کد خبر: ۳۱۱۸۲۰
تاریخ انتشار : ۰۷ خرداد ۱۴۰۴ - ۲۱:۲۸

از تو شوري به دل بحر و بر انداخته‌اند آتش عشق تو در خشک و ‌تر انداخته‌اند (چشم به راه سپیده)

 
 
 حق تمام آینه‌ها                                                        
دیگر غم یار را تحمل نکننــــد
هجران نگار را تحمل نکننـــــد
این حق تمام آیینه‌ها است اگر
هر جمعه غبار را تحمل نکننــد
 عظیمی‌نیا
 دل‌ها سپر انداخته‌اند
از تو شوري به دل بحر و بر انداخته‌اند 
آتش عشق تو در خشک و ‌تر انداخته‌اند
محنت عشق ترا حوصله‌يي درخور نيست 
پيش غم‌هاي تو دل‌ها سپر انداخته‌اند
از بتان مهر مجوئيد که آئين وفاست 
اولين رسم قديمي که بر انداخته‌اند
نيست غم‌هاي تو را با دلم آن مهر که بود
سال‌ها شد که مرا از نظر انداخته‌اند
هر کجا تيغ نگاه تو علم گشته به ناز 
بيدلان گاه سپرگاه سر انداخته‌اند
وه چه بحري که ز شوق گهرت، کشتي خويش 
خضر و الياس به موج خطر انداخته‌اند
بي‌سبب نيست که با شيشه‌دلان کينه چرخ 
سنگ بر کارگه شيشه‌گر انداخته‌اند
اين جهان خانه حزن و الم از آن احباب 
عيش و عشرت به جهان دگر انداخته‌اند
ميکشان را شده از شهد لبت طبع لطيف 
تا بدان جاي که نقل از شکر انداخته‌اند
آشيان دل (طالب) شده بر بال عقاب 
بسکه مرغان خدنگ تو پر انداخته‌اند
طالب آملي
 پلک پنجره‌ها
آبی‌تر از نگاه تو پیدا نمی‌شود
دریا بدون چشم تو معنا نمی‌شود
تو آن‌قدر بزرگی و عاشق که وصف تو
در شعر ناسروده من جا نمی‌شود
در انتظار تو به که باید پناه برد
وقتی که پلک پنجره‌ها وا نمی‌شود
این آسمان شب‌زده این لحظه‌های تار
در غیبت حضور تو فردا نمی‌شود
بغضی که راه حنجره‌ام را گرفته است
جز با حضور چشم تو دریا نمی‌شود
محبوبه بزم‌آرا
 صبح زیبای ظهور
دل‌های ما لب‌تشنه باران نورت
چشم‌انتظار صبح زیبای ظهورت
می‌باری عطر روشنای صبح‌دم را
بر جاده‌های شب‌زده وقت عبورت
ما را ببر با خود به دیدار خداوند
از سمت سهله جمکران، از کوه طورت
آقا اگر هم قلب ما از جنس سنگ است
شاید شود نیمه‌شبی سنگ صبورت
هر روز بین کوچه‌های فاطمیه
لبریز ماتم می‌شود چشم غیورت
صاحب عزا با واهمه می‌خوانم امشب
مرثیه‌های مادرت را در حضورت
حس می‌کنی آن التهاب شعله‌ها را
لحظه به لحظه، مو به مو، صورت به صورت
هر روز قبر بی‌نشانی ندبه دارد
چشم‌انتظار صبح زیبای ظهورت
یوسف رحیمی
چشم‌های خیس
روشن‌ترین ستاره این آسمان تار
بر دخمه‌های تیره دل روشنی ببار
من زنده‌ام به یمن نفس‌های گرم تو
ای پیک سبز‌پوش و مسیحا دم بهار
با تو دلم چو آینه شفاف می‌شود
بی تو گرفته است تمام مرا غبار
بر برگ برگ دفتر ما ثبت کرده‌اند
یک عمر جست‌وجوی تو، یک عمر انتظار
یک شب بیا به حرمت این چشم‌های خیس
بر دیدگان مانده به راهم، قدم گذار
ما مانده‌ایم در خم این کوچه‌های تنگ
ما را بیا از این همه دلواپسی درآر
برگرد روشنای دل‌انگیز آفتاب
مولای آب و آینه، مولای ذوالفقار
الهام امین
رنگ دریا
گرچه رخسار مهر پیدا نیست
شام هجران همیشه یلدا نیست
تا که مجنون نگشته‌ای، خامی
هر دلی جای عشق لیلا نیست
موج باش و به رنگ دریا شو
موج دریا جدا ز دریا نیست
غایب از خویش بوده‌ای یک عمر
دل حریم حضور آیا نیست؟
دل به خورشید بسته‌ام، آیا
هر غروبی نشان فردا نیست؟
حسن یعقوبی