کد خبر: ۳۲۱۷۰۱
تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۴۰۴ - ۲۰:۴۱

آفتابا بسکه پیدائی نمی‌دانم کجائی دور از مائی و با مائی نمی‌دانم کجائی (چشم به راه سپیده)

 تا از كدام راه بيايي؟
هر جا كه جلوه‌اي ز تو پيداست
چشمان من به كار تماشاست
اي صبح، اي صداقت سيال
مانند عشق، نام تو زيباست
آيا تويي برابر چشمم
يا خوابي و خيالي و رؤياست
اي شاهد نماز تو مهتاب
هستي به عشق توست كه پوياست
اي آفتاب صبح هدايت
شور وصال روي تو ماراست
اي شهسوار، تند گذشتي
اما هنوز گرد تو بر جاست
تا از كدام راه بيايي
ما را نماز و قبله همانجاست
بي گفت مانده طعن رقيبان
برخيز، درع و تيغ مهياست
اي بس بساط شعبده كاين خصم
از راه كيد و مكر بياراست
امروز رفت در غم ديروز
چشمانمان به جاده فرداست
هر جا كه خيمه‌گاه تو برپاست
بي‌شك مقام عشق، همانجاست
اميرحسين مدرس
از همين روز و همين لحظه
بي‌تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سال‌ها، هجري و شمسي، همه بي خورشيدند
از همان لحظه كه از چشم يقين افتادند
چشم‌هاي نگران آينه ترديدند
نشد از سايه خود هم بگريزند دمي
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون به‌جز سايه نديدند كسي در پي خود
همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند ولي ماهي‌وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجيدند
تو بيايي همه ساعات و همه ثانيه‌ها
از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند
مرحوم قیصر امین‌پور 
پايان سفر نزدیک است 
شب حرمان دل ما به سحر نزديك است
روز برگشتن جانان ز سفر نزديك است
در فراقش چه جگرها كه نشد خون و نسوخت
چيدن حاصل خون‌هاي جگر نزديك است
اي به جان آمده از طول شب و سختي راه
قدمي پيش كه پايان سفر نزديك است
دور اي خار مغيلان كه حرم شد پيدا
مرگ بر شام تباهي كه سحر نزديك است
دل هر جايي من قدر بدان امشب را
شب قدر است و دعايت به اثر نزديك است
آفرينش همه را چشم به راه مهدي است
فجر تابيدن آن طرفه قمر نزديك است
مهدي منتظر آمد كه ز فيض نظرش
به نظر آمدن اهل نظر نزديك است
جنبشي در همه ذرات جهان افتاده است
آن قيامت كه خدا گفته مگر نزديك است؟
دشمن از تيره دلي آمدن مهدي را
گر خطر خواند بگو وقت خطر نزديك است
ياد آن شاعر عارف كه «مؤيد» فرمود
كه ز شب هرچه برآيد به سحر نزديك است
سيد رضا مؤيد
ای کاش ...
ای کاش که انتظار معنی می‌شد
بی‌تابی جویبار معنی می‌شد
وقتی که سحر، شکوفه صبح دمید
با آمدنت بهار معنی می‌شد
کریم علی‌زاده
نمی‌دانم کجایی؟
آفتابا بسکه پیدائی نمی‌دانم کجائی
دور از مائی و با مائی نمی‌دانم کجائی
هر طرف رو آورم روی دل‌آرای تو بینم
جلوه‌گر از بس بهر جائی نمی‌دانم کجائی
جمع‌ها سوزند گِرد شمع رخسار تو و، تو
در میان جمع تنهائی نمی‌دانم کجائی
گاه چون یونس به بحری گه چو عیسی در سپهری
گاه چون موسی به سینائی نمی‌دانم کجائی
گاه دل‌ها را به کوی خویش از هر سو کشانی
گاه خود پنهان به دلهائی نمی‌دانم کجائی
در جهان جویم رخت یا از جنان گیرم سراغت
در دو عالم عالم آرائی نمی‌دانم کجائی
هر کجا می‌خوانمت بر گوش جان آید جوابم
پیش من با من هم آوائی نمی‌دانم کجائی
شهر را گردم به شوقت کو به کو منزل به منزل
یا به دشت و کوه و صحرایی نمی‌دانم کجائی
کعبه‌ای یا کربلا یا در نجف یا کاظمینی
یا کنار قبر زهرائی نمی‌دانم کجائی
عبد را هجران مولا تلخ‌تر از زهر باشد
من تو را عبدم تو مولائی نمی‌دانم کجائی
زخم قرآن را شفابخشی به تیغ انتقامت
درد عترت را مداوائی نمی‌دانم کجائی
مانده بر لب‌های اصغر همچنان نقش تبسم
تا برای انتقام آئی نمی‌دانم کجائی
«میثم» از خون جگر دائم به یادت دیده شوید
تا بر او هم چهره بگشائی نمی‌دانم کجائی
غلامرضا سازگار