کد خبر: ۳۰۵۷۸۵
تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۴۰۳ - ۱۹:۵۷

غذای حضرتی 

 
 
سمانه قائینی
مشغول بستن روبان دور سبزه است که از پشت پنجره‌ی اتاقک نگهبانی متوجه نزدیک شدن ماشینی به محوطه مهمان‌سرا می‌شود. فوری کلاه نظامی‌اش را روی سرش می‌گذارد و با سرعت از میان برف‌های آب شده سمت ماشین می‌دود. شیشه ماشین که پایین می‌آید، در حالی که چشم‌هایش حلقه شده فوری احترام نظامی می‌گذارد و ‌می‌گوید:
- خُخخخخخوش اومدین.. جججججناب سرهنگ
سرهنگ امینی با همان چهره‌ی مقتدری که خط اخم‌ ابروانش تا پشت گوش‌هایش رسیده نگاهی به قامت کوتاه رضا می‌کند و با صدایی رسا می‌گوید:
- ممنون سرباز قاسمی. خوشحالم اينجا می‌بینمت. اتاق‌ ما آماده‌ست؟
همان طور که رضا نفس نفس می‌زند و شکم بزرگش بالا و پایین می‌‌رود می‌گوید:
- ببببله. منتظرتان بودِم. تا شما ماشین رِ پارک کُنن.کلید رِ میارُم خدمتان.
باعجله به اتاقک نگهبانی بر می‌گردد و همان طور که کلید بهترین واحد مهمان سرا را آماده می‌کند با خودش می‌گوید:
- خب آقا رضا بالاخره فرمانده پادگان آمد مِشد. ببینم چکار مُکنی. جدای از لطفی‌ که در حقت کِرده تو باید یه خودی نشون بدی.‌ای بهترین فرصته.
به محض ورود سرهنگ از جایش بلند می‌شود و پا می‌کوبید:
- آقا بفرمایید.ای بهترین سوئیت خدمت شما. تمیز و دلباز، پنجره‌اش به سمت حرم باز مِشه 
سرهنگ مشغول پر کردن مشخصات در دفتر ثبت مهمان‌سرا می‌شود: 
- مادر حال شون چطوره قاسمی؟
- خوبن. همیشه دعاگوتان هستن. اگه پا در میونی‌های شما نِبود معلوم نیست بعد او دو ماه آموزشی توی بیابون‌های دامغان کجا می‌فرستادن مُره. حالا خداروشکر کنار مادرُم هستُم پیرزن تنها نیست...
سرهنگ امینی کلید را تحویل می‌گیرد و به محض
 خروجش از اتاق، رضا با دستپاچگی می‌گوید:
-  جججناب سرهنگ حالا که تشریف اوردِن شهر ما. مُو در خدمتانُم. هر امری باشه انجام مُدُم بِرتان.
اصلا تعارُف نکُنِن. خانواده چیزی لازم دِره مو فراهم مُکُنُم. اصلا مُ راننده‌تان مُشُم مُبُرُمتان حرم.
نگاه سرهنگ جدی‌ترمی‌شود و می‌گوید:
- مگه تو سر پُستت نیستی؟ به کار خودت برس قاسمی. تا حرمم راهی نیست پیاده می‌ریم. 
رضا سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گوید: چچچشم. 
هنوز سرهنگ در را پشت سرش نبسته است که دوباره رضا با صدای بلند تری می‌گوید:
- ححححتی غِذای حضرتی هم نِمِخِن؟ تبرکه!
سرهنگ لحظه‌ای مکث می‌کند. لبخندی روی صورت رضا نقش می‌بندد. چهره‌ی سرهنگ کمی مهربان‌تر می‌شود و می‌پرسد:
- یعنی واقعا می‌تونی برای ما یه پرس غذای حضرتی بیاری؟
- ای چی حرفیه آقا. یَک پرس چیه. مو پنج پرس میارُم. به تعداد افراد خانواده‌تان.
سرهنگ در حالی که دستگیره در را می‌چرخاند می‌گوید:.
- همون یه پرس کافیه‌.فردا ناهار می‌تونی بیاری؟ چون من فردا شب بعد از سال تحويل برمی‌گردم دامغان.
- ها که مِتِنُم چرا که نِ. فردا ناهار مِیِرُم.
سرهنگ می‌رود و رضا در حالی که عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند نفس عمیقی می‌کشد. بعد از اتمام شیفتش می‌زند به دل خیابان‌های شلوغ و پرترافیک و سراسیمه خودش را به حرم می‌رساند. از میان صحن‌های شلوغ که مملو از زائران است آدرس مهمان‌سرا‌ی حضرت را از خادمی می‌گیرد و به صحن غدیر می‌رسد. جمعیت زیادی مقابل ورودی آنجا صف کشیده‌اند. رضاجلو می‌رود و به خادمی می‌گوید:
-  ببخشید آقا مُو پنج پرس غذا لازم دِرُم برای فردا ناهار. 
خادم با لبخند چوپ پرش را به شانه ی رضا می‌زند و می‌گوید:
- مگه این‌جا رستورانه که اومدی سفارش غذا میدی جوون. اگه فیش غذا داری برو عزیزم تو صف.
جمعیت، رضا را کنار می‌زنند. مات و بلاتکلیف، مردم را تماشا می‌کند. یادش می‌آید آخرین بار، ماه رمضان پارسال بود که مادرش از مسجد محل یک فیش غذای حضرتی گرفته بود. فوری زنگ می‌زند خانه.
- الو ننه سِلام خوبی. گوش کن چی مُگُم. مِتِنی بری از هم مسجد محل یه چند تا فیش غذای حضرتی بگیری؟ بِرِیِ شخص مهمی مُخوام
مادر با لحنی آرام و خونسرد می‌گوید:
- علیک سِلام. معلوم هس تو کُجایی؟ باز گُشنت رِفته دنبال غِذای حضرتی مِگردی؟
مگه مسجد محل فیش خیرات مُکُنه که مُو بُرُم بگیرُم! اویَم نه یکی، چندتا؟! حالت خوبه پسر جان؟ 
وخی بیا خانه مُو تنهایم. سر راتم نون بخر. 
 رضا زیپ اور‌کتش را بالا می‌کشد،کنج صحن انقلاب رو به ایوان طلا در خودش فرو می‌رود. دست‌هایش را از سرما زیر بغلش جمع می‌کند و با خوش حرف می‌زند: 
- خاک به سرت رضا. ننه راست مِگه وقتی جو گیر مِشی هیچ کی جلو دارت نیست. حالا غذای حضرتی از کجا مِخی جور کنی؟! یا امام رضا ببین چه جور گرفتار رِفتُم. خودت یه فکری به کلم بنداز. یه راهی دُرس کن.
لحظه‌‌ای یادش می‌آید دو نفر از بچه‌های هم خدمتی‌اش خادم حرم هستند. فوری به آنها زنگ می‌زند از هر دو یک جواب را می‌شنود:
- شرمنده رضا جان.در ماه یک فیش غذا به ما می‌دن اونم با ده نفر تقسیم می‌کنیم 
 از حرم تا خانه پیاده می‌رود و در تمام مسیر با خودش فکر می‌کند که فردا جواب سرهنگ را چه بدهد. کنار سفره‌ی شام می‌نشیند. 
مادر با دیدن چهره‌ رضا می‌گوید:
- چیه ننه چرا درهمی؟ امروز رفتُم بهشت رضا سر خاک آقات خدا بیامرز. لابد توام دلت بِرِیِ او تنگ رِفته که دمقی!‌ها؟!‌ای جور وقتا دلم بد هواشو مُکنه. همیشه سال تحويل با او می‌رفتُم حرم.کاش مِشُد لااقل تو فردا می‌بودی با تو مِرفتُم. رضا با تواُم معلوم هست حواست کجایه؟
رضا بی‌آنکه کلامی حرف بزند از پای سفره بلند می‌شود و به اتاقش می‌رود.و تمام شب را دور خودش می‌چرخد و گاهی زیر لب با خودش حرف می‌زند:
- ای چی غِلطی بود مُو کِردُم. حالا فردا جواب سرهنگ رو چی بُدُم. پاک آبروم مِره. یکی نیست بگه تو که عرضه نِدِری یک پرس گیر بِیِری چرا قُپی میای که پنج پرس مِتنی جور کنی!
تا اذان صبح هزار فکر به ذهنش می‌ رسد که همه به در بسته می‌خورد الا یک فکر.
با تصمیمی که می‌گیرد کمی ذهنش آرام می‌شود؛ اما دلشوره‌ای در وجودش تاب می‌خورد که مدام خیس عرق می‌شود و حالش را بد می‌کند.صبح قبل آنکه سر شیفتش در مهمان سرا حاضر شود نگاهش به گنبد طلا که در انتهای خیابان به خوبی می‌درخشد گره می‌خورد. از خجالت سرش را پایین می‌اندازد. با خودش می‌گوید: 
-  معلوم هست پسر دِری چکار مُکنی! حیف اسم رضا روی تو. الان آقا دِره نِگات مُکنه. از فکرتم خِبر دِره. اصلا روت مره از‌ای به بعد بری حرم؟!
سرش را بلند می‌کند دست به سینه می‌گذارد بعد سلام زیر لب آهسته می‌گوید:
- شرمنده آقا چاره‌ای نِدِرُم.
 ساعت حدود دو ظهر است و سرهنگ با ماشین، همراه خانواده‌ وارد مهمانسرا می‌شوند.
رضا جلو می‌رود، احترام نظامی می‌گذارد و می‌گوید:
- تاتاتا یک ساعت دیگه غذای حضرتی مِیرُم خدمتتان.
سرهنگ که به اتاقش می‌رود، رضا با عجله از مهمانسرا خارج می‌شود. به رستورانی که فاصله‌ی کمی تا محل پستش دارد می‌رسد. سفارش غذا می‌دهد و یک پرس قیمه با نان لواش و ماست تک‌نفره رضوی می‌‌خرد.
 درِ اتاقِ سرهنگ را با آرامش می‌کوبد، صورت سفیدش، سرخ شده و قطرات عرق در آن سرما روی پیشانی‌اش راه کشیده است.سرهنگ با دیدن رضا رو به خانواده‌اش می‌کند و بلند می‌گوید:
-  مادر غذای حضرتی رسید!
غذا را بو می‌کشد و نان را می‌بوسد با بغضی که راه گلویش را گرفته رو به رضا می‌گوید:
- قاسمی؛ واقعا کار بزرگی برای من کردی‌. به مادرم قول داده بودم سال تحويل بیارمش حرم و غذای حضرتی براش بگیرم، که تو زحمتش رو کشیدی. ما امروز مهمان سفره‌ی حضرت رضا هستیم اونم به لطف تو. ممنونم.
رضا در حالی که دست و پایش سست شده و سرما تا مغز استخوانش رفته فقط می‌گوید:
- ننونونوش جججججان
بر‌می‌گردد به اتاق نگهبانی.‌گریه امانش را بریده. تلفن مدام زنگ می‌خورد. به سختی جواب می‌دهد. صدای مادر را از پشت خط می‌شنود:
- الو رضا جان. خوبی ننه. دارُم میام دنبالت باهم برِم حرم. کی شیفتت تِموم مِره؟نُمُخوام سر سال تحويل تنها باشُم.
- نِه ننه مُ نمیام. یعنی روم نِمِره. شما برو مُخوام تنها باشُم.
- ای حرفا چیه مِزِنی. بِرِچی صدات ای‌جوری رِفته؟ چیزی شده رضا؟ از کی خجالت مِکشی که روت نمِره؟ 
صدای هق‌هق رضا در گوشی می‌پیچد 
- مُ که غیر تو کِسی رِ نِدِرُم رضا جان. قوربونت شُم روی مادر پیرت رِ زمین ننداز 
- مُ غلط بکُنُم....
- پس آمدُم آماده بِشی. باید به مُ بگی چی شده
گریه‌های رضا اوج می‌گیرد. زیر لب می‌نالد:
- یا امام رضا! اخه با چی رویی بیام.