اگر عصریست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی اگر مهریست یا ماهی تو آن مهری تو آن ماهی (چشم به راه سپیده)
کجایی؟
نگار تازهخیز ما کجایی؟
به چشمان سرمهریز ما کجایی؟
نفس بر سینه طاهر رسیده
دم رفتن عزیز ما کجایی؟
باباطاهر
چرا چیزی نمیخواهی؟
سرم را میزنم از بیکسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی
اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی»
غروبی را تداعی میکنم با شوق دیدارش
تماشا میکنم عطر تنش را هر سحرگاهی
دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی
نمیخواهد گدایی را براند از درش شاهی
نمیخواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست میگویی، چرا چیزی نمیخواهی؟
از این سرگشتگی سمت تو پارو میزنم مولا!
از این گمبودگی سوی تو پیدا میکنم راهی
به طبع طوطیان هند عادت کردهام، هندو
همه شب رام رامی گفت و من الله اللهی
هلال نیمه شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای آل یاسین خواندهام با شعر کوتاهی
اگر عصریست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی
اگر مهریست یا ماهی تو آن مهری تو آن ماهی
دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی
علیرضا قزوه
بهار گمشده
دشت خسته، کوه ابری، آسمان خاکستری
راه در پیش و زمین سرد و زمان خاکستری
کولهبار از شوق خالی، پای رفتن، لنگ
مثل جنگلهای بیخورشید، جان خاکستری
دستهای پینهبسته، چشمهای شرمگین
در میان سفرهای بیرنگ، نان، خاکستری
باغ خلوتگاه پاییز، آفتاب، اندوهناک
خنده بر لبهای گلهای جوان، خاکستری
چون شبان بیرمه در دشت شب، دلتنگ ما
نی شکسته، دل شکسته، آسمان خاکستری
در عزای لالهها بر سر زنان خاتون ابر
خون گل میریزد از چشم زمان، خاکستری
ای بهار گمشده، چشم تماشا باز کن
تا به کی ما را دل و دست و زبان خاکستری
ذبیحالله ذبیحی
گریز جاده
من و ظهر و کویر و انتظاری
ز پای عابری شوق گذاری
صدای دور و در پیش نگاهم
گریز جاده و گرد سواری
محمود کیانوش
تو با مایی
گره خوردهست با جانم، سکوت تلخ تنهائی
کجایی ای بهار آیین که از دل عقده بگشایی
تمام انتظارم را به چشم کوچه میریزم
مگر روزی نسیمآسا، ز راه رفته بازآیی
کسی دستان سردم را به مهمانی نمیخواند
کسی در من نمیبیند، شرار بیهم آوایی
شب غوغای توفان و خیال دور دست روز
من و امواج بیساحل، من و بهتی تماشایی
بهاران گرچه بیرنگند، این سوی نگاه من
هنوز ای عطر آغازین، هنوز اما تو با مایی
ناصر رحمانی
گیسوی باغ
از بس که درد میکشی و دم نمیزنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نام تو را در این شب تاریک گفته است
نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد
چتر اقاقیا به سر کوچهها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد
گیسوی شهر عطر تو را پخش میکند
بیشک عبور کردهای از این کنارها
دلدادگان رفته کفن پاره میکنند
صوت سلام میشنوم از مزارها
این انتظار، پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانههای زمان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست میشود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده
این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذرّهای به ما بده از آن صبوریت
بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سختست دوریت
نغمه مستشار نظامی