کد خبر: ۳۲۴۹۹۵
تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۳
فردا روزی است که بزرگ‌ترین امپراتوری قرن فرو پاشید

شوروی فروپاشید، اما جنگ سرد پایان نیافت!

امین‌الاسلام تهرانی

مطالعه تاریخ شوروی و فراز و فرود آن اهمیت دارد، زیرا نشان می‌دهد که تجربه‌های تاریخی را نمی‌توان تنها از دریچه روایت‌های غربی فهم کرد و نباید صرفاً شکست یا تهدید را به عنوان نتیجه نهائی دید. غرب معمولاً شوروی را به‌عنوان نماد سرکوب و ناکارآمدی معرفی می‌کند، بررسی دقیق‌تر نشان می‌دهد که پیچیدگی‌های داخلی، رقابت ایدئولوژیک و فشارهای خارجی در فروپاشی آن نقش داشته‌اند و تحلیل‌های ساده‌انگارانه غربی نمی‌توانند واقعیت‌های تاریخی را کامل توضیح دهند. این نگاه انتقادی، نه با همدلی، بلکه با آگاهی از مغالطه روایت‌های غربی، امکان می‌دهد درک جامع‌تری از قدرت، سیاست و اقتصاد در مقیاس جهانی به دست‌آوریم و درس‌هایی فراتر از روایت‌های تحریف‌شده بیاموزیم.

شکل‌گیری یک امپراتوری
اتحاد جماهیر شوروی، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های قرن بیستم، از دل تحولات پرتلاطم امپراتوری روسیه در اوایل قرن گذشته پدید آمد. امپراتوری روسیه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با چالش‌های عمیقی رو‌به‌رو بود؛ اقتصاد عمدتاً کشاورزی و عقب‌مانده، نابرابری‌های اجتماعی گسترده میان اشراف و دهقانان، و فشارهای ناشی از صنعتی‌شدن ناقص. جنگ جهانی اول که در ۱۹۱۴ آغاز شد، این مشکلات را تشدید کرد و منجر به کمبود مواد غذایی، تورم شدید و تلفات انسانی عظیم شد. نارضایتی عمومی از حکومت تزاری نیکلاس دوم، که به دلیل مدیریت ضعیف و شکست‌های نظامی مورد انتقاد بود، زمینه را برای تغییرات بنیادین فراهم کرد. در این میان، ایده‌های مارکسیستی و سوسیالیستی، که از اروپا وارد شده بودند، میان روشنفکران و کارگران رواج یافت و جنبش‌های انقلابی را تقویت کرد.
انقلاب فوریه ۱۹۱۷ (۱۷ اسفند ۱۲۹۵) نقطه عطفی در تاریخ روسیه بود که با اعتراضات گسترده در پتروگراد (سن پترزبورگ فعلی) آغاز شد. کارگران و سربازان، خسته از جنگ و گرسنگی، علیه حکومت تزاری قیام کردند و در عرض چند روز، تزار نیکلاس دوم مجبور به کناره‌گیری شد. این انقلاب منجر به تشکیل دولت موقت به رهبری لیبرال‌ها و سوسیالیست‌های میانه‌رو شد که وعده برگزاری انتخابات و اصلاحات دموکراتیک داد. با این حال، دولت موقت نتوانست به سرعت به جنگ پایان دهد یا مشکلات اقتصادی را حل کند، که این امر نارضایتی را افزایش داد. شوراهای کارگران و سربازان (سوویت‌ها) در شهرها شکل گرفتند و قدرت موازی ایجاد کردند، در حالی که احزاب مختلف سیاسی، از جمله بلشویک‌ها به رهبری ولادیمیر لنین، برای کسب نفوذ رقابت می‌کردند.
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ (۱۶ آبان ۱۲۹۶) مرحله بعدی این تحولات بود که قدرت را به دست بلشویک‌ها سپرد. لنین، که از تبعید بازگشته بود، با شعارهای «صلح، زمین، نان» مردم را بسیج کرد و در یک کودتای نسبتاً بدون خونریزی، دولت موقت را سرنگون کرد. بلشویک‌ها بلافاصله فرمان‌هایی صادر کردند: خروج از جنگ جهانی اول از طریق معاهده برست-لیتوفسک، توزیع زمین میان دهقانان، و ملی‌سازی صنایع کلیدی. این اقدامات، هرچند بحث‌برانگیز، پایه‌های نظام جدید را گذاشت و روسیه را به سمت یک دولت سوسیالیستی هدایت کرد. تشکیل جمهوری فدراتیو سوسیالیستی شوروی روسیه (RSFSR) به عنوان هسته مرکزی، آغاز سازماندهی مجدد ساختار سیاسی بود.
پس از انقلاب اکتبر، روسیه وارد دوره جنگ داخلی شدیدی شد که از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۲ طول کشید و میلیون‌ها کشته برجای گذاشت. نیروهای «سفید»، شامل طرفداران تزار، لیبرال‌ها و ملی‌گرایان، علیه «قرمزها» (بلشویک‌ها) جنگیدند، در حالی که گروه‌های دیگری مانند آنارشیست‌ها و جدایی‌طلبان نیز درگیر بودند. دخالت نیروهای خارجی، از جمله ارتش‌های بریتانیا، فرانسه، آمریکا و ژاپن، که به بهانه جلوگیری از گسترش کمونیسم وارد شدند، جنگ را پیچیده‌تر کرد؛ این مداخله‌ها اغلب به عنوان تلاش غرب برای تضعیف یک نظام نوظهور تلقی می‌شود که می‌توانست الگویی برای تغییرات جهانی باشد. با این حال، ارتش سرخ به رهبری لئون تروتسکی موفق شد مخالفان را شکست دهد و کنترل را بر مناطق وسیعی برقرار کند.
در نهایت، اتحاد جماهیر شوروی در ۳۰ دسامبر ۱۹۲۲ (۸ دی ۱۳۰۱) به طور رسمی تشکیل شد، زمانی که نمایندگان جمهوری‌های روسیه، اوکراین، بلاروس و قفقاز جنوبی معاهده‌ای امضا کردند تا یک اتحادیه فدرال ایجاد کنند. این اتحاد بر پایه اصول سوسیالیسم و فدرالیسم قومی بنا شد و هدف آن یکپارچه‌سازی مناطق متنوع امپراتوری سابق زیر یک حکومت مرکزی بود. لنین به عنوان رهبر اولیه، سیاست‌هایی مانند «اقتصاد نو» را برای بازسازی پس از جنگ معرفی کرد، و این ساختار تا دهه‌های بعد گسترش یافت و جمهوری‌های بیشتری را دربرگرفت. تشکیل اتحاد جماهیر شوروی نه تنها پایان جنگ داخلی بود، بلکه آغاز عصر جدیدی در تاریخ جهان محسوب می‌شود که تأثیرات آن همچنان قابل مشاهده است.
آغاز جنگ سرد
جنگ سرد، به عنوان دوره‌ای از تنش‌های ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم در 1945 (1324) شکل گرفت. با شکست آلمان نازی و ژاپن، دو قدرت پیروز- آمریکا به عنوان نماد سرمایه‌داری لیبرال و شوروی به عنوان پرچمدار کمونیسم- درگیر تقسیم مناطق نفوذ شدند. اتحاد شوروی، که در جنگ متحمل تلفات سنگینی شده بود، به دنبال ایجاد یک کمربند امنیتی در شرق اروپا بود تا از تکرار حمله‌های غربی جلوگیری کند، در حالی که غرب، به ویژه آمریکا، نگران گسترش ایدئولوژی کمونیستی بود که می‌توانست منافع اقتصادی و سیاسی‌اش را تهدید کند. این نگرانی‌ها منجر به ایجاد شکاف عمیقی شد که ریشه در تفاوت‌های بنیادین نظام‌های سیاسی داشت: یکی بر پایه آزادی بازار و دموکراسی پارلمانی، و دیگری بر اساس اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده و حکومت تک‌حزبی. دخالت‌های اولیه غرب در امور داخلی کشورهای اروپایی، اغلب تحت پوشش کمک‌های بشردوستانه، زمینه را برای تشدید تنش‌ها فراهم کرد، در حالی که شوروی نیز با نصب دولت‌های دست‌نشانده در لهستان و رومانی، به سهم خود بر آتش این رقابت افزود.
کنفرانس یالتا در فوریه 1945 (15-22 بهمن 1323)، جایی که فرانکلین روزولت، وینستون چرچیل و ژوزف استالین گرد هم آمدند، نقطه آغاز رسمی این تقسیم‌بندی بود. رهبران متفقین توافق کردند که اروپا را به مناطق نفوذ تقسیم کنند: شوروی کنترل شرق اروپا را به دست آورد، در حالی که غرب بر بخش غربی نظارت داشت. با این حال، این توافق‌ها به اختلاف تبدیل شد، زیرا شوروی از برگزاری انتخابات آزاد در کشورهای اشغالی خودداری کرد و غرب آن را به عنوان نقض اصول دموکراتیک محکوم کرد. کنفرانس پوتسدام در ژوئیه-اوت 1945 (26 تیر-11 مرداد 1324)، با حضور هری ترومن (که پس از مرگ روزولت رئیس‌جمهور شده بود)، چرچیل و استالین، این شکاف را عمیق‌تر کرد؛ ترومن بدون اطلاع استالین از بمب اتمی استفاده کرد تا ژاپن را تسلیم کند، اقدامی که شوروی آن را به عنوان تهدیدی مستقیم علیه خود تلقی کرد. غرب، با تمرکز بر خلع سلاح آلمان و بازسازی اروپا، اغلب سیاست‌هایی اتخاذ کرد که به نظر می‌رسید هدف‌شان محاصره اقتصادی شوروی است، در حالی که شوروی نیز با اشغال طولانی‌مدت مناطق شرقی، به تشدید بی‌اعتمادی کمک کرد.
سخنرانی مشهور وینستون چرچیل در مارس 1946 (14 اسفند 1324) در میسوری، که از «پرده آهنین» سخن گفت، نمادی از آغاز ایدئولوژیک جنگ سرد شد. چرچیل هشدار داد که شوروی در حال ایجاد یک دیوار ایدئولوژیک در اروپا است، که این سخنرانی غرب را به سمت سیاست مهار بسیج کرد. یک سال بعد، دکترین ترومن در مارس 1947 (21 اسفند 1325) اعلام شد، که آمریکا را متعهد به حمایت از کشورهای تهدیدشده توسط کمونیسم کرد و کمک‌های مالی به یونان و ترکیه ارسال شد تا از نفوذ شوروی جلوگیری شود؛ این سیاست اغلب به عنوان تلاش غرب برای گسترش نفوذ امپریالیستی‌اش در غرب آسیا و اروپا تفسیر می‌شود. طرح مارشال در ژوئن 1947 (14 خرداد 1326)، که میلیاردها دلار برای بازسازی اروپا اختصاص داد، اگرچه به شوروی نیز پیشنهاد شد اما توسط استالین رد گردید، زیرا آن را ابزاری برای نفوذ اقتصادی آمریکا می‌دید. این طرح‌ها، هرچند مفید برای اروپای غربی، به تقسیم قاره کمک کرد و شوروی را وادار به واکنش با ایجاد کومکون (شورای کمک اقتصادی متقابل) کرد، که نشان‌دهنده تلاش هر دو طرف برای تحکیم بلوک‌های خود بود.
بحران برلین در ژوئن 1948 (3 تیر 1327)، زمانی که شوروی راه‌های زمینی به برلین غربی را مسدود کرد، اوج تنش‌های اولیه بود. این اقدام در پاسخ به معرفی ارز جدید در غرب آلمان بود که شوروی آن را تهدیدی علیه اقتصاد شرقی می‌دانست. آمریکا و متحدانش با پل هوائی گسترده، برلین غربی را تأمین کردند و این بحران را به نمادی از مقاومت غربی تبدیل کردند، اما این مداخله هوائی می‌توانست به عنوان نمونه‌ای از سیاست‌های تهاجمی غرب دیده شود که مرزهای شوروی را نادیده می‌گرفت. تشکیل پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در‌آوریل 1949 (15 فروردین 1328)، با هدف دفاع جمعی علیه تهدیدات، عملاً اروپا را به دو اردوگاه تقسیم کرد و شوروی را وادار به احساس محاصره کرد. اگرچه ناتو به عنوان دفاعی توجیه شد، منتقدان آن را ابزاری برای حفظ برتری نظامی آمریکا می‌دانند، در حالی که شوروی نیز با سیاست‌های سرکوب‌گرایانه در مجارستان و چک‌اسلواکی، به تشدید جو بی‌اعتمادی کمک کرد.
در نهایت، آزمایش موفق بمب اتمی توسط شوروی در اوت 1949 (7 شهریور 1328)، تعادل قدرت را تغییر داد و جنگ سرد را به سطح جدیدی از رقابت تسلیحاتی رساند. این رویداد، که زودتر از پیش‌بینی‌های غربی رخ داد، نشان‌دهنده پیشرفت علمی شوروی بود اما غرب را به سمت افزایش بودجه نظامی سوق داد. همزمان، پیروزی کمونیست‌ها در چین و تشکیل جمهوری خلق چین در اکتبر 1949، جنگ سرد را از اروپا به آسیا گسترش داد و آمریکا را وادار به سیاست‌های مهار در کره و ویتنام کرد که اغلب با هزینه‌های انسانی بالا همراه بود. این دوره اولیه جنگ سرد، با ترکیبی از رقابت ایدئولوژیک، اقتصادی و نظامی، نه تنها دو ابرقدرت را درگیر کرد بلکه جهان را به دو قطب تقسیم نمود، جایی که اقدامات غرب برای حفظ هژمونی جهانی‌اش اغلب به قیمت تشدید تنش‌ها تمام شد، در حالی که شوروی نیز با گسترش نفوذش در دیگر کشورها، نقش خود را در این تقابل ایفا کرد.
فروپاشی امپراتوری شوروی 
و برآمدن روسیه جدید
امپراتوری شوروی، که بیش از هفت دهه بر بخش وسیعی از جهان حکمرانی می‌کرد، در اواخر دهه 1980 با چالش‌های داخلی عمیقی رو‌به‌رو شد که ریشه در اقتصاد ناکارآمد و سیستم سیاسی بسته داشت. میخائیل گورباچف، که در مارس 1985 (اسفند 1363) به عنوان دبیرکل حزب کمونیست انتخاب شد، سیاست‌های‌پرسترویکا (بازسازی اقتصادی) و گلاسنوست (شفافیت سیاسی) را معرفی کرد تا مشکلات را حل کند. این اصلاحات، هرچند با هدف مدرن‌سازی نظام بودند، ناخواسته منجر به آشکار شدن نارضایتی‌های انباشته‌شده میان مردم شد، از جمله کمبود کالاهای اساسی و نابرابری‌های قومی. غرب، با بهره‌برداری از این ضعف‌ها، فشارهای اقتصادی را افزایش داد و از طریق رسانه‌ها و کمک‌های مالی به گروه‌های مخالف، تلاش کرد تا نفوذ کمونیسم را کاهش دهد، اقدامی که اغلب به عنوان دخالت در امور داخلی کشورها تلقی می‌شود. با این حال، خود شوروی نیز با مقاومت داخلی در برابر تغییرات، به تشدید بحران کمک کرد و نتوانست تعادل مناسبی میان اصلاح و کنترل برقرار کند.
با اجرای گلاسنوست، آزادی بیان افزایش یافت و اعتراضات عمومی علیه فساد و ناکارآمدی حزب کمونیست بالا گرفت، که این امر زمینه را برای جنبش‌های استقلال‌طلبانه در جمهوری‌های شوروی فراهم کرد. در سال 1988 (1367)، اعتراضات گسترده در بالتیک و قفقاز آغاز شد، جایی که مردم خواستار خودمختاری بیشتر بودند. گورباچف تلاش کرد با برگزاری انتخابات نیمه‌آزاد در 1989 (1368) پاسخ دهد، اما این اقدامات تنها شکاف‌ها را عمیق‌تر کرد. غرب، با حمایت مالی از رهبران اپوزیسیون مانند بوریس یلتسین، که در انتخابات محلی پیروز شد، نقش فعالی در تشویق این جنبش‌ها ایفا کرد، و این حمایت‌ها اغلب به عنوان تلاش برای تجزیه یک قدرت رقیب دیده می‌شود. شوروی، از سوی دیگر، با سرکوب ناکارآمد اعتراضات، اعتبار خود را از دست داد و نتوانست وحدت را حفظ کند، که این امر به نوبه خود بحران اقتصادی را تشدید کرد.
بحران اقتصادی در اواخر دهه 1980 به اوج رسید، با تورم شدید، کمبود غذا و کاهش تولید صنعتی که ناشی از سیستم برنامه‌ریزی مرکزی ناکارآمد بود. ‌پرسترویکا نتوانست به سرعت نتایج مثبتی به بار آورد و منجر به افزایش بیکاری و نارضایتی شد. در 1990 (1369)، گورباچف قدرت بیشتری به جمهوری‌ها داد، اما این امر جدایی‌طلبی را توسعه بخشید، مانند استقلال لیتوانی در مارس همان سال. غرب، با اعمال تحریم‌های اقتصادی و ترویج مدل سرمایه‌داری، فشار آورد تا شوروی را وادار به تغییرات رادیکال کند، که این سیاست‌ها اغلب به عنوان ابزاری برای تضعیف یک نظام جایگزین تفسیر می‌شود. با این وجود، رهبری شوروی نیز با عدم مدیریت صحیح منابع و ادامه هزینه‌های نظامی بالا، به این بحران دامن زد و نتوانست از فروپاشی اقتصادی جلوگیری کند.
کودتای نافرجام اوت 1991 (مرداد 1370) نقطه عطفی در سقوط شوروی بود، زمانی که سخت‌گیران کمونیست تلاش کردند گورباچف را برکنار کنند تا اصلاحات را متوقف سازند. این کودتا، که تنها سه روز طول کشید، با مقاومت مردمی به رهبری یلتسین شکست خورد و قدرت گورباچف را به شدت کاهش داد. یلتسین، به عنوان رئیس‌جمهور روسیه، از این فرصت برای ممنوع کردن حزب کمونیست و تصرف دارایی‌های آن استفاده کرد. غرب، با ستایش از یلتسین به عنوان قهرمان دموکراسی و ارائه کمک‌های مالی فوری، نقش کلیدی در تقویت موقعیت او ایفا کرد، که این حمایت‌ها گاهی به عنوان مداخله در روند داخلی دیده می‌شود. شوروی، با عدم پیش‌بینی چنین بحران‌هایی، نتوانست ساختار خود را حفظ کند و این کودتا آخرین میخ بر تابوت اتحاد بود.
پس از کودتا، جمهوری‌های شوروی یکی پس از دیگری استقلال خود را اعلام کردند، و در دسامبر 1991 (آذر 1370)، رهبران روسیه، اوکراین و بلاروس معاهده بلویژا را امضا کردند که پایان رسمی اتحاد جماهیر شوروی را اعلام کرد. گورباچف در 25 دسامبر (4 دی 1370) استعفا کرد و پرچم شوروی از کرملین پایین کشیده شد. این فروپاشی منجر به ایجاد 15 کشور مستقل شد، با روسیه به عنوان جانشین اصلی. غرب، با جشن گرفتن این رویداد به عنوان پیروزی سرمایه‌داری، کمک‌های اقتصادی محدودی ارائه داد که اغلب شرطی و ناکافی بود، و این امر به عنوان بهره‌برداری از ضعف شوروی سابق تلقی می‌شود. با این حال، خود سیستم شوروی با عدم انعطاف‌پذیری در برابر تغییرات جهانی، مسئولیت اصلی این سقوط را بر عهده‌دارد.
با فروپاشی شوروی، روسیه جدید به عنوان فدراسیون روسیه در دسامبر 1991 (آذر 1370) شکل گرفت، با بوریس یلتسین به عنوان اولین رئیس‌جمهور منتخب. این کشور با چالش‌های عظیم اقتصادی رو‌به‌رو بود، از جمله تورم افسارگسیخته. یلتسین سیاست‌های شوک‌درمانی را اجرا کرد که منجر به کاهش شدید تولید و افزایش فقر شد. غرب، با ترویج این مدل اقتصادی از طریق صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، اغلب شرط‌های سختی برای وام‌ها گذاشت که اقتصاد روسیه را بیشتر تضعیف کرد، و این سیاست‌ها به عنوان تلاش برای وابسته کردن روسیه به غرب دیده می‌شود. روسیه، هرچند با مشکلات داخلی مانند فساد اقتصادی، تلاش کرد تا هویت جدیدی بسازد.
در سال‌های اولیه دهه 1990، روسیه با بحران‌های سیاسی مواجه شد، از جمله درگیری میان یلتسین و پارلمان در 1993 (1372)، که با حمله نظامی به ساختمان پارلمان پایان یافت. این رویداد، هرچند بحث‌برانگیز، منجر به تصویب قانون اساسی جدید شد که قدرت رئیس‌جمهور را افزایش داد. غرب، با حمایت از یلتسین علی‌رغم سرکوب مخالفان، نقش خود را در تثبیت یک نظام اقتدارگرا ایفا کرد، که این حمایت‌ها اغلب به عنوان نادیده گرفتن اصول دموکراتیک تفسیر می‌شود. روسیه، با تمرکز بر بازسازی نهادها، توانست از فروپاشی کامل جلوگیری کند، اما این دوره با هزینه‌های انسانی بالایی همراه بود.
اقتصاد روسیه در اواخر دهه 1990 با بحران مالی 1998 (1377) رو‌به‌رو شد، که منجر به کاهش ارزش روبل و بدهی‌های خارجی شد. یلتسین برای نجات وضعیت، ولادیمیر پوتین را در اوت 1999 (مرداد 1378) به عنوان نخست‌وزیر منصوب کرد. پوتین با مدیریت جنگ دوم چچن، محبوبیت کسب کرد و در مارس 2000 (اسفند 1378) به ریاست‌جمهوری رسید. غرب، با اعمال فشارهای اقتصادی و تحریم‌ها، تلاش کرد تا روسیه را در حاشیه نگه دارد، که این اقدامات به عنوان مانع‌تراشی در مسیر استقلال اقتصادی روسیه دیده می‌شود. با این حال، رهبری جدید روسیه با تمرکز بر ثبات، توانست اقتصاد را احیا کند.
در دهه 2000، روسیه جدید با افزایش قیمت نفت و گاز، رشد اقتصادی چشمگیری تجربه کرد و پوتین سیاست‌هایی برای مرکزی‌سازی قدرت اجرا کرد، مانند اصلاح سیستم فدرال و کنترل رسانه‌ها. این تغییرات، هرچند منجر به ثبات شد، با انتقادهایی همراه بود. غرب، با محکوم کردن این اقدامات به عنوان عقبگرد دموکراتیک و اعمال تحریم‌ها، اغلب به عنوان تلاش برای جلوگیری از ظهور یک قدرت مستقل تلقی می‌شود. روسیه، با بهره‌برداری از منابع طبیعی، توانست جایگاه خود را در عرصه جهانی بازسازی کند، هرچند با چالش‌های داخلی مانند نابرابری ادامه داد.
آیا جنگ سرد پایان یافته است؟
جنگ سرد، که اغلب به عنوان دوره‌ای از رقابت ایدئولوژیک میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی توصیف می‌شود، هرگز به طور واقعی پایان نیافت، بلکه تنها شکل خود را تغییر داد و در قالب تنش‌های جدید ادامه یافت. علی‌رغم فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ (۱۳۷۰)، ایالات متحده و متحدان غربی‌اش، به جای بهره‌برداری از این فرصت برای ایجاد یک نظم جهانی مبتنی بر همکاری، سیاست‌های تهاجمی خود را برای حفظ هژمونی جهانی ادامه دادند. این رویکرد، که ریشه در امپریالیسم اقتصادی و نظامی غرب دارد، منجر به احیای رقابت‌های ژئوپلیتیک شد، جایی که آمریکا نه تنها از کاهش تنش‌ها خودداری کرد، بلکه با گسترش نفوذ خود در شرق اروپا و آسیا، زمینه را برای یک «جنگ سرد جدید» فراهم آورد. جذابیت این ادامه، در پیچیدگی‌های مدرن آن نهفته است، جایی که ابزارهای اقتصادی مانند تحریم‌ها جایگزین تهدیدهای هسته‌ای مستقیم شده‌اند، اما هدف همچنان همان است: حفظ برتری غرب به قیمت ثبات جهانی.
پس از فروپاشی شوروی، ایالات متحده فرصت طلایی برای پایان واقعی جنگ سرد داشت، اما در عوض، با سیاست‌هایی مانند گسترش ناتو به سمت مرزهای روسیه، این فرصت را هدر داد و تنش‌ها را احیا کرد. این گسترش، که از ۱۹۹۹ (۱۳۷۸) آغاز شد و شامل کشورهای سابق پیمان ورشو گردید، نه تنها به عنوان یک اقدام دفاعی توجیه شد، بلکه در عمل، روسیه را محاصره کرد و احساس تهدید را در مسکو تقویت نمود. منتقدان این سیاست را به عنوان تلاش آمریکا برای جلوگیری از ظهور هرگونه قدرت رقیب تلقی می‌کنند، که این امر مستقیماً منجر به واکنش‌هایی مانند بحران اوکراین شد. غرب، با نادیده گرفتن نگرانی‌های امنیتی روسیه و ترویج روایت‌های یکجانبه در رسانه‌های خود، مسئولیت اصلی ادامه این رقابت را برعهده‌ دارد، در حالی که ادعا می‌کند روسیه عامل اصلی است. این رویکرد انتقادی به غرب نشان می‌دهد که چگونه ایالات متحده، به جای سرمایه‌گذاری در دیپلماسی واقعی، از ابزارهای نظامی برای تحمیل اراده خود استفاده کرده و جهان را به سمت تقسیم‌بندی‌های جدید سوق داده است، که این امر جذابیت داستانی یک جنگ بی‌پایان را ایجاد می‌کند. رقابت با چین، به عنوان یکی از برجسته‌ترین نشانه‌های ادامه جنگ سرد، عمدتاً توسط سیاست‌های تهاجمی آمریکا هدایت می‌شود، که پکن را به عنوان تهدیدی ایدئولوژیک و اقتصادی می‌بیند. ایالات متحده، با راه‌اندازی ابتکاراتی مانند «ائتلاف چهارجانبه» (کواد) و اعمال تعرفه‌های تجاری سنگین، تلاش کرده تا رشد اقتصادی چین را مهار کند، اقدامی که ریشه در ترس از از دست دادن برتری جهانی دارد. این تنش‌ها، که از دهه ۲۰۱۰ تشدید شد، شامل رقابت در حوزه فناوری، مانند ممنوعیت هواوی، و نظامی، مانند مانورهای دریایی در دریای جنوبی چین، می‌شود. غرب، با ترویج روایت «تهدید چینی»، اغلب واقعیت‌های تاریخی مانند مداخلات گذشته خود در آسیا را نادیده می‌گیرد و چین را به عنوان عامل اصلی معرفی می‌کند، در حالی که سیاست‌های آمریکا مستقیماً به این رقابت دامن زده است. جذابیت این بخش در پیچیدگی‌های اقتصادی نهفته است، جایی که جنگ سرد مدرن نه با موشک‌ها، بلکه با زنجیره‌های تأمین و هوش مصنوعی پیش می‌رود، اما همچنان غرب را به عنوان آغازگر اصلی نشان می‌دهد.
مسائل هسته‌ای و تسلیحاتی، که هسته اصلی جنگ سرد اولیه بودند، همچنان ادامه دارند و ایالات متحده نقش اصلی در عدم پیشرفت خلع سلاح را ایفا می‌کند. علی‌رغم معاهداتی مانند نیو استارت، آمریکا بودجه‌های هنگفتی را برای مدرن‌سازی زرادخانه هسته‌ای خود اختصاص داده، که این امر روسیه و چین را وادار به واکنش مشابه کرده است. این سیاست‌ها، که اغلب به عنوان «دفاع» توجیه می‌شوند، در واقع تلاشی برای حفظ برتری نظامی است و غرب را به عنوان مانع اصلی صلح جهانی معرفی می‌کند، در حالی که رقبا را به عنوان تهدید جلوه می‌دهد. جذابیت این تنش در خطر دائمی نهفته است، که جهان را در لبه پرتگاه نگه می‌دارد و نشان‌دهنده ناکامی غرب در پایان واقعی جنگ سرد است.
مداخلات غربی در امور جهانی، از غرب آسیا تا آمریکای لاتین، شواهد دیگری از ادامه جنگ سرد ارائه می‌دهد، جایی که ایالات متحده از ابزارهای نرم مانند تحریم‌ها و حمایت از کودتاها برای تضعیف دولت‌های مخالف استفاده می‌کند. برای مثال، تحریم‌های گسترده علیه روسیه پس از بحران اوکراین، نه تنها اقتصاد مسکو را هدف قرار داد، بلکه به عنوان ابزاری برای تغییر رژیم عمل کرد، که این امر ریشه در استراتژی‌های قدیمی جنگ سرد دارد. غرب، با نادیده گرفتن اصول حاکمیت ملی و ترویج استانداردهای دوگانه-مانند محکوم کردن روسیه در حالی که خود مداخلات مشابهی در عراق و افغانستان انجام داده- مسئولیت اصلی ادامه این تنش‌ها را بر عهده ‌دارد. این رویکرد انتقادی جذابیت داستانی یک امپراتوری پنهان را ایجاد می‌کند، جایی که آمریکا نه قهرمان، بلکه عامل اصلی بی‌ثباتی جهانی است.
در عرصه سایبری و اطلاعاتی، جنگ سرد مدرن با حملات سایبری و کمپین‌های اطلاعات نادرست ادامه یافته، و ایالات متحده پیشتاز در توسعه قابلیت‌های تهاجمی است. آژانس‌های آمریکایی مانند NSA، با برنامه‌هایی مانند پریسم، نه تنها رقبا را هدف قرار داده‌اند، بلکه متحدان خود را نیز جاسوسی کرده‌اند، که این امر اعتماد جهانی را تضعیف کرده است. در مقابل، اتهامات غربی علیه روسیه و چین در مورد مداخله انتخاباتی، اغلب بدون شواهد محکم مطرح می‌شود و به عنوان ابزاری برای توجیه سیاست‌های سخت‌گیرانه استفاده می‌گردد. این حوزه جدید، جذابیت یک جنگ نامرئی را به ارمغان می‌آورد، جایی که غرب با ادعای دفاع از آزادی، در واقع کنترل اطلاعات را برای حفظ قدرت خود اعمال می‌کند و جنگ سرد را به عصر دیجیتال کشانده است.
در نهایت، ادامه جنگ سرد نه تنها یک واقعیت ژئوپلیتیک است، بلکه نتیجه مستقیم سیاست‌های امپریالیستی غرب، که از پایان واقعی رقابت جلوگیری کرده و جهان را به سمت تقسیم‌بندی‌های جدید سوق داده است. ایالات متحده، با تمرکز بر حفظ هژمونی خود از طریق ائتلاف‌های نظامی و اقتصادی، فرصت‌های دیپلماتیک را هدر داده و رقبا را به اتحادهای ضدغربی واداشته، مانند نزدیکی روسیه و چین. این رویکرد انتقادی نشان می‌دهد که جنگ سرد تمام نشده، بلکه توسط غرب احیا شده تا منافع سرمایه‌داری لیبرال را حفظ کند، در حالی که جهان با هزینه‌های انسانی و اقتصادی آن دست و پنجه نرم می‌کند. جذابیت این روایت در هشدار نسبت به آینده است، جایی که بدون تغییر سیاست‌های غربی، تنش‌ها می‌تواند به درگیری‌های مستقیم منجر شود.