کد خبر: ۳۱۶۵۲۸
تاریخ انتشار : ۲۵ مرداد ۱۴۰۴ - ۲۰:۱۳

امتـــداد عـــاشورا

خدیجه حسینی

 
نشسته‌ام گوشه‌ پذیرایی و در عالم خودم، دل داده‌ام به روضه. وقتی داشتم آماده می‌شدم تا خودم را برسانم به مجلس امام حسین(ع) فکرش را هم نمی‌کردم چنین لحظاتی را تجربه کنم. همراه با روضه‌خوان رفته‌ام تا خرابه‌‌ شام که پرچم امام حسین(ع) را می‌آورند میان خانم‌ها. صحرای کربلا به پا می‌شود. یک نگاهم به پرچم است و زن‌هایی که صدای‌گریه‌شان دل‌ها را می‌لرزاند و نگاه دیگرم شش گوشه‌‌ حرم را می‌بیند و بین‌الحرمین را و کاروان به زنجیر بسته‌ای که در دل صحرا پیش می‌رود.
کمی بعدتر پیراهنی برایمان می‌آورند. پیراهن حاج قاسم‌مان را. پیراهن‌ها را هم که دیگر می‌دانید خودشان روضه دارند. تنِ بی‌سری میان بیابان که حتی پیرهن کهنه‌اش هم به غارت رفته، چه رسد به انگشتر و جوشن.
روضه‌خوان رسیده به آنجایی که طَبَق می‌آوردند برای رقیه‌‌ سه‌ساله‌! همان موقع پیرهن دیگری می‌رسد و بین زن‌ها دست‌به‌دست می‌چرخد. پیراهن حججی ماست. همان که سر داد ولی آرزو به دل داعشی‌ها گذاشت تا ترس را در چشم‌هایش ببینند. همان که پسرش را گذاشت... زن و زندگی و آرزوها و جوانی‌اش را گذاشت و رفت برای نوکری بی‌بی(س).
پیراهن بعدی برای شهید رئیسی است. یاد ورزقان می‌افتم و جنگل مه‌گرفته و آسمان ابری و زمینِ گل‌آلود. یاد آن شبی که انگار قرار نبود هیچ‌وقت صبح شود. یاد اشک‌هایی که ریختیم و نذرهایی که کردیم و خوابی که تا صبح به چشم‌مان نیامد. یاد هلی‌کوپتری که هزار تکه شد و انگشتری که برایمان ماند و یک کفن کوچک!
و آخرین پیراهن، پیراهن همسایه‌مان است که این جنگِ تحمیلی دوازده روزه حتی اجازه‌ احوالپرسی نداد که نگذاشت برویم درِ خانه‌شان و تبریک بگوییم بابت خانه‌ جدید. نگذاشت کنار همسرش بنشینم و از خوشی‌ها حرف بزنیم. از بچه‌ها. از تابستان، که آشنایی‌مان یک جور دیگری رقم خورد. 
دستی به پیراهن‌ها می‌کشم و تبرک می‌کنم. 
روضه‌خوان هنوز می‌خواند.
رقیه‌ سه‌ساله دیگر آرام شده. آرام! ساکت! با سری در آغوشش!