نیمه پنهان کشمیر- 50
پس دادن جایزه ادبی به دولت هنــد در اعتراض به خشونت نظامیان
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
درگیریها و مناقشات در کشمیر تحرکات کشمیریها را محدود کرده بود و آنها را وادار کرده بود تا صرفا در مراسمات خاص مانند عقد و عروسی، ملاقاتهای بیمارستانی، تشییع جنازه و... شرکت کنند.
مادر گفت: پدرت نمیتواند بیاید بنابراین تو باید حتما بروی.
پدر علیرغم حضور گسترده ارتش هند در روستای عمویم بهطور مرتب به ملاقات او میرفت اما پس از حادثه انفجار مین در جاده این ملاقاتها را متوقف کرد. والدینم همچنان بهخاطر آن حادثه با ترس و لرز زندگی میکنند.
چند وقت پیش ما در ماشینش بودیم راننده از روی یک پاکت آب میوه که در جاده افتاده بود عبور کرد و صدای بلند ترکیدن آن به هوا بلند شد.
پدرم به کف ماشین افتاد و دستهایش را روی سرش گذاشت.
یواشکی گفتم: پدر جان، این یک پاکت آب میوه خالی است .
او سرجایش نشست دستهایش را پایین آورد و آرام شد.
پدرم گفت: میدانی بعد از آن حادثه مین در جاده... او حق داشت..
بهخاطر دارم زمانی در خارج از کشمیر بودم، هر موقع تایر «اتوریکشا» یا ماشین میترکید من و دوستانم از جایمان میپریدیم. الان هم اینطور است.
من درماندگی پدرم را یک دفعه دیگر مشاهده کردم و آن زمانی بود که ما خبر فوت خالهاش را شنیدیم.
پدر گفت: او همیشه با من در دوران کودکی مهربان بود و بیش از هر آشنای دیگری از من مراقبت میکرد. اما من زمانی که او در حال مرگ بود نتوانستم به دیدنش بروم.
مادر و من به مقصد روستای عمویم سوار اتوبوس محلی شدیم.
من از اینکه میتوانستم قوم و خویشهایی که برای سالیان سال ندیده بودم را دوباره ببینم خیلی هیجان زده بودم.
اتوبوس روستایمان را ترک و راه خود را سلانهسلانه از میان سربالایی کوهها در پیش گرفت و یک و نیم کیلومتر جلوتر برای تأیید اوراق هویت در یکی از دو اردوگاه نظامی محدودههای روستای ما توقف کرد. دو سرباز جوان مسلح که جلیقههای ضد گلوله پوشیده بودند از ما خواستند پیاده شده و با قدم زدن یک صد متر از اتوبوس فاصله بگیریم. این بار هیچکس بازرسی بدنی نشد هیچ کیف و ساکی مورد بازرسی بدنی قرار نگرفت ما دوباره سوار اتوبوس شدیم و به راهمان ادامه دادیم.
من از بیهودگی این دستورات و مقررات در بهت و حیرت فرو رفته بودم آنها از نگاه یک سرباز هم به هیچ دردی نمیخوردند و فایدهای نداشتند مثل یک بازی ویدئویی بود.
سرباز انگشتانش را تکان میدهد اتوبوس توقف میکند مردم پیاده شده و به صف میشوند قدم میزنند توقف میکنند دوباره سوار میشوند و آنجا را ترک میکنند. وسیله نقلیه به ایست بازرسی رسید و بازی دوباره تکرار میشود و این حال روز مردم در کشمیر است.
این تکرار و تمرین مضحک مرا به یاد داستان کوتاه «بیماری جدید» نویسنده کشمیری اختر محیالدین که در سال 2001 درگذشت میاندازد.
داماد او در حمله مبارزان به یک بانک در بیمارستان جایی که او در آن کار میکرد در اثر آتشباری متقابل بین نیروهای ارتش و مبارزان کشته شد.
محیالدین در اعتراض به نظامیان و افراطکاریهای پلیس جایزه «پادماشری» (یکی از مهمترین جوایز دولت هند است که به شخصیتهای برجسته ادبی و هنری اهدا میشود) را به دولت هند پس داد.
سبک نوشته او مثل اسحاق بابل (نویسنده روس1940-1894 م ) بود. اختر با جنگ، قدرت و ترس مأنوس بود و آخرین کتابش را به «مردان جوانی که در جاهای ناشناخته کشته شدند» تقدیم کرده بود.
در کتاب «بیماری جدید» مردی برای ورود به خانهاش، گویا در صف باشد، به مدت طولانی منتظر میشود. او سپس برگشته و مسیر دیگری را انتخاب میکند. خانوادهاش او را نزد دکتری میبرند.
دکتر میگوید از زمانی که تفتیش بدنی مرسوم گشته بیماری جدیدی شایع شده است بهطوریکه برخی از مردم هر زمانی که در و دروازهای را میبینند احساس نیاز میکنند که باید تفتیش بدنی
شوند.
برخی دیگر خودشان را تفتیش بدنی میکنند. این پزشک دستگاه تفتیش بدن را برای کسانی که به دری میرسند تجویز کرده است. خانواده این تجویز را دنبال کرده تا اینکه شرایط او بهبود پیدا میکند.
برگردیم به اتوبوس، یک مرد میانسال با پیراهن آبی که در جلوی من نشسته یود رویش را به طرف من برگرداند و گفت: « فایده این کارها چیست؟ آنها فقط میخواهند حضورشان را تثبیت کنند و به ما بگویند این سرزمین را تحت کنترل خودشان دارند.»
اتوبوس به آهستگی به طرف روستای عمویم در حرکت بود.
دیگر خبری از ایستهای بازرسی نبود اما خاطره هولناک انفجار مین به خودرو والدینم دوباره داشت برمیگشت.
ما در همان جادهای که والدینم انفجار مین را تجربه کرده بودند سفر میکردیم. میتوانستم حال و روز مادرم را تصور کنم، ما سکوت اختیار کرده بودیم و از شیشه اتوبوس مناظر اطراف را تماشا میکردیم. چند دقیقه بعد ما به همان نقطه انفجار مین رسیدیم. اتوبوس از لوله آبی که روی جاده تعبیه شده بود عبور کرده و به تدریج خانههای آجری کشمیری که در کنار جاده بنا شده بودند پدیدار گشتند.
میتوانستیم روستاییان را ببینیم که بهطور رخوتانگیزی در جلو خانههایشان نشسته و قیافه مسافران خودروهای عبوری را میپاییدند.
من مردم را میدیدم اما مادر بهنظر میرسید دنبال مردی میگشت که دستگاه کنترل از راه دور مین را سه سال پیش در دستش داشت!
او به طرف روستاییان اشاره کرد و گفت: «اونها (مبارزان) با کنترل از راه دور آنجا نشسته بودند».
من لبم را گاز گرفتم.
ما بقیه راه را در سکوت گذراندیم.
از خیابانهای گلی و خاکی که درختان بیبرگ گردو آنها را احاطه کرده بودند به روستای
«پانزمولا» که عمویم در آن زندگی میکند رسیدیم.
سر راه به خانهاش ما با قوم خویشها و اقوام که داشتند از ملاقات با عمویم بر میگشتند
خوش و بش کردیم.
عمویم فردی بلندقامت با چهرهای آفتابسوخته بود که روی فرش خانه نشسته و برای زنان و مردانی که به دیدار او آمده بودند خاطرات و داستانهای مکه را تعریف میکرد.
دختران و پسران جوان از مهمانان با قهوه کشمیری پذیرایی میکردند.
مهمانان حین مزه مزه کردن قهوه، قصههای سرزمین وحی را میشنیدند.
اگر پدرم او را بعد از بازگشتش از زیارت مکه ملاقات نکرده بود عمویم بهطور معمول دلخور و رنجیده خاطر میشد.
بهجایش زمانی که مادرم و من به خانه وارد شدیم او مرا بغل کرد و گفت: چه روزگار و زمانه بدی شده که غلام احمد امروز نمیتواند بیاید و مرا ملاقات کند.