کد خبر: ۳۲۲۳۳۷
تاریخ انتشار : ۲۴ آبان ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰

دو خاطره از شهید مهدی باکری

پـالتوی مهـدی
یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونه‌ها و دست‌هایش سرخ و کبود شده بود. پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند. 
 دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه رفت؛ اما غروب همان روز که از مدرسه بر می‌گشت با ناراحتی پالتویش را به گوشة اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه کردند.
 او در حالی که اشک در چشمش نشسته بود، گفت:چطور راضی شوم پالتو بپوشم، وقتی که دوست بغل دستی‌ام از سرما به خود می‌لرزد؟
* خاطرات شهید مهدی باکری برگرفته از کتاب افلاکیان زمین، ج 7‌
نوشته محمدحسین عباسی ولدی، نشر شاهد 
 
من فقط یک بسیجی‌ام
یک روز برای کسب اطلاع از کمبود‌های انبار به آن قسمت سرکشی می‌کرد. وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار،«حاج امرالله» که آقا مهدی را از روی قیافه نمی‌شناخت، رو به او کرد و با صدای بلند گفت: جوان! چرا همین کنار ایستاده‌ای و نگاه می‌کنی؟ بیا کمک کن تا این گونی‌ها را به انبار ببریم. اگر آمده‌ای این‌جا کار کنی، باید پا به پای بقیه این بارها را از کامیون خالی کنی! فهمیدی بابا؟
کتف آقا مهدی قبلا مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمی‌توانست زیاد از آن کار بکشد. با این وصف، مشغول به کار شد. نزدیک ظهر، یکی از بچه‌های سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به آنجا آمد. حاج امرالله به او گفت: یک بسیجی پرکار امروز به کمک ما آمده. نمی‌دانم از کدام قسمت است. می‌خواهم بروم و از فرمانده‌اش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند و به آقا مهدی اشاره کرد. آن سپاهی که ایشان را می‌شناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت و به حاج امرالله گفت: می‌دانی او کیست؟ این آقا مهدی باکری است. فرمانده لشکر خودمان.
حاج امرالله و دیگر بسیجی‌ها به طرف او رفتند، آقا مهدی بدون اینکه بگذارد آنها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت: حاج امرالله! من یک بسیجی‌ام، همین!
* کتاب افلاکیان زمین‌، ج ۷‌، نوشته محمدحسین عباسی ولدی، نشر شاهد