نیمه پنهان کشمیر- ۴۷
یادآوری خاطراتی تلخ و دردناک
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
بعد از هر مرگی عادت داشتم به اتاقم رفته وگریه کنم. این در کارم تاثیر داشت من میخواستم از آن بخش به جای دیگری منتقل شوم به همین خاطر با دکتر ارشد صحبت کردم.
او به من گفت: ما باید بدانیم که نمیتوانیم جان همه را نجات دهیم بهجایش باید سعی کنیم پزشکان بهتری باشم.
دکتر شهید با ترسهایش مقابله کرده و همچنان در بخش اورژانس به کارش ادامه میدهد.
- من مجبور بودم با اشباح خودم رو در رو شوم .
قدم زنان به خانه برگشتم و توی راه یک بار دیگر درباره مردمانی که نتوانستم در مورد آنها بنویسم و جاهایی که دیدنشان را به تعویق انداختم فکر میکردم چرا که میترسیدم ممکن است شنیدن آنها خیلی دردناک باشد.
اولین فکرم در مورد موبینا غنی بود.
در مه1990 چند ساعت بعد از ازدواجش او از سوی سربازان شبه نظامی هند مورد تجاوز جنسی قرار گرفت.
من وقتی در مدرسه بودم راجع به این حادثه دردناک شنیده بودم. بعدها در کالج داستانهای کوتاهی را از سوی سعادت حسن مانتو بزرگترین وقایع نویس در شبه قاره مطالعه کردم.
مانتو یک سری خلاصهنگاریهای خیلی مفصلی را در مورد خشونتهای قومیتی شبه قاره قبل از تجزیه به رشته تحریردر آورده بود.
در بهار 2002 من بهخاطر ماموریتی که از دهلی داشتم عازم تهیه گزارسی از کشمیر شدم. یک روز بعد از آنکه اخبار و گزارشهایم را فرستادم دنبال موبینا غنی گشتم تا او را پیدا کنم.
میدانستم که او و شوهرش رشید مالک در روستای چاوالگام که یک ساعت با روستای من فاصله دارد زندگی میکنند.
صبح روز بعد یک تاکسی به مقصد چاوالگام گرفتم. آنانتناگ را ترک کرده و به طرف جنوب مسیرم را تغییر دادم، از روستاهای زیادی گذشتیم و یک ساعت بعد به روستای چاوالگام رسیدیم.
در بازار روستا نوشابه و بیسکویت تبلیغ میکردند. یک مغازهدار مرا به یک کوچه باریک که انتهایش به یک نانوایی ختم میشد راهنمایی کرد.
- پرسیدم رشید مالک کجا زندگی میکند؟
- نانوا گفت: آیا منظورتان همان عروسی است که مورد تجاوز قرار گرفت؟!
- آیا شما از مطبوعات هستید؟
او سپس به یک خانه کاهگلی که با آجر ناپخته و چوب بنا شده بود اشاره کرد.
چند رشته سیم زنگ زده که از دوطرف به شاخههای بید مجنون میخ شده بود حدود خانه را مشخص میکرد.
سقف خانه با پوشال ساقههای برنج و علفهای خشک و پنجرهها با پلاستیک پوشیده شده بود. یک گاو قهوهایرنگ درکنار حیاط خانه بسته شده بود و یک بچه داشت با شاخهها روی پله بازی میکرد. بیرون خانه ایستادم، بچه همچنان با ترکه شاخهها بازی میکرد.
من مثل یک فالگوش ایستاده بودم مانده بودم چکار کنم، برگردم و آنها را به حال خودشان رها کنم یا منتظر شوم، داشتم با خودم کلنجار میرفتم که مرد لاغراندامی ظاهر شد.
سایههای دایرهایشکل چشمهای گود رفته او را پوشانده بودند.
- من رشید هستم مغازه داران به من گفتند که یک روزنامهنگار دنبال من میگردد. بفرمایید خانه.
او مرا به داخل خانه راهنمایی کرد.
دیوارهای گلی خانه ترک برداشته و از میان آنها آجرهای ناپخته خودنمایی میکرد. یک روانداز چهل تکه کف اتاق پذیرایی را که هیچ اسباب و اثاثیهای در آن دیده نمیشد پوشانده بود.
پسرش که داشت با شاخهها بازی میکرد دنبال مادرش موبینا که در مزرعه مشغول بهکار بود دوید. من با رشید صحبت کردم تا اینکه موبینا آمد. بهنظر میرسید پوست رنگ پریدهاش روی صورت بیجان بیضیشکل او آویزان شده است.
پوست دستهایش ترک برداشته بود. چشمان قهوهایاش دلواپس و نگران بود.
او یک فران (لباس سنتی کشمیریها ) ارزان قیمت پوشیده بود و سریعا به رسم مهمان نوازی کشمیریها چای و بیسکویت برایمان آورد.
رشید از اینکه نمیتوانست به نحو مطلوبی از ما پذیرایی کند از من عذرخواهی کرد.
موبینا چایی را در فنجان ترک خورده برایم ریخت و شروع به بازگو کردن داستانش کرد.
در غروب 16 مه1990 رشید مالک به سلمانی رفته و یک دست کت و شلوار سفید پوشیده بود. او همچنین سر بند گلدوزی شدهای هم به سر داشت.
دختران دهکده سرودها و آوازهای ازدواج را میخواندند. در آوازهای آنها داماد یک شاهزاده و عروسش یک ملکه زیباتر از ماه بود. خانواده رشید یک عکاس را استخدام کرده بودند تا عکسهای مراسم عروسی را بگیرد. یکی از آن تصاویر نشان میدهد رشید در حال عزیمت به خانه عروس است.
چشمهای قهوهای تیره روی صورت گلگون او میدرخشید.
شانههای پهن و بدن عضلهای کت دامادیاش را پرکرده بود .
یک ردیف دندانهای سفید و براق زیر سبیل پرپشتش هنگام خنده خودنمایی میکرد.
عکس دیگری نشان میداد که او روی صندلی جلو اتوبوسی نشسته که قرار است خود او، دوستان و خویشاوندانش را به خانه موبینا 8 کیلومتر دورتر در روستای هیلر ببرد.
اتوبوس ساعت 9 شب حرکت کرد. نیم ساعت بعد رشید روی صندلی مخملی کنار عروس نشسته بود.
یک روحانی وارد شد و مراسم عقد نکاح را جاری کرد. روحانی سه بار از رشید پرسید آیا او مایل است با اختیار و آزادی با موبینا ازدواج کند.
او همچنین سه بار از موبینا همان سؤال را تکرار کرد.
هر دو موافقت کردند و رسما با هم زن و شوهر شدند. خانوادههای طرفین جشن گرفتند و مراسم سنتی پذیرایی از مهمانان دنبال شد.
یک ساعت بعد رشید آماده میشد که با عروس آنجا را ترک کند. مراسم جشن و آواز برپا بود. در همین حین ناگهان صدای تیراندازی شنیده شد. اقوام رشید فکر کردند که این مبارزان کشمیری هستند که تیر هوائی شلیک میکنند.
در آن روزها مبارزان به مردم میگفتند بهخاطر آنکه « دوران ایثار و فداکاری» است در مراسم ازدواج آواز نخوانند و مهمانیهای مجلل و پرهزینه نگیرند. رشید و خویشاوندانش اصرار میکردند که سریعا آنجا را ترک کنند.
خانواده عروس هم نگران بودند و از آنها خواستند تکان نخورند و در جای خود بمانند.
آنها این بحث را مطرح کردند که عقلانی نیست در این وقت شب 8 کیلومتر رانندگی کرده و به خانه رشید برگردند.
در نهایت حرف خانواده داماد به کرسی نشست و آنها سوار یک اتوبوس شده و عروس و داماد همراه با اعضای خانواده و قوم و خویشها حرکت کردند.
برادر رشید که برای پلیس راه آهن هند کار میکرد درحالیکه برگه مجوز سفر که از سوی سرهنگ ارتش منطقه صادر شده بود را در دست داشت در کنارش نشسته بود. در آن دوران شبها مقررات منع آمد و شد در کشمیر حکمفرما بود.
هر کسی که بعد از غروب میخواست سفر کند نیاز به مجوز عبور داشت. صبح آن روز رشید و خانوادهاش سرگرم بحث در مورد زمان عزیمت به سوی خانه عروس بودند.
او از عزیمت شب هنگام نگران بود و از این رو به خانوادهاش گفت: هنگام شب زمان خطرناکی است.
اما پدرش و سایر خویشاوندان یاد آور شدند که این یک رسم و سنت قدیمی است که باید حفظ شود و بدین ترتیب مراسم ازدواج بعد از غروب آفتاب انجام شد.
از اینها گذشته آنها مجوز ارتش را داشتند. در نهایت رشید تسلیم شد.
اتوبوس آرام آرام از جاده خاکی که به روستای داماد منتهی میشد حرکت کرد.
دو کیلومتر رفته بودند که رشید که در صندلی جلو کنار راننده نشسته بود مشاهده میکند که یک خودرو نظامی متعلق به نیروی ذخیره پلیس مرکزی در جاده ایستاده است.
اتوبوس ایستاد و برادرش مجوز را به سربازان نیروی مذکور نشان داد.
آنها به راه افتادند چند کیلومتر بعد در یک تقاطعی در روستای هاکورا رشید و همراهانش سربازانی را از نیروی شبه نظامی دیگری به نام نیروی امنیت مرزی مشاهده کردند.
اتوبوس دوباره ایستاد نیروهای امنیت مرزی به طرف اتوبوس دویدند. یک سرباز نیروی مذکور سر راننده فریاد کشید که چراغهای ماشین را خاموش کند. تاریکی مطلق بر جاده حاکم شد.
در داخل اتوبوس فقط چند لامپ کوچک تزئینی به رنگ سبز با پوششهای پلاستیکی که بهطور ریسهای به هم وصل شده بودند خاموش و روشن میشدند.
عروس، داماد و همراهان سرجایشان به خود میلرزیدند...