نیمه پنهان کشمیر- ۲۵
جلسه هیجان انگیزی با سردبیران در اتاق خبر
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
نبی و موبینا شب را در خانه یکی دیگر از اقوام گذراندند.
اوایل صبح روز بعد ماشین در جلوی خانه ما توقف کرد، نبی به مدت یک سال آنجا بود، در چند ماه اول او از خانه بیرون نیامد. هر زمانی که کسی در میزد یا تلفن به صدا در میآمد نبی از جایش میپرید.
یک بار نبی در حالیکه به او اطمینان میدادم در جای امنی قرار دارد گفت: احساس میکنم آنها دنبال من هستند، آنها محل اقامت مرا شناسایی کردهاند و دارند به من زنگ میزنند.
بعضی اوقات هم او به والدین من مظنون میشد. اگر بعضی وقتها آنها در خانه با هم صحبت میکردند او فکر میکرد آنها دارند علیه او توطئهچینی میکنند.
آخرین ملاقاتم با نبی در خانه پدربزرگ، مرا شوکه کرد. چهار سال از زمانی که مبارزین به قصد دستگیری او آمدند گذشته بود.
پس از صرف شام او برای خوردن قرصهای ضد افسردگی آب خواست.
برایش آب آوردم و راجع به سلامتیاش پرسیدم.
او گفت: «من خوبم، من اکنون به تمام مناطق خودم حکومت میکنم. هم ارتش و هم مبارزان قبل از اینکه هر اقدامی انجام دهند خواهان کسب اجازه از من هستند. آنها ریشهای سفید مرا میبینند و میدانند که من ارتباط مستقیمی با خدا دارم»
من سرم را تکان دادم و گذاشتم او کاملا استراحت کند.
مو و ریش او سفید شده بود چشمان آبی او هنوز نگاه کژپندارانهای داشت.
مثل این بود که کسی او را میپاید.
من مکررا به تماس تلفنی با والدینم ادامه میدادم. آنها حمایتهای زیادی از سوی خانواده دوستان و همکاران میشدند اما تهماندههای ترس همچنان در زندگیشان باقی مانده بود.
پدر به کار جدیدی منتقل شد که نسبتا تنش کمتری داشت.
برای چند سال بعد او دیگر به قوم و خویشها در روستاها سر نمیزد و فقط در صورت نیاز به خارج از سرینگر سرکشی میکرد و بس.
فصل ششم
در زمستان 2001 من جلسه هیجانانگیزی با سردبیران در اتاق خبر داشتم. خبرنگاران در بدو امر ایدههایشان را در مورد اخبار دست اول، مصاحبههای بزرگ، گزارشهای جامع در مورد موضوعات پیچیده مطرح کردند و سردبیران هم متعاقبا نقطه نظراتشان را بیان نمودند.
در این جلسه کارکرد خبرنگاران مورد ارزشیابی قرار گرفت و تصمیماتی در مورد مأموریتهای کاری اتخاذ گردید.
البته موافقان و مخالفان هم نقطه نظراتشان را مطرح کردند.
اقتصاد، انتخابات، محیط زیست، سیاستهای شهری و کشمیر از موضوعات مهمی بودند که حساسیت زیادی داشتند و باید روی آنها کار میشد.
من به عنوان خبرنگار حوزه پلیس و خبرنگار حوزه قوه قضائیه کار میکردم همچنین در حوزه نمایش مد و نمایش بازیها و تقریبا هر چیزی که سردبیرانم از من میخواستند وارد عرصه کار حرفهای روزنامهنگاری شده بودم.
پس از کار روزانه بهطور وسواسگونهای در مورد مناقشات مسلحانه مطالعه میکردم به عبارت دیگر من خودم را برای داستانی که همیشه دلم میخواست در مورد آن بنویسم آماده میکردم و آن داستان کشمیر بود.
در همین حال سردبیرم به من گفت: بشارت! تو قرار است به کشمیر بروی.
این حرف احساس و شور و شعف زایدالوصفی صد برابر بیشتر و بهتر از فارغالتحصیل شدن در من ایجاد کرد.
از فرط خوشحالی داشتم کلاهم را به هوا میانداختم، هیجان من، تجربه و شایستگیهایم را کوچک جلوه میداد، داشتم به عنوان یک خبرنگار به کشمیر برمیگشتم و اکنون میتوانستم نوشتهها و گزارشهایم را در مورد کشمیر به سراسر جهان مخابره کنم.
من در هفته آخر نوامبر با پروازی از دهلی عازم سرینگر مرکز ایالت جامو و کشمیر
شدم.
کشمیر سرد و خاکستری بود، مدتی را با والدینم گذراندم اما وقت کمی برای آنها داشتم. 24ساله شده بودم، خستگیناپذیر و بیاعتنا به سرما.
در زمستان ساعت 5 بعد از ظهر هوا تاریک و کار روزانه تعطیل میشد.
در کشمیر ایستهای بازرسی، نورافکنها، وحشت، صاحب و مالک اصلی شب میشوند.کوتاه بودن روزها مرا مستاصل میکرد.
ایمیل کردن اخبار و گزارشهای به سردبیرانم آسان نبود (باورتان بشود یا نه ) سرینگر فقط یک کافی نت قابل قبول داشت.
هر روز تعداد زیادی از خبرنگاران در آنجا منتظر میشدند تا نوبتشان شود و به اینترنت دسترسی داشته باشند.
دولت نسبت به دسترسی به اینترنت حساس و مشکوک بود و کاربران مجبور بودند اسامی، آدرسها، شماره تلفنها را در اختیار مدیر کافی نت قرار دهند.من هر روز با دوستان روزنامه نگارم راجع به ایدهها، سوژهها، نظرات مختلف بحث و گفتوگو میکردیم.
اتاقهای خبر در کشمیر شلوغ بودند، هر روزنامهای نموداری را در تابلو اعلانات نصب کرده بود که روی آن نوشته شده بود: « نمودار وضعیت».
نمودار وضعیت شماره تلفنهای کنترل پلیس کشمیر را نوشته بود، و یک خبرنگار موظف شده بود تعداد کشتههای روزانه را چک
کند.
این اتفاقات چند ماه پس از واقعه 11 سپتامبر شکل گرفته بود.
هر روزنامه و مجلهای میخواست انگیزههایی که باعث میشود یک انسان اقدام به «انفجار انتحاری» کند را تشریح نماید.
در کشمیر هم انفجارهای انتحاری کم و بیش به وقوع میپیوست.
اولین مورد 2 سال قبل توسط آفاق شاه یک پسر کشمیری از سرینگر
انجام شد.
در یک بعد از ظهر درآوریل در سال 1999 سه روز قبل از تولد 17سالگیاش آفاق یک خودرو مملو از مواد منفجره را در دروازه مقرهای ارتش هند در کشمیر منفجر کرد. تصمیم گرفتم راجع به انگیزههای آفاقشاه مطلب
بنویسم.
من یک اتو ریکشا (خودروهای سه چرخ کوچک) کرایه کرده و عازم منطقه متوسط به پایین «خانیار» شدم تا با خانواده آفاق در خانهشان ملاقات کنم.
مادرش یک خانهدار بود، به نظر میرسید حدود پنجاه سال سن داشته باشد . خانه بسیار ساده و محقری بود. در آن هنگام که من به آنجا رفتم پدرش که یک معلم بود که در خانه حضور نداشت.
ما در آشپزخانه نشستیم، مادرش گفت: آفاق میخواست یک پزشک شود او همچنین عکسهایی از پسرش که ملبس به پیشبند سفید رنگ پزشکی و یک گوشی طبی بود نشانم داد. او یک پسر کمحرف و
خجالتی بود.