عیــادت...
خیلی وقت بود که میخواستم به عیادت دوستم بروم. ساعت دو بعدازظهر بود که دست دخترم را گرفتم و سوار اتوبوس شدیم. مسیر طولانی بود تا اینکه به نزدیکی فرودگاه، جایی که خانه دوستم بود، رسیدیم.
در را زدم. دختر کوچکش در را باز کرد و وارد شدم. بعد از سلام و احوالپرسی، دخترها به حیاط رفتند تا بازی کنند. من و دوستم گرم صحبت شدیم که ناگهان صدای جیغ بچهها از حیاط آمد: «مامان! نور تو آسمونه!» با عجله خودم را به بیرون رساندم. نورهای زیادی به آسمان پرتاب میشدند که لحظهای بعد، صدای انفجار مهیبی آمد و دود غلیظی به هوا برخاست. نفسم بند آمده بود. بچهها وحشتزده به آغوشم پریدند و جیغ کشیدند. دختر هشت سالهام از ترس میلرزید. سریعاً به داخل خانه برگشتیم.
چند دقیقه بعد، با دوستم خداحافظی کردم و بیرون آمدیم. خیابان کمی شلوغتر شده بود. هرچه با اسنپ درخواست دادم، هیچ رانندهای قبول نکرد. مجبور شدم تا سر خیابان بروم تا ماشین دربستی پیدا کنم. هیچ ماشینی نمیایستاد؛ انگار همه عجله داشتند که از آن محیط دور شوند. بارها دست بلند کردم تا اینکه یک پیکان جلوی پایم توقف کرد. راننده پرسید: «کجا؟»
«حرم.»
پیرمرد با مهربانی گفت: «بیا دخترم، میرسونمت.»
سوار شدیم. رنگ صورت دخترم پریده بود و هنوز میلرزید. پیرمرد رو به دخترم کرد و با صدایی آرام و مطمئن گفت: «نترس دخترم. ما ملت ایران هشت سال، تو بدتر از این وضعیت دوام آوردیم. الان که امنیت داریم و این همه امکانات هست، اصلاً نترس.»
لبخند کمرنگ دخترم، دلم را قرص کرد. به ایران قوی و مردم وفادارش، به ایران.
معصومه شیرازی