kayhan.ir

کد خبر: ۳۰۶۲۶۲
تاریخ انتشار : ۰۴ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۹:۵۴
گفت‌وگوی کیهان با خواهر شهید سیدرحیم بازیاری

شهدا ستاره‌هایی هستند که برای همیشه در آسمان تاریخ می‌درخشند

 
 
 
این بار به خدمت خانواده‌ای از سلاله سادات می‌رسیم تا خواهر شهید برایمان از این ذریه سادات بگوید. خواهر شهید نَفس گرمی دارد و ما را با سخنانش مهمان برادر شهیدش می‌کند. او در عین حال خودش نیز در زمینه شهدا و نویسندگی فعالیت دارد و آن را از عنایت و برکت برادر شهیدش می‌داند. 
 او از زمانی می‌گوید که سید رحیم هشت ساله بود و پدرش، سید عبدالله، را بر اثر تصادف از دست داد. فقر و بیوه‌شدن مادری جوان در سن بیست‌و‌پنج سالگی با شش بچه‌ی قد و نیم‌قد او را زنی سخت‌کوش با‌اعتقاد و عزت‌نفس بالا بار آورد. مردم روستا به خاطر اعتقاداتی که به اهل‌بیت داشتند، سادات را شایسته‌ احترام می‌دانند. بر این اساس مزار سید عبدالله نزدشان بسیار محترم بوده است. او از ارتباط با نسل جوان می‌گوید که این روزها فضای مجازی بر ذهن و روح آنان در حال مانور‌دادن است. او معتقد است باید به جوانان آگاهی داد. گره‌های آشفته‌ ذهنی آنان را باز کرد. با آنها ارتباط صحیح و سازنده گرفت تا به راه آیند چرا که دل‌هایی پاک دارند و فقط نیاز به همراهی دارند. اولیاء برای رسیدن به نتیجه‌ مطلوب در ارتباط سخت با جوانان و به ویژه نوجوانان باید ابتدا خودشان آموزش لازم را ببیند تا به هدف مطلوب و صحیح 
برسند. 
سیدمحمد مشکوه‌الممالک
 
بنده شریفه بازیاری خواهر شهید سید رحیم بازیاری متولد سال ۱۳۵۴ هستم.
 سال ۱۴۰۰ شروع به نویسندگی در مورد شهدا و زندگی‌نامه‌ آنها کردم. نخستین کتابم هم زندگی‌نامه برادرم است. 
برادرم سید رحیم در واقع متولد ۱۳۴۸ بود ولی پدرم شناسنامه‌اش را سال ۱۳۴۶ گرفت تا زودتر به مدرسه برود. تفاوت سنی او با خواهر کوچکش هشت سال بود و در شانزده سالگی به جبهه 
رفت.
پدرم در قید حیات نبود. او گاهی کارگری می‌کرد تا امورات خانواده فقیرش بدتر نشود. در روستای شاوه علوان از توابع شهرستان رامهرمز استان خوزستان زندگی می‌کردیم. چهار برادر و دو تا خواهر بودیم. پدرم تصادف کرد و از دنیا رفت. مادرم آن زمان بیست‌و‌پنج ساله بود، با شش تا بچه بیوه شد. 
سید رحیم در دبستان شهید دهخدای روستا شروع به تحصیل کرد. بعد به شهر رامشیر رفتیم و او کلاس پنجم ابتدائی‌ را در رامشیر خواند که فکر کنم اسم مدرسه «شهید مطهری» باشد. تا کلاس پنجم بیشتر درس نخواند و در بسیج ثبت‌نام کرد. 
 سید رحیم از همان ابتدا خیلی آرام بود. در نوجوانی ایشان با برادرم سید کریم؛ مؤذن و مکبر مسجد بودند.
 مادرم همیشه می‌گفت: پسرم خیلی آرام بود. یعنی طوری بود که بعضی‌ها می‌گفتند: «اصلاً این بچه یک کلام حرف نمی‌زنه؟» 
چطور جرأت می‌کنی؛ تو خارجی به ما توهین کنی!
اوایل انقلاب خبر رسید که طلاب قم را به تیر بستند. تعدادی را شکنجه ‌کردند و به قولی بعضی را در کیسه گذاشتند و دست‌بسته در آب انداختند. پدرم سواد زیادی نداشت، ولی می‌گفت: «ما بدون علما به درد هیچی نمی‌خوریم.» خیلی شدید مخالف این کار بود. 
او در شرکت‌های نفت و گاز گاهی به صورت روزمزد کار می‌کرد. کارگر بود، ولی سر‌و‌کارش با خارجی‌ها زیاد بود. با آن‌که سواد کافی نداشت، ولی به واسطه‌ خارجی‌هایی که در شرکت‌ها بودند، به شکل شنیداری کمی انگلیسی یاد گرفته بود. آن روز در یکی از همین شرکت‌ها اگر اشتباه نکنم، شرکت مارون بود؛ پیمانکارش یک آمریکایی بود. پدرم و تعدادی از روستاییان مختصر لقمه نان و خرمایی گذاشته و می‌خورند. پیمانکار انتظار کار و برده‌داری بدون استراحت داشت. سفره‌شان را لگدمال کرد و از آنان خواست دوباره سر کارشان برگردند. به این بی‌احترامی اکتفا نکرد و شروع به بد‌و‌بیراه‌گفتن به آنها کرد. پدرم آدمی نبود که زیر بار حرف زور برود. با وجودی که می‌دانست ممکن بود از کار بیکار شود طاقت نیاورد. همان دفعه‌ اول بلند شده بود، ولی کارگرها جلویش را گرفتند: «تو رو خدا! نونمون رو می‌بری. دعوا نکن یه ذره تحمل کن!»
 بار دوم متوجه شد که آن خارجی به آنها فحش می‌دهد. این بار تاب نیاورد. فهمید صاحب‌کارشان چه می‌گوید. از جا پرید. در محوطه‌ همان شرکتی که بودند دنبالش کرد. پدرم دنبالش می‌دوید و فریاد می‌زد: «چطور جرأت می‌کنی توی خارجی به ما توهین کنی؟» 
 حدود دو ماه کار کرده بود که بدون حقوق اخراجش کردند. او با خارجی بودن آنها مشکلی نداشت. اخلاق و رفتارشان را قبول نداشت. در عین حال یکی از دوستان پدرم ایتالیایی بود. با وجودی که مسلمان هم نبود، ولی چفیه‌ پدرم را به یادگاربرد. او می‌گفت همه‌ی خارجی‌ها یکی نیستند، ولی بعضی‌ها از موقعیت خودشان سوءاستفاده می‌کنند.» 
مادر! تو دیگر سنی ازت گذشته
پدرم در قید حیات نبود ولی مادرم خودش فوق‌العاده زن متعصبی نسبت به دین و مذهب و اعتقاداتش بود. تا همین حالا مثلاً با وجودی که زن بزرگی است، شدیدا به حجاب اعتقاد دارد. ما به او که گاهی افراط می‌کند می‌گوییم: «مادر! تو دیگه سنی ازت گذشته! چرا سخت می‌گیری؟» جواب می‌دهد: «نه فرقی نداره؛ من سیدم. با بقیه فرق دارم.» 
 پدر‌بزرگ مادرم از علمای نجف بوده، یعنی تحصیل‌کرده نجف بود. پدر‌بزرگم خودش آدم فوق‌العاده معتقدی بوده و مادرم ایمانش را تقریباً از پدر و پدربزرگش به ارث برده است. خیلی آدم مقیدی بود. 
 سید رحیم  یک دفتر داشت که دست‌نوشته‌هایش را در زمینه‌های دروس اعتقادی و سیاسی نوشته بود. فوق‌العاده به کتاب خواندن علاقه داشت. حتی یکی از عکس‌هایش را داریم که در حال مطالعه‌ کتاب بود و دوستان برادرم بی‌خبر از او گرفتند. من آن وقت‌ها چون سن و سال کمی داشتم به فکر بازی و شیطنت‌های خودم بودم. از افکار او اطلاع زیادی نداشتم. با وجود سن کم در بسیج خیلی فعالیت داشت و فعالیت او در اوایل بیشتر فرهنگی بود. 
هر چه داریم، از امام(ره) است
 برادرم شدیداً عاشق امام خمینی(ره) بود. می‌گفت: «ما باید از امام(ره)پیروی کنیم. هرچه داریم از امام(ره)است. او نایب امام زمان خودش است و ما باید از او اطاعت کنیم.» 
 آدم آرامی بود. شوخ طبعی‌اش ممکن است بین دوستانش باشد. می‌گفت: «حالا فقط وقت جهاده امام(رحمه‌الله علیه) گفته باید همه بریم.» 
خیلی سخت بود، به شما گفتم که هم‌رزمش این‌جوری گفتند، یعنی شاید خودش هم باور نمی‌کرد که همین اولین و آخرین بار باشد. شهید مقدم است. به شهید مهدی مقدم از شهدای رامشیر علاقه داشت. همچنین ارادت خاصی به آقای صادق آهنگران داشت. 
رهبرمان اعجوبه قرن است
رهبرمان یکی از اعجوبه‌های قرن است. ما یک رهبر داریم که در عین این‌که سن و سالی از ایشان می‌گذرد، ولی چنان مدیریتی دارند، چنین سیاستی به خرج می‌دهند که دوست و دشمن انگشت به دهان مانده‌اند. 
روزهای اول مادرم نمی‌دانست که سید رحیم به جبهه می‌رفت. مقارن با آزادسازی خرمشهر هم آن‌جا بود. آن بار آمدن برادرم به خانه خیلی طول ‌کشید. چون گاهی که به بسیج می‌رفت شب‌ها آنجا می‌ماند. وقتی چند روزی پیاپی از او خبری نشد مادرم نگران شد. وقتی برگشت از او پرسید:«کجا رفته بودی؟» 
اونم با صراحت جواب داد که «حقیقت رفتیم خرمشهر.» خرمشهر را آزاد کرده بودند. خودش در عملیات شرکت نداشت چون خیلی جوان بود او را راه نداده بودند. 
 خرمشهر که آزاد شد برای مأموریت به آن‌جا رفتند. تعریف کرد: «داشتیم سنگر می‌کندیم؛ یه جعبه سیاهی پیدا کردم، زیر آوارها. بعد همان‌جا زیر همان خاک دفن کردم. فردا، پس‌فردا صاحبخانه که برمی‌گردد خودش برمی‌دارد.» 
 مادرم گفت: «می‌آوردی دست دولت تحویل می‌دادی!» 
گفت: «نه؛ خانواده‌شان خودشان خدا می‌داند؛ چقدر زحمت کشیدند تا این‌ها رو خریدند، بذار مال حلال برگرده به صاحبش.»
شهدا مثل ستاره‌ها هستند
 یکی از همکارانش تعریف می‌کرد: «همان شب آخر قبل از رفتن به جبهه ما کشیک بودیم. خیلی حالش گرفته بود. بالای پشت‌بام سپاه بودیم. از همان بالا چند عکس شهید را روی دیوار کشیده بودند. نگاهشان کرد و گفت: «این شهدا مثل ستاره‌ها می‌مانند. از آسمون که نگاهشان کنی می‌درخشند.‌ای کاش! منم یه ‌روزی مثل همینا شهید بشم و عکسم رو بزنند روی همین دیوار.» یک‌دفعه آه کشید. به او گفتم: «چی شده؟» گفت: «حقیقت می‌دانم؛ مادرم تحمل نمی‌کنه!»
سال ۱۳۶۲رفت وهمان سال هم مفقود شد و دیگر برنگشت. در عملیات خیبر، جزیره مجنون، محور طلائیه! شبی که قصد رفتن داشت چون بچه‌ بزرگ مادرم بود، رضایت چندانی با رفتنش نداشت. ساکش را پنهان نکرد... در را قفل نکرد... به او نگفت حق نداری بروی ولی راضی نبود. چون بچه‌هایش یتیم بودند تا آن روز بقول معروف حتی به احدی از آنها نگفته بود بالا چشمت ابرو! فقط به برادرم گفت که تو بچه بزرگ من هستی، من تنها دلخوشی‌ام به شما است، تنها چیزی که دارم شمایید تو هنوز کوچیکی یک ذره سِنِت بالا برود، بعد برو. سید رحیم جواب داد: «نه حالا زمانی است که به من نیاز دارند.»
 همان شب خودش لباس‌هایش را آماده کرد. مقداری درز و پارگی داشتند آنها را دوخت. مادر بی‌توجهی کرد و فقط گفت: «نمی‌خوام بری.» 
با خودش فکر کرد حتماً با او قهر کنم، نمی‌رود. صبح زود بیدار شد وسایلش را جمع کرد. کوله پشتی‌اش را بست. با صدای بلند گفت: «دارم می‌رم.» 
مادر در آشپزخانه بود. سید رحیم دوباره گفت: « من دارم می‌رم‌ها!» 
 مادر با خودش گفت: «نه نمی‌ره مطمئنم؛ نمی‌ره» 
سید رحیم بی‌خداحافظی رفت به امیدی که برگردد و مادر را راضی کند. مادر هم دلخوش بود بدون خداحافظی نمی‌رود. تا سر کوچه رفته و برمی‌گردد.» رفت و دیگر هرگز برنگشت حتی پیکرش هم نیامد. 
خبر شهادت و نحوه شهادت
بعد از گذشت سیزده سال از مفقودیت برادرم، سال ۱۳۷۵ گفتند: «یک سری استخوان پیدا کردند که متعلق به شهید شماست.»
 ما آن وقت‌ها زیاد توجه نکردیم. این که چه مدرکی بود. هیچ مدرکی تحویل ما ندادند. آن‌وقت‌ها فکر نکنم آزمایش دی‌ان‌ای بود. حقیقتش را بگویم هیچ کدام از ما شناخت کافی از برادرم نداشتیم. تنها کسی که این وسط خیلی صدمه دید، مادرم بود. سال ۱۴۰۰ به خواست خداوند و عنایت برادرم در مسیر نویسندگی قرار گرفتم.
 شاید باور نکنید به اندازه تمام آن سال‌هایی که من از او غافل بودم، یادش در وجودم زنده شد. راهی را پیش‌رویم گذاشت که نگاهم را به زندگی تغییر داد. 
در این راهی که حالا دارم با شهدا زندگی می‌کنم. خادم‌‌الشهدا شدن نعمتی بود که سید رحیم پیش پای من گذاشت. هم نوشتنم را مدیون او هستم و هم کار ویراستاری و طراحی آن را!
وصیت‌نامه یا نامه از شهید
 متأسفانه هیچی به دستمان نرسید. وقتی در جبهه بود چندان طول نکشید که نامه بفرستد... یک‌بار برای همیشه رفت و جاودان شد. همان سال ۱۳۶۲ دو یا سه ماه قبل از عملیات خیبر که اسفندماه بود دوره‌ی آموزش آبی خاکی در آبادان سپری کردند. دزفول و اروند هم آموزش داشتند. اول اسفند ماه یک عملیات ایذایی داشتند. یعنی عملیاتی بود که برای گمراهی دشمن انجام می‌شد که بعد عملیات اصلی انجام شود. طوری که هم‌رزم برادرم تعریف می‌کرد تا سه روز آب و غذا نداشتند. گرسنه و تشنه می‌جنگیدند. خیلی محاصره شدند و نگذاشتند نیروهای کمکی یا خورد‌و‌خوراک به آنان برسند. خیلی‌ها به طرز فجیعی شهید شدند. تعداد انگشت‌شماری از افرادی که آنجا بودند، زنده ماندند که یا اسیر شدند یا توانستند به سختی جان سالم به درد ببرند و عقب‌نشینی کردند. 
سخنی با برادر شهیدم
 شاید تنها چیزی که می‌خواهم بدانم، این‌که روز آخر چه اتفاقی برایش افتاد؟ همیشه برایم معما است. آن‌قدر معما بود که در سن نوجوانی یک‌بار خواب دیدم که در جایی ناآشنا نماز می‌خواند و دستانش در قنوت پر از خون بود. یعنی همیشه برایم سؤال بود برادرم چه طور شهید شد. 
اتفاقی است که بی‌ربط به این احساسم نیست. بعد از جنگ یک فیلم از خبرنگاران فرانسوی برای خانواده شهدا آورده بودند. آن وقت‌ها رامشیر بخشی زیر نظر شهرستان رامهرمز بود. خانواده‌ شهدا را جمع کردند، فیلمی از اسرا و شهدای ایرانی را بعد از عملیات برایشان گذاشتند که بچه‌هایشان را شناسایی کنند. تعدادی از خانواده‌ها بچه‌هایشان را شناسایی کردند. 
 مادرم در بین اسرا برادرم را شناخت که فقط و فقط از پا کمی می‌لنگید و دو نفر تکیه‌گاهش بودند. مادرم همیشه از زبان سید رحیم می‌گفت: « نگران نباش من اصلاً شهید نمی‌شم؛ چیزیم نمیشه. نهایتاً پام مجروح بشه.» 
نه فقط مادرم سید رحیم را شناسایی کرد برادر سومم سید صادق هم او را شناخت. یکی از بچه‌های سپاه هم تأییدکرد که سید رحیم بود. بعد از آن مادرم امیدوار شده بود که دیگر برادرم اسیر است. 
 عنایت و کرامات و خواب شهید
 مادرم خیلی زجر کشید. بعد از فوت پدرم حدود چهارده سال لباس سیاه پوشید که این عزاداری‌ تا بعد از شهادت برادرم طول کشید، یعنی حدود بیست سال بیشتر عزادار بود.
یکبار خانمی پیش مادرم ‌آمد؛ عکس سید رحیم را از قبل اصلاً ندیده بود شناخت. بعد گفت: «علویه(سیده) دیشب خواب دیدم یک سید جوانی پیشم آمد. داشت با من حرف می‌زد. نمی‌دانم؛ قبلا اونو ندیده بودم و نمی‌شناختم. حالاچشمم به عکس خورد یادم اومد این سید بود. قربون جدت نمی‌دونستم سید رحیمه!»
 برادر دومم سید کریم در آلمان زندگی می‌کند. شش سالی از ازدواجش می‌گذشت ولی بچه‌دار نشدند. داشت دیر می‌شد و نگران بودند. بعد از مدتی به مادرم زنگ زد گفت: «مادر! من بعد این همه سال خواب سید رحیم رو دیدم، برایت پول می‌فرستم یک مقدار غذای نذری درست کن پخش کن بین مردم.» مادرم گفت: «باشد این کار را می‌کنیم.» بعد مادرم پرسید: «خوابش رو دیدی؟» 
برادرم با تعجب جواب داد: «آره.» مادرم با خوشحالی گفت: «از این به بعد منتظر باش خانمت باردار بشه!» حقیقتاً همین‌طور هم شد. بعضی اتفاقات زندگی از لحاظ علمی توضیحی ندارند ولی غیر‌ممکن نیستند. این هم از عنایت و کرامت شهید بود. خواهر شوهرم اعتقاد زیادی به سید رحیم دارد. با وجودی که خودش هم سید است. همیشه برایم تعریف می‌کند که هر وقت حاجتی داشتم و به او متوسل شدم، به لطف خداوند حاجت‌روا شدم. او می‌گوید سید رحیم مرا به یاد علی‌‌اکبر امام حسین(ع) می‌اندازد. 
یکی از کراماتی که برادرم به من نشان داد این بود که من با داشتن چهل‌و‌شش سال سن بعد از بیست‌و‌خورده‌ای سال دوباره به نویسندگی رو بیاورم و در مورد شهدا بنویسم. یک‌ طوری مسیر را برایم روشن کرد که به معجزه شبیه بود. من در حال حاضر با خواهران شهدا هستم. خود همسرم خدایی‌ خیلی از من حمایت کرد. یعنی طوری شد که حتی شوهرم هم با رضایت کامل این اجازه را داد. این خودش واقعاً از کرامات شهدا است.
این اتفاقی نیست
برادر شهیدم یک‌ طوری حاکم قلبم شد که من بعد از این همه عمر که حتی عکسش را هم نداشتم حالا روی دیوار اتاقم است. مشکلی برایم پیش می‌آید؛ برای بچه‌هایم مشکلی پیش بیاید؛ با او صحبت می‌کنم. مزار شهید شهرستان رامشیر است. جریان نوشتن کتاب من یک اتفاق عجیب افتاد. من وقتی می‌خواستم زندگینامه برادرم را بنویسم، حقیقتش ناامید بودم چرا؟ چون از یک طرف ایشان سن و سالی نداشتند که فعالیت آن چنانی داشته باشد. از طرف دیگر من خودم کوچک بودم و هیچی از او به یاد نداشتم. از بستگان که درباره شهید می‌پرسیدم فقط می‌گفتند: « پسر خیلی خوبی بود، ساکت و اروم بود.» می‌گفتم: «خُب من می‌خوام زندگی نامه برادرم را بنویسم چی بنویسم؟ بنویسم پسر خیلی خوبی بود و تمام!» می‌گفتند خیلی سال گذشته و ما چیز زیادی یادمان نمی‌آید. از خواهر بزرگ‌ترم یکی‌دوتا خاطره توانستم بگیرم. برادر دومی که همیشه با او بوده، چندین خاطره یادآوری کرد ولی این‌ها باز کمکی نمی‌کردند؛ من نیاز داشتم هم‌رزمانش را پیدا کنم. 
خودم خانه دارم. نمی‌دانستم چه‌‌طوری می‌توانستم آن‌ها را پیدا کنم.
معلم قدیمی داشتم در رامشیر که استاد دانشگاه و فعال فرهنگی در شهرستان شده بودند. خدا‌بیامرز خانم بزرگمهر که چند ماه پیش از دیدنش محروم شدیم. هنوز با ایشان در ارتباط بودم. یک سری مطلب و دلنوشته در مورد برادرم نوشته بودم. در مورد انتظاری که مادرم برایش می‌کشید. همین‌ها را در گروه‌هایی که داشتم گذاشتم. این بزرگوار گفتند: «اگر اجازه بدی می‌خوام تو رو وارد گروهی کنم که مختص فرهیختگان رامشیر.» گفتم: «خانم بزرگمهر منو چه به فرهیختگان؟» گفت: «نه مطالبی که می‌گذاری چون در مورد شهداست خوبه می‌خواهم در گروه باشی» از قضا یک متن که در مورد برادرم گذاشته بودم یکی دو نفر از آقایان خوانده و پسندیدند. بعد به خانم دکتر بزرگمهر پیام دادند خانم دکتر! این کی است که داره در مورد شهید سید رحیم مطلب می‌گذارد؟ بهشون گفته بود که خواهر شهید است. آنها هم خودشون و معرفی کردند و گفتند: «ما از هم‌رزمان شهیدیم.»
 ببینید این اتفاقی نیست که من بعد از این همه سال با خانم دکتر ارتباط بگیرم. سپس آنها من را در گروهی عضو کند که اصلاً شاید ارتباطی به آن گروه نداشتم و من همرزمان برادرم را در همان گروه پیدا کنم. از طریق همین بزرگواران توانستم حدود دوازده نفر از همرزمان برادرم را بشناسم که متأسفانه اکثرا همکاری نکردند. فقط با چهارنفر توانستم گفت‌وگو کنم.
پایبندی به آرمان‌های انقلاب
من در حد توان از همان خدمت به شهدا شروع کردم. فعالیت‌هایم مربوط به شهداست. وقتی یک نفر خودش یک راهی را انتخاب می‌کند؛ مطمئن باشید هیچ‌کس جلودارش نیست. وقتی شهادت قسمت کسی باشد هیچ‌کس جلودارش نیست. 
 حقیقتاً خیلی خیلی ناراحت شدم، به خاطر مسائل غزه یعنی شاید اگر در توانم بود برای کمک می‌رفتم. واقعاً بچه‌های فلسطین و غزه عجیب پایبند اسلام و احکام دینی هستند. شما بچه‌های کم سن وسالش را می‌بینید یک‌ طوری دعا می‌کنند یک‌جوری می‌نشینند راز و نیاز می‌کنند که باورکردنی نیست. بچه سه ساله زخمی روی تخت افتاده بود. سرم روی دستش وصل بود. بچه‌های شش، هفت ساله می‌گویند: «این‌ها همه امتحان خدا‌ست.» 
خدا سر شاهده در این جنگی که داشتند تازه فهمیدم که من به شخصه هیچ عددی نیستم! ما فقط داریم اسم مسلمانی را به یدک می‌کشیم؛ وقتی من چهل‌و‌چند ساله نتوانم مثل یک بچه شش، هفت ساله فلسطینی ایمانم را در آن شرایط سخت حفظ کنم واقعاً کم آوردم. متنی در مورد وقایع غزه به اسم شاهنامه درد نوشتم که در قسمتی از آن آمده‌ست «حضرت موسی(علیه السّلام) از یک جایی ظهور کرد که بچه‌ها را می‌کشتند.» این جمله در این زمان صدق کرد. بنظرم مجاهدانی که در راه آرمان قدس با صلابت قدم برمی دارند آدم‌های عادی نیستند. استکبار جهانی می‌خواهد نسل مسلمانان را منقرض کنند. 
تعامل‌مان با بچه‌های نسل جدید
ما اول از هر چیز باید قبول کنیم که نسل جدید با ما فرق دارند، خیلی هم با ما فرق دارند. نظراتشان انگیزه‌هایشان همه چیزشان. در ارتباط با نسل جوان باید افراط و تفریط‌ها کنار گذاشته شود. نه این‌قدر افراط کنیم که زده بشوند نه تفریط که دیگر همه چیز را فراموش کنند. به نظرم از لحاظ فرهنگی خیلی کم‌کار می‌شود. 
از کرامات شهدا غافل نشویم و آن را برای بقیه هم بگوییم. خاطره‌ای رو براتون بگم تا مطلب بیشتر بازبشود.  روزی پوستر یکی از شهدا را زدم که نخستین بار بود اسمش را می‌شنیدم. باورکنید تلفظ فامیلی ایشان را حتی بلد نبودم و همین باعث شد توی ذهنم بماند. صبح روز دیگر یک روز تعطیلی هم بود، عجله داشتم می‌خواستم خرید کنم. من این‌طرف خیابان بودم. ماشینی شاسی‌بلند آن‌طرف خیابان توقف کرد. بعد دیدم صدا کرد: خانم... خانم... نگاه کردم یک خانمی بود. گفتم: «بله.» گفت: «یک لحظه تشریف میارید؟»
به طرف او رفتم. یک بسته شیرینی به من داد. نذری بود. تشکر کردم و آن را در کیفم گذاشتم و رفتم. به خانه که رسیدم بسته شکلات را باز کردم. کاغذی داخل آن بود برایم خیلی عجیب بود، اسم، عکس و بیوگرافی همان شهیدی بود که من شب گذشته برایش پوستر می‌زدم؛ شهید سید احمد پلارک. چند خط از وصیت‌نامه‌اش را در همین تکه کاغذ نوشته بودند. حقیقت جا‌ خوردم اصلاً گفتم: «این تصادفی نیست.» 
این‌همه شهید... این شهید حتی خوزستانی هم نیست.
 همان روز تولد دختر کوچکم بود. برای این اتفاق ماتم برده بود. یکی از بچه‌ها پرسید: «خاله چی شده؟» 
من واقعاً تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته بودم. با اشتیاق گفتم: «جریان این‌ طوری است که من دیشب برای عکس شهید ادیت زدم و در موردش مطلب می‌خواندم؛ امروز خودش آمد من را میهمان کرد و از او شیرینی گرفتم.»
 بعد به هرکدامشان یک شیرینی دادم. از فرصت استفاده کردم و وقتی دیدم آنها هم تحت تأثیر قرار گرفتند قدری از شرایط برادرم و زندگینامه‌ش را برایشان تعریف کردم. بچه‌های کلاس پنجم، ششمی شروع به ‌گریه کردند. 
ببینید اگر برای معرفی شهدا به نسل جدید مشکلی هست، تعامل‌مان با بچه‌های نسل جدید حتماً مشکل داشت که نتوانستیم با آنان ارتباط برقرار کنیم، به زبان خودشان صحبت نکردیم و... من در این موقعیت نیامدم مستقیم نصیحت کنم. برایشان تعریف کردم و غیر‌مستقیم گفتم برادر من و شهدای دیگر برای این کار شهید شدند. آنها شهید شدند که ما هرکاری دل‌مان خواست بکنیم؟ بچه‌های نسل جدید دل پاکی دارند این را واقعاً قبول دارم فقط یک مقدار باید با آنان راه بیایی و ارتباط برقرار کنی.
تبعیضی بین شهدا قائل نشوید
 اخیراً حرکت‌های خوبی انجام شده است. مثلاً چاپ دفتر و دفترچه و کتاب و کیف و... با اسم و عکس شهدا! 
این یک حرکت خوب و تأثیرگذارست. به نظر من نسل جدید بیشتر با شهدا و آرمان‌های آنها آشنا شوند. در کتاب‌هایمان به جای این‌که ما بنشینیم در مورد مسائل پیش‌پا افتاده مطالعه کنیم از شهدا بخوانیم. فعالیت‌های فضای مجازی‌مان را در مورد شهدا بیشتر کنیم. نباید فضای مجازی را رها کنیم اتفاقا باید در گروه‌های مختلف مجازی باشیم و دشمن را به حال خودش نگذاریم که جوانان و ذهن آنها را با دروغ پرکند. باید در فضاهای مختلف مجازی فعالیت کنیم که بقیه هم ببینند مثلاً شهرها و کشورهای دیگر هم شهدای ما را بشناسند. غیر از این مورد تبعیضی بین شهدا قائل نشویم. همه‌ی آنان با خون خودشان با خدا معامله کردند. همه‌ی آنان شهید شدند، گاهی وقت‌ها بعضی از شهدایمان هستند که هنوز حتی اسمی از آنان نمی‌دانیم. 
 من خودم به شخصه تازه متوجه شدم که فلان شهید متعلق به شهرماست. تازه متوجه شدم که چنین فامیلی داریم که شهید است.
 چند سالی‌ست خواهران شهدا و خادمین حرکت زیبایی انجام دادند. برای شهدایی که هیچ‌کس را ندارند فعالیت می‌کنند. همان خواهر مجازی‌شدن شهدا است. مثلاً در شوشتر بچه‌های شوشتر یک شهید دارند به اسم عبدالکریم حسین‌پور شهیدی که همه خانواده به شکل عجیبی گمنام و ناپدید شدند. اصلاً سرنوشت عجیبی دارند. سرچ کنید در زندگی‌نامه‌اش بخوانید. بعد از مدتی طولانی، شاید بیشتر از سی‌سال گمنامی چنان در بین خواهران و خانواده شهدا زنده شد که الان خواهرها برایش موکب می‌زنند؛ ختم قرآن می‌گیرند و نذر و نیاز می‌کنند. مزارشان را ببینید انگار کل خانواده‌های شهدا، شهدایشان را رها کردند به این شهید چسبیده‌اند. این حرکت‌های نسل جوان واقعاً امیدوار‌کننده است. ان‌شاءلله که بیشتر هم می‌شود.
 توصیه به جوانان ناآگاه 
به نظرم باید توصیه اصلی را به اولیاء بکنیم. ما خودمان در درجه نخست باید آموزش ببینیم. خودمان باید تجربه کنیم و یاد بگیریم برای خودمان کار کنیم. مثلاً پدر مادری که مرتب به مسجد می‌روند و بچه‌اشان را با خودش می‌برند یا در مراسمی خاص بچه‌ها همراه هستند، تحت تأثیر محیطی قرار می‌گیرند که در آن هستند. 
در مورد فضای مجازی هم وضع همین‌طور است. آنها را تشویق کنیم که از آن محیط الگوسازی نکنند. اگردر فضای مجازی چیزی دیدند که مخالف افکار و عقاید ما بود بدون تحقیق از مراجع موثق و انسان‌های آگاه به صورت آن شبهه را نپذیرند باید برایشان روشن و شفاف‌سازی بکنیم. بعد آن رگ تعصبشان را به این خاک و دین و شهدای خودمان به کار بگیریم و بگوییم ما چنین شهدایی و چنین قهرمان‌هایی داریم و شکر خدا در طول تاریخ هم داشته ایم. تاریخ کشورمان را برایشان شرح دهیم. بچه‌ها باید بدانند ما برعکس قهرمان‌های‌ هالیوودی که در فیلم‌ها از آنها قهرمان‌سازی می‌شود قهرمانانی داشته‌ایم و داریم که در فضای واقعی بین مرگ و زندگی، زیر آتش و گلوله‌های واقعی دشمن قرار گرفته‌اند اما توکل‌شان به خدا بوده و لذا خداوند ترس را از دل‌هایشان دور کرده که آنها این‌گونه قهرمانانه برای آرمان‌هایشان ایستادگی کرده‌اند.