کد خبر: ۳۱۱۷۰۸
تاریخ انتشار : ۰۶ خرداد ۱۴۰۴ - ۲۳:۰۶
نیمه پنهان کشمیر- ۵۸

حـال و هـوای زیــارت در «عیش مقـام»

 
 
 
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
نزدیک‌ترین زیارتگاه به خانه من روستای عیش‌مقام نزدیک مدرسه شبانه‌روزی بود. یک بعدازظهر در اوایل‌آوریل من اتوبوسی به مقصد عیش‌مقام گرفتم.  
یک دوست خانوادگی به نام کالو یک مغازه بافندگی در بازار کوچک نزدیک ایستگاه اتوبوس داشت.
 زیارتگاه « عیش مقام» در تپه‌ای در همان حوالی قرار داشت. قبل از اینکه راهپیمایی را به طرف زیارتگاه آغاز کنم کالو را دیدم که در مغازه‌اش روی صندلی چوبی نشسته بود. 
او یک جلیقه نهرویی پوشیده و یک کلاه جناحی به سر داشت.
 او با لحن آشنایش پرسید: این همه سال کجا بودی؟
دوتا از دندان‌های جلویش افتاده بود و صورتش پر از چین و چروک بود.
- حرف‌هایم را جمع و جور کردم و گفتم: کالج‌، دانشگاه‌، روزنامه نگاری و...
- پس ازدواج چی می‌شود؟
آنها همیشه این سؤال را مطرح می‌کنند. راضیه دخترش و الطاف پسرش ازدواج کردند و اکنون یک مدرسه را مدیریت می‌کنند. از زمان درگیری‌ها هم اوضاع کسب و کار کالو زیاد خوب نیست.
- اما خدا را شکر همه در خانواده سلامت هستند‌، در این دوره زمانه هر روز یک هدیه الهی است.
دو مرد هم در داخل مغازه نشسته بودند آنها هم به علامت تأیید سرشان را تکان دادند.
- یکی از آنها گفت: هیچ اعتباری نیست.
- دیگری گفت: درست است.
کالو اضافه کرد: امروز صبح سربازان پسربچه‌ای را در پولواما کشتند‌، جسدش هنوز در ایستگاه پلیس است. یک پلیس برای خرید کفن به مغازه من آمده بود.
 ارتش گفته او (پسربچه) وابسته به مبارزین بوده است. اما چه کسی می‌داند حقیقت کدام است؟
کالو دراین هنگام روبه زیارتگاه در بالای تپه کرد‌، دست‌هایش را بالا برد و دعائی خواند.
« اوه‌، ‌ای ولی خدا زین الدین 
بین ما و خدا واسطه باش‌، از او بخواه که ما را مورد رحمت و مغفرت خود قرار دهد.
از او بخواه که گناهان مارا ببخشد.
تو عزیزترین عزیزترینها هستی»
من می‌خواستم که فضا را کمی برای او تلطیف کنم از این رو یک داستان قدیمی را برایش تعریف کردم که موجب خنده و شعف او شد.
یکی از اسامی که مسلمانان برای خدا به‌کار می‌برند کلمه نور است. در اسم یک ملای کهنسال با ریش‌های سفید در مسجد عیش مقام نیز کلمه نور وجود داشت.
زمانی که بچه بودم یک بار به همراه پدر بزرگم و کالو به اقامه نماز جمعه به این مسجد آمدیم.
 آموزش مذهبی کودکانه‌ام به من آموخته بود که مسجد خانه خداست. ملا نور در حال ایراد خطبه بود. 
فکر کردم (چون اسمش نور است ) نعوذ بالله خدا است. 
بعد از اتمام نماز دیدم ملا نور در همان خیابان قدم می‌زند، تعجب کردم و از کالو پرسیدم راستی چرا خدا مثل ما در همان خیابان قدم می‌زند؟ 
کالو خندید و گفت: تو آن موقع 6 سال داشتی و آن روزها‌، روزهای خیلی خوشی بودند. پدربزرگ تو و من این داستان را برای دوستانمان تعریف کردیم و ملا نور وقتی فهمید بیچاره خیلی ناراحت و عصبانی شد.
آن «خدای» تو اکنون مرده است.
الله اکبر‌، اشهد ان لا اله الا الله
ندای اذان عصر از مناره‌های زیارتگاه عیش مقام با آن بام‌های حلبی‌، سبز رنگ بلند شد.
همچنان‌که قصد داشتم از پله‌های درگاه خودم را به بالای زیارتگاه برسانم عطر نان تازه در سبد‌های حصیری نانوایی‌ها و همچنین بوی معطر ادویه‌جات تازه در جلوی مغازه‌ها در فضای دور و برم پیچیده بود.
هر بهار مردم به مناسبت جشن پایان زمستان و شروع فصل کشت گرد هم می‌آیند.
 صدها تن از زنان‌، مردان و بچه‌ها مشعل‌هایی را روشن کرده و در محوطه سنگفرش شده زیارتگاه می‌ایستند.
 دروازه چوبی قوسی‌شکل زیارتگاه خطاطی و منبت کاری شده‌، پنجره‌های مشبک و بام سبز فام شبیه معبد بودایی‌ها که با ستون‌هایی زیبا مستحکم شده و در نهایت کلاهک مخروطی‌شکل برنجی زیارتگاه که در زیر مشعل‌ها می‌درخشید همگی با زیبایی‌های خیره‌کننده‌شان برای زائران چشم‌نوازی می‌کردند.
زائران و مریدان همچنان در محوطه سنگفرش‌شده تجمع کرده بودند. بودا فکر می‌کرد کشمیر مکان مناسبی برای مکاشفه است.
 در بالای هر تپه‌ای یک زیارتگاه و در کنار هر چشمه‌ای معبدی قرار دارد.
 به نظر می‌رسید مؤمن شدن در این‌جا آسان باشد.
من به حیاط برگشته و به تماشای آرایشگر خیابانی نشستم که قیچی‌اش را روی سنگی تیز می‌کرد.
یک زوج جوان و یکی پیرزن که بچه‌ای در دست داشت به آرایشگر نگاه می‌کردند. 
پیرزن به آرایشگر کمک کرد تا یک پارچه نخی را به دور گردن بچه ببندد. 
بر اساس سنت مسلمانان کشمیر اولین اصلاح موی سر هر بچه باید در زیارتگاه انجام شود. 
آرایشگر به آرامی با آب گرم موی سر بچه را ابتدا ماساژ داد. بچه ‌گریه کرد. 
پیرزن برای بچه لالایی خواند تا ساکت شود. والدین جوان ناراحت و بی‌قرار بودند.
آرایشگر موهای بچه را از ته تراشید. پدر دسته‌ای از موها را در دستمالی جای داد. مادر کاسه‌ای پر از برنج خوش عطر و ادویه به رنگ زردچوبه را در میان زائران و مریدان که بچه را مورد تفقد و مهربانی قرار داده بودند توزیع کرد. 
من این خانواده را تا داخل زیارتگاه دنبال کردم. 
متولیان زیارتگاه موسوم به باباها روی صحن چوبی پشت سینی‌های برنجی پر از سکه نشسته بودند.
 خانواده با سخاوت خیرات و نذورات خود را شامل یک یا دو اسکناس برای هر بابا روی سینی گذاشتند و باباها هم برای بچه‌ها دعا کردند.
در اندرونی زیارتگاه غاری باستانی وجود دارد که به مرور زمان تغییرات و بازسازی‌های درآن انجام شده است. 
زنان با لباس‌های گلدوزی شده روشن در یک طرف صحن که با سنگ مرمر سبز فرش شده بود به عبادت می‌پرداختند و بابا‌های بیشتری در طرف دیگر نذورات زائران را جمع‌آوری می‌کردند.
یک ستون سنگی بسیار قطور و مستحکم سقف غار را نگه داشته بود. 
بابایی که آنجا ایستاده بود با صدای بلندی گفت: « این ستون محبوب عالم است‌، آنهایی که به آن تکیه می‌دهند از همه مشکلات رهایی می‌یابند. مرد جوان خیراتت را این‌جا اهدا کن و با تکیه بر ستون صخره‌ای تمام نگرانی‌هایت را برطرف کن».