اثرات ویرانگر آن به شکل نابرابری‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در کشورهای سابق باقی مانده است. این نشان می‌دهد سلطه نه فقط یک دوره، بلکه یک سیستم پایدار بهره‌کشی بود که ساختارهای ظالمانه‌اش را در قالب نئوکلونیالیسم ادامه داد و جوامع را در چرخه فقر و وابستگی نگه داشت. در آفریقا، مرزهای ساختگی ترسیم‌ شده در کنفرانس برلین در سال‌های ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۵ میلادی بدون توجه به تنوع قومی، به درگیری‌های مداوم منجر شد، مانند جنگ رواندا در سال ۱۹۹۴ میلادی که بیش از ۸۰۰ هزار نفر را کشت و نتیجه سیاست‌های تفرقه‌افکن بلژیکی بود که گروه‌ها را علیه هم قرار داد. همچنین، استخراج منابع توسط شرکت‌های اروپایی مانند معادن الماس در کنگو ادامه دارد و سود به شرکت‌های غربی می‌رسد نه مردم محلی، که نشان می‌دهد سلطه مستقیم به اشکال اقتصادی جدید تبدیل شده و آفریقا را منبع خام برای جهان نگه داشته است. غرامت‌های تحمیلی مانند بدهی ‌هائیتی به فرانسه پس از استقلال در سال ۱۸۰۴ میلادی، که تا سال ۱۹۴۷ میلادی پرداخت شد، اقتصاد این کشور را فلج کرد و نمونه‌ای از ادامه سلطه اقتصادی است که فقر را نهادینه کرد و توسعه را مانع شد.
اثرات در آسیا
در آسیا، اثرات سلطه به شکل تخریب ساختارهای اقتصادی سنتی و وابستگی به بازارهای جهانی همچنان دیده می‌شود و نشان می‌دهد سلطه‌گران با چپاول منابع و تحمیل نظام‌های بهره‌کشانه، جوامع را به حاشیه ‌راندند و این حاشیه‌نشینی پس از استقلال ادامه یافت. قدرت‌های غربی با ابزارهایی مانند نهادهای مالی جهانی، کنترل خود را حفظ کردند. در هند، سیاست‌های بریتانیایی مانند نابودی صنعت نساجی محلی در قرن نوزدهم میلادی و مالیات‌های سنگین، اقتصاد بومی را ویران کرد و قحطی بزرگ بنگال در سال‌های ۱۷۶۹ تا ۱۷۷۳ میلادی را رقم زد که میلیون‌ها نفر را کشت. این تخریب پس از استقلال در سال ۱۹۴۷ میلادی با وابستگی به وام‌های صندوق بین‌المللی پول ادامه یافت که سیاست‌ها را به نفع غرب دیکته کرد و هند را صادرکننده مواد خام نگه داشت. در آسیای جنوب شرقی، سلطه هلند در اندونزی با چپاول ادویه و منابع، کشاورزی سنتی را نابود کرد و پس از استقلال در سال ۱۹۴۹ میلادی، شرکت‌های غربی با کنترل نفت و گاز، اقتصاد محلی را تحت سلطه نگه داشتند. مداخلات سیاسی مانند حمایت غرب از کودتای اندونزی در سال ۱۹۶۵ میلادی که صدها هزار نفر را کشت، نشان‌دهنده ادامه نفوذ سلطه‌ای در حمایت از رژیم‌های دست‌نشانده است که توسعه مستقل را سرکوب کرد و نابرابری را تقویت نمود.
ادامه در آمریکای لاتین
در آمریکای لاتین، اثرات سلطه به شکل نابرابری عمیق اجتماعی و اقتصادی و ادامه تسلط اقتصادی غرب از طریق نئوکلونیالیسم باقی مانده و نشان می‌دهد استقلال سیاسی پایان بهره‌کشی نبود، بلکه سلطه‌گران با ابزارهای جدید مانند سرمایه‌گذاری خارجی و مداخلات نظامی، کنترل را حفظ کردند و جوامع را در فقر نگه داشتند. اسپانیا و پرتغال با استخراج طلا و نقره در قرن‌های شانزدهم تا هجدهم میلادی، اقتصادهای بومی مانند آزتک و اینکا را نابود کردند و پس از استقلال در دهه ۱۸۲۰ میلادی، نفوذ بریتانیا و سپس ایالات متحده از طریق سرمایه‌گذاری در معادن و کشتزارها، این کشورها را به صادرکنندگان مواد خام مانند قهوه و موز تبدیل کرد که سود به شرکت‌های غربی مانند یونایتد فروت در قرن بیستم میلادی رسید و کارگران را در شرایط اسارت مدرن نگه داشت. مداخلات نظامی مانند کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳ میلادی با حمایت ایالات متحده، که دولت آلنده را سرنگون کرد و رژیم پینوشه را برقرار نمود، نشان‌دهنده ادامه سلطه در حمایت از رژیم‌های سرکوبگر است که سیاست‌های نئولیبرال را تحمیل کرد و نابرابری را تشدید نمود، که تأکید می‌کند اثرات سلطه همچنان در وابستگی اقتصادی و سیاسی ادامه دارد و توسعه عادلانه را مانع شده است.