کد خبر: ۳۲۵۴۲۹
تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۴۰۴ - ۲۰:۵۲

ای ناگهان‌تر از همه اتفاق‌ها! پایان خوب قصه تلخ فراق‌ها! (چشم به راه سپیده)

آفتاب صبح
هر جا كه جلوه اي ز تو پيداست
چشمان من به كار تماشاست
اي صبح، اي صداقت سيال
مانند عشق، نام تو زيباست
آيا تويي برابر چشمم
يا خوابي و خيالي و رؤياست
اي شاهد نماز تو مهتاب
هستي به عشق توست كه پوياست
اي آفتاب صبح هدايت
شور وصال روي تو ماراست
اي شهسوار، تند گذشتي
اما هنوز گرد تو بر جاست
تا از كدام راه بيايي
ما را نماز و قبله همان‌جاست
بي گفت مانده طعن رقيبان
برخيز، درع و تيغ مهياست
اي بس بساط شعبده كاين خصم
از راه كيد و مكر بياراست
امروز رفت در غم ديروز
چشمانمان به جاده فرداست
هر جا كه خيمه‌گاه تو برپاست
بي‌شك مقام عشق، همان‌جاست
اميرحسين مدرس
 پایان خوب قصه تلخ فراق‌ها!
ای ناگهان‌تر از همه اتفاق‌ها!
پایان خوب قصه تلخ فراق‌ها!
یک جا ز شوق آمدنت باز می‌شوند
درهای نیمه باز تمام اتاق‌ها!
یک لحظه بی‌حمایت تو ‌ای ستون عشق
سر باز می‌کنند ترک‌ها به طاق‌ها!
بی دستگیری‌ات به کجا راه می‌بریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاق‌ها
باز آ بهار من! که به نوبت نشسته‌اند
در انتظار مرگ درختان اجاق‌ها
ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن!
تا کم شود ابهت پرطمطراق‌ها
مهدی عابدی
گیسوی شهر
از بس که درد می‌کشی و دم نمی‌زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نام تو را در این شب تاریک گفته است
نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد
چتر اقاقیا به سر کوچه‌ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد
گیسوی شهر عطر تو را پخش می‌کند
بی‌شک عبور کرده‌ای از این کنارها
دلدادگان رفته کفن پاره می‌کنند
صوت سلام می‌شنوم از مزارها
این انتظار، پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانه‌های زمان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست می‌شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده
این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذرّه‌ای به ما بده از آن صبوریت
بی‌تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت‌ست دوریت
نغمه مستشار نظامی
خنده غنچه
 خنده غنچه مرا یاد تو می‌اندازد
در دلم، خانه‌ای از نور خدا می‌سازد
بس تفاخر کند این باغ به صحرا و به دشت
که به یمن نفست، بر همگان می‌نازد
جامه‌ات سبز، چمن سبز، همه صحرا سبز
پرچمی سبز، به تکریم تو می‌افرازد
باغ، خندان و غزل‌خوان و زمین پرنعمت
همه دشت، به توصیف تو می‌پردازد
خنده سبز چمن‌زار، بهنگام بهار
به همه زَردی و هر سَردی و غم می‌تازد
مست و دل شاد، ز دیدار تو، هر رهگذری
به تماشای تو عالم دل و جان می‌بازد
 مصطفی معارف
به دل نوري، به تن جاني 
به رخ ماهي، به قد سروي، به دل نوري، به تن جاني 
خطا گفتم ز من بگذر به از ايني به از آني
بسان آيت رحمت همه لطفي همه مهري 
بسان عهد برنايي همه شوقي، همه جاني
همه چشمند در اين ره که ببينند از تو ديداري 
همه گوشند در اين در که آيد از تو فرماني
براي عالمي چون آفتاب عالم‌آرايي
چو گردد نوبت من سخت گير و سست پيماني
پريشان حالي دل را بپرس از زلف دلبندت 
که بهتر داند احوال پريشان را پريشاني
چو بينم آشياني، بلبلي، شاخ گلي، گويم: 
خوش آن روزي که ما را هم سري مي‌بود و ساماني
به ياد آن گل گمگشته باشد «پارسا» باشد 
اگر ما را تمناي گلي، سير گلستاني
پارساي تويسرکاني