روایت صدثانیهای
اهدای خون
ابوالقاسم محمدزاده
تلفن خانه که زنگ خورد مادر خانه گوشی رو برداشت:
- الو، منزل علیزاده؟ مادر گفت:
- بله
- با آقا سعید کار داشتم. مادر بغض به گلو گفت: بفرمایید.
- از بانک خون زنگ میزنم
-امرتون؟
- هرسال ماه رمضون، آقا سعید میآمد برا اهدای خون. امسال نیامده. جهت یادآوری تماس گرفتم.
مادر در حالی که بغضش ترکیده بود و اشکهایش چون ابر بهار میریخت گفت؛
- سعید تمام خونش را یکجا هدیه به خانم زینب(س) کرد.
راوی: مادر شهید سعید علیزاده